حکمت 290
شرح و تفسیر حکمت 290
به پاس نعمت هايش عصيان مکن
امام (عليه السلام) در اين کلام شريف خود به نکته بسيار مهم و زيبايى در مسائل مربوط به اطاعت و ترک معصيت اشاره مى کند، مى فرمايد: «اگر خداوند در برابر عصيان، تهديد به عذاب نکرده بود باز واجب بود که به پاس نعمت هايش نافرمانى او نشود»؛ (لَوْ لَمْ يَتَوَعَّدِ آللّهُ عَلَى مَعْصِيَتِهِ لَکَانَ يَجِبُ أَلاَّ يُعْصَى شُکْراً لِنِعَمِهِ).
متکلمان، در علم کلام، نخستين مسئله اى که مورد بحث قرار مى دهند مسئله وجوب معرفة الله است؛ يعنى ما بايد به دنبال اين مسئله برويم که خالق اين جهان کيست و صفاتش چيست؟ چرا که وجود خود را مشمول نعمت هاى فراوان مادى و معنوى مى بينيم و مى دانيم که اين نعمت ها از ما نيست؛ از لحظه انعقاد نطفه ما در رحم مادر، تا لحظه اى که چشم از اين جهان فرو مى بنديم نعمت هايى به سوى ما سرازير است که براى تحصيل بسيارى از آن ها حتّى يک گام برنمى داريم. وجدان آدمى قضاوت مى کند که به دنبال آفريننده اين نعمت ها برويم و شکر منعم به جا بياوريم. از اين جا مسائل مربوط به خداشناسى و معارف دينى شکل مى گيرد.
در مسائل عملى نيز که مربوط به اطاعت و ترک عصيان است همين معنا صادق است. به فرض که خداوند مجازاتى براى معصيت کاران قرار نداده بود، باز هم وجدان ما قضاوت مى کرد که از باب شکر منعم عصيان او را ترک کنيم. از اين جا روشن مى شود که مسئله اطاعت فرمان خدا و ترک عصيان او مسئله اى عقلى است که از مسئله شکر منعم، سرچشمه مى گيرد. برخلاف کسانى که تصور مى کنند اين ها تنها جنبه شرعى و قرارداد الهى دارد.
از اين رو در حديثى از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) مى خوانيم که شبى از شب ها عايشه (هنگامى که تلاش و کوشش پيامبر (صلي الله عليه و آله) را در عبادت پروردگار ديد) گفت: چرا اين قدر خود را به زحمت و رنج مى افکنى در حالى که خداوند گذشته و آينده تو را بخشيده است؟ پيامبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: «اى عايشه! أَلا أَکُونُ عَبْداً شَکُوراً؟؛ آيا بنده شکرگزار خدا نباشم؟».
اضافه بر اين ها مى دانيم که ترک معصيت پروردگار و اطاعت فرمان او چيزى بر جلال و عظمت او نمى افزايد، بلکه تمام واجبات، داراى آثار مثبت و مصالحى است که به فاعل آن مى رسد و تمام معاصى و گناهان داراى آثار منفى و زيان هايى است که از تارک آن دور مى شود.
علامه مجلسى از کتاب مناقب ابن جوزى درباره همين روايت، شعرى نقل کرده که بعضى گفته اند شاعر آن، مولا اميرمؤمنان (عليه السلام) است:
هَبِ الْبَعْثَ لَمْ تَأْتِنَا رُسُلُهُ *** وَجَاحِمَةُ النَّارِ لَمْ تُضْرَمْ
أَلَيْسَ مِنَ الْوَاجِبِ الْمُسْتَحَقِّ *** حَيَاءُ الْعِبَادِ مِنَ الْمُنْعِم
گيرم خداوند پيامبرانش را به سوى ما نفرستاده بود ـ و آتش دوزخ افروخته نبود.
آيا واجب و لازم نيست ـ که بندگان از بخشنده نعمت ها حيا کنند؟ (و نافرمانى و عصيان را ترک نمايند؟) مرحوم کمره اى اين حديث را به شعر فارسى درآورده است:
خدا گر به عصيان نکردى عذاب *** سزا بود ترکش به شکر نعم
قابل توجه اين که در حديث ديگرى از همان امام (عليه السلام) که در غررالحکم آمده است مى خوانيم: «اَقَلُّ ما يَجِبُ لِلْمُنْعِمِ أنْ لا يَعْصِىَ بِنِعْمَتِهِ؛ کمترين چيزى که به عنوان اداى حق بخشنده نعمت ها واجب است اين است که با نعمت او عصيان او نشود».
مثلاً خداوند به انسان چشم و گوش بخشيده است، با چشم و گوش خود او را معصيت نکنيم، اموالى عنايت فرموده، با اين اموال به عصيان او نپردازيم.
از آنچه گفته شد اين نکته روشن مى شود که پاداش هاى الهى، تفضلى است از سوى او نه استحقاقى از سوى بندگان، چرا که هر گونه اطاعت و ترک معصيت، حداقلِ شکر نعمت است، بنابراين استحقاقى در کار نيست و همان گونه که گفته شد در اطاعت فرمان خدا و ترک معصيت او منافعى است که به مکلفان بازمى گردد. در برابر خدمتى که انسان به خود مى کند پاداش، چه مفهومى دارد؟
امام (عليه السلام) در اين کلام شريف خود به نکته بسيار مهم و زيبايى در مسائل مربوط به اطاعت و ترک معصيت اشاره مى کند، مى فرمايد: «اگر خداوند در برابر عصيان، تهديد به عذاب نکرده بود باز واجب بود که به پاس نعمت هايش نافرمانى او نشود»؛ (لَوْ لَمْ يَتَوَعَّدِ آللّهُ عَلَى مَعْصِيَتِهِ لَکَانَ يَجِبُ أَلاَّ يُعْصَى شُکْراً لِنِعَمِهِ).
متکلمان، در علم کلام، نخستين مسئله اى که مورد بحث قرار مى دهند مسئله وجوب معرفة الله است؛ يعنى ما بايد به دنبال اين مسئله برويم که خالق اين جهان کيست و صفاتش چيست؟ چرا که وجود خود را مشمول نعمت هاى فراوان مادى و معنوى مى بينيم و مى دانيم که اين نعمت ها از ما نيست؛ از لحظه انعقاد نطفه ما در رحم مادر، تا لحظه اى که چشم از اين جهان فرو مى بنديم نعمت هايى به سوى ما سرازير است که براى تحصيل بسيارى از آن ها حتّى يک گام برنمى داريم. وجدان آدمى قضاوت مى کند که به دنبال آفريننده اين نعمت ها برويم و شکر منعم به جا بياوريم. از اين جا مسائل مربوط به خداشناسى و معارف دينى شکل مى گيرد.
در مسائل عملى نيز که مربوط به اطاعت و ترک عصيان است همين معنا صادق است. به فرض که خداوند مجازاتى براى معصيت کاران قرار نداده بود، باز هم وجدان ما قضاوت مى کرد که از باب شکر منعم عصيان او را ترک کنيم. از اين جا روشن مى شود که مسئله اطاعت فرمان خدا و ترک عصيان او مسئله اى عقلى است که از مسئله شکر منعم، سرچشمه مى گيرد. برخلاف کسانى که تصور مى کنند اين ها تنها جنبه شرعى و قرارداد الهى دارد.
از اين رو در حديثى از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) مى خوانيم که شبى از شب ها عايشه (هنگامى که تلاش و کوشش پيامبر (صلي الله عليه و آله) را در عبادت پروردگار ديد) گفت: چرا اين قدر خود را به زحمت و رنج مى افکنى در حالى که خداوند گذشته و آينده تو را بخشيده است؟ پيامبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: «اى عايشه! أَلا أَکُونُ عَبْداً شَکُوراً؟؛ آيا بنده شکرگزار خدا نباشم؟».
اضافه بر اين ها مى دانيم که ترک معصيت پروردگار و اطاعت فرمان او چيزى بر جلال و عظمت او نمى افزايد، بلکه تمام واجبات، داراى آثار مثبت و مصالحى است که به فاعل آن مى رسد و تمام معاصى و گناهان داراى آثار منفى و زيان هايى است که از تارک آن دور مى شود.
علامه مجلسى از کتاب مناقب ابن جوزى درباره همين روايت، شعرى نقل کرده که بعضى گفته اند شاعر آن، مولا اميرمؤمنان (عليه السلام) است:
هَبِ الْبَعْثَ لَمْ تَأْتِنَا رُسُلُهُ *** وَجَاحِمَةُ النَّارِ لَمْ تُضْرَمْ
أَلَيْسَ مِنَ الْوَاجِبِ الْمُسْتَحَقِّ *** حَيَاءُ الْعِبَادِ مِنَ الْمُنْعِم
گيرم خداوند پيامبرانش را به سوى ما نفرستاده بود ـ و آتش دوزخ افروخته نبود.
آيا واجب و لازم نيست ـ که بندگان از بخشنده نعمت ها حيا کنند؟ (و نافرمانى و عصيان را ترک نمايند؟) مرحوم کمره اى اين حديث را به شعر فارسى درآورده است:
خدا گر به عصيان نکردى عذاب *** سزا بود ترکش به شکر نعم
قابل توجه اين که در حديث ديگرى از همان امام (عليه السلام) که در غررالحکم آمده است مى خوانيم: «اَقَلُّ ما يَجِبُ لِلْمُنْعِمِ أنْ لا يَعْصِىَ بِنِعْمَتِهِ؛ کمترين چيزى که به عنوان اداى حق بخشنده نعمت ها واجب است اين است که با نعمت او عصيان او نشود».
مثلاً خداوند به انسان چشم و گوش بخشيده است، با چشم و گوش خود او را معصيت نکنيم، اموالى عنايت فرموده، با اين اموال به عصيان او نپردازيم.
از آنچه گفته شد اين نکته روشن مى شود که پاداش هاى الهى، تفضلى است از سوى او نه استحقاقى از سوى بندگان، چرا که هر گونه اطاعت و ترک معصيت، حداقلِ شکر نعمت است، بنابراين استحقاقى در کار نيست و همان گونه که گفته شد در اطاعت فرمان خدا و ترک معصيت او منافعى است که به مکلفان بازمى گردد. در برابر خدمتى که انسان به خود مى کند پاداش، چه مفهومى دارد؟