حکمت 224

وَ قَالَ عَليهِ السَّلامُ
بِکَثْرَةِ الصَّمْتِ تَکُونُ الْهَيْبَةُ، وَ بِالنَّصَفَةِ يَکْثُرُ الْمُوَاصِلُونَ وَ بِالإِفْضَالِ تَعْظُمُ الأَقْدَارُ، وَ بِالتَّوَاضُعِ تَتِمُّ النِّعْمَةُ، وَ بِاحْتِمَالِ الْمُوَنِ يَجِبُ السُّوْدُدُ، وَ بِالسِّيرَةِ الْعَادِلَةِ يُقْهَرُ الْمُنَاوِئُ، وَ بِالْحِلْمِ عَنِ السَّفِيهِ تَکْثُرُ الأَنْصَارُ عَلَيْهِ.

امام (عليه السلام) فرمود:
کثرت سکوت، سبب ابهت و بزرگى است و انصاف مايه فزونى دوستان است و با بذل و بخشش قدر انسان ها بالا مى رود و با تواضع، نعمت (الهى) کامل مى گردد و با پذيرش هزينه ها (و رنج ها و مشکلات) عظمت و سرورى حاصل مى گردد، با روش عادلانه، دشمن، مقهور و مغلوب مى شود و با حلم و بردبارى در برابر سفيهان، ياوران انسان بر ضد آنها فزونى مى يابند.

شرح و تفسیر حکمت 224
هفت فضيلت مهم اخلاقى
امام (عليه السلام) در اين گفتار نورانى به هفت فضيلت مهم اخلاقى و اثر مثبت آن ها اشاره مى کند.
نخست مى فرمايد: «کثرت سکوت، سبب ابهت و بزرگى است»؛ (بِکَثْرَةِ الصَّمْتِ تَکُونُ الْهَيْبَةُ).
مرحوم ابن ميثم در شرح نهج البلاغه خود در اين جا نکته جالبى آورده، مى گويد: دليل کلام مولا اين است که سکوت، غالبآ نشانه عقل است و ابهت صاحبان عقل آشکار است و اگر به يقين دانسته شود که کثرت سکوت ناشى از عقل اوست، ابهت او بيشتر مى شود و اگر حال او شناخته نشود و اين احتمال وجود داشته باشد که سکوتش ناشى از عقل است باز سبب ابهت اوست و گاه ممکن است سکوت، ناشى از ضعف و ناتوانى در کلام باشد و باز هم اين امر سبب احترام شخص مى شود، زيرا از پريشان گويى پرهيز مى کند.
اضافه بر اين ها، سکوت، سبب نجات از بسيارى از گناهان است، زيرا غالب گناهان کبيره به وسيله زبان انجام مى شود تا آن جا که سى گناه کبيره براى زبان شمرده ايم. بديهى است که وقتى انسان از اين گناهان پرهيز کند ابهت و هيبت وشخصيت او بيشتر خواهد شد. در حديث جالبى امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد: «پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) به مردى که خدمتش رسيد فرمود: ألا أدُلُّکَ عَلى أمْرٍ يُدْخِلُکَ اللهُ بِهِ الْجَنَّةَ؟؛ آيا تو را به چيزى هدايت کنم که به وسيله آن وارد بهشت شوى؟» عرض کرد: آرى يا رسول اللّه!
پيغمبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: «أنِلْ مِمّا أنالَکَ اللهُ؛ از آنچه خداوند در اختيار تو قرار داده بذل و بخشش کن». عرض کرد: اگر من خودم محتاج تر از کسى باشم که مى خواهم به او بخشش کنم چه کنم؟
پيغمبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: «فَانْصُرِ الْمَظْلُومَ؛ به يارى ستمديده برخيز».
عرض کرد: اگر من خودم از او ضعيف تر باشم چه کنم؟
فرمود: «فَاصْنَعْ لِلاْخْرَقِ، يَعْني أشِرْ عَلَيْهِ؛ شخص نادان را راهنمايى کن و به او مشورت بده».
عرض کرد: اگر من از او نادان تر باشم چه کنم؟ فرمود: «فَأصْمِتْ لِسانَکَ إلّا مِنْ خَيْرٍ؛ زبانت را جز از نيکى خاموش ساز». و سرانجام پيغمبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: «أما يَسُرُّکَ اَنْ تَکُونَ فيکَ خَصْلَةٌ مِنْ هذِهِ الْخِصالِ تَجُرُّکَ إلَى الْجَنَّةِ؟؛ آيا خشنود نمى شوى که يکى از اين صفات نيک را داشته باشى و تو را به سوى بهشت برد؟».
اضافه بر اين، سکوت سبب نورانيت فکر و عمق انديشه است، همان گونه که در حديثى از اميرمؤمنان (عليه السلام) مى خوانيم: «الْزَمِ الصَّمْتَ يَسْتَنِرْ فِکْرُکَ؛ ساکت باش تا فکرت نورانى شود».
در حديث ديگرى از همان حضرت آمده است: «أکْثِرْ صَمْتَکَ يَتَوَفّرْ فِکْرُکَ وَ يَسْتَنِرْ قَلْبُکَ وَ يَسْلَمِ النّاسُ مِنْ يَدِکِ؛ بسيار سکوت کن که فکرت فراوان و قلبت نورانى مى شود و مردم از تو در امان خواهند بود». البته همه اين ها مربوط به سخنانى است که به اصطلاح، فضول الکلام يا آلوده به گناه است؛ ولى سخن حق و تعليم دانش و امر به معروف و نهى از منکر وامثال آن به يقين از آن مستثناست و همان گونه که در حکمت 182 گفتيم در روايات آمده است که اگر کلام از آفات خالى باشد به يقين از سکوت برتر است، زيرا انبيا دعوت به کلام شدند نه به سکوت حتى اگر ما بخواهيم فضيلت سکوت را بيان کنيم از کلام کمک مى گيريم.
سپس در دومين نکته مى فرمايد: «انصاف مايه فزونى دوستان است»؛ (وَ بِالنَّصَفَةِ يَکْثُرُ الْمُوَاصِلُونَ).
«نَصَفَة» به معناى «انصاف» و «مُواصلون» جمع «مواصل» در اين جا به معناى دوست است.
حقيقت انصاف آن است که انسان، نه حق کسى را غصب کند و نه سبب محروميت کسى از حقش شود، نه سخنى به نفع خود و زيان ديگران بگويد و نه گامى در اين راه بردارد، بلکه همه جا حقوق را رعايت کند حتى در مورد افراد ضعيف که قادر به دفاع از حق خويش نيستند. بديهى است، کسى که اين امور را رعايت کند دوستان فراوانى پيدا مى کند و جاذبه انصاف بر کسى پوشيده نيست.
در روايات اسلامى درباره اهميت انصاف بحث هاى گسترده اى ديده مى شود از جمله تنها در اولين باب از ابوابى که در کتاب ميزان الحکمه درباره اهميت انصاف ذکر شده 20 حديث کوتاه و پرمعنا از اميرمؤمنان على (عليه السلام) آمده است؛ از جمله مى فرمايد: «الإنْصافُ أفْضَلُ الْفَضائِلِ؛ برترين فضيلت ها انصاف است». در حديث ديگرى از آن حضرت مى خوانيم: «إنَّ أعْظَمَ الْمَثُوبَةِ مَثُوبَةُ الاْنْصافِ؛ برترين ثواب الهى ثواب انصاف است».
نيز در حديث ديگرى مى فرمايد: «الاْنْصافُ يَرْفَعُ الْخِلافَ وَ يُوجِبُ الاْئْتِلافَ؛ انصاف اختلافات را برطرف مى سازد و موجب اتحاد صفوف مى شود».
بالاخره در حديثى ديگرى مى فرمايد: «عامِلْ سائِرَ النّاسِ بِالإِنْصافِ وَ عامِلِ الْمُؤْمِنينَ بِالاْيثارِ؛ با ساير مردم به انصاف رفتار کن و با مؤمنان به ايثار».
از حديث اخير، مفهوم انصاف نيز روشن مى شود؛ انصاف آن است که منافع خود و ديگران را با يک چشم ببينيم و ايثار آن است که ديگران را با بزرگوارى بر خود مقدم بشماريم.
از حديث ذيل نيز مفهوم انصاف آشکارتر مى شود. امام صادق (عليه السلام) در اين حديث که شرح جنود هفتاد و پنج گانه عقل و جهل را بيان مى کند، مى فرمايد : «وَ الاْنْصافُ وَ ضِدُّهُ الْحَمِيَّةُ؛ يکى ديگر از لشکريان عقل انصاف است و ضد آن تعصب (درباره حقوق خويشتن) است».
گاه بعضى تصور مى کنند که اگر در بعضى از موارد انصاف را درباره ديگران رعايت کنند و به خطا و اشتباه اعتراف نمايند مقامشان در نظر مردم پايين مى آيد در حالى که قضيه عکس است. امام باقر (عليه السلام) در حديثى از اميرمؤمنان (عليه السلام) نقل مى کند که فرمود: «ألا إنَّهُ مَنْ يُنْصِفِ النّاسَ مِنْ نَفْسِهِ لَمْ يَزِدْهُ اللهُ إلّا عِزّآ؛ کسى که انصاف را در برابر مردم نسبت به خويش رعايت کند خدا بر عزت او مى افزايد». در سومين نکته مى فرمايد: «با بذل و بخشش قدر انسان ها بالا مى رود»؛ (وَ بِالإِفْضَالِ تَعْظُمُ الأَقْدَارُ).
«افضال» منحصر به بذل مال نيست، بلکه همان گونه که مرحوم مغنيه در شرح نهج البلاغه خود آورده است هر کمکى که آلام و اندوه ها را کم کند و بارهاى سنگين را از دوش مردم بردارد مصداق آن است.
در خطبه معروف اميرمؤمنان (عليه السلام) که به خطبه «وسيله» مشهور شده است مى خوانيم: «أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ مَنْ قَلَّ ذَلَّ وَ مَنْ جَادَ سَادَ؛ کسى که در احسان کوتاهى کند ذليل مى شود و کسى که جود و بخشش پيشه کند بزرگ مى شود».
شک نيست که هر قدر انسان به ديگران بيشتر بذل و بخشش کند دل ها مجذوب او مى شوند و سيل محبت مردم به سوى او سرازير مى گردد و همين امر باعث عظمت و شخصيت انسان مى شود.
همان گونه که در حديثى در غررالحکم مى خوانيم: «بِالاْفْضالِ تُسْتَرَقُّ الاْعْناقُ؛ به وسيله بذل و بخشش مردم تسليم انسان مى شوند».
حتى اگر چنين شخصى داراى عيوبى باشد، احسان و بخشش مى تواند پرده بر عيب او بيفکند، چنان که در حديث غررالحکم آمده است: «بِالاْفْضالِ تُسْتَرُ الْعُيُوبُ».
سپس در چهارمين نکته مى فرمايد: «با تواضع، نعمت (الهى) کامل مى گردد»؛ (وَ بِالتَّوَاضُعِ تَتِمُّ النِّعْمَةُ).
رابطه تواضع با اتمام نعمت از اين است که هم خداى متعال کسانى را که از نعمت هايش برخوردار مى شوند و گرفتار کبر و غرور نمى گردند، بلکه در برابر خلايق تواضع بيشترى مى کنند مشمول لطف و رحمت خاصش مى گرداند و بر نعمتش مى افزايد و هم بندگان خدا وقتى چنين حالتى را در او ببينند که کثرت نعمت باعث فزونى تواضع او شده او را لايق سربلندى و سرپرستى و پيشوايى جامعه مى بينند و عظمت او در چشم مردم بيشتر مى شود.
در حديثى در اصول کافى آمده است که امام صادق (عليه السلام) فرمود: «خداوند متعال به موسى (عليه السلام) خطاب کرد: اى موسى! آيا مى دانى چرا تو را مخاطب خود ساختم و با تو تکلم کردم و به ديگران چنين افتخارى ندادم؟ موسى عرض کرد: پروردگارا براى چه بود؟ خداى متعال وحى فرستاد که اى موسى! من تمام بندگانم را بررسى کردم احدى را از تو متواضع تر نيافتم تو هنگامى که نماز مى خوانى صورت خود را بر خاک مى نهى (از اين حديث شريف روشن مى شود که در نمازهاى قبل از اسلام به هنگام نماز و عبادت صورت بر خاک نمى گذاشتند، موسى بن عمران براى ابراز نهايت تواضع اين کار را انجام مى داد)».
در حديثى از رسول خدا (صلي الله عليه و آله) مى خوانيم: «إنَّ أفْضَلَ النّاسِ عَبْدآ مَنْ تَواضَعَ عَنْ رِفْعَةٍ؛ برترين بندگان خدا کسى است که در عين بزرگى و عظمت تواضع کند».
از امام اميرمؤمنان (عليه السلام) مى فرمايد: «التَّواضُعُ زَکاةُ الشَّرَفِ؛ زکات مقام و شرافت تواضع است».
اصولا يکى از فلسفه هاى عبادات اسلامى به خصوص نماز و زيارت خانه خدا پرورش روح تواضع در انسان است.
از رسول خدا نقل شده است که روزى به يارانش فرمود: «مالي لا أَرى عَلَيْکُمْ حَلاوَةَ الْعِبادَةِ؛ چرا شيرينى عبادت را در شما نمى بينم؟ قالوا و ما حلاوة العبادة؛ عرض کردند: شيرينى عبادت چيست؟ «قالَ: التَّواضُعُ؛ فرمود: تواضع».
در بحارالانوار آمده است که حضرت مسيح (عليه السلام) مى فرمود: «بِالتَّواضُعِ تَعْمُر الْحِکْمَةُ لا بِالتَّکَبُّرِ وَ کَذلِکَ فِي السَّهْلِ يَنْبُتُ الزَّرْعُ لا فِي الْجَبَلِ؛ با تواضع، علم و دانش آباد مى شود نه با تکبر، همان گونه که زراعت در زمين نرم و هموار مى رويد نه بر کوه ها (ى بلند)».
در روايات اسلامى نشانه هايى براى تواضع ذکر شده است؛ از جمله در حديثى از امام باقر (عليه السلام) مى خوانيم: «التَّواضُعُ الرِّضا بِالْمَجْلِسِ دُونَ شَرَفِهِ وَ أنْ تُسَلِّمَ عَلى مَنْ لَقِيتَ وَ أنْ تَتْرُکَ الْمِراءَ وَ إنْ کُنْتَ مُحِقّآ؛ تواضع آن است که به کمتر از جايگاه شايسته خود در مجلس قانع باشى و هر کس را ملاقات کردى به او سلام کنى و مشاجره را با ديگران رها سازى، هر چند حق با تو باشد».
اين سخن را با حديثى از رسول خدا به پايان مى بريم آن جا که فرمود: «إنَّ أحَبَّکُمْ إلَيَّ وَ أَقْرَبَکُمْ مِنّي يَوْمَ الْقِيامَةِ مَجْلِسآ أَحْسَنُکُمْ خُلُقآ وَ أشَدُّکُمْ تَواضُعآ وَ إنّ أبْعَدَکُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ مِنّي الثَّرْثارُونَ وَ هُمُ الْمُسْتَکْبِرُونَ؛ محبوب ترين شما نزد من و نزديک ترين شما به من در روز قيامت کسى است که از همه اخلاقش بهتر و از همه متواضع تر باشد و دورترين شما از من در روز قيامت مستکبران اند».
در پنجمين نکته حکيمانه مى فرمايد: «با پذيرش هزينه ها (و رنج ها و مشکلات)عظمت و سرورى حاصل مى گردد»؛(وَ بِاحْتِمَالِ آلْمُؤَنِ يَجِبُ السُّؤْدَدُ). «مُؤَن» جمع «مؤنه» به معناى هزينه و «سُؤْدَد» به معناى بزرگى و سرورى است. زندگى دنياآميخته با انواع مشکلات است به خصوص براى رسيدن به مقامات والا مشکلات بيشترى را بايد تحمل کرد و نازپروردگان متنعم به جايى نمى رسند.
نازپرورده تنعّم نبرد راه به دوست *** عاشقى شيوه رندان بلاکَش باشد
مرحوم مغنيه در شرح اين جمله مى گويد: کسى که بارهاى سنگين مردم را بر دوش کشد مردم او را بر سر خود مى نشانند و او را اهل رهبرى و رياست مى بينند، دين و رنگ و نَسَبش هر چه باشد؛ ولى کسانى که مردم از آن ها بهره مند نمى شوند به آن ها همانند موجودى نگاه مى کنند که هيچ ثمره اى ندارد، هر چند دنيا را از علم و دانش خود پر کند.
در حديثى از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم: «ثَلاثٌ مَنْ کُنَّ فِيهِ کانَ سَيِّداً: کَظْمُ الْغَيْظِ وَ الْعَفْوُ عَنِ الْمُسِيءِ وَ الصِّلَةُ بِالنَّفْسِ وَ الْمالِ؛ سه چيز است که در هر کس باشد رياست و سرورى پيدا مى کند: فرو بردن خشم و عفو خطاکاران و دادن خدمات جانى و مالى به ديگران».
در حديث مشروحى که امام کاظم (عليه السلام) خطاب به «هشام بن حَکَم» در آن مسائل مهمى را بيان فرموده و مرحوم کلينى آن را در صدر جلد اول کتاب کافى قرار داده است مى خوانيم که امام (عليه السلام) مى فرمايد: «يَا هِشَامُ إِنَّ الْعَاقِلَ نَظَرَ إِلَى الدُّنْيَا وَ إِلَى أَهْلِهَا فَعَلِمَ أَنَّهَا لا تُنَالُ إِلاَّ بِالْمَشَقَّةِ وَ نَظَرَ إِلَى الاْخِرَةِ فَعَلِمَ أَنَّهَا لا تُنَالُ إِلاَّ بِالْمَشَقَّةِ فَطَلَبَ بِالْمَشَقَّةِ أَبْقَاهُمَا؛ اى هشام! عاقل نظرى به دنيا و اهلش افکند و دانست که آن را جز با مشقت نمى توان به دست آورد و نگاهى به آخرت کرد و دانست که آن نيز جز با مشقت به دست نمى آيد از اين رو با تحمل مشقت، آن را که بقاى بيشترى داشت (آخرت) طلب کرد». در حديثى که در مستدرک الوسائل از امام صادق (عليه السلام) نقل شده، آمده است : «طَلَبْتُ الرِّياسَةَ فَوَجَدْتُها فِي النَّصيحَةِ لِعبادِ اللهِ؛ به سراغ سرورى رفتم آن را در خيرخواهى به بندگان خدا يافتم».
اين بحث را با حديث ديگرى از اميرمؤمنان على (عليه السلام) پايان مى دهيم: «أرْبَعُ خِصالٍ يَسُودُ بِهَا الْمَرْءُ: الْعِفَّةُ وَ الاْدَبُ وَ الْجُودُ وَ الْعَقْلُ؛ چهار خصلت است که انسان به وسيله آن ها به سرورى و بزرگى مى رسد: خويشتن دارى در برابر گناه و ادب و بخشش و عقل».
سپس امام (عليه السلام) در ششمين جمله حکمت آميز مى فرمايد: «با روش عادلانه، دشمن مقهور و مغلوب مى شود»؛ (وَ بِالسِّيرَةِ الْعَادِلَةِ يُقْهَرُ الْمُنَاوِئُ).
«مُناوىء»به معناى «دشمن» از ريشه «مناواة» به معناى «دشمنى»است، زيرا دشمن هنگامى موفق به انجام کار خود مى شود که دستاويزى پيدا کند. کسى که روش عادلانه دارد، دستاويزى به دست دشمن نمى دهد و همين باعث مقهور شدن اوست.
افزون بر اين کسى که روش عادلانه اى دارد طرفداران زيادى در ميان مردم پيدا مى کند و آن کس که طرفداران زياد دارد دشمنش مقهور مى شود.
افزون بر همه اين ها چنين کسى مورد الطاف الهى است و خداوند چنين بنده عدالت پيشه اى را در برابر دشمنانش تنها نمى گذارد و او را پيروز مى گرداند و به گفته شاعر:
دشمن به کين نشسته مولا نمى گذارد *** الطاف بى کرانش تنها نمى گذارد
در حديثى از رسول خدا (صلي الله عليه و آله) مى خوانيم: «الْعَدْلُ جُنَّةٌ واقِيَةٌ وَ جَنَّةٌ باقِيَةٌ؛ عدالت سپر نگهدارنده و بهشت جاودان است». در روايت ديگرى در غررالحکم مى خوانيم: «اِعْدِلْ تَدُمْ لَکَ الْقُدْرَةُ؛ عدالت پيشه کن تا قدرت تو پايدار ماند».
اصولاً عدالت اساس نظام تکوين و تشريع است، همان گونه که پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) مى فرمايد: «بِالْعَدْلِ قامَتِ السَّماواتُ وَ الأَرْضُ؛ به وسيله عدالت و نظم، آسمان و زمين برپاست».
در حديث ديگرى نيز از اميرمؤمنان على (عليه السلام) آمده است: «الْعَدْلُ حَياةُ الاْحْکامِ؛ عدالت روح و حيات احکام است».
بنابراين کسى که روش عادلانه را در زندگى خود برگزيده است، هماهنگ با نظام هستى و همگام با شريعت اسلام است و چنين کسى به يقين بر دشمنانش پيروز مى شود.
در ذيل خطبه 216 نيز شرحى در اين زمينه آورديم.
در هفتمين و آخرين جمله اين کلام حکيمانه مى فرمايد: «با حلم و بردبارى در برابر سفيهان، ياوران انسان بر ضد آن ها زياد مى شوند»؛ (وَ بِالْحِلْمِ عَنِ السَّفِيهِ تَکْثُرُ الأَنْصَارُ عَلَيْهِ).
شبيه همين معنا در حکمت 206 گذشت.
بى شک در هر جامعه اى افراد سفيه و کم خردى هستند که کار آن ها خرده گيرى بر بزرگان و گاه پرخاشگرى است و هرگونه درگيرى با آنان سبب وهن افراد باشخصيت و جرأت و جسارت سفيهان مى گردد، بنابراين بهترين روش در مقابل اين گونه افراد همان گونه که در آيات فراوانى از آيات قرآن مجيد آمده و در کلام نورانى مورد بحث اشاره شد، بردبارى و تحمل و بى اعتنايى به گفتار وسخنان آن هاست. از آن جا که آن ها حريم افراد باشخصيت را مى شکنند و جسورانه سخن مى گويند، اين تحمل و بردبارى سبب مى شود افراد با شخصيت، در نظر مردم، مظلوم به حساب آيند و مردم فهميده جامعه به يارى آن ها بر ضد سفيهان و بى خردان برخيزند و آن ها را ساکت کرده بر جاى خود بنشانند.
سيره رسول اکرم (صلي الله عليه و آله) و امامان معصوم (عليهم السلام) و بسيارى از بزرگان دينى همين بوده است.
حقيقت «حلم» همان گونه که در حديثى از امام حسن مجتبى (عليه السلام) آمده است: «کَظْمُ الْغَيْظِ وَ مَلْکُ النَّفْسِ يعنى فروبردن غضب و تسلط بر نفس خويش است به گونه اى که عکس العملى نشان ندهد.
در زندگى پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) بارها خوانده ايم که افراد نادان و جسورى خدمتش مى رسيدند و تعبيرات ناروايى نثار مى کردند و حتى گاه با شخص حضرت درگير مى شدند؛ اما آن حضرت تحمل مى کرد و به حل مشکلاتشان مى پرداخت. داستان امام حسن مجتبى (عليه السلام) و آن مرد شامى نيز معروف است.
در کتاب أسد الغابه در سرگذشت «قيس بن عاصم» مردى که بزرگ قبيله خود و مورد احترام رسول اکرم (صلي الله عليه و آله) بود مى خوانيم: «او بسيار به حلم و بردبارى مشهور بود؛ از جمله اين که «احنف بن قيس» صحابى رسول خدا (صلي الله عليه و آله) مى گويد: من حلم را از «قيس بن عاصم» آموختم؛ روزى ديدم در کنار خانه اش نشسته و بر غلاف شمشيرش تکيه کرده بود و براى قومش سخن مى گفت. ناگهان مردى را دست بسته همراه با بدن مقتولى نزد او آورده، گفتند: اين مرد دست بسته فرزند برادر توست که فرزندت را کشته است. «قيس» کلام خود را قطع نکرد تا زمانى که تمام شد بعد رو به فرزند برادرش که قاتل بود کرد و گفت: اى پسر برادر! کار بسيار بدى کردى، خدا را عصيان نمودى، رحِمَت را قطع کردى و پسرعمويت را کشتى و در واقع تير به پيکر خود زدى و از گروه يارانت کاستى. سپس به فرزند ديگر خود گفت: برخيز بازوهاى پسرعمويت را باز کن و برادرت را به خاک بسپار و يکصد شتر به عنوان ديه فرزند به مادرت بده چرا که او در اين ديار غريب است.
علما و بزرگان دين نيز اين روش را از پيشوايان معصوم (عليهم السلام) آموخته بودند؛ در حالات يکى از فقهاى بزرگ نجف نقل مى کنند: روزى شخصى نيازمند و خشمگين، نامه بسيار توهين آميزى به او نوشته بود که من مى خواهم سرپناهى تهيه کنم و بايد نصف هزينه آن را شما بپردازيد. آن فقيه برجسته نامه توهين آميز و هتاکانه را خواند بعد بى آن که عکس العمل نامناسبى نشان بدهد به دوستان حاضرش فرمود: اگر ما نصف هزينه سرپناه او را بدهيم، نصف ديگرش را چه کسى مى دهد؟
البته در حديثى از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم: «کَفى بِالْحِلْمِ ناصِرآ وَ قَالَ: َذا لَمْ تَکُنْ حَليمآ فَتَحَلَّمْ؛ براى يارى انسان، حلم و بردبارى کافى است و فرمود: اگر واقعاً بردبار نيستى خود را به صورت بردباران درآور».
در حديث ديگرى از مولا اميرمؤمنان (عليه السلام) آمده است: «جَمالُ الرَّجُلِ حِلْمُهُ؛ زيبايى انسان در حلم اوست».
اشتباه نشود. حلم اين نيست که انسان بر اثر عجز و ناتوانى بردبارى پيشه کند و بدى هايى را که به او شده به خاطر بسپارد تا در موقع مناسب انتقام گيرد. در حديثى از اميرمؤمنان (عليه السلام) مى خوانيم: «لَيْسَ الْحَليمُ مَنْ عَجَزَ فَهَجَمَ وَ إذا قَدَرَ انْتَقَمَ إنَّمَا الْحَليمُ مَنْ إذا قَدَرَ عَفَا؛ کسى که به دليل عجز و ناتوانى اقدام به کارى نکند و به هنگام توانايى انتقام گيرد حليم و بردبار نيست. حليم کسى است که به هنگام توانايى عفو کند».
اين سخن را با داستان ديگرى از حلم اميرمؤمنان (عليه السلام) پايان مى دهيم. بعد از جنگ جمل «صفيه» دختر «عبداللّه خزاعى» رو به اميرمؤمنان (عليه السلام) کرد و گفت: خدا زنانت را بى شوهر کند آن گونه که زنان ما را بى شوهر کردى، بچه هايت را يتيم کند آن گونه که فرزندان ما را يتيم کردى. جمعى برخاستند که به او حمله کنند. اميرمؤمنان (عليه السلام) فرمود: «دست از اين زن برداريد» آن ها دست نگه داشتند. کسانى که سخن آن زن را شنيده بودند از حلم على (عليه السلام) درباره او تعجب کردند.
در ذيل حکمت 206 شرح بيشترى در مورد مسئله «حلم» آمده است.
پاورقی ها
شرح نهج البلاغه ابن ميثم، ج 5، ص 602.
کافى، ج 2، ص 113، ح 5. غررالحکم، ح 4248. غررالحکم، ح 4252. براى توضيح بيشتر به ذيل حکمت 182 و 71 و به جلد اول تفسير موضوعى اخلاق در قرآن، ص 298 مراجعه شود. غررالحکم، ح 9096. غررالحکم، ح 9106. غررالحکم، ح 9116. غررالحکم، ح 9109. کافى، ج 1، ص 22، ح 14. کافى، ج 2، ص 114، ح 4. بحارالانوار، ج 74، ص 278، ح 1. غررالحکم، ح 8561. غررالحکم، ح 8568. کافى، ج 2، ص 123، ح 7. بحارالانوار، ج 74، ص 179. غررالحکم، ح 5132. محجة البيضاء، ج 6، ص 222. بحارالانوار، ج 72، ص 121. بحارالانوار، ج 75، ص 176. بحارالانوار، ج 68، ص 385، ح 26. شرح نهج البلاغه مغنيه، ج 4، ص 351. بحارالانوار، ج 75، ص 230. کافى، ج 1، ص 18. مستدرک الوسائل، ج 12، ص 173. بحارالانوار، ج 1، ص 94. بحارالانوار، ج 74، ص 166. غررالحکم، ح 7760. غررالحکم، ح 1702. پيام امام اميرالمؤمنين (عليه السلام)، ج 10، ص 179. بحارالانوار، ج 75، ص 102، ح 2. أسد الغابه، ج 4، شرح حال «قيس بن عاصم». اين رخداد مربوط به مرحوم آيت الله سيد عبدالهادى شيرازى است. کافى، ج 2، ص 112، ح 6. غررالحکم، ح 6392. غررالحکم، ح 6437. بحارالانوار، ج 40، ص 103. اين روايت به طور مشروح ترى در ذيل نامه 14 در جلد نهم همين کتاب آمده است.