حکمت 400
وَقَالَ عَلَيهِ السَّلَامُ
الْعَيْنُ حَقٌّ، وَ الرُّقَى حَقٌّ، وَ السِّحْرُ حَقٌّ، وَ آلْفَأْلُ حَقٌّ، وَالطِّيرَةُ لَيْسَتْ بِحَقٍّ، وَآلْعَدْوَى لَيْسَتْ بِحَقٍّ، وَالطِّيبُ نُشْرَةٌ، وَآلْعَسَلُ نُشْرَةٌ، وَ الرُّکُوبُ نُشْرَةٌ، وَالنَّظَرُ إِلَى آلْخُضْرَةِ نُشْرَةٌ.
امام (عليه السلام) فرمود:
«چشم زخم» حق است و تعويذ (دعايى که براى دفع چشم زخم است) نيز حق است و سِحر حق است وفال (نيک) نيز حق است اما طيره (فال بد) حق نيست و عدوى (اثرگذارى کسى بر ديگرى در امور خرافى نيز) حق نيست. بوى خوش، عسل، سوار شدن بر مرکب و نگاه کردن به سبزه، مايه قوت و نشاط است.
شرح و تفسیر حکمت 400
امام (عليه السلام) در اين گفتار حکيمانه تأثير چهار موضوع از امور غير عادى را تصديق و تأثير دو موضوع خرافى را نفى مى کند و چهار چيز را مؤثر در نشاط آدمى مى شمرد. نخست مى فرمايد: «چشم زخم حق است»؛ (الْعَينُ حَقٌّ).
همان گونه که در تفسير نمونه در ذيل آخرين آيات سوره قلم آمده است بسيارى از مردم معتقدند که چشم هاى برخى از افراد، داراى اثر مخصوصى است و يا به تعبير ديگر، انرژى خاص و فوق العاده اى دارد که هرگاه از روى تعجب به چيزى بنگرند ممکن است آن را درهم بشکنند و يا تأثير بدى در آن بگذارند.
اين نيروى مغناطيسى و انرژى فوق العاده و يا هرچه نام آن بگذاريم مطلب قابل انکارى نيست که در بعضى از چشم ها به طور طبيعى و گاه با تمرين به وجود مى آيد و بسيارى نقل مى کنند که با چشم خود افرادى را ديده اند که داراى چنين نيروى مرموزى بوده اند که به حيوانات يا انسان ها يا اشيا از طريق چشم زدن آسيب رسانده اند.
مسأله خواب مغناطيسى و اين که افرادى با چشم هاى خود مى توانند ديگرى را به خواب مخصوصى فرو برند و مطالبى را از او کشف کنند در بسيارى از کتاب ها نوشته شده و جنبه علمى به خود گرفته و حتى براى درمان هاى پزشکى مربوط به مسائل روانى از آن کمک مى گيرند. بنابراين هرگز نبايد چشم زخم را فورآ حمل بر خرافات کرد به خصوص اين که در قرآن مجيد و در روايات اسلامى به آن اشاره شده و کلام امام (عليه السلام) که در بالا آمد اشاره به واقعيت داشتن آن است.
آن گاه امام (عليه السلام) به دعاهايى اشاره مى فرمايد که براى خنثى کردن چشم زخم است، مى فرمايد: «تعويذ (دعايى که براى دفع چشم زخم است) نيز حق است»؛ (وَالرُّقَى حَقٌّ).
گاه «رقى» به معنى وسيع ترى تفسير شده و آن هرگونه دعايى است که جلوى آفت ها را مى گيرد.
در حديثى مى خوانيم که اسماء بنت عميس (از زنان مشهور و بافضيلت اسلام در عصر پيغمبر (صلي الله عليه و آله) و اميرمؤمنان (عليه السلام)) خدمت پيامبر (صلي الله عليه و آله) آمد و عرض کرد: گاه فرزندان جعفر را چشم مى زنند آيا رُقْيه (دعايى که جلوى چشم زخم را بگيرد) براى آن ها بگيرم؟ پيامبر فرمود: مانعى ندارد.
در حديث ديگرى که ابن ابى الحديد در ذيل همين گفتار در شرح نهج البلاغه خود آورده است مى خوانيم که عوفى بن مالک اشجعى مى گويد: ما در زمان جاهليت معتقد به رقيه بوديم، به پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) عرض کردم: نظر مبارک شما درباره آن چيست؟ پيامبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: «أعرِضُوا عَلَيَّ رُقاکُم فلا بأسَ بِالرُّقى ما لم يَکُنْ فيها شِرْکٌ؛ رقيه هاى خود را به من عرضه کنيد اگر مطلب شرک آلودى در آن نباشد مانعى ندارد».
اشاره به اين که نبايد در دعاهاى دفع چشم زخم مطلبى مخالف توحيد وجود داشته باشد. و اگر در رواياتى، از رقيه مذمت شده اشاره به رقيه هاى شرک آلود است و يا اين که افرادى توکل بر خدا را به کلى فراموش کرده و تنها به رقيه ها دل ببندند.
حتى در بعضى از روايات اسلامى آمده است که جبرئيل براى پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) هنگامى که بيمار شده بود رُقيه آورد و آن حضرت را از شر چشم حاسدان و هر بيمارى و هر موجود ايذاگرى به خداوند بزرگ سپرد.
به هر حال درباره تأثير رقيه و دعاهاى تعويذ، روايات متعددى در کتب اسلامى نقل شده و مرحوم علامه مجلسى در بحارالانوار (جلد 60) بحث مفصلى در اين زمينه دارد. وى در همين جلد از بعضى نقل مى کند که مى گويند: اين امکان وجود دارد که از بعضى از چشم ها اجزاء لطيفه اى جدا شود و در اشخاص يا موجوداتى تأثير بگذارد و اين ويژگى در بعضى از چشم ها باشد همان طور که بعضى از اشيا خواصى دارند که در مشابه آن ها نيست.
اين همان چيزى است که امروز از آن تعبير به امواج مغناطيسى يا مانند آن مى شود و معتقدند که اين امواج و انرژى ها در بعضى از موارد آثار عجيبى از خود به جا مى گذارد.
البته شک نيست که از طريق توکل بر خدا و دعاها و مخصوصآ سوره هاى حمد و ناس و فلق و آيه شريفه (وَإِنْ يَکَادُ الَّذِينَ...) و همچنين ذکر «ماشاءالله ولاحولَ ولا قوّة إلّا باللّهِ العَلِيِّ العظيم» مى توان جلوى تأثير اين گونه چشم ها را گرفت.
سپس امام (عليه السلام) به سومين موضوع از آن چهار موضوع مثبت اشاره کرده، مى فرمايد: «سحر (نيز) حق است»؛ (وَالسِّحْرُ حَقٌّ).
در آيات فراوانى از قرآن مجيد اشاره به مسأله سحر شده به خصوص در داستان موسى (عليه السلام) وفرعون، کرارآ از سحر ساحران سخن به ميان آمده است و تأثير آن اجمالاً مورد تأييد واقع شده که از طريق معجزه موسى (عليه السلام) سحر آن ها باطل شد.
در سوره بقره در داستان دو فرشته اى که به بابِل آمدند نيز اشاره به مسأله سحر و تأثير آن شده است.
نيز از آيات مختلف قرآن استفاده مى شود که مسأله سحر، اجمالاً در ميان اقوام گذشته معروف بوده و لذا بسيارى از پيغمبران را متهم به سحر کردند: (کَذَلِکَ مَا أَتَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِّنْ رَّسُولٍ إِلاَّ قَالُوا سَاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ).
سحر در اصل به معناى هر کارى است که مأخذ آن پنهان باشد حتى در زبان روزمره گاه به کارهاى مهم، سحر اطلاق مى شود. ولى حقيقت سحر آن است که چيزى به صورت خارق العاده انجام شود که عوامل متعددى مى تواند داشته باشد. گاه صرفآ جنبه چشم بندى و تردستى دارد، گاه از عوامل تلقينى ناشى مى شود و گاه از خواص ناشناخته فيزيکى و شيميايى بعضى از اجسام.
از قرآن استفاده مى شود که سحر ساحران فرعونى مجموعه اى بود از اين امور، زيرا در يک جا مى فرمايد: (سَحَرُوا أَعْيُنَ النَّاسِ وَاسْتَرْهَبُوهُمْ وَجَاءُو بِسِحْرٍ عَظِيمٍ)؛ «مردم را چشم بندى کردند و ترساندند؛ و سحر عظيمى پديد آوردند».
در جاى ديگر مى فرمايد: (فَإِذَا حِبَالُهُمْ وَعِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّهَا تَسْعَى)؛ «در اين هنگام طناب ها و عصاهاى آنان براثر سحرشان چنان به نظر مى رسيد که حرکت مى کنند!» ولى از داستان دو فرشته بابل استفاده مى شود که ساحران واقعآ در مردم تغييراتى ايجاد مى کردند ازجمله زن و شوهر را چنان به هم بدبين مى ساختند که کارشان منجر به طلاق مى شد. (فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ)؛ «ولى آن ها از آن دو فرشته، مطالبى را مى آموختند که بتوانند به وسيله آن، ميان مرد و همسرش جدايى بيفکنند».
امروز هم افراد زيادى پيدا مى شوند که مى توانند از طريق چشم بندى و تردستى و استفاده از خواص فيزيکى و شيميايى اشيا کارهاى خارق العاده اى انجام دهند.
نوع ديگرى از سحر نيز وجود دارد که ساحر به وسيله رياضت هاى شديد، اراده خود را چنان تقويت مى کند که مى تواند آثار خارق العاده اى از خود نشان دهد که جنبه چشم بندى ندارد.
از مجموع آنچه گفته شد به خوبى استفاده مى شود که کلام حکيمانه امام (عليه السلام) که فرموده سحر حق است، بيان يک واقعيت مى باشد.
آنگاه امام (عليه السلام) به سراغ چهارمين موضوعى که حق است رفته، مى فرمايد: «فال (نيک) حق است»؛ (وَالْفَأْلُ حَقٌّ).
منظور از فال در ادبيات عرب اين است که انسان حادثه اى را نشان پيروزى، موفقيت و پيشامدهاى خير بداند. مثلاً بگويد که چون فلان نوزاد در روز ميلاد مبارک يکى از معصومين (عليهم السلام) متولد شده آينده خوبى دارد و يا اين که صبحگاهان که از منزل خارج مى شود وقتى با انسان صالح و خوب و درست کارى برخورد کرد بگويد اين نشان مى دهد که امروز کارهاى ما روبه راه خواهد بود. عرب از اين گونه پيش بينى ها به فال تعبير مى کند که همان تفأل خوب است. اما اين که آيا واقعآ رابطه اى ميان اين گونه حوادث و حوادث ديگرى که پشت سر آن پيش بينى مى کنند وجود دارد؟ هيچ دليلى براى آن در دست نيست ولى يک نکته را نمى توان انکار کرد و آن اين که وقتى انسان تفأل به خوبى مى زند اثر روانى قابل ملاحظه اى در او دارد؛ او را اميدوار به آينده خوب مى سازد و اراده او را براى ادامه کارها تقويت مى کند و به او شجاعت و استقامت مى بخشد و اين اثر روانى، قابل انکار نيست واى بسا همان، سبب پيشرفت و پيروزى مى شود.
شايد به همين دليل است که در حالات پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) ديده مى شود گاه خودش تفأل به خير مى زد و گاه از تفأل ديگران اظهار رضايت مى کرد. مثلاً در ماجراى برخورد مسلمانان با کفار مکه در سرزمين حديبيه آمده است: هنگامى که سهيل بن عمرو به عنوان نماينده کفار مکه به سراغ مسلمانان آمد و پيامبر (صلي الله عليه و آله) از نام او آگاه شد فرمود: قد سَهُلَ عليکُم أمرُکُم؛ کار بر شما آسان شد (چون نام آن مرد سهيل بود پيامبر (صلي الله عليه و آله) آن را به فال نيک گرفت).
جمله معروف «تفالوا بالخير تجدوه؛ فال نيک بزنيد آن را خواهيد يافت» نيز که در تفسير الميزان به عنوان حديثى از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) نقل شده هر چند آن را در منابع معروف حديث نيافتيم بلکه آنچه در حديث علوى در غررالحکم آمده اين است: «تفأل بالخير تنجح؛ فال نيک بزن تا پيروز شوى» همه گواه بر اين است که اسلام نظر مثبتى درباره فال نيک زدن دارد.
لذا در حديثى از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) نقل شده که فرمود: «إِنَّ اللَّهَ يحِبُّ الْفَأْلَ الْحَسَن؛ خداوند فال نيک را دوست دارد». به يقين اگر فال نيک با توکل بر خدا همراه باشد اثر معنوى آن غير قابل انکار است.
بنابراين، اعتقاد به تأثير فال نيک به آن معنا که گفتيم نه يک امر خرافى است و نه چيزى برخلاف عقيده توحيدى و بسيار شده که خود ما نيز آثار مثبت فال نيک را در زندگى ديده ايم.
آنگاه امام (عليه السلام) در ادامه اين سخن به سراغ دو چيز مى رود که آن ها را غير حق مى نامد، مى فرمايد: «طيره (فال بد) حق نيست و عدوى (اثرگذارى کسى بر ديگرى در امور خرافى نيز) حق نيست»؛ (وَالطِّيرَةُ لَيْسَتْ بِحَقٍّ، وَآلْعَدْوَى لَيْسَتْ بِحَقٍّ).
اما «طِيرَة» به کسر طاء در اصل به معناى فال بد زدن است و چون اعراب به وسيله پرندگان فال بد مى زدند اين واژه که از ماده طير است به معناى فال بد به کار رفته، در برابر «تفأل» که به معناى فال نيک است. در قرآن مجيد نيز به طور مکرر واژه «طيره» در همين معنا به کار رفته که مشرکان خرافى مسلک در برابر پيامبران الهى به اين حربه متوسل مى شدند تا روحيه آن ها را تضعيف کنند و يا مردم را از اطراف آن ها پراکنده سازند. درمورد موسى (عليه السلام) و يارانش مى فرمايد: (يَطَّيَّرُوا بِمُوسَى وَمَنْ مَّعَهُ) هرگاه ناراحتى به فرعونيان مى رسيد آن را به شوم بودن موسى و همراهانش نسبت مى دادند.
در مورد قوم ثمود نيز مى فرمايد: (قَالُوا اطَّيَّرْنَا بِکَ وَبِمَنْ مَّعَکَ)؛ «گفتند: ما به تو و کسانى که با تو هستند فال بد مى زنيم و شما را شوم مى دانيم» و پيامبر آن ها صالح (عليه السلام) در جواب آن ها گفت: (قَالَ طَائِرُکُمْ عِنْدَ اللهِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ)؛ «فال (نيک و) بد شما نزد خداست (و همه مقدّرات به قدرت او تعيين مى گردد)؛ بلکه شما گروهى هستيد فريب خورده».
و در جاى ديگر مى فرمايد: (قَالُوا طَائِرُکُمْ مَّعَکُمْ)؛ «(رسولان) گفتند: «شومى شما از خودتان است».
به هر حال اين واژه به معناى فال بد است و در کلام امام (عليه السلام) نيز به معناى فال بد ذکر شده هرچند «طائر» گاه به معناى فال بد و گاه به معناى فال نيک و يا به معناى عمل خوب وبد به کار مى رود.
اما اين که چرا از فال بد نهى شده است؟ براى اين که اولا يک مسأله خرافى است و هيچ گونه رابطه اى در ميان پرواز پرندگان، يا به ويژه کلاغ و حوادث شوم وجود ندارد و ثانيا باعث تضعيف روحيه ها و سستى اراده ها مى گردد.
به همين دليل در روايات اسلامى نکوهش شديدى درباره فال بد زدن وتطير ديده مى شود تا آن جا که در حديثى از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) مى خوانيم: «الطيرة شرک؛ فال بد زدن نوعى شرک است» زيرا مفهومش اين است که غير از خدا را در سرنوشت خودمان موثر و شريک بدانيم و اين نوعى شرک است.
در روايت ديگرى از همان حضرت مى خوانيم: «مَن خَرَج يُريدُ سَفَرآ فرجَع مِن طَيرٍ فقد کَفَر بما اُنزِل على محمّدٍ (صلي الله عليه و آله)؛ کسى که اراده سفرى کند و از منزل به سوى مقصد حرکت نمايد ولى پرنده اى را ببيند و به فال بد بگيرد و به خانه برگردد به آنچه بر محمّد (صلي الله عليه و آله) نازل شده کافر گرديده است». زيرا پريدن پرنده اى را در سرنوشت خود موثر دانسته به گونه اى که او را از حرکت به سوى مقصد بازداشته است. و در روايات اسلامى دستور داده شده است که به فال بد اعتنا نکنيد و توکل بر خدا کنيد هيچ مشکلى براى شما پيش نخواهد آمد. در حديثى از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) چنين نقل شده است: «الطّيرةُ شِرکٌ ولکنّ الله عزّ وجلّ يُذهِبَه بالتوکُّل؛ فال بد زدن نوعى شرک است و ليکن خداوند متعال آن را با توکل از بين مى برد». اين سخن را با حديث ديگرى از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) پايان مى دهيم: «أَنَّ النَّبِى (صلي الله عليه و آله) کَانَ يحِبُّ الْفَأْلَ الْحَسَنَ وَ يکْرَهُ الطِّيرَةَ وَ کَانَ (عليه السلام) يأْمُرُ مَنْ رَأَى شَيئاً يکْرَهُهُ وَ يتَطَيرُ مِنْهُ أَنْ يقُولَ اللَّهُمَّ لاَ يوْتِى الْخَيرَ إِلاَّ أَنْتَ وَ لاَ يدْفَعُ السَّيئَاتِ إِلاَّ أَنْتَ وَ لاَ حَوْلَ وَ لاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِکَ؛ پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) فال نيک را دوست مى داشت و از فال بد متنفر بود و دستور مى داد اگر کسى چيزى ببيند که مى شود با آن فال بد زد (براى رفع نگرانى) بگويد: خداوندا! هيچ کس جز تو نيکى عطا نمى کند و هيچ کس جز تو بدى ها را دور نمى سازد و هيچ پناه و نيرويى جز به وسيله تو نيست».
از مجموع آنچه درباره فال و طيره گفته شد اين نکته به دست مى آيد که شخص موحد هرگز به سراغ خرافات نمى رود و غير خدا را در سرنوشت خود موثر نمى داند. در واقع فال نيک که سبب خوش بينى به آينده و اميدوارى و نشاط مى گردد ضررى ندارد اما فال بد که نگرانى و آشفتگى و گاه يأس و حتى بدبينى به ساحت قدس خداوند ايجاد مى کند کار زشت و ناپسندى است.
و اما «عدوى» به معناى سرايت است به خصوص درمورد سرايت بيمارى از کسى به ديگرى به کار مى رود و اين که امام (عليه السلام) سرايت را نفى فرموده به اين معنا نيست که هيچ گونه از بيمارى ها واگيردار نمى باشد زيرا امروز مسلم است که بسيارى از بيمارى ها از فردى به ديگرى منتقل مى شود مانند بيمارى سل و سرماخوردگى و امثال آن. اما چنين هم نيست که تمام بيمارى ها واگيردار باشد بسيارى از بيمارى ها مانند بيمارى قند، فشار خون، انواع سکته هاى قلبى و مغزى چيزى نيست که از کسى به ديگرى سرايت کند.
به نظر مى رسد که در عصر جاهليت افرادى بودند که به شدّت از همه بيماران پرهيز مى کردند و شايد اصلاً به عيادت آنها نمى رفتند و يک اعتقاد خرافى داشتند که بايد از هر بيمارى پرهيز کرد. اسلام اين عقيده افراطى و خرافى را نفى مى کند تا مردم به عيادت بيماران بروند و به کمک آن ها بشتابند و از آن ها روى گردان نشوند.
گاه اين تفکر افراطى انحرافى به امور ديگر غير از بيمارى ها نيز سرايت مى کند مثلاً مى گويند: فلان کس فرزندش را از دست داده، به سراغ او نرويم ممکن است فرزندمان از دست برود، يا در امر تجارت ورشکست شده با او دوستى نکنيم ممکن است به ما هم سرايت کند، و امثال اين خرافات که اسلام با همه آن ها مخالفت کرده است.
جمعى از بزرگان تفسير ديگرى براى نفى «عدوى» ذکر کرده اند و آن اين که اسلام مى خواهد به پيروان خود تعليم دهد که حتى سرايت بيمارى از کسى به ديگرى بدون اراده خداوند نمى شود و هيچ سببى از اسباب اين جهان استقلال در تأثير ندارد بلکه بايد اراده و فرمان خدا با آن همراه باشد.
ولى اين تفسير، مناسب به نظر نمى رسد زيرا اين مطلب منحصر به بيمارى ها نيست، تمام اسباب و علل اين جهان چنين است چرا در روايت فقط سرايت بيمارى ها ذکر شده است؟
آنگاه در پايان اين سخن اشاره به چهار موضوع نشاط آور و برطرف کننده غم و اندوه مى کند، مى فرمايد: «بوى خوش، عسل، سوار شدن بر مرکب و نگاه کردن به سبزه، مايه قوت و نشاط است»؛ (وَالطِّيبُ نُشْرَةٌ، وَآلْعَسَلُ نُشْرَةٌ، وَالرُّکُوبُ نُشْرَةٌ، وَالنَّظَرُ إِلَى آلْخُضْرَةِ نُشْرَةٌ).
«نشرة» در بسيارى از منابع لغت به عنوان تعويذ و حرز است، يعنى همان دعا و چيزى که به بيمار يا مصروع مى دهند تا شفا پيدا کند و سبب زوال غم و اندوه او گردد و لذا بعضى مانند علامه مجلسى آن را به چيزى که سبب زوال غم و اندوه مى شود تفسير کرده اند.
و در اصل از ماده «نشر» (بر وزن حشر) گرفته شده زيرا حرز و تعويذ و امثال آن سبب انتشار آثار مثبت در شخص بيمار يا غير بيمار مى شود و لذا در کتاب التحقيق ريشه اصلى آن «هو بسط بعد قبض» ذکر شده است.
البته اين مسأله گاه جنبه خرافى داشته و گمان مى کردند اشخاصى که گرفتار بيمارى صرع مى شوند جن در آن ها نفوذ کرده و به وسيله تعويذ مى خواستند جن را بيرون کنند و لذا در بعضى از روايات آمده است: «النُّشرَةُ مِن عمَلِ الشَّيطانِ».
ولى در بسيارى از اوقات جنبه مثبت داشته و آن اين که به وسيله دعا و حرز که به بيمار مى دادند از خدا تقاضاى شفاى او را مى کردند.
و از آن جا که بوى خوش و عسل و سوار شدن بر مرکب راهوار و نگاه کردن به سبزه سبب نشاط و زوال غم و اندوه مى شود امام (عليه السلام) در اين گفتار حکيمانه آن را شبيه حرز و تعويذ دانسته و اين تعبير زيبا را درباره آن به کار برده، گويى اين چهار موضوع همچون حرز و تعويذى است که غم و اندوه را از انسان زايل مى کند و اين موضوع علاوه بر اين که به تجربه ثابت شده هم اکنون مورد تأکيد پزشکان براى رفع غم و اندوه و افسردگى و تجديد نشاط بعد از خستگى مى باشد.
قابل توجه اين که در بعضى از روايات به جاى «عسل» «غُسل» آمده است. مرحوم طبرسى در کتاب مکارم الاخلاق حديث را اينگونه نقل مى کند: «التَّطَيُّبُ نُشْرَةٌ والغُسْلُ نُشْرَةٌ والنَّظَرُ إلى الخُضْرَةِ نُشْرَةٌ والرُّکوبُ نُشْرَةٌ؛ خوشبو کردن خويشتن و غسل نمودن و نگاه کردن به سبزه و سوار بر مرکب شدن موجب زوال غم و اندوه است». نکته
اسباب نشاط و شادى و دفع غم و اندوه
فراگير بودن احکام اسلام سبب شده که اهميتى نيز به اسباب نشاط و زوال غم و اندوه بدهد تا مسلمان ها بتوانند از اين طريق تجديد نشاط کنند و به زندگى سالم و شاد خود ادامه دهند.
در حديثى از امام صادق (عليه السلام) که در کتاب محاسن برقى نقل شده چنين مى خوانيم: «النُّشْرَةُ فِى عَشَرَةِ أَشْياءَ الْمَشْى وَ الرُّکُوبِ وَ الاِرْتِمَاسِ فِى الْمَاءِ وَالنَّظَرِ إِلَى الْخُضْرَةِ وَ الْأَکْلِ وَ الشُّرْبِ وَ النَّظَرِ إِلَى الْمَرْأَةِ الْحَسْنَاءِ وَ الْجِمَاعِ وَالسِّوَاکِ وَ مُحَادَثَةِ الرِّجَالِ؛ اسباب نشاط در ده چيز است: پياده روى، سوار بر مرکب شدن، آب تنى کردن، نگاه به سبزه افکندن، غذا و نوشابه (خوب و مناسب) خوردن، نگاه به همسر زيبا، آميزش جنسى، مسواک زدن و گفتگو(ى دوستانه) با مردان داشتن».
در حديث ديگرى شستن سر با خطمى (گياهى است که معمولاً از گل آن براى شست وشو استفاده مى کنند) و در احاديث ديگرى، ملاقات الاخوان؛ ديدار دوستان، استفاده از داروى حمام و کوتاه کردن موى شارب (اصلاح کردن سر و صورت) از اسباب نشاط شمرده شده است.
بسيارى از آنچه در اين روايات آمده است نيز به تجربه ثابت شده هر چند راهنمايى روايات گسترده تر از تجربيات ماست.
البته آنچه در روايات بالا درمورد نشرة و اسباب زدودن غم و اندوه آمده بر حسب حالات عمومى مردم است ولى اولياء الله وسيله ديگرى دارند که از همه آن ها برتر و مهمتر است و آن، راز و نياز با خدا و عبادت و نماز و خلوت کردن با اوست.
حديث معروف پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) که مى فرمايد: «حُبِّبَ إلىَّ مِنْ دُنياکُم ثَلاثٌ : الطِّيبُ وَ النِّساءُ وقُرَّةُ عَينِى فِى الصَّلاةِ؛ سه چيز از دنياى شما در نظر من محبوب است: بوى خوش و همسران و نور چشمان من در نماز است» گواه روشنى بر اين مطلب است.
* * *
پاورقی ها
شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 19، ص 373. بحارالانوار، ج 60، ص 7. ذاريات، آيه 52. اعراف، آيه 116. طه، آيه 66. بقره، آيه 102. براى آگاهى بيشتر درباره سحر و اقسام سحر و عوامل و امور بازدارنده از آن به بحارالانوار، ج 60 و تفسير نمونه، ج 1 ذيل آيه 102 سوره بقره و ج 13 ذيل آيات 65 تا 69 سوره طه و انوار الفقاهة، المکاسب المحرمة، بحث حرمت سحر، ص 275 مراجعه فرماييد. مناقب ابن شهرآشوب، ج 1، ص 203. غررالحکم، ح 1857. بحارالانوار، ج 74، ص 165. اعراف، آيه 131. نمل، آيه 47. يس، آيه 19. مسند احمد، ج 1، ص 389. کنزالعمال، ج 10، ص 114، ح 28570. مستدرک حاکم، ج 1، ص 17. بحارالانوار، ج 92، ص 2. علامه مجلسى در بحارالانوار و ملا صالح مازندرانى در شرح اصول کافى. بحارالانوار، ج 63، ص 291. نهايه ابن اثير، در ماده نشر. مکارم الاخلاق، ص 42. محاسن برقى، ج 1، ص 14. بحارالانوار، ج 73، ص 322، ح 3. معدن الجواهر، ص 31.