بخش سوم

:اللََّهُمَّ بَلَى! لا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ. إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً، وَإِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً، لِئَلاَّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَبَيِّنَاتُهُ. وَکَمْ ذَا وَأَيْنَ أُولَئِکَ؟ أُولَئِکَ وَاللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً، وَالْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً، يَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَبَيِّنَاتِهِ، حَتَّى يُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ، وَيَزْرَعُوهَا فِي قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ. هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ، وَبَاشَرُوا رُوحَ الْيَقِينِ، وَاسْتَلانُوا مَا اسْتَعْوَرَهُ الْمُتْرَفُونَ، وَأَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ، وَصَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَى، أُولَئِکَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ، وَالدُّعَاةُ إِلَى دِينِهِ. آهِ آهِ شَوْقاً إِلَى رُوْيَتِهِمْ! اِنْصَرِفْ يَا کُمَيْلُ إِذَا شِئْتَ.

(سپس امام (عليه السلام) فرمود: درست است که عالمانِ باعمل اندک اند و علم و دانش با مرگ حاملانش مى ميرد ولى) بار خدايا! آرى، هرگز روى زمين از کسى که با حجت الهى قيام کند خالى نمى شود؛ خواه ظاهر و آشکار باشد و يا ترسان وپنهان. وجود آنها به اين سبب است که دلايل الهى و نشانه هاى روشن او هرگز باطل نگردد و از دست نرود. آنها چند نفرند و کجا هستند؟ به خدا سوگند! تعدادشان کم و قدر و مقامشان نزد خدا بسيار والاست. خداوند به وسيله آنها حجت ها و دلايلش را حفظ مى کند تا به افرادى که نظير آنها هستند بسپارند وبذر آن را در قلوب افرادى شبيه خود بيفشانند. علم و دانش با حقيقتِ بصيرت به آنها روى آورده و روح يقين را لمس کرده اند. آنها آنچه را که دنياپرستانِ هوس باز مشکل مى شمردند آسان يافته اند و به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند انس گرفته اند. آنها در دنيا با بدن هايى زندگى مى کنند که ارواحشان به عالم بالا تعلق دارد، خلفاى الهى در زمين اند و دعوت کنندگان به سوى آئينش. آه، آه، چقدر اشتياق ديدارشان را دارم. اى کميل! (همين قدر کافى است) هر زمان که مى خواهى بازگرد.

شرح و تفسیر بخش سوم
عالمانى که حجت خدا در زمين اند
امام (عليه السلام) در اين بخش از کلام خود که در واقع جنبه استثنا از گفتار سابق را دارد مى فرمايد: «(درست است که عالمان باعمل اندک اند و علم و دانش با مرگ حاملانش مى ميرد ولى) بار خدايا! آرى، هرگز روى زمين از کسى که با حجت الهى قيام کند خالى نمى شود؛ خواه ظاهر و آشکار باشد و يا ترسان و پنهان»؛ (اللَّهُمَّ بَلَى! لا تَخْلُو الاَْرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ. إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً، وَإِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً).
درست همان چيزى که علماى اماميه و شيعيان به آن ايمان دارند که زمين هرگز خالى از حجت نمى شود؛ خواه آشکار باشد يا پنهان و جالب اين که ابن ابى الحديد تصريح مى کند که اين جمله امام (عليه السلام) مانند تصريح به عقايد شيعيان است؛ ولى اصحاب ما آن را حمل بر «ابدال» مى کنند که در روايات نبوى به آنها اشاره شده و آنان مردانى هستند که پيوسته در سطح زمين در گردش اند؛ برخى شناخته مى شوند و بعضى ناشناخته مى مانند.
اى کاش ابن ابى الحديد دست از تعصبات طايفى خود برمى داشت و هنگامى که به سخنى از مولا اميرمؤمنان على (عليه السلام) مى رسيد که صريح يا مانند صريح اعتقاد اماميه را تأييد مى کرد آن را مى پذيرفت و رواياتى را نيز که درباره ابدال نقل شده حمل بر امامان معصوم (عليهم السلام) و ياران خاص آنان مى کرد. (در پايان اين گفتار سخنى درباره روايات ابدال خواهيم آورد).
سپس امام (عليه السلام) به بيان نکته مهمى درباره فوايد وجود حجت هاى الهى اعم از غايب و ظاهر پرداخته، مى فرمايد: «وجود آنها به اين سبب است که دلايل الهى ونشانه هاى روشن او هرگز باطل نگردد و از دست نرود»؛ (لِئَلاَّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَبَيِّنَاتُهُ).
اين سخن در واقع يکى از پاسخ ها براى سؤال معروفى است که درباره فلسفه وجود امام غايب (عليه السلام) مى شود و آن اين که امام غايب (عليه السلام) افزون بر اين که وجودش سبب آرامش زمين و برکات الهى و تربيت و پرورش دل هاى آماده، از طريق ولايت تکوينى همچون پرورش گل ها و ميوه ها به وسيله آفتاب پشت ابر است، فايده ديگرى نيز دارد و آن اين که معارف اسلامى و حجج و بينات الهى واحکام شريعت را دست نخورده نگه مى دارد تا با گذشت زمان گردوغبار نسيان و بطلان بر آنها ننشيند و آيين حق تحريف نگردد تا زمانى که ظاهر شود وهمه را از اين آب زلال حيات بخش سيراب کند.
حضرت در ادامه اين سخن به بيان عدد و صفات آنها مى پردازد، مى فرمايد: «آنها چند نفرند و کجا هستند؟ به خدا سوگند! تعدادشان اندک و قدر و مقامشان نزد خدا بسيار والاست»؛ (وَکَمْ ذَا وَأَيْنَ أُولَئِکَ؟ أُولَئِکَ وَاللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً وَالْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً).
قرآن مجيد نيز درباره مؤمنان صالح العمل که در درجات والاى ايمان قرار دارند مى گويد: (وَقَلِيلٌ مَّا هُمْ)؛ «آنها (که ايمان و عمل صالح دارند و ظلم وستمى به يکديگر نمى کنند) تعدادشان کم است».
در اينجا اين سؤال پيش مى آيد که امام معصوم در هر زمان يکى بيش نيست چرا امام (عليه السلام) در اين عبارت و جمله هايى که بعد از آن مى آيد از ضمير جمع استفاده مى کند و آنها را به صورت يک جمعيت ذکر مى فرمايد؟
پاسخ اين است که امام (عليه السلام) وجود آنها را در طول زمان در نظر گرفته است. درست است که امام معصوم در هر زمان يکى است؛ ولى هرگاه به مجموعه زمان هاى بعد از امام (عليه السلام) بنگريم امامان معصوم (عليهم السلام) جمعيتى را تشکيل مى دهند.
اين احتمال نيز هست که منظور از به کار بردن ضميرِ جمع، امامان معصوم (عليهم السلام) واصحاب خاص آنان باشد.
آن گاه امام (عليه السلام) به ذکر اوصاف اين اقليت عظيم الشأن و اين بندگان والاى پروردگار پرداخته، شش صفت برايشان ذکر مى کند. نخست مى فرمايد: «خداوند به وسيله آنها حجت ها و دلايلش را حفظ مى کند تا به افرادى که نظير آنها هستند بسپارند و بذر آن را در قلوب افرادى شبيه خود بيفشانند»؛ (يَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَبَيِّنَاتِهِ، حَتَّى يُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ، وَيَزْرَعُوهَا فِي قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ).
آرى، اينان گنجينه هاى اسرار الهى و حافظان معارف وحى و نبوت و دلايل حقانيت دين مبين اسلام اند و هر کدام از آنها که بخواهد از دنيا چشم بپوشد اين علوم و اسرار را به فرد ديگرى همچون خود مى سپارد تا اين ميراث عظيم حفظ شود و خالى از هر گونه پيرايه و آلودگى به آيندگان برسد.
تعبير «يُودِعُوا» اشاره به علوم و اسرار آماده اى است که همچون امانتى از صندوقى به صندوق ديگر منتقل مى شود و «يَزْرَعُوا» اشاره به علومى است که بايد بذر آن افشانده شود و تدريجاً در دل آنها پرورش يابد تا زمانى که به ثمر نشيند و اين نشان مى دهد که علوم آنها در واقع دو گونه است.
اين موضوع را در مورد على (عليه السلام) در کتب حديث غالباً خوانده ايم که مى فرمود: «پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) هزار باب علم را به من آموخت که از هر علمى هزار باب ديگر گشوده مى شود» اين علوم در واقع همانند بذرند که افشانده مى شوند و از يک دانه هزار دانه مى رويد؛ ولى بخشى از علوم نيز بوده که بدون کم وکاست از پيامبر (صلي الله عليه و آله) به على (عليه السلام) منتقل شده است.
در دومين وصف مى فرمايد: «علم و دانش با حقيقتِ بصيرت به آنها روى آورده است»؛ (هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ).
البته بصيرت و بينش مراتب و مراحلى دارد؛ ولى اين گروه از اولياء الله به حد والاى آن رسيدند.
تعبير «هجم» ممکن است اشاره به اين باشد که علوم آنها اکتسابى نيست بلکه الهامى است از سوى پروردگار که از آنها به هجوم تعبير شده است. مرحوم علامه مجلسى در تفسير اين جمله مى نويسد: هجوم در اينجا اشاره به اين است که خداوند «علم لدنّى» را درباره حقايق اشيا يک باره به آنها تعليم داده و حجاب ها و پرده ها را کنار زده و حقايق را بر آنها مکشوف ساخته است.
در سومين وصف مى فرمايد: «آنها روح يقين را لمس کرده اند»؛ (وَبَاشَرُوا رُوحَ الْيَقِينِ).
مى دانيم که يقين مراتبى دارد: علم اليقين، عين اليقين و حق اليقين. علم اليقين آن است که انسان از دلايل مختلف به چيزى ايمان آورد؛ مانند کسى که با مشاهده دود از فاصله دور، به وجود آتش ايمان پيدا کند. عين اليقين در جايى است که انسان به مرحله شهود برسد و با چشم خود مثلاً آتش را از نزديک مشاهده کند. حق اليقين مرتبه فراتر از آن و به اين معناست که مثلاً انسان، آتش را با دست خود لمس کند و يا همچون آهن شود که وارد آتش مى شود و صفات آن را به خود مى گيرد و به صورت بخشى از آن درمى آيد که اين بالاترين مرحله يقين است. اولياى الهى که اميرمؤمنان على (عليه السلام) در اين گفتار نورانى اش مى فرمايد: «آنها روح اليقين را لمس کرده اند» داراى همين مرحله از يقين هستند.
حضرت در چهارمين وصف مى فرمايد: «آنان آنچه را که دنياپرستانِ هوس باز مشکل مى شمردند آسان يافته اند»؛ (وَاسْتَلانُوا مَا اسْتَعْوَرَهُ الْمُتْرَفُونَ).
«اسْتَلانُوا» از ريشه «لين» و به معناى نرمى، «اسْتَوْعَرَ» از ريشه «وَعْر» و به معناى سختى،و«مترفون»ازريشه «تَرَف» و به معناى در نازونعمت زيستن است.
دنياپرستان، پرهيز از زر و زيور دنيا و ساده زيستن و دل کندن از لذات نامشروع را کار مشکلى مى پندارند؛ ولى اين گروه از اولياءالله به آسانى از همه اينها مى گذرند و به زندگى ساده زاهدانه پاک از هر گونه آلودگى قناعت مى کنند.
امام (عليه السلام) در وصف پنجم مى فرمايد: «آنها به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند انس گرفته اند»؛ (وَأَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ).
جاهلان پيوسته از اين وحشت دارند که اموالشان به خطر بيفتد، جاه ومقامشان از ميان برود و آينده زندگى مادى آنها دگرگون شود، از اين در هراس اند که اگر از حرام الهى چشم بپوشند، به حلال نرسند و از اين مى ترسند که اگر از حق طرفدارى کنند گروهى از دوستان خود را از دست خواهند داد؛ ولى اين گروه از اولياءالله نه تنها از اين امور بيمناک نيستند بلکه به آن انس گرفته اند.
در خطبه 128 نيز در کلام امام (عليه السلام) خوانديم که به «ابوذر» ـ آن مرد مبارزِ مجاهد فى سبيل الله که به سبب حمايت هايش از حق تبعيد شد و در تبعيدگاه، مظلومانه و در نهايت عسرت جان سپرد ـ به هنگامى که در زمان عثمان مى خواستند او را به تبعيدگاه بفرستند فرمود: «يا أباذَرَ ... لايُؤْنِسَنَّکَ إلّا الْحَقُّ، وَلا يُوحِشَنَّکَ إلاَّ الْباطِلُ؛ اى اباذر!... مبادا با چيزى جز حق مأنوس شوى و مبادا چيزى جز باطل تو را به وحشت بيفکند».
آن گاه حضرت در ششمين و آخرين وصف مى فرمايد: «آنها در دنيا با بدن هايى زندگى مى کنند که ارواحشان به عالم بالا تعلق دارد!»؛ (وَصَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الاَْعْلَى).
اشاره به اين که گرچه آن ها از نظر جسمى در اين دنيا و در ميان انسان هاى ديگر هستند؛ ولى روحشان همنشين ارواح اوليا و انبياى پيشين و فرشتگان مقرب است. به همين دليل دنيا در نظرشان بى ارزش و بالاترين ارزش براى آنها جلب رضاى پروردگارشان است. اگر آنها اسير زر و زيور دنيا و مال و ثروت وخور و خواب و شهوت نمى شوند به همين دليل است که به ظاهر در اين دنيا هستند؛ ولى در باطن در جهان روحانيان زندگى مى کنند.
سرانجام امام (عليه السلام) بعد از اين اوصاف که حتى ذکر آنها روح پرور ونشاط آور است، مى فرمايد: «آنان خلفاى الهى در زمين اند و دعوت کنندگان به سوى آئينش. آه، آه، چقدر اشتياق ديدارشان را دارم»؛ (أُولَئِکَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ، وَالدُّعَاةُ إِلَى دِينِهِ. آهِ آهِ شَوْقاً إِلَى رُوْيَتِهِمْ!).
آرى، آنان نمايندگان خدا بر روى زمين و مصداق اتم آيه شريفه (إِنِّى جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً) و پرتوى از آيه شريفه (وَدَاعِيآ إِلَى اللهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَاجآ مُّنِيرآ) محسوب مى شوند و به همين دليل امام (عليه السلام) که خود مصداق اعلاى اين اولياى الهى است مشتاق ديدارشان است.
هنگامى که سخن به اينجا رسيد و امام (عليه السلام) پيمانه وجود کميل را از اين کلمات نورانى و مفاهيم روحانى و عرفانى پر کرد به او فرمود: «اى کميل! (همين قدر کافى است) هر زمان که مى خواهى بازگرد»؛ (انْصَرِفْ يَا کُمَيْلُ إِذَا شِئْتَ).
اين تعبيرنشان مى دهدکه امام (عليه السلام) همراه کميل بازنگشت و همچنان درآن بيابان خاموش و خالى مدتى ماند. شايد مى خواست با خداى خود مناجات کند يا سخنان بيشترى بگويد، که پيمانه وجود کميل با آن همه عظمت، گنجايش آن را نداشت. تنها خدا مى داند و خود آن امام بزرگوار که در آن لحظات بر مولا (عليه السلام) چه گذشت.
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه خود در پايان اين سخن مى گويد: اين کلام امام (عليه السلام) که به کميل مى گويد: «هر زمان که مى خواهى بازگرد» از لطيف ترين کلمات و بهترين آداب است، زيرا آمرانه نمى فرمايد برگرد، بلکه مى گويد: هرگاه مى خواهى، تا بدين وسيله کميل را از ذلت تحت فرمان بودن به عزت اراده و اختيار برساند.
به راستى مجموعه اين کلام امام (عليه السلام) دست هر خواننده و شنونده اى را مى گيرد و به سوى عالمى مملو از معنويت و نور مى برد. صفات اولياى خدا و پيشگامانِ راه تقرب به پروردگار را در عباراتى کوتاه و بسيار پرمعنا شرح مى دهد و چيزى را در اين زمينه فروگذار نمى کند تا کسانى که آماده پيمودن راه اند، در اين مسير قدم بگذارند و با هدايت هاى الهى که بر زبان اين بنده خاص پروردگار جارى شده به سوى مقصد يعنى قرب الى الله پيش روند.
جاذبه اين سخن به قدرى زياد است که در کلمات علماى شيعه و اهل سنت، محدث و مورخ و مفسر بازتاب گسترده اى پيدا کرده و در بسيارى از کتاب ها باعظمت از آن ياد کرده اند.
مرحوم علامه مجلسى در پايان اين سخن مى گويد: سزاوار است که آگاهان، هر روز در اين کلام با نظر موشکافانه بنگرند (و از فوايد آن بهره گيرند). نکته ها
1. نظر امام (عليه السلام) در اين کلمات به کيست؟
همان گونه که قبلاً اشاره کرديم، اوصافى که امام (عليه السلام) در ذيل اين کلام نورانى بيان کرده ناظر به امامان معصوم (عليهم السلام) است که وقتى در طول زمان آنها را در نظر بگيريم مجموعه اى تشکيل مى دهند که با تعبيرات امام (عليه السلام) که به صيغه جمع از آنها ياد کرده کاملاً سازگار است. آنها که زمين از وجودشان خالى نيست، و گاه ظاهر و مشهور و زمانى خائف و مغمورند، آنان که اصالت معارف اسلامى و حجت هاى الهى و نشانه هاى روشن او را حفظ مى کنند و نسل به نسل به آيندگان منتقل مى سازند. آرى، آنها هستند که علم را با بصيرت کامل دريافته وبه حق اليقين رسيده اند، دنيا در نظرشان کوچک و روحشان با عالم اعلا مرتبط است و خلفاى الهى در زمين و داعيان به دين او هستند و عظمت مقامشان در حدى است که امام (عليه السلام) اشتياق ديدارشان را دارد.
اين احتمال نيز هست که منظور، امامان معصوم (عليهم السلام) و اصحاب سرّ و خواص نزديک آنها باشند؛ کسانى مانند سلمان، مقداد، ابوذر، مالک، عمار و جابر که وجودشان در کنار امام معصوم و از پرتو آن روشن و نورافشان شده وآنان نيز به سهم خود گروه هايى را به دين خدا فرامى خواندند و نمايندگان خدا در زمين بودند و کميل، خود، يکى از ايشان بود که شايسته شنيدن اين کلمات ومخاطب اين خطاب نورانى شد و توانست آن را در دل تاريخ جاودانه سازد تا امروز در اختيار ما قرار گيرد.

2. ابدال چه کسانى هستند؟
چنان که قبلاً اشاره شد ابن ابى الحديد در شرح اين کلام نورانى تصريح مى کند که اين کلام کاملاً بر عقيده شيعه اماميه منطبق است که آن را اشاره به امامان معصوم مى دانند. سپس مى افزايد: اما اصحاب ما آن را به ابدال تفسير مى کنند که در روايات نبوى به آن اشاره شده است.
به همين مناسبت لازم مى دانيم درباره عقيده ابدال که در کتب روايى اهل سنت و همچنين بعضى کتب شيعه آمده توضيحى بدهيم. اساس اعتقاد اهل سنت درباره ابدال، بعضى از احاديث است که به پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) نسبت داده اند از جمله احمد حنبل در مسند خود از آن حضرت نقل مى کند که فرمود: «الأبْدالُ في هذِهِ الاُْمَّةِ ثَلاثُونَ مِثلُ إبْراهيمِ خَليلِ الرَّحْمانِ عَزَّوَجَلَّ کُلُّ ما ماتَ رَجُلٌ أبْدَلَ اللهُ تَعالى مَکانَهُ رِجالاً؛ ابدال در امت من سى نفرند که هر کدام همچون ابراهيم خليل اند و هر زمان يکى از آنها از دنيا برود خدا فرد ديگرى را بدل او قرار مى دهد. (از اينجا وجه نام گذارى ابدال به اين نام روشن مى شود)».
در مجمع الزوائد در حديث ديگرى از آن حضرت نقل مى کند: آنها چهل نفرند که خدا به برکت آنها برکات زمين و آسمان را نصيب انسان ها مى کند.
سپس مى بينيم اين روايت به دست «معاويه» مى افتد و او چنان آن را تحريف مى کند که هر خواننده اى گرفتار وحشت مى شود. ابن ابى الحديد تحت عنوان «احاديث مجعوله که در مذمت على (عليه السلام) ساخته اند» از معاويه چنين نقل مى کند: «واقدى» مى نويسد: هنگامى که معاويه بعد از صلح با امام حسن (عليه السلام) از عراق به شام بازگشت خطبه اى خواند و گفت: اى مردم! رسول اکرم (صلي الله عليه و آله) به من چنين فرمود: «إنَّکَ سَتَلِى الْخِلافَةَ مِنْ بَعْدي فَاخْتَرِ الاْرْضَ الْمُقَدَّسَةَ فَإنَّ فيهَا الاْبْدالُ وَقَدِ اخْتَرْتُکُمْ فَالْعَنُوا أبا تُرابٍ؛ به زودى تو خلافت را پس از من عهده دار مى شوى. سرزمين مقدس (شامات) را انتخاب کن چرا که ابدال در آنجا هستند و من شما را برگزيدم، بنابراين شما ابوتراب (نعوذ بالله على (عليه السلام)) را لعن کنيد».
اين حديث به دست صوفيه افتاده و آنها گفته اند: دنيا هرگز خالى از ابدال نمى شود و آنها چهل نفرند و خالى از اوتاد نمى گردد و آنها هفت نفرند و از قطب تهى نمى ماند و او يک نفر است. هنگامى که قطب بميرد يکى از آن هفت نفربه جاى اومى نشيند و يکى ازچهل نفر از ابدال در سلک اوتاد قرار مى گيرد.
ابن ابى الحديد پس از نقل اين سخن مى افزايد: اصحاب ما معتقدند که ابدال جماعتى از علما و مؤمنين آگاه به مسائل اسلامى اند و اگر اجماع امت حجت است به موجب سخن آنهاست و چون نمى توان آنان را شناخت اجماع همه علما معيار قرار داده شده در حالى که اصل، قول همان گروه است.
جالب اين که در کتب اهل سنت آمده است که ابدال هرگز فرزندى از خود نمى آورند، هرچند هفتاد همسر انتخاب کنند و لذا بعضى از افراد را که فرزندى نداشتند جز ابدال شمردند؛ ولى اين که اين ويژگى چه سرّى دارد؟ بر هيچ کس روشن نيست.
در روايات شيعه اماميه نيز به ابدال اشاره شده است؛ از جمله مرحوم علامه مجلسى در جلد 27 بحارالانوار در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليه السلام) چنين نقل مى کند که راوى از آن حضرت پرسيد: مردم (اشاره به جماعتى از اهل سنت است) چنين گمان مى کنند که در زمين ابدالى وجود دارند. اين ابدال چه کسانى هستند؟ امام (عليه السلام) فرمود: راست گفتند. ابدال همان اوصيا (و امامان معصوم) هستند که خداوند عزوجل آنها را بدل انبيا قرار داده است، هنگامى که انبيا را از اين جهان بُرد و خاتم آنها را محمد پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله) قرار داد.
مرحوم علامه مجلسى بعد از ذکر اين حديث مى گويد: ظاهر دعايى که جزء دعاى «ام داود» است و از امام صادق (عليه السلام) در نيمه رجب نقل شده که مى گويد: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّد... اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى الْأَوْصِيَاءِ وَالسُّعَدَاءِ وَالشُّهَدَاءِ وَأَئِمَّةِ الْهُدَى اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى الْأَبْدَالِ وَالْأَوْتَاد...» اين است که ابدال غير از امامان اهل بيت (عليهم السلام) هستند (زيرا نخست درود بر آل محمد و ائمه هدى (عليهم السلام) فرستاده شده و سپس بر ابدال و اوتاد). ولى صريح نيست و ممکن است آن را حمل بر تأکيد کنيم.
سپس مى افزايد: ممکن است مراد از اين دعا اصحاب خاص ائمه باشند و به هر حال ظاهر خبر اين است که آنچه را صوفيه اهل سنت افترا بسته اند (که آن را اشاره به اقطاب و سران صوفيه مى دانند) نفى مى کند.
در حديثى که در کتاب مستدرک از رسول اکرم (صلي الله عليه و آله) نقل شده نيز مى خوانيم: «هر کس در روز، بيست و پنج بار براى همه مردان و زنان مؤمن دعا کند خداوند کينه را از سينه او بيرون مى برد و او را جزء ابدال محسوب مى کند».
از مجموع آنچه ذکر شد استفاده مى شود که اصل وجود ابدال در کلام رسول اکرم (صلي الله عليه و آله) و به دنبال آن در بعضى از کلمات ائمه اهل بيت (عليهم السلام) بوده است و اشاره به افراد باايمان والامقامى است که خداوند آنها را براى هدايت بندگانش در زمين قرار داده که در رأس همه آنها امام معصوم است. همان گونه که در حديثى از پيامبر اکرم9 مى خوانيم: «إنَّ أبْدالَ أُمَّتي لَنْ يَدْخُلُوا الْجَنَّةَ بِالاْعْمالِ وَإنَّما دَخَلُوها بِرَحْمَةِ اللهِ وَسِخاوَةِ الاَْنْفُسِ وَسَلامَةِ الصَّدْرِ وَرَحْمَةٍ لِجَميعِ الْمُسْلِمينَ؛ ابدال امتم (تنها) با اعمالشان وارد بهشت نمى شوند، بلکه به رحمت خداوند و سخاوت نفس وسلامت دل ومهربانى ومحبت به جميع مسلمانان وارد بهشت مى شوند».
ولى بعدآ هر گروهى اين واژه را به نفع خود و بر طبق اميال و هوس هاى خويش تفسير کرده است؛ صوفيان به نفع خود و معاويه نيز به سود خويش آن را بر آنچه مايل بوده اند تطبيق داده اند. 3. کميل بن زياد کيست؟
نام «کميل» در نزد همه شيعيان مشهور است و همگى او را از خواص و اصحاب سرّ اميرمؤمنان على (عليه السلام) مى دانند و حديث مورد بحث نيز دليل روشنى براى همين معناست که امام (عليه السلام) اين کلمات نورانى را در فضايى خالى از اغيار در اختيار او گذاشت و دستور داد آن را نگهدارى کند (تا به ديگران برساند). اين کلام دستور العملى است براى همه پويندگان راه حق و سالکان الى الله و نمونه روشنى است از تعليمات عالى اسلام. دعاى معروف «کميل» نيز از پربارترين دعاهاست که عاشقان پروردگار پيوسته از آن بهره مند مى شوند.
جالب اين که بسيارى از بزرگان اهل سنت نيز وى را ستوده و اوصاف برجسته اى براى او ذکر کرده اند؛ ابن کثير که از متعصبان اهل سنت است درباره او مى نويسد: کميل از اصحاب اميرمؤمنان، در صفين حاضر شد و مردى شجاع، زاهد و عابد بود که در سن صد سالگى به دست حجاج در سال هشتاد و دو به شهادت رسيد.
از تعيين زمان وفات کميل استفاده مى شود که وى مدتى از عصر پيامبر (صلي الله عليه و آله) را نيز درک کرده بود؛ ولى بعضى او را به هنگام شهادت هفتاد ساله ذکر کرده اند، از اين رو او را از تابعين شمرده اند نه از صحابه. خداوند کميل را با اوليايش محشور و غريق رحمت خاصش کند.
درباره حالات کميل شرح بيشترى را در ذيل نامه 61 از نامه هاى اميرمؤمنان (عليه السلام) آورديم.
* * * .