حکمت 333
وَقَالَ عَلَيهِ السَّلَامُ
فِي صِفَةِ الْمُؤْمِنِ
المُؤْمِنُ بِشْرُهُ فِي وَجْهِهِ وَحُزْنُهُ فِي قَلْبِهِ، أَوْسَعُ شَيْءٍ صَدْراً، وَأَذَلُّ شَىْءٍ نَفْساً. يَکْرَهُ آلرَّفْعَةَ، وَيَشْنَأُ السُّمْعَةَ. طَوِيلٌ غَمُّهُ، بَعِيدٌ هَمُّهُ، کَثِيرٌ صَمْتُهُ، مَشْغُولٌ وَقْتُهُ. شَکُورٌ صَبُورٌ، مَغْمُورٌ بِفِکْرَتِهِ، ضَنِينٌ بِخَلَّتِهِ، سَهْلُ آلْخَلِيقَةِ، لَيِّنُ آلْعَرِيکَةِ! نَفْسُهُ أَصْلَبُ مِنَ الصَّلْدِ، وَهُوَ أَذَلُّ مِنَ آلْعَبْدِ.
امام (عليه السلام) درباره صفات مؤمن فرمود:
انسان باايمان شادى اش در چهره و اندوهش در درون قلب اوست، سينه اش از هرچيز، گشاده تر و هوس هاى نفسانى اش از هرچيز خوارتر (و تسليم تر) است، از برترى جويى بيزار و از رياکارى متنفر است، اندوهش طولانى و همتش بلند، سکوتش بسيار و تمام وقتش مشغول است، شکرگزار و صبور و بسيار ژرف انديش است و دست حاجت به سوى کسى دراز نمى کند، طبيعتش آسان است (و سختگيرى در کار او نيست) و برخوردش با ديگران توأم با نرمش است، (در برابر حوادث سخت و دشمنان خطرناک) دلش از سنگ خارا محکم تر و سخت تر و (در پيشگاه خدا) از بَرده تسليم تر است.
شرح و تفسیر حکمت 333
امام (عليه السلام) در اين گفتار نورانى صفات مؤمنان راستين را بيان فرموده و هجده وصف براى آن ها برمى شمارد. جالب اين که هر دو فقره، هماهنگى خاصى با هم دارند که يکى جنبه مثبت را بيان مى کند و ديگرى جنبه منفى را و اگر در کسى اين اوصاف جمع شود به يقين سزاوار است که نام مؤمن مخلص بر او بنهند.
در وصف اول و دوم مى فرمايد: «انسان با ايمان شادى اش در چهره و اندوهش در درون قلب اوست»؛ (قال (عليه السلام) فِي صِفَةِ الْمُوْمِنِ: المُؤْمِنُ بِشْرُهُ فِي وَجْهِهِ وَحُزْنُهُ فِي قَلْبِهِ).
اشاره به اين که شخص باايمان به قدرى صابر و شکيباست که غم و اندوه خود را در دل نگه مى دارد و در چهره اش چيزى جز شادى نيست؛ شادى از نعمت هاى خدا و شادى در برابر دوستان و معاشران و همين امر جاذبه فوق العاده اى به آن ها مى دهد، چراکه هميشه او را شاد و خندان مى بينند و او هرگز نزد کسى زبان به شکوه نمى گشايد و اندوه درون خود را به دوستان و معاشران منتقل نمى سازد در حالى که افراد ضعيف الايمان و کم ظرفيت تا مشکلى براى آن ها پيدا مى شود سفره دل خود را در برابر همه کس باز مى کنند و لب به شکايت مى گشايند.
حضرت در سومين و چهارمين صفت مى افزايد: «سينه اش از هرچيز گشاده تر و هوس هاى نفسانى اش از هرچيز خوارتر (و تسليم تر) است»؛ (أَوْسَعُ شَيْءٍ صَدْراً، وَأَذَلُّ شَىْءٍ نَفْساً).
اشاره به اين که حوادث گوناگون زندگى او را تکان نمى دهد، ناملايمات را تحمل مى کند، با همه افراد اعم از دوست و دشمن با سينه گشاده روبه رو مى شود، عفو را بر انتقام ترجيح مى دهد و به افرادى که به او ستم روا مى دارند و دوستانى که او را در تنگناها محروم و تنها مى گذارند محبت مى ورزد و بدى را با خوبى پاسخ مى گويد. نيز هواى نفس در برابر او ذليل و تسليم است؛ هرگز عنان خويش را به دست هواى نفس نمى سپارد و خواسته هاى دل را با حکم عقل و ايمان کنترل مى کند.
جمله اخير تفسير ديگرى نيز دارد و آن اين که مؤمن از همه در برابر عظمت خدا و در برابر خلق خدا متواضع تر است.
در کتاب کافى درباره سعه صدر پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) حديث جالبى آمده و آن اين که امام صادق (عليه السلام) به يکى از يارانش فرمود: آيا مى خواهى حديثى را براى تو بازگو کنم که در دست هيچ يک از (محدثان) اهل مدينه نيست؟ عرض کرد: آرى. فرمود: روزى پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) در مسجد نشسته بود، کنيز يکى از انصار وارد مسجد شد و گوشه لباس پيغمبر (صلي الله عليه و آله) را گرفت. پيامبر (صلي الله عليه و آله) برخاست ببيند چه مى خواهد ولى آن کنيز چيزى نگفت و آن حضرت نيز به او چيزى نگفت و نشست. بار ديگر آمد وهمين کار را تکرار کرد تا سه مرتبه. پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) براى مرتبه چهارم برخاست در حالى که کنيز پشت سر پيغمبر (صلي الله عليه و آله) بود. او نخى از لباس پيغمبر (صلي الله عليه و آله) کشيد و با خود برد. مردم به او گفتند: خدا تو را چنين و چنان کند، پيغمبر (صلي الله عليه و آله) را سه بار از کار خود بازداشتى و در هيچ مرتبه چيزى نگفتى و او هم چيزى نگفت: از حضرت چه مى خواستى؟ گفت: ما بيمارى داشتيم، خانواده من مرا فرستادند که نخى از لباس پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) برگيرم تا به وسيله آن بيمار شفا يابد. هنگامى که تصميم به اين کار گرفتم پيغمبر (صلي الله عليه و آله) مرا ديد وبرخاست. من حيا کردم که نخى برگيرم در حالى که او مرا مى ديد و دوست نداشتم که از او اجازه بخواهم، ازاين رو (پشت سر حضرت رفتم و) آن را گرفتم.
حضرت در پنجمين و ششمين وصف مى فرمايد: «از برترى جويى بيزار و از رياکارى متنفر است»؛ (يَکْرَهُ آلرَّفْعَةَ، وَيَشْنَأُ السُّمْعَةَ).
اين دو وصف درواقع با هم مرتبط اند زيرا انسانى که از برترى جويى متنفر است هرگز دوست ندارد مردم از اعمال او آگاه شوند و او را بزرگ بشمرند.
قرآن مجيد مى فرمايد: (تِلْکَ الدَّارُ الاْخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لاَ يُرِيدُونَ عُلُوّآ فِى الْأَرْضِ وَلاَ فَسَادآ وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ)؛ «اين سراى آخرت را (تنها) براى کسانى قرارمى دهيم که اراده برترى جويى در زمين وفساد را ندارند؛ و عاقبت نيک براى پرهيزکاران است!».
«سُمعَة» به معناى اين است که انسان از اين که ديگران اعمالش را بستايند خشنود شود و سعى کند اعمال خود را به ديگران ارائه دهد تا آن ها مدح و ثنايش گويند. انسان باايمان رفعت و مقام را نزد خدا مى طلبد و قرب او را مى خواهد و مدح و ثناى الهى را مى جويد نه مدح و ثناى مردم و بندگان خدا را.
تفاوت ريا با سُمعه اين است که رياکار در همان لحظه که عملى را انجام مى دهد آن را به مردم نشان مى دهد تا او را انسان خوبى بدانند؛ ولى «سُمعة» که در اصل به معناى شهرت طلبى و گاه به معناى نيک نامى آمده ازنظر شرعى اين است که اعمال نيک خود را بعدآ بازگو مى کند تا مردم او را بستايند و يا اين که دوست دارد مردم از اين و آن بشنوند و او را ستايش کنند و به همين منظور عمل نيکى را انجام مى دهد واين درواقع نوعى رياکارى است.
در روايت پرمعنايى از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) مى خوانيم: «ما ذِئْبانِ ضارِيانِ أُرْسِلا في زَريبَةِ غَنَمٍ بِأَکْثَرَ فَسادآ فيها مِنْ حُبِّ الْجاهِ وَالْمالِ فِي دِينِ الْمَرْءِ الْمُسْلِمِ؛ فساد و تباهى دو گرگ خونخوار در آغل گوسفندان از فساد و تباهى علاقه افراطى به مال و جاه طلبى، در دين مرد مسلمان بيشتر نيست».
همين معنا در کتاب کافى از امام باقر و امام صادق (عليهما السلام) با تفاوت مختصرى آمده است. امام باقر (عليه السلام) مى فرمايد: «مَا ذِئْبَانِ ضَارِيَانِ فِي غَنَمٍ لَيْسَ لَهَا رَاعٍ هَذَا فِي أَوَّلِهَا وَهَذَا فِي آخِرِهَا بِأَسْرَعَ فِيهَا مِنْ حُبِّ الْمَالِ وَالشَّرَفِ فِي دِينِ الْمُوْمِنِ؛ فساد دو گرگ خونخوار که در گله گوسفندى که شبان نداشته باشد رها شوند يکى در ابتداى گله و ديگرى در انتهاى آن، از فساد حب مال و جاه در دين انسان مؤمن بيشتر نيست (بلکه اين خطرناک تر است)».
آن گاه در هفتمين و هشتمين وصف مى فرمايد: «اندوهش طولانى و همتش بلند است»؛ (طَوِيلٌ غَمُّهُ، بَعِيدٌ هَمُّهُ).
اندوهش براى خطاهايى که از او سرزده و آتش دوزخ که ممکن است دامن او را بگيرد، و همّت والايش در مسير تحصيل رضاى خدا و اسباب ورود در بهشت است و اين دو وصف که درواقع يکى جنبه منفى دارد و ديگرى مثبت، تشکيل دهنده همان تعادل خوف و رجاست که از شرايط اصلى ايمان محسوب مى شود.
شبيه اين معنا در صفات پرهيزکاران در خطبه 193 (خطبه معروف به همّام) نيز آمده است. در يک جا مى فرمايد: «قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ» و در جاى ديگر مى افزايد: «لا يَرْضَوْنَ مِنْ أعْمالِهِمُ الْقَلِيلَ».
آرى! آن ها از يک سو اندوه کيفر و عذاب در برابر خطاها قلبشان را مى فشارد و از سوى ديگر شوق لقاءالله در پرتو اعمال صالح به آن ها آرامش مى دهد.
اين سخن را با دو حديث درباره حزن و همت پايان مى دهيم.
رسول خدا (صلي الله عليه و آله) در حديثى به اباذر مى فرمايد: «مَا عُبِدَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ عَلَى مِثْلِ طُولِ الْحُزْن؛ کسى خداى متعال را با چيزى که مانند طول حزن باشد پرستش نکرده است (اندوه در برابر مسئوليت ها آن هم اندوهى که در درون دل است نه در چهره)».
اميرمؤمنان (عليه السلام) درباره علوّ همت مى فرمايد: «مَنْ شَرَفَتْ هِمَّتُهُ عَظُمَتْ قِيْمَتُهُ؛ کسى که همت والا دارد، ارزش او بسيار است».
سپس در نهمين و دهمين وصف مى فرمايد: «سکوتش بسيار و تمام وقتش مشغول است»؛ (کَثِيرٌ صَمْتُهُ، مَشْغُولٌ وَقْتُهُ).
اشاره به اين که از فضول کلام و سخنان غير ضرورى پرهيز مى کند و چيزى از اوقات او به هدر نمى رود و هميشه مشغول کار مثبتى است. اين دو وصف با هم رابطه دارند؛ زيرا کسى که پرگويى مى کند وقت خود را در اين امر بيهوده تلف مى سازد و به کارهاى اساسى و لازم نمى رسد. به عکس، آن ها که کثير السکوت اند وقت کافى براى انجام وظايف مهم خويش دارند.
درباره اهميت سکوت و نقش فوق العاده آن در تهذيب نفس و مبارزه با وسوسه هاى شيطان و اين که بايد در چه مواردى سکوت کرد و در چه مواردى سخن گفت، در بحث هاى گذشته بسيار سخن گفته ايم (ذيل گفتار حکيمانه 182 و يکى از فقرات حکمت 289) ولى در اين زمينه هرچه گفته شود کم است، زيرا قسمت مهمى از گناهان کبيره با زبان انجام مى شود؛ بعضى از علماى اخلاق تعداد آن را بيست گناه شمرده اند و ما در کتاب اخلاق در قرآن، ده مورد ديگر را يافته و بر آن افزوده ايم که شرح آن در ذيل حکمت 349 إن شاءالله خواهد آمد.
درباره اهميت سکوت همين بس که در حديثى که در کتاب شريف کافى از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) نقل شده است مى خوانيم: «جَاءَ رَجُلٌ إِلَى النَّبِيِّ (صلي الله عليه و آله) فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِي، فَقَالَ: احْفَظْ لِسَانَکَ قَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِي قَالَ: احْفَظْ لِسَانَکَ قَالَ : يَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِي قَالَ: احْفَظْ لِسَانَکَ وَيْحَکَ وَهَلْ يَکُبُّ النَّاسَ عَلَى مَنَاخِرِهِمْ فِي النَّارِ إِلاَّ حَصَائِدُ أَلْسِنَتِهِمْ؛ مردى خدمت پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) آمد و عرض کرد: اى رسول خدا! توصيه اى به من کنيد. فرمود: زبانت را حفظ کن. بار ديگر عرض کرد: اى رسول خدا! به من توصيه اى بفرماييد وحضرت همان کلام را تکرار کرد. بار سوم نيز همين درخواست را ذکر کرد وپيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) او را به حفظ زبان توصيه فرمود و افزود: واى بر تو! آيا جز آنچه فرآورده زبان مردم است آن ها را با صورت در آتش دوزخ فرو مى افکند؟».
اشاره به اين که بيشترين عامل گرفتارى انسان ها در قيامت فرآورده هاى زبان آن هاست.
اين که مى فرمايد: «با صورت در آتش دوزخ انداخته مى شوند» علاوه بر اين که بدترين شکل افتادن در دوزخ است، اين علت است که زبان و دهان انسان در صورت اوست و عامل اصلى گناه، پيش از بقيه جسم انسان، در آتش افکنده مى شود.
در حديث ديگرى از همان حضرت جمله تکان دهنده ديگرى آمده است، مى فرمايد: «مَنْ لَمْ يَحْسَبْ کَلامَهُ مِنْ عَمَلِهِ کَثُرَتْ خَطَايَاهُ وَحَضَرَ عَذَابُهُ؛ کسى که سخنش را جزء اعمالش حساب نکند (و بى پروا هرچه بر سر زبانش آمد بگويد) خطاهايش زياد مى شود و مجازاتش حاضر مى گردد».
مشکل مهم آفات و گناهان زبان اين است که غالبآ مربوط به حقوق ديگران است و جبران کردن حقوق ازدست رفته ديگران به سبب غيبت و تهمت و سخن چينى و اهانت و ايذاء و نسبت هاى ناروا و امثال آن، کار آسانى نيست.
اين که مى فرمايد: «مؤمن کسى است که وقتش مشغول است» نه به اين معناست که دائم مشغول عبادت و تلاوت قرآن و ذکر الله است، بلکه اوقات شبانه روز را به گونه اى تقسيم مى کند که به تمام کارهاى ضرورى برسد. همان گونه که در حکمت 390 خواهد آمد: «مؤمن بايد ساعات شبانه روز خود را تقسيم کند، در بخشى از آن به عبادت پروردگار و مناجات با او بپردازد و در بخش ديگرى به تأمين معاش و در بخش سومى به تفريحات سالم (و اگر اين کار انجام شود تمام وقت انسان را براى انجام کارهاى ضرورى و وظايف الهى اشغال خواهد ساخت).
آن گاه امام (عليه السلام) به سراغ يازدهمين و دوازدهمين وصف مؤمنان راستين رفته، مى فرمايد: «شکرگزار وصبور است»؛ (شَکُورٌ صَبُورٌ).
«شکور» صيغه مبالغه از ريشه «شکر» است يعنى شخص بسيار شکرگزار؛ کسى که پيوسته با قلب و زبان و اعضاى خود شکر نعمت هاى الهى را به جا مى آورد و از صاحب نعمت هرگز غافل نيست.
«صبور» نيز صيغه مبالغه از ريشه «صبر» است و همچون «صبار» که در قرآن مجيد در آيه 5 سوره ابراهيم و33 سوره شورى آمده، به معناى کسى است که بسيار صابر و شکيباست. حوادث روزگار او را دگرگون نمى سازد و در برابر آزمون هاى الهى صابر است. در بلاها عنان اختيار را از دست نمى دهد و زبان به شکوه نمى گشايد و جزع و بى تابى نمى کند.
درواقع اين دو وصف، حال مؤمنان راستين را در نعمت و بلا ترسيم مى کند؛ به هنگام نعمت شاکر و به هنگام بلا صابرند.
در حديثى از پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) مى خوانيم: «الْإِيمَانُ نِصْفَانِ نِصْفٌ فِي الصَّبْرِ وَنِصْفٌ فِي الشُّکْرِ».
کلينى؛ در کتاب شريف کافى از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) چنين نقل مى کند: «إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلي الله عليه و آله) کَانَ فِي سَفَرٍ يسِيرُ عَلَى نَاقَةٍ لَهُ إِذْ نَزَلَ فَسَجَدَ خَمْسَ سَجَدَاتٍ فَلَمَّا أَنْ رَکِبَ قَالُوا: يا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّا رَأَينَاکَ صَنَعْتَ شَيئاً لَمْ تَصْنَعْهُ فَقَالَ: نَعَمْ اسْتَقْبَلَنِى جَبْرَئِيلُ (عليه السلام) فَبَشَّرَنِي بِبِشَارَاتٍ مِنَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ فَسَجَدْتُ لِلَّهِ شُکْراً لِکُلِّ بُشْرَى سَجْدَةً؛ رسول خدا (صلي الله عليه و آله) در سفرى کوتاه سوار بر شترى بود. ناگهان از شتر فرود آمد وپنج بار سجده به جاى آورد. هنگامى که سوار بر مرکب شد همراهان عرض کردند: اى رسول خدا! ما ديديم کارى انجام دادى که تا کنون انجام نداده بودى. فرمود : آرى. جبرئيل بر من نازل شد و بشارات فراوانى از سوى خداى متعال به من داد (پنج بشارت) من براى هر بشارتى سجده شکرى به جاى آوردم».
به همين دليل در حديث ديگرى آمده که شما نيز چنين کنيد. امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد: «إِذَا ذَکَرَ أَحَدُکُمْ نِعْمَةَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ فَلْيضَعْ خَدَّهُ عَلَى التُّرَابِ شُکْراً لِلَّهِ فَإِنْ کَانَ رَاکِباً فَلْينْزِلْ فَلْيضَعْ خَدَّهُ عَلَى التُّرَابِ وَإِنْ لَمْ يکُنْ يقْدِرُ عَلَى النُّزُولِ لِلشُّهْرَةِ فَلْيضَعْ خَدَّهُ عَلَى قَرَبُوسِهِ وَإِنْ لَمْ يقْدِرْ فَلْيضَعْ خَدَّهُ عَلَى کَفِّهِ ثُمَّ لْيحْمَدِ اللَّهَ عَلَى مَا أَنْعَمَ عَلَيهِ؛ هنگامى که يکى از شما به ياد نعمتى از سوى خداوند متعال بيفتد صورت بر خاک بگذارد و خدا را شکر گويد. اگر سوار باشد پياده شود وبر خاک سجده کند و اگر به جهت انگشت نما شدن نمى تواند پياده شود، صورت بر قربوس (اين واژه در عربى با فتح راء استعمال مى شود و در فارسى با سکون راء؛ يعنى برآمدگى جلوى زين) بگذارد و اگر توان آن را نيز نداشته باشد صورت بر کف دست بگذارد و خدا را براى نعمتى که به او ارزانى داشته است شکر و سپاس گويد».
درمورد اهميت صبر نيز آيات و روايات، بسيار است و مرحوم کلينى در جلد دوم کافى بابى در اهميت صبر منعقد کرده و بيست و پنج روايت در آن آورده است؛ از جمله در حديثى از امام صادق (عليه السلام) نقل مى کند که فرمود: «إِذَا دَخَلَ الْمُوْمِنُ فِي قَبْرِهِ کَانَتِ الصَّلاةُ عَنْ يمِينِهِ وَالزَّکَاةُ عَنْ يسَارِهِ وَالْبِرُّ مُطِلٌّ عَلَيهِ وَيتَنَحَّى الصَّبْرُ نَاحِيةً فَإِذَا دَخَلَ عَلَيهِ الْمَلَکَانِ اللَّذَانِ يلِيانِ مُسَاءَلَتَهُ قَالَ الصَّبْرُ لِلصَّلاةِ وَالزَّکَاةِ وَالْبِرِّ: دُونَکُمْ صَاحِبَکُمْ فَإِنْ عَجَزْتُمْ عَنْهُ فَأَنَا دُونَهُ؛ هنگامى که جنازه مومن وارد قبر مى شود نماز در طرف راست و زکات در طرف چپ قرار مى گيرد و نيکوکارى بر او سايه مى افکند و صبر و شکيبايى در گوشه اى واقع مى شود. هنگامى که دو فرشته مأمور سوال بر او وارد مى شوند، صبر به نماز و زکات و نيکوکارى مى گويد: به کمک صاحبتان برويد، هرگاه ناتوان شديد من به يارى او خواهم آمد».
آن گاه امام (عليه السلام) در سيزدهمين و چهاردهمين ويژگى مى فرمايد: «بسيار ژرف انديش است و دست حاجت به سوى کسى دراز نمى کند»؛ (مَغْمُورٌ بِفِکْرَتِهِ، ضَنِينٌ بِخَلَّتِهِ). «مَغْمُور» به کسى گفته مى شود که غرق در چيزى باشد. مومنان راستين غرق در فکر و انديشه اند؛ تفکر در عظمت و قدرت پروردگار و نشانه هاى او در جهان هستى. تفکر درباره آخرت و سرنوشت خود در آن روز و تفکر براى حل مشکلات مردم.
«ضَنين» به معناى بخيل است و «خَلَّت» به فتح خاء (بر وزن رحمت) به معناى نياز و حاجت. مفهوم جمله اين مى شود که او در اظهار حاجتش به ديگران بخيل است و تا امکان داشته باشد دست حاجت به سوى ديگران دراز نمى کند و اين نشانه شخصيت و عمق فکر آدمى است.
در بعضى از نسخه ها «خُلَّت» به ضم خاء (بر وزن نصرت) آمده که به معناى دوستى است و مفهوم جمله اين مى شود که او در انتخاب دوست، بسيار سختگير و ژرف انديش است و تا شايستگى هاى لازم را در کسى نبيند دست دوستى به سوى او دراز نمى کند.
اين احتمال نيز در تفسير اين جمله داده شده است که او هنگامى که دوستى را انتخاب کند براى حفظ دوستى مى کوشد و در برابر از دست دادن آن بخيل و سختگير است.
درباره اهميت فکر، همين بس که خداوند، متفکران را «أُولُوا الاَْلْباب؛ صاحبان مغز» معرفى کرده و پس از آن که تفکر درباره آفرينش آسمان و زمين و ساير پديده هاى جهان هستى را مى ستايد، مى فرمايد: کسانى که چنين هستند مصداق أوُلُوا الاْلْباب اند.
دعوت به تفکر در عالم هستى و در حالات پيشينيان و عبرت گرفتن از سرنوشت آن ها و تفکر درباره مسئوليت هايى که انسان در پيشگاه خدا و خلق بر عهده دارد در بسيارى از آيات قرآن آمده است و در مجموع استفاده مى شود که اسلام اهميت فوق العاده اى به مسئله فکر و انديشه در امور سرنوشت ساز مى دهد.
اهميت تفکر تا آن اندازه است که برترين عبادت شمرده شده است، امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد: «أَفْضَلُ الْعِبَادَةِ إِدْمَانُ التَّفَکُّرِ فِي اللَّهِ وَفِي قُدْرَتِهِ؛ برترين عبادت، دوام تفکر درباره خدا و قدرت اوست». در حديث ديگرى از امام على بن موسى الرضا (عليه السلام) آمده است: «لَيسَ الْعِبَادَةُ کَثْرَةَ الصَّلاةِ وَالصَّوْمِ إِنَّمَا الْعِبَادَةُ التَّفَکُّرُ فِي أَمْرِ اللَّهِ عَزَّوَجَلّ؛ عبادت، تنها به کثرت نماز و روزه نيست. عبادت واقعى، تفکّر در کار خداى متعال است (در امور مربوط به آفرينش و نظامات جهان هستى».
اميرمومنان على (عليه السلام) تفکر را سرچشمه خوبى ها و اعمال نيک مى شمارد: «إِنَّ التَّفَکُّرَ يدْعُو إِلَى الْبِرِّ وَالْعَمَلِ بِهِ» امام مجتبى (عليه السلام) تفکر را پدر و مادر تمام نيکى ها معرفى مى کند: «التَّفَکُّرُ أَبُو کُلِّ خَيْرٍ وَأُمُّهُ».
درمورد عدم اظهار حاجت نزد ديگران نيز در آيات و روايات، اشارات و تأکيداتى ديده مى شود. قرآن مجيد در يک جا از آن به «تعفّف» تعبير کرده است و مى فرمايد: (گروهى از نيازمندان هستند که) به دليل کثرت تعفف، شخص جاهل و بى خبر آن ها را غنى و بى نياز مى پندارد؛ (يحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِياءَ مِنَ التَّعَفُّف). در حديث پرمعنايى از امام على بن موسى الرضا از پدران بزرگوارش : مى خوانيم: «إِنَّمَا اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلاً لاَِنَّهُ لَمْ يرُدَّ أَحَداً وَلَمْ يسْأَلْ أَحَداً قَطُّ غَيرَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ؛ خدا تنها به اين دليل ابراهيم را خليل خود قرار داد که هيچ سائلى را رد نکرد و هرگز از کسى درخواستى نداشت».
سپس امام (عليه السلام) در وصف پانزدهم و شانزدهم که هماهنگى کامل با هم دارند مى فرمايد: «(مؤمن راستين) طبيعتش آسان است (و سختگيرى در کار او نيست) و برخوردش با ديگران توأم با نرمش است»؛ (سَهْلُ آلْخَلِيقَةِ، لَيِّنُ آلْعَرِيکَةِ!).
گرچه اين دو وصف، مفهوم نزديکى دارند ولى با دقت، تفاوت ميان آن ها روشن مى شود. «سَهْلُ الْخَليقَة» بودن با توجه به اين که «خليقة» به معناى خُلق و طبيعت است اين است که انسان در زندگى سختگير نباشد؛ فلان وسيله اگر حاصل نشد ناراحتى نکند؛ فلان غذا به موقع نرسيد، نرسد. نظم در زندگى او حاکم است؛ اما چنان نيست که اگر چيزى به موقع حاصل نشد ابراز ناراحتى کند. به بيان ديگر، بعضى ها فى المثل اگر بر سر سفره، فلان چيز وفلان چيز نباشد دست از سفره مى کشند و ابراز ناراحتى مى کنند؛ ولى مؤمنان راستين آسان گيرند؛ با هر غذايى سد جوع مى کنند و در زندگى مقيد به قيود دنياپرستان نيستند.
ولى «لَيِّنُ الْعَريکَة» رابطه انسان را با اشخاص ديگر بيان مى کند، زيرا «عَريکَة» (با توجه به اين که در اصل به معناى چرمى است که به واسطه نرم بودن، دباغ را به ناراحتى نمى اندازد و سپس به معناى طبيعت انسانى استعمال شده است) به اين معناست که در برخورد با ديگران ملايم و مهربان و تسليم است و مردم از معاشرت با او لذت مى برند.
بنابراين «سَهْلُ الْخَليقَةَ» مى تواند اشاره به سختگيرى نکردن در زندگى شخصى انسان باشد و «لَيّن الْعَريکَة» اشاره به نرمش او در مقابل بستگان، دوستان و ديگران.
اين همان چيزى است که در قرآن مجيد يکى از صفات برجسته پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) شمرده شده است آن جا که مى فرمايد: (فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنْتَ فَظّآ غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ)؛ «به برکت رحمت الهى در برابر آن ها (مردم) نرم (و مهربان) شدى و اگر خشن و سنگدل (و تندخو) بودى از اطراف تو پراکنده مى شدند».
بعضى از شارحان اين دو وصف را به يک معنا برگردانده و مترادف دانسته اند در حالى که ظاهرآ چنين نيست.
در حديثى از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم: «اَلْمُومِنُونَ هَيِّنُونَ لَيِّنُونَ کَالْجَمَلِ الْأَلُوفِ إذا قِيْدَ انْقادَ وَإنْ أُنيخَ اسْتَناخَ؛ مؤمنان، نرم خو وآسان گيرند، مانند شتر رام که او را به هر طريق (صحيح و مناسبى) ببرند منقاد و مطيع است (در بعضى از روايات در اين فقره آمده است: «وَإنْ اُنيخَ عَلى صَخْرَةٍ اسْتَناخَ؛ اگر او را روى قطعه سنگى بخوابانند مى خوابد)».
بديهى است که منقاد بودن مؤمن در برابر دوستانى است که او را دعوت به خير و صلاح مى کنند.
اين سخن را با حديث ديگرى از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) پايان مى دهيم، فرمود: «لَأُخْبِرَنَّکُمْ عَلى مَنْ تَحْرُمُ النّارُ غَدآ؟ عَلى کُلِّ هَيِّنٍ لَيِّنٍ قَريبٍ سَهْلٍ؛ آيا به شما خبر بدهم که آتش دوزخ فرداى قيامت بر چه کسى حرام مى شود؟ بر کسانى که نرمخو و ملايم و صميمى و آسان گير هستند». آن گاه امام (عليه السلام) در هفدهمين و هجدهمين اوصافى که براى مؤمنان راستين بيان کرده و گفتار خود را با آن پايان مى دهد، مى فرمايد: «(در برابر حوادث سخت و دشمنان خطرناک) دلش از سنگ خارا محکم تر و سخت تر و (در پيشگاه خدا) از برده تسليم تر است»؛ (نَفْسُهُ أَصْلَبُ مِنَ الصَّلْدِ، وَهُوَ أَذَلُّ مِنَ آلْعَبْدِ).
آرى! مؤمنان ازنظر روحى فوق العاده قوى و نيرومندند، به گونه اى که در روايات به کوه تشبيه شده اند. مرحوم مولا محمد صالح مازندرانى در شرح اصول کافى مى گويد: در حديثى آمده است: «الْمُؤمِنُ کَالْجَبَلِ لاتُحَرِّکُهُ الْعَواصِفُ؛ مؤمن همچون کوه است که تندبادها او را تکان نمى دهد».
آرى! تندبادها کوه ها را تکان نمى دهند، بلکه کوه ها هستند که مسير طوفان ها را تغيير مى دهند، بنابراين نه تنها طوفان حوادث، مؤمنان را از مسير خود منحرف نمى سازد، بلکه آن ها هستند که طوفان ها را به مسيرهاى صحيح هدايت مى کنند.
در حديثى از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم: «مَرَّ رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه و آله) بِقَوْمٍ يرْبَعُونَ حَجَراً فَقَالَ: مَا هَذَا؟ قَالُوا: نَعْرِفُ بِذَلِکَ أَشَدَّنَا وَأَقْوَانَا فَقَالَ (عليه السلام): أَلا أُخْبِرُکُمْ بِأَشَدِّکُمْ وَأَقْوَاکُمْ؟ قَالُوا: بَلَى يا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ: أَشَدُّکُمْ وَأَقْوَاکُمُ الَّذِي إِذَا رَضِي لَمْ يدْخِلْهُ رِضَاهُ فِي إِثْمٍ وَلا بَاطِلٍ وَإِذَا سَخِطَ لَمْ يخْرِجْهُ سَخَطُهُ مِنْ قَوْلِ الْحَقِّ وَإِذَا قَدَرَ لَمْ يتَعَاطَ مَا لَيسَ لَهُ بِحَقٍّ؛ پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) از کنار جمعيتى مى گذشت که سنگى را براى زورآزمايى (يکى پس از ديگرى) برمى داشتند. پيامبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: اين کار براى چيست؟ عرض کردند: مى خواهيم به اين وسيله فرد محکم تر و قوى تر را بشناسيم. پيامبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: مى خواهيد از محکم ترين و قوى ترين، شما را باخبر کنم؟ عرض کردند: آرى. فرمود: محکم ترين و قوى ترين شما کسى است که هنگامى که از شخص يا چيزى راضى مى شود به خاطر او به گناه و باطل اقدام نمى کند و هنگامى که از شخص يا چيزى خشمگين مى گردد خشم، او را از سخن حق بيرون نمى کند و به هنگام قدرت به سراغ چيزى که حق او نيست نمى رود».
البته مؤمنان راستين با چنين قوت و قدرتى، هنگامى که در پيشگاه خدا قرار مى گيرند همچون بنده ذليل و تسليمى هستند که بدون اراده او قدمى برنمى دارند و در برابر حق خاضعند. درواقع دو وصف اخير دو بعد شخصيت مؤمنان راستين را نشان مى دهد؛ از يک سو استقامت و استحکام آن ها را در برابر حوادث سخت بيان مى کند و از سوى ديگر فروتنى و تسليمشان را در برابر پروردگار.
* * *
پاورقی ها
قصص، آيه 83. مجموعه ورام، ج 1، ص 256. کافى، ج 2، ص 315، ح 2. بحارالانوار، ج 74، ص 81، ح 3. غررالحکم، ح 10278. کافى، ج 2، ص 115، ح 14. کافى، ج 2، ص 115، ح 15. همين مضمون در مجمع البيان و تفسير صافى و تفسير فخر رازى و تفسير قرطبى ذيل آيه 31 سوره لقمان آمده است. کافى، ج 2، ص 98، ح 24. کافى، ج 2، ص 98، ح 25. کافى، ج 2، ص 90، ح 8. مرحوم علامه مجلسى نيز در بحارالانوار، در ج 68، ص 56 به بعد بابى درباره صبر آورده که افزون بر آيات، شصت و پنج روايت در آن ذکر کرده است. آل عمران، آيه 190 و 191. کافى، ج 2، ص 55، ح 3. کافى، ج 2، ص 55، ح 4. کافى، ج 2، ص 55، ح 5. مجموعه ورام، ج 1، ص 52. بقره، آيه 273. بحارالانوار، ج 12، ص 4، ح 5. آل عمران، آيه 159. اعلام الدين، ص 110. ارشاد القلوب، ج 1، ص 195. شرح اصول کافى (ملّا محمد صالح مازندرانى)، ج 9، ص 181. «ربع» به معناى برداشتن سنگ براى زورآزمايى است. بحارالانوار، ج 72، ص 28، ح 16.