تفسیر حکمت 228

وَ قَالَ عَليهِ السَّلامُ
مَنْ أَصْبَحَ عَلَى الدُّنْيَا حَزِيناً فَقَدْ أَصْبَحَ لِقَضَاءِ اللَّهِ سَاخِطاً، وَ مَنْ أَصْبَحَ يَشْکُو مُصِيبَةً نَزَلَتْ بِهِ فَقَدْ أَصْبَحَ يَشْکُو رَبَّهُ، وَ مَنْ أَتَى غَنِيّاً فَتَوَاضَعَ لَهُ لِغِنَاهُ ذَهَبَ ثُلُثَا دِينِهِ، وَ مَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ فَمَاتَ فَدَخَلَ النَّارَ فَهُوَ مِمَّنْ کَانَ يَتَّخِذُ آيَاتِ اللَّهِ هُزُواً، وَ مَنْ لَهِجَ قَلْبُهُ بِحُبِّ الدُّنْيَا الْتَاطَ قَلْبُهُ مِنْهَا بِثَلاثٍ: هَمٍّ لا يُغِبُّهُ، وَ حِرْصٍ لا يَتْرُکُهُ، وَ أَمَلٍ لا يُدْرِکُهُ.

ترجمه
امام (عليه السلام) فرمود:
کسى که براى دنيا غمگين باشد (در واقع) از قضاى الهى ناخشنود است و آن کس که از مصيبتى که به او رسيده شکايت کند از پروردگارش شکايت کرده است و کسى که در برابر ثروتمندى به علّت ثروتش تواضع کند، دو سوم دين خود را از دست داده! و کسى که قرآن بخواند و پس از مرگ وارد آتش دوزخ گردد از کسانى بوده که آيات خدا را استهزاء مى کرده است و آن کس که قلبش با محبت دنيا پيوند خورده سه چيز او را رها نخواهد کرد: اندوه دائم، حرصى که هرگز او را ترک نمى کند و آرزويى که هيچ گاه به آن نخواهد رسيد!
شرح و تفسیر
نتايج غم انگيز پنج صفت
امام (عليه السلام) در اين گفتار حکيمانه به پنج رذيله اخلاقى و آثار سوء آن ها اشاره کرده است، نخست مى فرمايد: «کسى که براى دنياغمگين باشد (در واقع) از قضاى الهى ناخشنود است»؛ (مَنْ أَصْبَحَ عَلَى الدُّنْيَا حَزِيناً فَقَدْ أَصْبَحَ لِقَضَاءِ اللَّهِ سَاخِطاً).
با توجه به اين که آنچه در عالم رخ مى دهد به اراده خداست و معناى توحيد افعالى همين است که «لا مُؤَثِّرَ فِي الْوُجُودِ إلاَّ اللهُ» اگر بر اثر حوادثى بخشى از امکانات دنيوى ما از دست برود در واقع قضاى الهى بوده و اگر کسى به اين دليل اندوهگين گردد در واقع از قضاى الهى اندوهگين شده است.
به تعبير ديگر، گاه ضررها و زيان ها و حوادث نامطلوب بر اثر کوتاهى ها و ندانم کارى هاى خود ماست که بايد خود را درباره آن ملامت کنيم و گاه براثر امورى است که خارج از اختيار ماست و اين همان چيزى است که از آن به قضاى الهى تعبير مى شود. اندوهگين شدن براى اين امور در واقع اظهار ناراحتى در برابر قضاى الهى است.
از سوى ديگر توجه به اين حقيقت که انسان بايد در برابر قضاى الهى تسليم باشد دو اثر مثبت در انسان دارد: نخست موجب آرامش روح انسان است و ديگر اين که يأس و نوميدى را از انسان دور مى دارد و وى را از حالت انفعالى دور ساخته به سوى آينده اى بهتر حرکت مى دهد.
در قرآن مجيد در سوره توبه مى خوانيم: (إِنْ تُصِبْکَ حَسَنَةٌ تَسُوْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْکَ مُصيبَةٌ يَقُولُوا قَدْ أَخَذْنا أَمْرَنا مِنْ قَبْلُ وَ يَتَوَلَّوْا وَ هُمْ فَرِحُونَ * قُلْ لَنْ يُصيبَنا إِلاَّ ما کَتَبَ اللَّهُ لَنا هُوَ مَوْلانا وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَکَّلِ الْمُوْمِنُونَ)؛ «هرگاه نيکى به تو رسد، آن ها را ناراحت مى کند؛ و اگر مصيبتى به تو رسد، مى گويند: «ما تصميم خود را از پيش گرفته ايم». و (از نزد تو) بازمى گردند در حالى که خوشحال اند! * بگو : «هيچ حادثه اى براى ما رخ نمى دهد، مگر آنچه خداوند براى ما مقرّر داشته است؛ او پشتيبان و سرپرست ماست؛ و مومنان بايد تنها بر خدا توکّل کنند!».
دشمنان اسلام اصرار داشتند که مسلمانان و شخص پيامبر (صلي الله عليه و آله) را در برابر حوادثى که رخ مى دهد ناراحت کنند، لذا هنگامى که مصيبتى براى مسلمانان پيش مى آمد اظهار خوشحالى مى کردند و آن را دليل بر عدم حقانيت اسلام مى گرفتند. خداوند به پيغمبر گرامى اش (صلي الله عليه و آله) مى فرمايد: بگو اين حوادث قضاى الهى است او مولاى ماست (و براى ما غير از نيکى نمى خواهد و به همين دليل ما بر او توکل مى کنيم). اين منطق، منافقان را مأيوس و دوستان را اميدوار مى کرد.
البته طبيعى است که انسان با از دست دادن مال و ثروت يا مقام و فرزند و امثال آن غمگين مى شود؛ ولى براى مؤمن اين غمگينى امرى موقتى است؛ هنگامى که درباره قضاى الهى فکر کند و به اين نکته توجه نمايد که خداوند، هم حکيم است هم رحمان و رحيم و چيزى جز خير بندگانش نمى خواهد در اين حال غم و اندوه فروکش مى کند و جاى خود را به رضا و تسليم مى دهد.
در دومين جمله حکيمانه مى فرمايد: «و آن کس که از مصيبتى که به او رسيده شکايت کند از پروردگارش شکايت کرده است»؛ (وَ مَنْ أَصْبَحَ يَشْکُو مُصِيبَةً نَزَلَتْ بِهِ فَقَدْ أَصْبَحَ يَشْکُو رَبَّهُ).
اين جمله در واقع جمله سابق را تکميل مى کند، زيرا حوادث تلخ گاه به شکل ضرر و زيان خودنمايى مى کند و گاه به صورت مصيبت؛ آن کس که ايمان و توحيدش کامل است مى داند که در اين مصائب نيز حکمت ها و رحمت هايى است و به همين دليل زبان به شکايت نمى گشايد که اگر زبان به شکايت بگشايد در واقع از خداوندى که اين مصيبت را مقدر کرده شکايت کرده است.
البته همان طور که گفتيم اين ها مربوط به ضررها و مصائبى است که ساخته خود انسان نباشد، بلکه از دايره اختيار ما بيرون باشد.
جالب اين که بعضى براى اين که زبان به شکايت بگشايند چرخ گردون را مخاطب قرار مى دهند و زمانه را نفرين مى کنند که نمونه هاى آن در اشعار شعرا و نثر نويسندگان فراوان است؛ اما اگر درست آن را بشکافيم گاهى اين شکايت به شکايت از پروردگار بازمى گردد.
همان گونه که در حديثى از پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) نقل شده است که فرمود: «لا تَسُبُّوا الدَّهْرَ فَإنَّ اللهَ هُوَ الدَّهْرُ؛ زمانه را دشنام ندهيد، زيرا اين همان خداوند است (که با اين تعبير بيان شده است)».
در حديث ديگرى از آن حضرت آمده است: «لا تَسُبُّوا الرِّياحَ فَإنَّها مَأمُورَةٌ وَ لا الْجِبالَ وَ لا السّاعاتِ وَ لا الأَيّامَ وَ لا اللَّيالِيَ فَتَأْثِمُوا وَ يَرْجِعَ إلَيْکُمْ؛ بادها را دشنام ندهيد زيرا از طرف خدا مأمورند و نه کوه ها و نه ساعت ها و نه روزها و شب ها را که اگر اين کار را کنيد مرتکب گناه شده ايد و آن لعن و نفرين، به خود شما بازمى گردد».
البته گاه انسان براى جلب آرامش، مصيبت خود را با دوستان مؤمن در ميان مى گذارد تا آن ها به او تسلى دهند، اين ضررى ندارد؛ ولى گاه نزد غير آن ها شکايت مى کند که اين کار، زيان بار است.
البته شکايت کردن به درگاه خداوند نه تنها عيبى ندارد، بلکه نوعى دعا و تضرع و درخواست از اوست و در دعاهاى معصومان (عليهم السلام) هم آمده است، همان گونه که يعقوب (عليه السلام) پيغمبر بعد از آن که يوسف (عليه السلام) و بنيامين را از دست داد در برابر سرزنش افراد گفت: (إِنَّما أَشْکُوا بَثِّي وَ حُزْني إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لاتَعْلَمُونَ)؛ «من غم و اندوهم را تنها به خدا شکوه مى کنم؛ و از خدا چيزهايى مى دانم که شما نمى دانيد!».
نيز در مناجات دوم از مناجات هاى پانزده گانه امام سجاد (عليه السلام) مى خوانيم: «إِلَهِى إِلَيْکَ أَشْکُو نَفْساً بِالسُّوءِ أَمَّارَةً».
سپس در سومين گفتار حکيمانه مى افزايد: «کسى که در برابر ثروتمندى به علّت ثروتش تواضع کند، دو سوم دين خود را از دست داده است»؛ (وَ مَنْ أَتَى غَنِيّاً فَتَوَاضَعَ لَهُ لِغِنَاهُ ذَهَبَ ثُلُثَا دِينِهِ).
درباره اين که چگونه تواضع کردن در برابر ثروتمندى براى غناى او سبب مى شود که دو سوم دين انسان بر باد رود، شارحان نهج البلاغه توجيهات فراوانى ذکر کرده اند. 1. همان گونه که در حکمت 227 گذشت، ايمان داراى سه رکن است: معرفت قلبى، اقرار زبانى و عمل به ارکان دين؛ کسى که در برابر چنين ثروتمندى خضوع مى کند در واقع اقرار زبانى به توحيد را با کلمات تملق آميزش درهم شکسته و همچنين خضوعى را که بايد در برابر ذات پاک پروردگار داشته باشد به وسيله خضوع در مقابل اين ثروتمند، به شرک آلوده کرده است، بنابراين دو رکن از ارکان ايمان را بر باد داده، هرچند ايمان قلبى او محفوظ مانده باشد.
2. کمال نفس انسانى به وسيله علم و عفت و شجاعت است و کمال قوه شهوانى به داشتن عفت و کمال قوه غضبى به داشتن شجاعت، و از آن جا که فروتنى در مقابل ثروتمند براى ثروتش موجب علاقه زياد به دنيا و خارج شدن از فضيلت عفت مى شود و همچنين سبب بيرون رفتن از دايره حکمت و دانش است درنتيجه دو رکن از ارکان سه گانه فضليت و کمال انسانى از بين مى رود.
ولى اين توجيه قابل نقد است، زيرا چنين کسى فضيلت سوم يعنى شجاعت را نيز براى اين خضوع ذليلانه از دست مى دهد، بنابراين هر سه رکن فضيلت از ميان رفته است.
3. توجيه سوم اين است که منظور از دو ثلث، بخش اعظم دين است که مجازاً بر آن اطلاق دو ثلث شده، زيرا انسانى که در برابر غير خدا براى غنايش تواضع مى کند و او را در واقع روزى رسان خود مى پندارد آلوده به شرک شده است و مى دانيم که توحيد، اعظم بخش هاى دين است.
در حديثى از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم: هنگامى که آيه شريفه (لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْکَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجآ مِّنْهُمْ ...)؛ «(بنابر اين،) هرگز چشم خود را به مواهب مادّى، که به گروه هايى از آن ها داديم، مدوز» نازل شد پيغمبر (صلي الله عليه و آله) بيان مشروحى فرمود؛ از جمله فرمود: «مَنْ أَتى ذا مَيْسَرَةٍ فَتَخَشَّعَ لَهُ طَلَبَ ما في يَدَيْهِ ذَهَبَ ثُلْثا دينِهِ؛ کسى که نزد ثروتمندى برود و به اميد استفاده از آنچه او در اختيار دارد، در برابر او خضوع کند دو سوم دينش بر باد رفته است».
سپس امام صادق (عليه السلام) به راوى اين روايت (مفضل بن عمر) فرمود: (در تفسير اين جمله) عجله نکن. کسى که نزد ديگرى برود که داراى امکاناتى است و او را احترام و توقير کند گاهى لازم است که چنين کارى را انجام دهد، زيرا مى خواهد شکر نعمت را بگزارد (بنابراين چنين کسى دو ثلث دينش از بين نمى رود).
4. توجيه ديگر اين است که لازمه خضوع در برابر غير خداوند اين است که انسان عمل خود را براى غير خدا قرار داده باشد و بزرگ شمردن مال در واقع نشانه ضعف يقين است، بنابراين چيزى جز اقرار به زبان باقى نمى ماند.
اين توجيه نيز قابل ايراد است، زيرا اين گونه اشخاص معمولاً در مقابل اغنيا تعبيرات شرک آلودى به کار مى برند؛ مثلاً مى گويند: اميد ما اول به خدا و بعد به توست يا مى گويند: همه اميد ما به توست، بنابراين هر سه بخش از دينش مطابق اين توجيه از بين مى رود.
بهترين توجيه همان است که در ابتدا گفته شد.
به هر حال شک نيست که تواضع در برابر ثروتمندان براى ثروتشان هم موجب ذلت تواضع کننده است و هم طغيان ثروتمندى که براى او تواضع شده تا آن جا که گويى خود را روزى رسان مى داند و ديگران را روزى خوار خودش و متأسفانه اين رذيله اخلاقى در افراد بسيارى ديده مى شود؛ اما در هر حال نبايد احترام ثروتمندان مؤمن و صالح را به سبب خدماتشان به نيازمندان و جامعه اسلامى مصداق اين حديث دانست؛ آن در واقع فضيلتى است و اداى حقى. آن گاه امام (عليه السلام) در چهارمين نکته حکيمانه مى فرمايد: «کسى که قرآن بخواند و پس از مرگ وارد آتش دوزخ گردد از کسانى بوده که آيات خدا را استهزا مى کرده است»؛ (وَ مَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ فَمَاتَ فَدَخَلَ النَّارَ فَهُوَ مِمَّنْ کَانَ يَتَّخِذُ آيَاتِ اللَّهِ هُزُواً).
قرائت قرآن چندگونه است: گاه انسان مؤمن قرآن را تلاوت مى کند و گوش جان به آياتش مى سپارد تا پيام خدا را از لابه لاى آن بشنود و زندگى خود را با آن هماهنگ سازد و به گفته اميرمؤمنان على (عليه السلام) در خطبه متقيان: «أَمَّا اللَّيْلَ فَصَافُّونَ أَقْدَامَهُمْ تَالِينَ لأَجْزَاءِ الْقُرْآنِ يُرَتِّلُونَهَا تَرْتِيلاً يُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ وَ يَسْتَثِيرُونَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِمْ فَإِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَشْوِيقٌ رَکَنُوا إِلَيْهَا طَمَعاً وَ تَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ إِلَيْهَا شَوْقاً وَ ظَنُّوا أَنَّهَا نُصْبَ أَعْيُنِهِمْ وَ إِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَخْوِيفٌ أَصْغَوْا إِلَيْهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِمْ وَ ظَنُّوا أَنَّ زَفِيرَ جَهَنَّمَ وَ شَهِيقَهَا فِي أُصُولِ آذَانِهِمْ؛ پرهيزکاران در دل شب به پا مى خيزند و قرآن را با تدبر قرائت مى کنند و جان خود را با آن محزون مى سازند و داروى درد خود را از آن مى گيرند، هرگاه به آيه اى برسند که در آن تشويق (به پاداش هاى الهى) است با علاقه فراوان به آن روى مى آورند و روح و جانشان با شوق بسيار به آن مى انديشد و آن را نصب العين خود قرار مى دهند و هرگاه به آيه اى برخورد کنند که بيم دهنده است گوش دل را براى شنيدن پيام آن باز مى کنند و گويى صداى زبانه هاى آتش دوزخ با آن وضع مهيبش در گوششان طنين انداز است».
نيز به فرموده امام صادق (عليه السلام) در دعايى که قبل از تلاوت قرآن خوانده مى شود: «اللّهُمَّ فَاجْعَلْ نَظَري فيهِ عِبادَةً وَ قِرَاءَتِي فيهِ فِکْرآ وَ فِکْري فيهِ اعْتِباراً وَ اجْعَلْني مِمَّنْ آتَّعَظَ بِبَيانِ مَواعِظِکَ فيهِ وَ آجْتَنَبَ مَعاصيکَ؛ خداوندا! نگاه مرا به آيات قرآن عبادت و قرائتم را توأم با انديشه و تفکرم را در آن مايه عبرت قرار ده و مرا از کسانى قرار ده که از مواعظ تو در آن پند مى گيرند و از گناهانت پرهيز مى کنند».
گروه ديگرى آيات قرآن را تنها براى ثواب قرائت مى خوانند بى آن که به پيام هايش گوش فرادهند.
گروه سومى نيز اضافه بر اين به استهزاى آيات مى پردازند و اگر در سخن استهزا نکنند، در عمل استهزا مى نمايند؛ آيات تحريم ربا را مى خوانند ولى رباخوارى مى کنند، آيه تحريم غيبت را تلاوت مى کنند ولى غيبت کردن کار همه روزه آن هاست و همچنين درباره ساير پيام هاى قرآن. اين گونه تلاوت نه تنها سبب نجات نيست، بلکه به فرموده اميرمؤمنان (عليه السلام) سبب دخول در آتش جهنم است، چون قرآن را به صورت استهزاى قولى يا عملى خوانده است و کسى که آيات قرآن را با استهزا بخواند مستحق آتش دوزخ است.
در حديث معروفى از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) مى خوانيم: «رُبَّ تالٍ الْقُرْآنَ وَ الْقُرآنُ يَلْعَنُهُ؛ چه بسا کسانى که قرآن مى خوانند و در همان حال قرآن آن ها را لعنت مى کند (چرا که هرگز به آن عمل نمى کنند)».
مرحوم علامه شوشترى در شرح نهج البلاغه خود داستانى از تاريخ بغداد نقل مى کند که شخصى مى گويد: از کنار قبر «احمد بن طولون» (يکى از امرا و مؤسس دولت طولونيه در مصر و سوريه در قرن سوم هجرى) عبور مى کردم. پيرمردى را ديدم که در کنار قبر او نشسته و قرآن مى خواند بعد از مدتى او را نديدم سپس به او برخورد کردم گفتم: تو همان شخص نبودى که در کنار قبر «احمد بن طولون» قرآن قرائت مى کردى، چرا رها ساختى؟ گفت: او خدمت هايى به من کرده بود و من دوست داشتم به جبران آن خدمت ها مدتى بر سر قبرش قرآن بخوانم. گفتم: پس چرا رها کردى؟ گفت: شبى او را در خواب ديدم به من گفت: دوست دارم که اين محبت را رها سازى و قرآن در کنار قبر من نخوانى. من به او گفتم چرا؟ گفت: هر آيه اى که مى خوانى: ضربه اى بر من مى کوبند و مى گويند: آيا اين آيه را نشنيدى؟ (پس چرا عمل نکردى؟).
اين سخن را با حديث ديگرى از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) پايان مى دهيم، فرمود: «أنْتَ تَقْرَأُ الْقُرْآنَ ما نَهاکَ فَإذا لَمْ يَنْهَکَ فَلَسْتَ تَقْرَأُهُ؛ تو تا آن زمان قرآن مى خوانى که تو را از معصيت الهى بازدارد و اگر بازنداشت قرآن نخوانده اى».
سرانجام امام (عليه السلام) در آخرين جمله حکيمانه به آثار شوم دنياپرستى اشاره مى فرمايد: «آن کس که قلبش با محبت دنيا پيوند خورده سه چيز او را رها نخواهد کرد: اندوه دائم، حرصى که هرگز او را ترک نمى کند و آرزويى که هيچ گاه به آن نخواهد رسيد»؛ (وَ مَنْ لَهِجَ قَلْبُهُ بِحُبِّ الدُّنْيَا الْتَاطَ قَلْبُهُ مِنْهَا بِثَلاثٍ: هَمٍّ لا يُغِبُّهُ وَ حِرْصٍ لا يَتْرُکُهُ وَ أَمَلٍ لا يُدْرِکُهُ).
«لَهِجَ» از ريشه «لَهَج» (بر وزن کرج) به معناى وابسته و شيفته چيزى بودن است.
«التاطَ» از ريشه «التياط» به معناى چسبيدن است.
امام (عليه السلام) رابطه حب دنيا را با سه ثمره شوم بيان فرموده است:
نخست اين که دنياپرستى همواره با غم و اندوه مستمر همراه است و چنان نيست که يک روز اين غم و اندوه باشد و روز ديگر نباشد (توجه داشته باشيد که «غِبّ» به معناى يک روز در ميان است و «لا يغبّ» به معناى همواره و مستمر مى باشد). دليل آن روشن است: انسان دنياپرست براى به چنگ آوردن دنيا و همچنين براى حفظ آن به کوشش فراوان و گذشتن از موانع زيادى احتياج دارد که عبور از همه آن ها بسيار مشکل است. به همين دليل غم و اندوهى، پيوسته وجود او را احاطه مى کند. آيا فلان بدهکار به موقع بدهى خود را مى پردازد؟ آيا به موقع قادر به اداى فلان دين هست؟ آيا فلان تجارت سود مى کند يا با شکست مواجه مى شود و آيا مزارع و باغات من با خشکسالى و آفت روبرو نمى شوند؟ و آيا فلان شريک به من خيانت نخواهد کرد؟ و امثال اين ها که همچون کابوسى دائماً روح او را مى فشارد.
دومين اثر شوم دنياپرستى حرص است. حرص به معناى زياده طلبى بى دليل و سير نشدن از مال و جاه دنياست. حرص يعنى:
هفت اقليم ار بگيرد پادشاه *** همچنان در بند اقليمى دگر
بديهى است که چنين حرصى آرامش را از انسان مى گيرد و شب و روز او را به خود مشغول مى کند.
بالاخره سومين پديده شوم آن، آرزوهاى طول و دراز است که امام (عليه السلام) با جمله «لا يُدْرِکُهُ» (آن را به دست نمى آورد) به آن اشاره فرموده است؛ آرزوهايى که گاهى چند برابر عمر آدمى نيز براى رسيدن به آن کفايت نمى کند، آرزوهاى نامعقولى که به چنگ آوردن آن ها هزار گونه بدبختى و ذلت و گرفتارى دارد و آرامش انسان را برهم مى زند.
خوشا به حال قناعت پيشگان که نه آن اندوه بى پايان را دارند و نه آن حرص خطرناک شرربار را و نه آرزوهاى طولانى کشنده را.
در حديثى که از فاطمه، دختر امام حسين از پدرش (عليهم السلام) از جدش رسول خدا (صلي الله عليه و آله) نقل شده آمده است: «الرَّغْبَةُ فِي الدُّنْيا تُکْثِرُ الْهَمَّ وَ الْحُزْنَ وَ الزُّهْدُ فِي الدُّنْيا يُرِيحُ الْقَلْبَ وَ الْبَدَنَ؛ دنياپرستى غم و اندوه انسان را زياد مى کند و زهد و قناعت در دنيا هم قلب را آرامش مى بخشد و هم بدن را».
در حديث پرمعناى ديگرى نيز از آن حضرت مى خوانيم: «أنَا زَعِيمٌ بِثَلاثٍ لِمَنْ أکَبَّ عَلَى الدُّنْيا: بِفَقْرٍ لا غَناءَ لَهُ وَ بِشُغْلٍ لا فَراغَ لَهُ وَ بِهَمٍّ وَ حُزْنٍ لا انْقِطاعَ لَهُ؛ من ضمانت مى کنم که کسى که خود را بر دنيا بيفکند سه چيز را دريافت خواهد کرد: فقرى که هرگز بى نيازى در آن نخواهد بود و گرفتارى اى که هرگز فراغتى ندارد و غم و اندوهى که هيچ گاه قطع نمى شود».
پاورقی ها
سند گفتار حکيمانه:
در کتاب مصادر در ذيل اين کلام نورانى آمده است که ابن جوزى در تذکرة الخواص و کراجکى در کنزالفوائد آن را با اضافه اى آورده اند (که نشان مى دهد از منبع ديگرى دريافت داشته اند) به علاوه اين جمله هاى حکيمانه به صورت پراکنده در کتاب هاى مختلف ديگرى آمده است. (مصادر نهج البلاغه، ج 4، ص 183).
مرحوم علامه مجلسى در بحارالانوار اين کلام حکيمانه را با تفاوتى از تفسير عياشى که قبل از مرحوم سيد رضى بوده نقل مى کند، تحت اين عنوان که اميرمؤمنان على (عليه السلام) فرمود: در تورات چنين نوشته شده است... آن گاه اين حديث را با تفاوت و اضافاتى نقل مى کند». (بحارالانوار، ج 69، ص 196، ح 21).
توبه، آيات 50 و 51.
عوالى اللئالى، ج 1، ص 56. من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 544. يوسف، آيه 86. شرح نهج البلاغه ابن ميثم، ذيل حکمت مورد بحث؛ بحارالانوار، ج 75، ص 69. شرح نهج البلاغه ابن ميثم، ذيل حکمت مورد بحث. طه، آيه 131. بحارالانوار، ج 79، ص 78. بحارالانوار، ج 75، ص 56، پاورقى شماره 2. نهج البلاغه، خطبه 193. بحارالانوار، ج 89، ص 207. بحارالانوار، ج 89، ص 184. شرح نهج البلاغه علامه شوشترى، ج 12، ص 31. اين داستان علاوه بر تاريخ بغداد در کتاب «المنتظم» (ابن جوزى) ج 12، ص 233 نيز آمده است. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 10، ص 23 (مطابق نقل ميزان الحکمة، ح 5201). بحارالانوار، ج 70، ص 91، ح 65. بحارالانوار، ج 70، ص 81.