حکمت 296
وَ قَالَ عَليهِ السَّلامُ
لِرَجُلٍ رَآهُ يَسْعى عَلى عَدوٍّ لَهُ، بِما فيهِ إِضرارٌ بِنَفْسِهِ:
إِنَّما أَنْتَ کَالطَّاعِنِ نَفْسَهُ لِيَقْتُلَ رِدْفَهُ.
امام (عليه السلام) مردى را ديد که بر ضدّ دشمنش سعايت و سخن چينى مى کند، اما از طريقى که به خودش ضرر مى زند. به او فرمود:
تو به کسى مى مانى که نيزه بر خود مى زند تا کسى را که پشت سرش سوار شده به قتل برساند.
شرح و تفسیر حکمت 296
به خودت ضرر مى زنى
«امام (عليه السلام) به کسى که بر ضد دشمنش سعايت مى کرد؛ ولى در عين حال به خودش ضرر مى زد فرمود: تو مانند کسى هستى که نيزه بر خود مى زند تا کسى را که پشت سرش سوار شده به قتل برساند»؛ (لِرَجُلٍ رَآهُ يَسْعى عَلى عَدوٍّ لَهُ، بِما فيهِ إِضرارٌ بِنَفْسِهِ: إِنَّما أَنْتَ کَالطَّاعِنِ نَفْسَهُ لِيَقْتُلَ رِدْفَهُ).
«طاعِن» از ريشه «طَعْن» شخصى است که نيزه مى زند.
«رِدْف» به معناى کسى است که پشت سر ديگرى بر اسب يا شتر سوار مى شود.
منظور اين است که نيزه را در شکم خود فرو کند که از پشت درآيد و به شکم دشمنش که پشت او سوار است برسد. اين نهايت بى عقلى و حماقت است که براى صدمه زدن به ديگرى، خودش را از بين ببرد.
در افسانه هاى قديمى آمده است که شخصى به همسايه اش بسيار حسادت مى کرد. به غلامش گفت: سر مرا از تن جدا کن و بر پشت بام همسايه بينداز و بعد مأموران را خبر کن که او قاتل است تا او را به عنوان قاتل تعقيب کنند و بگيرند! انگيزه اين گونه کارها گاه حسادت است، گاه حماقت و گاه هر دو و گاه ممکن است انسان، به دست ديگرى چنان گرفتار شود که از زندگى سير گردد و جز اين راهى براى نجات خود نبيند. در عصر و زمان ما گروهى از وهابى هاى سلفى انتحار کننده که از احمق ترين انسان ها هستند، مواد منفجره به خود مى بندند و در ميان جمعيتى بى گناه، آن را منفجر مى کنند، خودشان بيش از همه متلاشى مى شوند تا ديگران را هم به قتل برسانند و از حماقت آن ها اين است که آن را وسيله اى براى قرب الى الله و جاى گرفتن در بهشت جاويدان مى دانند.
سلفى هاى متعصب و خونخوار معمولا به سراغ افراد عقب مانده ذهنى مى روند و آن ها را در جلساتى شست وشوى مغزى مى دهند که اگر صبح، دست به چنين کارى بزنيد، عصر در آغوش پيغمبر خدا (صلي الله عليه و آله) هستيد. آن سبک مغزان هم باور مى کنند و به سراغ چنين جنايت هولناکى مى روند و مصداق بارز کلام مولا على (عليه السلام) مى شوند. انگيزه سلفى هاى تکفيرى در اين کار، تعصب، حسادت وحماقت است. آن ها مى بينند که شيعه در اين عصر و زمان با سرعت در دنيا پيشروى مى کند و کشورهاى اسلامى را يکى پس از ديگرى تحت تأثير خود قرار مى دهد و در خارج نيز معارف مکتب اهل بيت (عليهم السلام) برجسته تر از ساير گروه هاى مسلمان جلوه کرده که در نتيجه اين امر حسادت آن ها را برانگيخته است.
در زمانى که اين بخش از سخن مولا (عليه السلام) را مى نويسيم، حکومت اسلامى شيعه با کمال قدرت بر ايران سلطه دارد، عراق نيز تحت سلطه حکومت شيعى است، در لبنان نيز به برکت پيروزى شگفت انگيز حزب الله بر دشمنان، شيعيان و پيروان مکتب اهل بيت (عليهم السلام) عظمت و قدرت فوق العاده اى پيدا کرده اند و در اين اواخر، در ترکيه نيز آثار پيشرفت افکار شيعى ظاهر و آشکار گشته است.
مرحوم علامه شوشترى، داستانى از جنگ جمل نقل مى کند که مى تواند يکى از مصداق هاى کلام امام (عليه السلام) باشد، وى مى گويد: عبدالله بن زبير در روز جنگ جمل مهار شتر عايشه را در دست داشت. مالک اشتر براى جنگ با او آماده شد. ابن زبير مهار ناقه را رها کرد و به سوى مالک آمد. آن ها با هم به جنگ پرداختند و هر دو بر زمين افتادند؛ ولى مالک اشتر گلوى ابن زبير را گرفته بود. ابن زبير فرياد مى زد: بياييد من و مالک، هر دو را به قتل برسانيد. اشتر مى گويد: من از اين خوشحال شدم که نام مرا به عنوان مالک برد (که مردم چندان با آن آشنا نبودند) اگر گفته بود: اشتر، مردم مى ريختند و هر دوى ما را مى کشتند. به خدا قسم! از حماقت ابن زبير تعجب کردم که فرياد مى زد: من و او هر دو را به قتل برسانيد؛ در حالى که قتل هر دو نفر سودى به حال او نداشت. من او را رها کردم و فرار کرد در حالى که زخم عميقى در يک طرف از صورتش ايجاد شده بود.
«امام (عليه السلام) به کسى که بر ضد دشمنش سعايت مى کرد؛ ولى در عين حال به خودش ضرر مى زد فرمود: تو مانند کسى هستى که نيزه بر خود مى زند تا کسى را که پشت سرش سوار شده به قتل برساند»؛ (لِرَجُلٍ رَآهُ يَسْعى عَلى عَدوٍّ لَهُ، بِما فيهِ إِضرارٌ بِنَفْسِهِ: إِنَّما أَنْتَ کَالطَّاعِنِ نَفْسَهُ لِيَقْتُلَ رِدْفَهُ).
«طاعِن» از ريشه «طَعْن» شخصى است که نيزه مى زند.
«رِدْف» به معناى کسى است که پشت سر ديگرى بر اسب يا شتر سوار مى شود.
منظور اين است که نيزه را در شکم خود فرو کند که از پشت درآيد و به شکم دشمنش که پشت او سوار است برسد. اين نهايت بى عقلى و حماقت است که براى صدمه زدن به ديگرى، خودش را از بين ببرد.
در افسانه هاى قديمى آمده است که شخصى به همسايه اش بسيار حسادت مى کرد. به غلامش گفت: سر مرا از تن جدا کن و بر پشت بام همسايه بينداز و بعد مأموران را خبر کن که او قاتل است تا او را به عنوان قاتل تعقيب کنند و بگيرند! انگيزه اين گونه کارها گاه حسادت است، گاه حماقت و گاه هر دو و گاه ممکن است انسان، به دست ديگرى چنان گرفتار شود که از زندگى سير گردد و جز اين راهى براى نجات خود نبيند. در عصر و زمان ما گروهى از وهابى هاى سلفى انتحار کننده که از احمق ترين انسان ها هستند، مواد منفجره به خود مى بندند و در ميان جمعيتى بى گناه، آن را منفجر مى کنند، خودشان بيش از همه متلاشى مى شوند تا ديگران را هم به قتل برسانند و از حماقت آن ها اين است که آن را وسيله اى براى قرب الى الله و جاى گرفتن در بهشت جاويدان مى دانند.
سلفى هاى متعصب و خونخوار معمولا به سراغ افراد عقب مانده ذهنى مى روند و آن ها را در جلساتى شست وشوى مغزى مى دهند که اگر صبح، دست به چنين کارى بزنيد، عصر در آغوش پيغمبر خدا (صلي الله عليه و آله) هستيد. آن سبک مغزان هم باور مى کنند و به سراغ چنين جنايت هولناکى مى روند و مصداق بارز کلام مولا على (عليه السلام) مى شوند. انگيزه سلفى هاى تکفيرى در اين کار، تعصب، حسادت وحماقت است. آن ها مى بينند که شيعه در اين عصر و زمان با سرعت در دنيا پيشروى مى کند و کشورهاى اسلامى را يکى پس از ديگرى تحت تأثير خود قرار مى دهد و در خارج نيز معارف مکتب اهل بيت (عليهم السلام) برجسته تر از ساير گروه هاى مسلمان جلوه کرده که در نتيجه اين امر حسادت آن ها را برانگيخته است.
در زمانى که اين بخش از سخن مولا (عليه السلام) را مى نويسيم، حکومت اسلامى شيعه با کمال قدرت بر ايران سلطه دارد، عراق نيز تحت سلطه حکومت شيعى است، در لبنان نيز به برکت پيروزى شگفت انگيز حزب الله بر دشمنان، شيعيان و پيروان مکتب اهل بيت (عليهم السلام) عظمت و قدرت فوق العاده اى پيدا کرده اند و در اين اواخر، در ترکيه نيز آثار پيشرفت افکار شيعى ظاهر و آشکار گشته است.
مرحوم علامه شوشترى، داستانى از جنگ جمل نقل مى کند که مى تواند يکى از مصداق هاى کلام امام (عليه السلام) باشد، وى مى گويد: عبدالله بن زبير در روز جنگ جمل مهار شتر عايشه را در دست داشت. مالک اشتر براى جنگ با او آماده شد. ابن زبير مهار ناقه را رها کرد و به سوى مالک آمد. آن ها با هم به جنگ پرداختند و هر دو بر زمين افتادند؛ ولى مالک اشتر گلوى ابن زبير را گرفته بود. ابن زبير فرياد مى زد: بياييد من و مالک، هر دو را به قتل برسانيد. اشتر مى گويد: من از اين خوشحال شدم که نام مرا به عنوان مالک برد (که مردم چندان با آن آشنا نبودند) اگر گفته بود: اشتر، مردم مى ريختند و هر دوى ما را مى کشتند. به خدا قسم! از حماقت ابن زبير تعجب کردم که فرياد مى زد: من و او هر دو را به قتل برسانيد؛ در حالى که قتل هر دو نفر سودى به حال او نداشت. من او را رها کردم و فرار کرد در حالى که زخم عميقى در يک طرف از صورتش ايجاد شده بود.