حکمت 342
شرح و تفسیر حکمت 342
برترين بى نيازى
همان گونه که در شرح مصادر اين حکمت گران بها آمد، اين حديث شريف تنها در نسخه ابن ابى الحديد آمده است و ديگران آن را در شروح خود نياورده اند و به همين دليل، سخنى درباره آن نگفته اند، جز بعضى؛ مانند مرحوم مغنيه که آن را از ابن ابى الحديد گرفته و شرح کوتاه و مختصرى داده است.
به هر حال امام (عليه السلام) در اين حکمت به نکته اى اخلاقى و مهم اشاره کرده است، مى فرمايد: «برترين بى نيازى آن است که از آنچه در دست مردم است چشم بپوشى و مأيوس باشى»؛ (الْغِنَى آلاَْکْبَرُ آلْيَأْسُ عَمَّا فِي أَيْدِي النَّاسِ ).
اين يک واقعيت است که هرکس چشمداشتى به اموال و امکانات و مقامات ديگران داشته باشد به همان نسبت کوچک و موهون مى شود؛ خواه دست نياز به سوى آن ها دراز کند و يا گفتار و رفتارش دربرابر ديگرى اين خواهش را نشان دهد و تا انسان به اموال و امکانات ديگران بى اعتنا نباشد حقيقت غنا و بى نيازى را درک نمى کند.
«غنا» تنها به داشتن ثروت نيست. بسيارند ثروتمندانى که درواقع فقيرند، زيرا چنان بخيل هستند که نه اجازه مى دهند ديگران از ثروتشان استفاده کنند و نه حتى خودشان از آن بهره مى برند و چنان حريص اند که به آنچه دارند قانع نيستند و چشم به اموال و ثروت هاى ديگران دوخته اند. اين گونه افراد در عين غناى ظاهرى، در باطن، فقير و بيچاره اند. در مقابل، کسانى هستند که زندگى ساده و زاهدانه اى دارند و به حسب ظاهر دستشان از مال دنيا کوتاه است؛ اما همان را که دارند با ديگران تقسيم مى کنند و هرگز چشم به اموال و ثروت ديگران نمى دوزند. اين ها گرچه در چشم ظاهربينان فقيرند؛ اما ازنظر اولياء الله برترين اغنيا محسوب مى شوند.
درواقع آنچه امام (عليه السلام) در اين کلام نورانى فرموده مى تواند برگرفته از آيات قرآن مجيد باشد. آن جا که قرآن، پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) را مخاطب ساخته چنين مى گويد: (وَلاَ تَمُدَّنَّ عَيْنَيْکَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجآ مِّنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَيَاةِ الدُّنيَا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ وَرِزْقُ رَبِّکَ خَيْرٌ وَأَبْقَى)؛ «و هرگز چشمان خود را به نعمت هاى مادّى، که به گروه هايى از آنان داده ايم، ميفکن! اين ها شکوفه هاى زندگى دنياست؛ تا آنان را در آن بيازماييم؛ و روزىِ پروردگارت بهتر و پايدارتر است!».
شبيه همين معنا در آيه 88 سوره حجر نيز آمده است.
امام (عليه السلام) طبق روايت غررالحکم همين معنا را با تعبير ديگرى بيان کرده چنين مى فرمايد: «نالَ الْغِنى مَنْ رَزَقَ الْيَأْسَ عَمّا فِي أيْدِي النَّاسَ؛ کسى که خداوند به او بى اعتنايى را به آنچه در دست مردم است عطا فرموده، به حقيقت غنا رسيده است».
اين مسئله به اندازه اى اهميت دارد که کلينى؛ در کتاب شريف کافى بابى تحت عنوان «الاستغناء عن الناس» ذکر کرده و روايات بسيارى در اين زمينه از ائمه معصوم (عليهم السلام) نقل کرده است؛ از جمله حديثى از امام سجاد (عليه السلام) آورده است که مى فرمايد: «رَأَيْتُ الْخَيْرَ کُلَّهُ قَدِ اجْتَمَعَ فِي قَطْعِ الطَّمَعِ عَمَّا فِي أَيْدِي النَّاسِ وَمَنْ لَمْ يَرْجُ النَّاسَ فِي شَيْءٍ وَرَدَّ أَمْرَهُ إِلَى اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ فِي جَمِيعِ أُمُورِهِ اسْتَجَابَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ لَهُ فِي کُلِّ شَيْءٍ؛ تمام نيکى ها را در طمع نورزيدن به آنچه در دست مردم است ديدم و کسى که قطع اميد از مردم کند و کار خود را در جميع امور به خداى متعال واگذارد خدا خواسته او را در همه چيز برمى آورد».
در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم: «إِذَا أَرَادَ أَحَدُکُمْ أَنْ لا يَسْأَلَ رَبَّهُ شَيْئاً إِلاَّ أَعْطَاهُ فَلْيَيْأَسْ مِنَ النَّاسِ کُلِّهِمْ وَلا يَکُونُ لَهُ رَجَاءٌ إِلاَّ عِنْدَاللَّهِ فَإِذَا عَلِمَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ ذَلِکَ مِنْ قَلْبِهِ لَمْ يَسْأَلِ اللَّهَ شَيْئاً إِلاَّ أَعْطَاهُ؛ هرگاه کسى از شما اراده مى کند که چيزى از خدا نخواهد مگر اين که به او بدهد، از آنچه در دست همه مردم است چشم پوشى کند و اميدش تنها به خدا باشد. هرگاه خداوند چنين حالتى را در قلب او ببيند هرچه از خدا بخواهد به او مى دهد».
اهميت اين موضوع علاوه بر نقل، ازنظر عقل هم به قدرى آشکار است که در آثار قديم نيز که از حکماى يونان رسيده به خوبى منعکس است؛ از جمله در داستان معروف اسکندر و ديوژن آمده است: «اسکندر پس از آن که ايران را فتح کرد و فتوحات زيادى نصيبش شد، همه آمدند و در مقابلش کرنش و تواضع کردند. ديوژن نيامد و به او اعتنا نکرد. دل اسکندر طاقت نياورد، گفت: ما مى رويم سراغ ديوژن، و سراغ او در بيابان رفت. ديوژن به قول امروزى ها حمّام آفتاب گرفته بود. هنگمى که اسکندر به آن نزديکى ها رسيد، ديوژن سر و صداى اسب ها و غيره را شنيد و به کمى بلند شد، نگاهى کرد اما اعتنا نکرد و دومرتبه خوابيد تا وقتى که اسکندر با اسب بالاى سرش رسيد. همان جا ايستاد و گفت: بلند شو. دو سه کلمه با او حرف زد واو جواب داد. در آخر اسکندر به او گفت: چيزى از من بخواه. گفت: فقط يک چيز مى خواهم. گفت: چه؟ گفت: سايه ات را از سر من کم کن، من اين جا آفتاب گرفته بودم، آمدى سايه انداختى و جلوى آفتاب را گرفتى. وقتى که اسکندر با سران سپاه خودش برگشت، سران گفتند: عجب آدم پستى بود! عجب آدم حقيرى! آدم اين قدر پست! دولت عالم به او رو آورده، او مى توانست همه چيز بخواهد؛ ولى اسکندر در مقابل روح ديوژن خرد شده بود».
اسکندر جمله اى گفته که در تاريخ مانده است، گفت: «اگر اسکندر نبودم دوست داشتم ديوژن باشم».
* * *
همان گونه که در شرح مصادر اين حکمت گران بها آمد، اين حديث شريف تنها در نسخه ابن ابى الحديد آمده است و ديگران آن را در شروح خود نياورده اند و به همين دليل، سخنى درباره آن نگفته اند، جز بعضى؛ مانند مرحوم مغنيه که آن را از ابن ابى الحديد گرفته و شرح کوتاه و مختصرى داده است.
به هر حال امام (عليه السلام) در اين حکمت به نکته اى اخلاقى و مهم اشاره کرده است، مى فرمايد: «برترين بى نيازى آن است که از آنچه در دست مردم است چشم بپوشى و مأيوس باشى»؛ (الْغِنَى آلاَْکْبَرُ آلْيَأْسُ عَمَّا فِي أَيْدِي النَّاسِ ).
اين يک واقعيت است که هرکس چشمداشتى به اموال و امکانات و مقامات ديگران داشته باشد به همان نسبت کوچک و موهون مى شود؛ خواه دست نياز به سوى آن ها دراز کند و يا گفتار و رفتارش دربرابر ديگرى اين خواهش را نشان دهد و تا انسان به اموال و امکانات ديگران بى اعتنا نباشد حقيقت غنا و بى نيازى را درک نمى کند.
«غنا» تنها به داشتن ثروت نيست. بسيارند ثروتمندانى که درواقع فقيرند، زيرا چنان بخيل هستند که نه اجازه مى دهند ديگران از ثروتشان استفاده کنند و نه حتى خودشان از آن بهره مى برند و چنان حريص اند که به آنچه دارند قانع نيستند و چشم به اموال و ثروت هاى ديگران دوخته اند. اين گونه افراد در عين غناى ظاهرى، در باطن، فقير و بيچاره اند. در مقابل، کسانى هستند که زندگى ساده و زاهدانه اى دارند و به حسب ظاهر دستشان از مال دنيا کوتاه است؛ اما همان را که دارند با ديگران تقسيم مى کنند و هرگز چشم به اموال و ثروت ديگران نمى دوزند. اين ها گرچه در چشم ظاهربينان فقيرند؛ اما ازنظر اولياء الله برترين اغنيا محسوب مى شوند.
درواقع آنچه امام (عليه السلام) در اين کلام نورانى فرموده مى تواند برگرفته از آيات قرآن مجيد باشد. آن جا که قرآن، پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) را مخاطب ساخته چنين مى گويد: (وَلاَ تَمُدَّنَّ عَيْنَيْکَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجآ مِّنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَيَاةِ الدُّنيَا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ وَرِزْقُ رَبِّکَ خَيْرٌ وَأَبْقَى)؛ «و هرگز چشمان خود را به نعمت هاى مادّى، که به گروه هايى از آنان داده ايم، ميفکن! اين ها شکوفه هاى زندگى دنياست؛ تا آنان را در آن بيازماييم؛ و روزىِ پروردگارت بهتر و پايدارتر است!».
شبيه همين معنا در آيه 88 سوره حجر نيز آمده است.
امام (عليه السلام) طبق روايت غررالحکم همين معنا را با تعبير ديگرى بيان کرده چنين مى فرمايد: «نالَ الْغِنى مَنْ رَزَقَ الْيَأْسَ عَمّا فِي أيْدِي النَّاسَ؛ کسى که خداوند به او بى اعتنايى را به آنچه در دست مردم است عطا فرموده، به حقيقت غنا رسيده است».
اين مسئله به اندازه اى اهميت دارد که کلينى؛ در کتاب شريف کافى بابى تحت عنوان «الاستغناء عن الناس» ذکر کرده و روايات بسيارى در اين زمينه از ائمه معصوم (عليهم السلام) نقل کرده است؛ از جمله حديثى از امام سجاد (عليه السلام) آورده است که مى فرمايد: «رَأَيْتُ الْخَيْرَ کُلَّهُ قَدِ اجْتَمَعَ فِي قَطْعِ الطَّمَعِ عَمَّا فِي أَيْدِي النَّاسِ وَمَنْ لَمْ يَرْجُ النَّاسَ فِي شَيْءٍ وَرَدَّ أَمْرَهُ إِلَى اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ فِي جَمِيعِ أُمُورِهِ اسْتَجَابَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ لَهُ فِي کُلِّ شَيْءٍ؛ تمام نيکى ها را در طمع نورزيدن به آنچه در دست مردم است ديدم و کسى که قطع اميد از مردم کند و کار خود را در جميع امور به خداى متعال واگذارد خدا خواسته او را در همه چيز برمى آورد».
در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم: «إِذَا أَرَادَ أَحَدُکُمْ أَنْ لا يَسْأَلَ رَبَّهُ شَيْئاً إِلاَّ أَعْطَاهُ فَلْيَيْأَسْ مِنَ النَّاسِ کُلِّهِمْ وَلا يَکُونُ لَهُ رَجَاءٌ إِلاَّ عِنْدَاللَّهِ فَإِذَا عَلِمَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ ذَلِکَ مِنْ قَلْبِهِ لَمْ يَسْأَلِ اللَّهَ شَيْئاً إِلاَّ أَعْطَاهُ؛ هرگاه کسى از شما اراده مى کند که چيزى از خدا نخواهد مگر اين که به او بدهد، از آنچه در دست همه مردم است چشم پوشى کند و اميدش تنها به خدا باشد. هرگاه خداوند چنين حالتى را در قلب او ببيند هرچه از خدا بخواهد به او مى دهد».
اهميت اين موضوع علاوه بر نقل، ازنظر عقل هم به قدرى آشکار است که در آثار قديم نيز که از حکماى يونان رسيده به خوبى منعکس است؛ از جمله در داستان معروف اسکندر و ديوژن آمده است: «اسکندر پس از آن که ايران را فتح کرد و فتوحات زيادى نصيبش شد، همه آمدند و در مقابلش کرنش و تواضع کردند. ديوژن نيامد و به او اعتنا نکرد. دل اسکندر طاقت نياورد، گفت: ما مى رويم سراغ ديوژن، و سراغ او در بيابان رفت. ديوژن به قول امروزى ها حمّام آفتاب گرفته بود. هنگمى که اسکندر به آن نزديکى ها رسيد، ديوژن سر و صداى اسب ها و غيره را شنيد و به کمى بلند شد، نگاهى کرد اما اعتنا نکرد و دومرتبه خوابيد تا وقتى که اسکندر با اسب بالاى سرش رسيد. همان جا ايستاد و گفت: بلند شو. دو سه کلمه با او حرف زد واو جواب داد. در آخر اسکندر به او گفت: چيزى از من بخواه. گفت: فقط يک چيز مى خواهم. گفت: چه؟ گفت: سايه ات را از سر من کم کن، من اين جا آفتاب گرفته بودم، آمدى سايه انداختى و جلوى آفتاب را گرفتى. وقتى که اسکندر با سران سپاه خودش برگشت، سران گفتند: عجب آدم پستى بود! عجب آدم حقيرى! آدم اين قدر پست! دولت عالم به او رو آورده، او مى توانست همه چيز بخواهد؛ ولى اسکندر در مقابل روح ديوژن خرد شده بود».
اسکندر جمله اى گفته که در تاريخ مانده است، گفت: «اگر اسکندر نبودم دوست داشتم ديوژن باشم».
* * *
.