تفسیر نامه 78
وَمِن کتابٍ لَهُ عَليهِ السَّلامُ
إلى أبي مُوسَى الاْشْعَري جَوابآ في أمْرِ الْحَکَمَيْنِ، ذَکَرَهُ سَعيدُ بْنُ يَحْيَى الأُمَوي في کِتابِ «المَغازي»
فَإِنَّ النَّاسَ قَدْ تَغَيَّرَ کَثِيرٌ مِنْهُمْ عَنْ کَثِيرٍ مِنْ حَظِّهِمْ، فَمَالُوا مَعَ الدُّنْيَا، وَنَطَقُوا بِالْهَوَى. وَإِنِّي نَزَلْتُ مِنْ هَذَا الْأَمْرِ مَنْزِلاً مُعْجِباً، اجْتَمَعَ بِهِ أَقْوَامٌ أَعْجَبَتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ، وَأَنَا أُدَاوِي مِنْهُمْ قَرْحاً أَخَافُ أَنْ يَکُونَ عَلَقاً. وَلَيْسَ رَجُلٌ ـفَاعْلَمْ ـ أَحْرَصَ عَلَى جَمَاعَةِ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله و سلم وَأُلْفَتِهَا مِنِّي، أَبْتَغِي بِذَلِکَ حُسْنَ الثَّوَابِ، وَکَرَمَ الْمَآبِ. وَسَأَفِي بِالَّذِي وَأَيْتُ عَلَى نَفْسِي، وَإِنْ تَغَيَّرْتَ عَنْ صَالِحِ مَا فَارَقْتَنِي عَلَيْهِ، فَإِنَّ الشَّقِيَّ مَنْ حُرِمَ نَفْعَ مَا أُوتِيَ مِنَ الْعَقْلِ، وَالتَّجْرِبَةِ، وَإِنِّي لَأَعْبَدُ أَنْ يَقُولَ قَائِلٌ بِبَاطِلٍ، وَأَنْ أُفْسِدَ أَمْراً قَدْ أَصْلَحَهُ اللهُ. فَدَعْ مَا لاتَعْرِفُ، فَإِنَّ شِرَارَ النَّاسِ طَائِرُونَ إِلَيْکَ بِأَقَاوِيلِ السُّوءِ، وَالسَّلامُ.
ترجمه
به ابوموسى اشعرى در پاسخ به سؤال او درباره حکمين
اين نامه را «سعيد بن يحيى اموى» در کتاب «المغازى» آورده است
(آگاه باش!) گروه زيادى از مردم از بسيارى از بهره هاى خود (که براثر اعمال صالح در آخرت نصيب آن ها مى گردد) بازمانده اند؛ به دنيا روى آورده و با هواى نفس سخن گفته اند و اين کار مرا به تعجب واداشت که اقوامى خودپسند در آن گرد آمدند (چگونه ممکن است افرادى که دم از ايمان و اسلام مى زنند اين گونه به دنبال هوى و هوس حرکت کنند؟) من مى خواهم زخم درون آن ها را مداوا کنم، زيرا مى ترسم مزمن و غير قابل علاج گردد (ولى مع الأسف آن ها از معالجه مى گريزند) بدان که هيچ کس به اتحاد و الفت امت محمّد (صلي الله عليه و آله) از من حريص تر و کوشاتر نيست. در اين کار پاداش نيک و سرانجام شايسته را از خدا مى طلبم. من به آنچه با خود تعهد کرده ام وفادارم (و اگر بر طبق کتاب و سنّت داورى کنى از تو پشتيبانى خواهم کرد) و اگر تو از آن شايستگى که به هنگام رفتن از نزد من داشتى تغيير پيدا کنى (و برخلاف حق و عدالت و کتاب و سنّت حکم نمايى راه شقاوت پوييده اى) زيرا شقى و بدبخت کسى است که از عقل و تجربه اى که نصيب او شده محروم بماند و من از اين که کسى سخن بيهوده بگويد متنفر و از اين که کارى را که خدا اصلاح کرده برهم زنم بيزارم (من خواهان وحدت امت اسلام و خاموشى آتش فتنه ام) آنچه را که نمى دانى رها کن (و به شايعات و سخنان اشرار گوش فرامده) زيرا مردم شرور با سخنان نادرست، به سوى تو خواهند شتافت (تا تو را از راه حق منحرف سازند). والسلام.
شرح و تفسیر
اين نامه همان گونه که بعداً اشاره خواهد شد پاسخى است به نامه ابوموسى اشعرى که امام (عليه السلام) پيش از انجام حکميت به او نوشته و اندرزهايى به او داده است تا از طريق حق منحرف نشود و آنچه رضاى خداست در نظر بگيرد، به شايعات گوش فرا ندهد و از تهديد يا تطميع معاويه اثر نپذيرد و حق را بگويد و روشن است که با قطع نظر از نصوص پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) درباره على (عليه السلام)، بيعت عمومى مردم مخصوصآ اصحاب پيغمبر (صلي الله عليه و آله) با امام (عليه السلام) حق براى کسى مکتوم نبوده و در داستان حکميت مى بايست اين واقعيت حتى براى مثل ابوموسى مکتوم نمانده باشد، هر چند وى در دام عمروعاص گرفتار شد و با بغض و کينه اى که از على (عليه السلام) داشت، نتوانست از حق دفاع کند.
* * * از راه حق منحرف مشو و آتش فتنه را خاموش کن
اين نامه خالى از ابهامات نيست و متأسّفانه شارحان نهج البلاغه براى کشف اين ابهامات و حل آن ها گام مؤثرى برنداشته اند. در کتب تاريخ نيز متن نامه ابوموسى اشعرى نيامده تا معلوم شود او از امام (عليه السلام) چه مى خواسته و اشارات نامه آن حضرت به چه امورى است؟ ولى از آن جا که غالبآ از جواب ها مى توان اجمالاً به اصل نامه پى برد چنين به نظر مى رسد که ابوموسى قبل از شروع به کار حَکَمين و بعد از انتخاب شدن به اين عنوان، نامه اى به امام (عليه السلام) نوشته و از سرنوشت خود نگران بوده که ممکن است دوستان امام (عليه السلام) براى او مزاحمت هايى ايجاد کنند؛ امام (عليه السلام) نيز در اين نامه او را نصيحت مى کند که به دنياپرستى روى نياورد، از وعده هاى معاويه اثر نپذيرد و ازسوى ديگر به او تأمين مى بخشد که اجازه نمى دهد او را اذيت کنند.
اين خلاصه چيزى است که در جهت رفع ابهام از اين نامه مى توان ذکر کرد.
به هر حال امام (عليه السلام) در آغاز به فضاى موجود آن زمان اشاره اى کرده و درواقع به ابوموسى هشدار مى دهد که «(آگاه باش!) گروه زيادى از مردم از بسيارى از بهره هاى خود (که براثر اعمال صالح در آخرت نصيب آن ها مى گردد) بازمانده اند؛ به دنيا روى آورده و با هواى نفس سخن گفته اند و اين کار مرا به تعجب واداشت که اقوامى خودپسند در آن گرد آمدند (چگونه ممکن است افرادى که دم از ايمان و اسلام مى زنند اين گونه به دنبال هوى و هوس حرکت کنند؟)»؛ (فَإِنَّ النَّاسَ قَدْ تَغَيَّرَ کَثِيرٌ مِنْهُمْ عَنْ کَثِيرٍ مِنْ حَظِّهِمْ فَمَالُوا مَعَ الدُّنْيَا، وَنَطَقُوا بِالْهَوَى، وَإِنِّي نَزَلْتُ مِنْ هَذَا الْأَمْرِ مَنْزِلاً مُعْجِباً، اجْتَمَعَ بِهِ أَقْوَامٌ أَعْجَبَتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ).
گويا اين سخن اشاره به افرادى است که معاويه آن ها را با مبالغ کم يا کلان خريد به گونه اى که دست از دامن امام (عليه السلام) کشيدند و به باطل پيوستند و دين خود را به دنيا فروختند در حالى که به ظاهر در صف مؤمنان راستين بودند و امام (عليه السلام) از اين موضوع سخت در شگفتى فرو مى رود.
سپس در ادامه اين سخن مى افزايد: «من مى خواهم زخم درون آن ها را مداوا کنم، زيرا مى ترسم مزمن وغير قابل علاج گردد (ولى مع الأسف آن ها از معالجه مى گريزند)»؛ (وَأَنَا أُدَاوِي مِنْهُمْ قَرْحاً أَخَافُ أَنْ يَکُونَ عَلَقاً).
اشاره به اين که زخم ها را بايد در اوّلين فرصت درمان کرد که اگر به تأخير بيفتد عميق و عميق تر و عفونى مى شود و قشرى از خون و جراحت آن را مى پوشاند و علاج آن بسيار مشکل مى شود. منظور از اين سخن اين است که مردم مسلمان در عهد خليفه سوم گرفتار انحرافات سختى شدند؛ تبعيض هاى ناروا، بى عدالتى ها، حکومت ناصالحان و انواع ظلم و بى عدالتى؛ من تصميم گرفتم که هرچه زودتر به اين امور پايان دهم؛ اما چه سود که هواپرستى ها و تمايل به دنيا اجازه نمى دهد.
سپس به سراغ اين مطلب مى رود که او از همه بيشتر بر اتحاد و اتفاق مسلمانان پافشارى دارد و هرگز راضى به اين شکاف ها نيست، مى فرمايد: «بدان که هيچ کس به اتحاد و الفت امت محمد (صلي الله عليه و آله) از من حريص تر و کوشاتر نيست»؛ (وَلَيْسَ رَجُلٌ ـ فَاعْلَمْ ـ أَحْرَصَ عَلَى جَمَاعَةِ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله و سلم وَأُلْفَتِهَا مِنِّي).
من اگر تن به جنگ صفين دادم براى اين بود که عامل تفرقه را از ميان ببرم و اگر حکميت را به اکراه پذيرفتم باز براى اين بود که شايد راهى به وحدت باز شود اين در حالى است که ديگران به سوى تفرقه گام بر مى دارند و مى خواهند بخش هايى از کشور اسلام را جدا ساخته و حکومتى خودکامه براى خود در آن تشکيل دهند.
آن گاه مى فرمايد: «در اين کار پاداش نيک و سرانجام شايسته را از خدا مى طلبم»؛ (أَبْتَغِي بِذَلِکَ حُسْنَ الثَّوَابِ، وَکَرَمَ الْمَآبِ).
اشاره به اين که اگر براى وحدت و الفت امت تلاش و کوشش مى کنم يا براى اصلاح مفاسد آن ها مى کوشم نه به اين دليل است که بر آنان حکومت کنم، بلکه براى طلب رضاى پروردگار است.
سپس مى افزايد: «من به آنچه با خود تعهد کرده ام وفادارم (و اگر بر طبق کتاب و سنّت داورى کنى از تو پشتيبانى خواهم کرد)» (وَسَأَفِي بِالَّذِي وَأَيْتُ عَلَى نَفْسِي). درباره اين که امام (عليه السلام) چه عهدى با او کرده بوده که در اين جا به آن اشاره مى فرمايد احتمالات مختلفى وجود دارد: نخست اين که به او فرموده بود: اگر حکميت تو بر اساس قرآن و سنّت باشد من به آن پايبندم. به يقين اگر مى خواستند بر اساس قرآن و سنّت پيغمبر (صلي الله عليه و آله) داورى کنند حق با على بن ابى طالب بود، چراکه امت اسلام با آن حضرت بيعت کرده بود و معاويه در حکم باغى بود و قرآن باصراحت مى گويد: اگر کسى دربرابر حکومت حق اسلامى سر به شورش بردارد و راه بغى پيش گيرد بايد او را بر سر جايش نشاند، هرچند راهى جز جنگ نداشته باشد: (فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرَى فَقاتِلُوا الَّتي تَبْغي حَتّى تَفيءَ إِلى أَمْرِ اللّه)؛ «و اگر يکى از آن دو بر ديگرى تجاوز کند با گروه متجاوز پيکار کنيد تا به فرمان خدا بازگردد».
همچنين سنّت پيغمبر (صلي الله عليه و آله) که فرموده بود: «عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ يَدُورُ حَيْثُمَا دَارَ» و همچنين جمله «مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاه» که در داستان غدير همه آن را نقل کرده اند دليل روشنى بر حقانيت آن حضرت بود، هرچند ابوموسى اشعرى احمق تر از آن بود که اين حقايق را دريابد و حکمى برخلاف قرآن و سنّت ارائه کرد.
«دينورى» در کتاب اخبار الطوال آورده است که در پيمان نامه تحکيم حکمين اين عبارت آمده بود که عهد و پيمان الهى و پيمان رسول خدا از عمرو بن عاص و ابوموسى اشعرى گرفته شده که قرآن را امام و پيشواى خود قرار دهند و از آن به سوى غير آن نروند و آنچه را که در قرآن نيافتند به سنّت جامعه رسول (صلي الله عليه و آله) مراجعه کنند و عمداً گامى برخلاف آن برندارند و با شبهات داورى نکنند.
احتمال ديگر اين که على (عليه السلام) به او وعده داده بود که دربرابر حکمش هرچه باشد اجازه ندهد مردم متعرض او شوند و آسيبى به او برسانند، هرچند از راه حق منحرف شده باشد و اين احتمال با جمله «وَإِنْ تَغَيَّرْتَ عَنْ صَالِحِ مَا فَارَقْتَنِي عَلَيْهِ» سازگار است.
احتمال سوم اين که جمله «وَإِنْ تَغَيَّرْتَ عَنْ صَالِحِ مَا فَارَقْتَنِي عَلَيْهِ» به صورت قضيه شرطيه باشد و جمله «فَاِنَّ الشَّقِيَّ...» جانشين جزاى آن. در اين صورت معنا چنين مى شود: «و اگر تو از آن شايستگى که به هنگام رفتن از نزد من داشتى تغيير پيدا کنى (و برخلاف حق و عدالت و کتاب و سنّت حکم نمايى راه شقاوت پوييده اى) زيرا شقى و بدبخت کسى است که از عقل و تجربه اى که نصيب او شده محروم بماند»؛ (وَإِنْ تَغَيَّرْتَ عَنْ صَالِحِ مَا فَارَقْتَنِي عَلَيْهِ، فَإِنَّ الشَّقِيَّ مَنْ حُرِمَ نَفْعَ مَا أُوتِيَ مِنَ الْعَقْلِ، وَالتَّجْرِبَةِ).
مطابق اين معنا جمله «وَسَأَفِي بِالَّذِي وَأَيْتُ عَلَى نَفْسِي؛ من به وعده اى که داده ام عمل مى کنم» ازجمله هاى بعد جدا مى شود و امام (عليه السلام) هم چيزى وعده نداده بود جز اين که اگر حکمين بر وفق کتاب و سنّت حکم کنند دربرابر آن تسليم خواهد بود.
تعبير «صَالِحِ مَا فَارَقْتَنِي عَلَيْهِ» ممکن است اشاره به اين باشد که ابوموسى در خدمت حضرت قول داده بود در حکميت خود از قرآن و سنّت منحرف نشود ولى همان گونه که مى دانيم منحرف شد و در وادى شقاوت پاى نهاد.
آن گاه امام (عليه السلام) در پايان اين نامه دو نکته را به ابوموسى اشعرى گوشزد مى کند: نخست مى فرمايد: «من از اين که کسى سخن بيهوده بگويد متنفر و از اين که کارى را که خدا اصلاح کرده برهم زنم بيزارم»؛ (وَإِنِّي لَأَعْبَدُ أَنْ يَقُولَ قَائِلٌ بِبَاطِلٍ، وَأَنْ أُفْسِدَ أَمْراً قَدْ أَصْلَحَهُ اللهُ). اشاره به اين که اگر تو در مسأله حکميت راه صحيح را بر طبق کتاب و سنّت بپيمايى و سخن، به حق بگويى و راه اصلاح را پيش گيرى من از آن دفاع مى کنم؛ مراقب باش باطل نگويى و امر مسلمين را به فساد نکشانى.
نکته ديگر اين که مى فرمايد: «(من خواهان وحدت امت اسلام و خاموشى آتش فتنه ام) آنچه را که نمى دانى رها کن (و به شايعات و سخنان اشرار گوش فرامده) زيرا مردم شرور با سخنان نادرست، به سوى تو خواهند شتافت (تا تو را از راه حق منحرف سازند). والسلام»؛ (فَدَعْ مَا لا تَعْرِفُ، فَإِنَّ شِرَارَ النَّاسِ طَائِرُونَ إِلَيْکَ بِأَقَاوِيلِ السُّوءِ، وَالسَّلامُ).
اين مسأله مهمى است که در هر جامعه اى ممکن است دو عامل سبب فساد گردد: نخست شايعات بى اساس است که گاه عمداً توسط مغرضان شايعه افکن براى برهم زدن نظم جامعه و گل آلود کردن آب منتشر مى شود و گاه براثر اشتباهات و مبالغه ها و کاهى را کوهى کردن، به خصوص اين که بسيارى از مردم همواره انتظار دارند خبر تازه اى بشنوند و عده اى لذت مى برند از اين که مسائل عجيب و غريب را براى ديگران بازگو کنند و همين امر باعث پخش شايعات زيان بار مى شود.
ديگر اين که اشرار با دروغ، تهمت و سخن چينى سعى مى کنند ذهن کسانى را که در جامعه در مصدر کارى هستند مشوش سازند و آن ها را به مردم يا افراد خاصى بدبين کنند و از اين ايجاد بدبينى و سوءظن و اختلاف بهره گيرند؛ شاعر عرب در اين زمينه مى گويد:
إنْ يَسْمَعُوا الْخَيْرَ يُخْفُوهُ وَإنْ سَمِعُوا *** شَرّآ أذاعُوا وَإنْ لَمْ يَسْمَعُوا کَذَبُوا
اين (بدسيرتان) هرگاه سخن خوبى درباره کسى بشنوند پنهان مى کنند و اگر سخن بدى بشنوند منتشر مى سازند و اگر مطلقاً سخنى نشنوند دروغ مى بافند.
شاعر ديگرى مى گويد:
إنْ يَسْمَعُوا ريبَةً طارُوا بِها فَرَحآ *** وَإنْ ذُکِرْتُ بِخَيْرٍ عِنْدَهُمْ دَفَنُوا
هرگاه سخن مفسده انگيزى بشنوند از خوشحالى پرواز مى کنند و اگر مطلب خوبى از من نزد آن ها گفته شود آن را همان جا دفن مى کنند.
اين بلايى است که در طول تاريخ بوده و هم اکنون نيز به شدت ادامه دارد و بخش مهمى از نابسامانى جوامع مسلمانان از آن سرچشمه مى گيرد. امام (عليه السلام) درباره تمام اين ها به ابوموسى هشدار مى دهد، هرچند او نادان تر از اين بود که اين نصايح نجات بخش را پذيرا شود. نکته
ابوموسى اشعرى کيست؟
نام او عبدالله بن قيس بود. به گفته بعضى از مورخان در مکه ايمان آورد و همراه با مهاجران به حبشه رفت و در جنگ خيبر به پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) ملحق شد. به همين دليل جزء صحابه محسوب مى شود. در زمان خليفه دوم به فرماندارى بصره منصوب گرديد و در سال سوم خلافت عثمان طبق نوشته ابن اثير در کامل، عزل شد. علّت عزلش اين بود که مردم را به جهاد با جمعى از شورشيان فراخواند و خودش برخلاف آن رفتار کرد به طورى که مردم ريختند و اموالش را غارت کردند اين خبر به عثمان رسيد و او را عزل کرد بعد از مدتى مردم کوفه از فرماندارى «سعيد بن عاص» سر باززدند و از عثمان خواستند ابوموسى را فرماندار آن جا کند و او پذيرفت و على (عليه السلام) در دوران خلافت خود او را بر فرماندارى کوفه باقى گذاشت اما هنگامى که امام (عليه السلام) براى سرکوب شورشيان بصره به سوى بصره آمد و از مردم کوفه خواست به آن حضرت بپيوندند، ابوموسى مانع شد و گفت: در جاى خود بنشينيد و حرکت نکنيد. مالک اشتر به کوفه آمد و او را از فرماندارى عزل کرد و مردم کوفه را براى پيکار با شورشيان بصره (جنگ جمل) بسيج ساخت. او مردى متظاهر به آداب اسلامى و مقدس نما بود.
به يقين او بعد از اين ماجرا کينه اميرمؤمنان على (عليه السلام) و يارانش را به دل گرفت و منتظر فرصتى بود تا انتقام بگيرد. تا اين که بعد از جنگ صفين مسأله حکمين پيش آمد و با اين که امام (عليه السلام) با انتخاب او به عنوان حکم مردم عراق سخت مخالف بود، اصرار گروهى از ساده لوحان يا عوامل مرموز معاويه و يا منافقان سبب شد امام (عليه السلام) با انتخاب او موافقت کند. او بهترين فرصت را براى انتقام جويى به دست آورد و برخلاف آنچه معروف است که عمرو عاص در ماجراى حکميت وى را اغفال کرد و فريب داد وبه همين دليل براى بلاهت و کودنى ضرب المثل شد، بعيد به نظر نمى رسد که اين کار توطئه مشترک ابوموسى و عمرو عاص بوده است. او مطمئن بود که در حکومت على (عليه السلام) راه به جايى نمى برد ولى در حکومت معاويه راه پيشرفت و ترقى مادى به رويش باز است.
به همين دليل روايات شديدى در مذمت او وارد شده که نشان مى دهد مرد بسيار خبيث و جنايت کارى بود. ازجمله ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه خود نقل مى کند که على (عليه السلام) بعد از نماز صبح ومغرب گروهى را لعنت مى کرد از جمله آن ها ابوموسى اشعرى بود.
مرحوم صدوق در کتاب خصال از ابوذر نقل مى کند که پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) فرمود: بدترينِ اوّلين و آخرين، دوازده نفر بودند: شش نفر از پيشينيان وشش نفر از آخرين. وعبدالله بن قيس (ابوموسى اشعرى) را از اين شش نفر شمرد واو را به سامرى اين امت وصف کرد.
اين تشبيه نشان مى دهد که او مرد مرموز وخطرناک وفريب کارى بوده است.
در روايت ديگرى از امام على بن موسى الرضا (عليهما السلام) مى خوانيم که فرمود: بيزارى جستن از ابوموسى اشعرى، از اسلام خالص است و او از سگ هاى دوزخ است.
روايات متعدد ديگرى نيز در مذمت شديد او وارد شده است و به گفته مرحوم آيت الله خويى در کتاب معجم رجال الحديث خبث طينت و عداوت او درباره اميرمؤمنان (عليه السلام) واضح تر از آن است که بر کسى مخفى بماند و در رسوايى او همين بس که اميرمؤمنان (عليه السلام) را در ماجراى حکميت (به پندار خودش) از خلافت عزل کرد.
عجيب تر اين که او خود با على (عليه السلام) بيعت کرده بود و مى دانست که عامه مسلمانان با آن حضرت بيعت کردند و اين که هرکس برخلاف آن حضرت قيام کند گمراه است با اين حال به علت عناد و دشمنى و دنياپرستى و هواى نفس همه اين معلومات خود را رها ساخت و به خلع آن حضرت از خلافت حکم کرد در حالى که عمرو عاص وفادارى خود را به معاويه نشان داد و رأى به تثبيت او در خلافت داد. از قرائنى که گواهى مى دهد کار ابوموسى در مسأله حکمين توطئه بوده داستانى است که طبرى در تاريخ خود نقل مى کند. او در حوادث سنه 60 هجرى مى نويسد: ابوموسى اشعرى بر معاويه وارد شد در حالى که جبه سياهى بر تن کرده بود. بر معاويه سلام کرد و گفت: «السَّلامُ عَلَيْکَ يا أمينَ اللهِ» معاويه سلام او را جواب گفت. هنگامى که از نزد معاويه بيرون آمد معاويه گفت: اين پيرمرد نزد من آمده بود که فرماندارى يکى از ولايات را به او بسپارم ولى به خدا سوگند! اين کار را نخواهم کرد (زيرا مى دانست که او در ميان مردم منفور است).
* * * .
پاورقی ها
«عَلَق» به معناى خون غليظ بسته شده است که هرگاه روى زخم ظاهر شود زير آن به عفونت مى کشد و مداواى زخم مشکل مى شود و ازاين رو امروزه سعى مى کنند که زخم را مرتباً شست و شو دهند تا چنين قشرى روى آن پيدا نشود. «وَأَيْتُ» از ريشه «وأى» بر وزن «رأى» به معناى وعده دادن است. حجرات، آيه 9. بحارالانوار، ج 10، ص 451، ح 17. «أَعْبَد» از ريشه «عبد» بر وزن «أبد» به معناى تنفر، بيزارى و غضب از چيزى است. اين واژه ريشه ديگرى دارد که همان عبادت به معناى بندگى و تسليم و خضوع است و در جمله بالا معناى اوّل اراده شده است. «طائِرون» جمع «طائر» در اصل به معناى پرنده است و به کسى که در انجام کارى شتاب مى کند نيز اطلاق مى شود. «أقاويل» جمع «أقوال» و «أقوال» نيز جمع «قول» و در اين جا به معناى سخنان دروغين است، هرچند «قول» معمولاً به هر سخنى گفته مى شود؛ خواه راست باشد يا دروغ. کامل ابن اثير، ج 3، ص 99. شرح اين ماجرا را ذيل نامه 63 نوشته ايم. اسد الغابة فى معرفة الصحابة؛ الاستيعاب و کامل ابن اثير (شرح حال ابوموسى اشعرى). شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2 ص 260. بحارالانوار، ج 10، ص 358، ح 1. معجم الاحاديث، ج 10، ص 287. تاريخ طبرى، ج 4، ص 245 و کامل ابن اثير، ج 4، ص 12.