حکمت 405

وَقَالَ عَلَيهِ السَّلَام
لِعَمَّارِ بْنِ يَاسِرٍ وَ قَدْ سَمِعَهُ يُرَاجِعُ الْمُغِيرَةَ بْنَ شُعْبَةَ کَلاماً:
دَعْهُ يَا عَمَّارُ، فَإِنَّهُ لَمْ يَأْخُذْ مِنَ آلدِّينِ إِلاَّ مَا قَارَبَهُ مِنَ الدُّنْيَا، وَ عَلَى عَمْدٍ لَبَسَ عَلَى نَفْسِهِ لِيَجْعَلَ الشُّبَهَاتِ عَاذِراً لِسَقَطَاتِهِ.

امام (عليه السلام) هنگامى که شنيد عمار ياسر با مغيرة بن شعبه (آن مرد منافق لجوج) جرّ و بحث مى کند، فرمود:
اى عمار! رهايش کن، چراکه او از دين خدا آن مقدار گرفته که به دنيا نزديکش سازد و از روى عمد حق را بر خود مشتبه ساخته تا شبهات را بهانه لغزش ها و خلاف هايش قرار دهد.

شرح و تفسیر حکمت 405
اين مرد لجوج را رها کن
از مقدمه اين کلام استفاده مى شود که عمار ياسر، آن صحابى پاکباز و شجاع و مخلص با مغيرة بن شعبه در مسائل مهم دينى گفتگو داشت و مغيره، آن مرد منافق و کوردل نمى پذيرفت. امام (عليه السلام) گفتگويى را که ميان اين دو نفر رد و بدل مى شد شنيد و چند جمله کوتاه و پرمعنا درباره مغيرة بن شعبه فرمود که تمام روحيات و برنامه زندگى او در آن خلاصه شد. فرمود: «اى عمار! رهايش کن، چراکه او از دين خدا آن مقدار گرفته که به دنيا نزديکش سازد و از روى عمد حق را بر خود مشتبه ساخته تا شبهات را بهانه لغزش ها و خلاف هايش قرار دهد»؛ (لِعَمَّارِ بْنِ يَاسِرٍ وَ قَدْ سَمِعَهُ يُرَاجِعُ الْمُغِيرَةَ بْنَ شُعْبَةَ کَلاماً: دَعْهُ يَا عَمَّارُ، فَإِنَّهُ لَمْ يَأْخُذْ مِنَ آلدِّينِ إِلاَّ مَا قَارَبَهُ مِنَ الدُّنْيَا، وَ عَلَى عَمْدٍ لَبَسَ عَلَى نَفْسِهِ لِيَجْعَلَ الشُّبَهَاتِ عَاذِراً لِسَقَطَاتِهِ).
امام (عليه السلام) روى دو نکته اساسى در اين کلام حکيمانه تکيه فرموده که يکى مربوط به دنياى مغيره است و ديگرى مربوط به اعتقادات و آخرتش.
در نکته اول مى فرمايد: او اعتقادى به مسائل اسلامى ندارد با آن هماهنگ نيست، آن جا که به نفع دنياى او باشد ديندار مى شود و آن جا که به زيان دنياى او باشد احکام دين را رها مى کند. قرآن مجيد اين وصف را براى جمعى از منافقان بيان کرده که راه تبعيض را پيش مى گرفتند و آنچه را به نفعشان بود مى پذيرفتند و بقيه را انکار مى کردند، مى فرمايد: (إِنَّ الَّذِينَ يَکْفُرُونَ بِاللهِ وَرُسُلِهِ وَيُرِيدُونَ أَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللهِ وَرُسُلِهِ وَيَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَکْفُرُ بِبَعْضٍ وَيُرِيدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذَلِکَ سَبِيلا)؛ «کسانى که خدا و پيامبرانِ او را انکار مى کنند، و مى خواهند ميان خدا و پيامبرانش تبعيض قائل شوند، و مى گويند: «به بعضى ايمان مى آوريم، و بعضى را انکار مى کنيم و مى خواهند در ميان اين دو، راهى براى خود انتخاب کنند)».
يکى از صفات زشت يهود نيز همين بود همان گونه که قرآن درباره آن ها مى فرمايد: (أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتَابِ وَتَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَمَا جَزَاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذَلِکَ مِنْکُمْ إِلاَّ خِزْىٌ فِى الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ يُرَدُّونَ إِلَى أَشَدِّ الْعَذَابِ وَمَا اللهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ)؛ «آيا به بعضى از دستورات کتاب آسمانى ايمان مى آوريد، و به بعضى کافر مى شويد؟! براى کسى از شما که اين عمل (تبعيض در ميان احکام و قوانين الهى) را انجام دهد، جز رسوايى در اين جهان، چيزى نخواهد بود، و روز رستاخيز به شديدترين عذاب ها گرفتار مى شوند. و خداوند از آنچه انجام مى دهيد غافل نيست».
همين معنا در کلام سالار شهيدان امام حسين (عليه السلام) به هنگام ورود به کربلا، در دوم محرم آمده است آن جا که رو به سوى يارانش کرد وفرمود: «النَّاسُ عَبِيدُ الدُّنْيا وَ الدِّينُ لَعِقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ يحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَايشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلاَءِ قَلَّ الدَّيانُون؛ مردم، بردگان دنيا هستند و دين، تنها بر زبان آن هاست؛ تا آن زمان که زندگى آن ها تأمين شود به دنبال دين هستند اما هنگامى که گرفتار بلا و آزمون الهى شدند (و دين از منافع مادى آن ها جدا شد) دينداران کم اند».
ولى مومنان راستين کسانى هستند که آيين خدا را به طور کامل با تمام وجود مى پذيرند خواه به منفعت مادى آن ها باشد يا به زيان آن و اصولاً بر سر همين دو راهى، دينداران از افراد منافق و بى دين، شناخته مى شوند که دين از يک مسير مى رود و منافع مادى آن ها از مسير ديگر.
در جمله دوم مى فرمايد: او براى اين که خود را در نظر خويش يا در نظر مردم معذور بشمرد عمدآ حقايق را بر خود مشتبه مى سازد و شبهاتى را بهانه براى کارهاى خلافش قرار مى دهد و اين همان کارى است که همه منافقين انجام مى دهند؛ به شبهات پناه مى برند و وجدان خود را فريب مى دهند و کارهاى خلاف خود را به اين وسيله توجيه مى کنند.
قرآن مجيد درباره بعضى از کافران مى گويد: (بَلْ يُرِيدُ الْإِنسَانُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ * يَسْأَلُ أَيَّانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ)؛ «(انسان شک در معاد ندارد) بلکه مى خواهد (آزاد باشد وبدون ترس از دادگاه قيامت) در تمام عمر گناه کند! (ازاين رو) مى پرسد: «قيامت کى خواهد بود؟».
بر اين اساس امام (عليه السلام) عمار را نهى کرد از اين که سخن را با او ادامه دهد زيرا او کسى نبود که در برابر حق تسليم شود ويا حتى حق را نشناخته باشد آگاهانه مخالفت مى کرد و براى حفظ منافع مادى خود طرح شبهه مى نمود، و سخن گفتن با چنين کسى روا نيست؛ نه مصداق ارشاد جاهل است و نه تنبيه غافل.
اين گونه افراد درواقع مصداق آيه شريفه (سَوَآءٌ عَلَيْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ) مى باشند.

نکته ها
1. ماجراى گفتگوى عمار ياسر و مغيره
مرحوم سيد رضى به اين نکته اشاره نکرده که ميان عمار ياسر و مغيرة بن شعبه چه گفتگويى بود که على (عليه السلام) به عمار چنان فرمود. اما مرحوم علامه شوشترى نقل مى کند که گفتگوى عمار با مغيره درباره اين بود که عمار مغيره را دعوت کرد تا با اميرمؤمنان (عليه السلام) بيعت کند و او را در برابر دشمنانش (ازجمله معاويه) يارى دهد. مغيره نپذيرفت و به عمار گفت: يارى تو براى على بن ابى طالب مانند کسى است که از گرما به بيابان سوزان فرار کند يعنى تو از آن مصيبت هاى زمان عثمان فرار کردى و الآن در فشار معاويه اى خواهى افتاد که مصائبش بيشتر از اوست. هنگامى که اميرمؤمنان على (عليه السلام) اين گفتگو را (يا گوشه اى از آن را شنيد) آن سخنان را به عمار فرمود.

2. عمار ياسر ومغيرة بن شعبه را بيشتر بشناسيم
درباره عمار ياسر، آن صحابى بزرگ و مخلص رسول الله (صلي الله عليه و آله) و صحابى فداکار جانشينش، اميرمؤمنان على (عليه السلام) پيش از اين در جلد 7، صفحه 83 از همين کتاب و جاهاى ديگر سخن گفته ايم ولى فضايل و مناقب آن مرد پاکباز بيش از اين هاست. او کسى است که يکى از آيات قرآن درباره او نازل شد زمانى که جماعتى از مشرکين، او و پدر و مادرش را شکنجه کردند تا اظهار برائت از پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله) کنند پدر و مادرش حاضر نشدند و شهيد گشتند ولى عمار با زبان و لفظ خود آنچه را مى خواستند گفت و گريه کنان خدمت پيغمبر (صلي الله عليه و آله) آمد. آيه شريفه نازل شد: (مَنْ کَفَرَ بِاللهِ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلاَّ مَنْ أُکْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالاِْيمَانِ)؛

«کسانى که بعد از ايمان کافر شوند (مجازات مى شوند) به جز آن ها که تحت فشار واقع شده اند در حالى که قلبشان با ايمان، آرام است» در اين جا بعضى از ناآگاهان گفتند: عمار با گفتن الفاظ مربوط به برائت وبيزارى از اسلام، کافر شد. پيغمبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: «کَلاَّ إِنَّ عَمَّاراً مَلِىءٌ إِيمَاناً مِنْ قَرْنِهِ إِلَى قَدَمِهِ وَ اخْتَلَطَ الاِْيمَانُ بِلَحْمِهِ وَ دَمِه؛ چنين نيست، عمار از فرق سر تا قدم مملو از ايمان است و ايمان با گوشت و خون او آميخته است». سپس پيامبر (صلي الله عليه و آله) افزود: اگر باز در چنين شرايطى قرار گرفتى همين گونه عمل کن.
اين آيه و روايت از مدارک روشنى است که اجازه تقيه را در شرايطى که جان انسان در خطر است مى دهد.
در حديث ديگرى آمده است که پيامبر (صلي الله عليه و آله) به او بشارت داد، فرمود: «يا ابا اليقظان (انتخاب اين کنيه براى عمار شايد به اين دليل بود که در بعضى از جنگ ها او و بعضى ديگر از صحابه پيغمبر (صلي الله عليه و آله) شب بيدار بودند و از لشکريان حفاظت مى کردند تا دشمن به آن ها شبيخون نزند) فَإِنَّکَ أَخُو عَلِى فِى دِيانَتِهِ وَ مِنْ أَفَاضِلِ أَهْلِ وَلاَيتِهِ وَ مِنَ الْمَقْتُولِينَ فِى مَحَبَّتِهِ تَقْتُلُکَ الْفِئَةُ الْبَاغِية؛ تو برادر على در ديانتش هستى و از افراد برجسته اهل ولايت او مى باشى و از کسانى هستى که در محبت او شهيد مى شوى و تو را گروه ستمکار شهيد مى کنند».
و همين گونه شد؛ او در صفين به دست لشکريان معاويه به شهادت رسيد.
جالب اين که علماى اهل سنت نيز در فضيلت عمار مطالب قابل توجهى نقل کرده اند ولى با نهايت تأسف عثمان بلايى بر سر عمار آورد که هر مسلمانى از شنيدن آن ناراحت مى شود. بلاذرى، از علماى معروف اهل سنت، در کتاب انساب الاشراف مى نويسد که مقداد و عمار ياسر و طلحه و زبير و جمعى ديگر از اصحاب رسول خدا (صلي الله عليه و آله) نامه اى نوشتند و کارهاى خلاف عثمان را در آن برشمردند و او را از عذاب الهى ترساندند و به او گفتند که اگر دست از کارهايش برندارد بر ضد او اقدام خواهند کرد. عمار نامه را گرفت و نزد عثمان آمد و بخشى از آن را براى عثمان خواند. عثمان گفت: تو چرا از ميان آن ها داوطلب شدى؟ عمار گفت: براى اين که من بيش از آن ها خيرخواه تو هستم. عثمان به او گفت: دروغ گفتى اى فرزند سميه (او را به نام مادرش ناميد که توهين بزرگى محسوب مى شد، يعنى پدر تو معلوم نيست) عمار گفت: من فرزند سميه هستم و پدرم ياسر است. عثمان دستور داد غلامانش دست و پاى او را گرفتند و کشيدند و عثمان با دو پاى خود با کفش به پايين شکم او زد و او دچار فتق (پارگى پرده شکم) شد.
همين داستان را ابن عبدالبر، عالم ديگر اهل سنت در کتاب الاستيعاب در شرح حال عمار نقل کرده و افزوده که يکى از دنده هاى عمار را نيز شکستند.
اما مغيرة بن شعبه: بسيارى درمورد او نوشتند که مرد بسيار باهوشى بود و به همين دليل بعد از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) نيز از طرف خلفا مناصب مهمى به او داده شد که آخرين منصبش فرماندارى کوفه بود ولى در عين حال مردى بسيار سنگدل و جنايت پيشه بود.
ابوالفرج اصفهانى درباره اسلام آوردن او چنين نوشته است که مغيره درباره اسلام آوردن خودش مى گويد: با گروهى از طائفه بنى مالک در عصر جاهليت نزد پادشاه مصر رفتيم و هدايايى براى او برديم. او هدايا را گرفت و دستور داد جوايزى به همه ما دادند بعضى را بيشتر و بعضى را کمتر ولى به من چيز بسيار کمى داد و چندان اعتنايى به من نکرد. گروهى از قبيله بنى مالک که با من بودند با استفاده از کمک سلطان مصر هدايايى براى خانواده خود گرفتند و بسيار خوشحال بودند و هيچ کدام حاضر نشدند با من مواسات کنند (و من کينه آن ها را به دل گرفتم). هنگامى که از مصر خارج شديم مقدارى شراب با خود آوردند و از آن نوشيدند من هم با آن ها خوردم ولى دوست نداشتم با آن ها باشم، با خود گفتم: اين ها به طائف بازمى گردند و به قبيله من مى گويند که سلطان مصر به من بى اعتنايى کرد به همين دليل تصميم گرفتم آن ها را به قتل برسانم. به آن ها گفتم: من گرفتار سردردى شده ام. آن ها شراب خود را حاضر کردند و مرا دعوت نمودند. گفتم: چون سردرد دارم نمى نوشم اما شما بنشينيد من ساقى شما مى شوم. قبول کرده و شروع به نوشيدن شراب نمودند و هنگامى که در آن ها اثر کرد باز هم تقاضاى شراب کردند. آنقدر نوشيدند و مست شدند که به خواب عميقى فرو رفتند. من برخاستم و همه آن ها را به قتل رساندم و آنچه با آن ها بود برداشتم و به مدينه آمدم. ديدم پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله) در مسجد است و ابوبکر نزد اوست، مرا مى شناخت (پرسيد: براى چه آمده اى؟) گفتم: آمده ام شهادتين بگويم و مسلمان شوم. ابوبکر گفت: از مصر آمده اى؟ گفتم: آرى. گفت: آنهايى که با تو بودند چه کردند؟ گفتم: ميان من و آن ها اختلافاتى بروز کرد و ما مشرک بوديم من همه آن ها را کشتم و غنائمشان را برگرفتم و خدمت پيغمبر (صلي الله عليه و آله) آمدم تا خمس آن را تقديم کنم چون غنيمت مشرکين است. پيغمبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: اسلامت را مى پذيرم ولى چيزى از اموالت را نمى گيرم وآن را تخميس نمى کنم زيرا تو به آن ها خيانت کردى. عرض کردم: هنگامى که آن ها را کشتم بت پرست بودم اکنون مسلمان شده ام. فرمود: بسيار خوب، اسلام، گذشته ها را مى پوشاند. چيزى نگذشت که اين خبر (قتل سيزده نفر) به قبيله ثقيف رسيد که در طائف بودند.

آن ها تصميم گرفتند با طائفه ما بجنگند سپس صلح کردند که سيزده ديه پرداخت شود و غائله پايان يابد.
آرى اين است سابقه مغيرة بن شعبه.
ابن ابى الحديد اين داستان را نقل کرده و بعد از آن مى افزايد: جمعى از اصحاب ما چنين مى گويند: کسى که اسلام آوردنش اين گونه باشد و پايان کارش خبر متواترى باشد که تا پايان عمرش على (عليه السلام) را بر منابر لعن مى کرد و در ميان اين آغاز و پايان، کارش فسق و فجور و پر کردن شکم و هوس بازى جنسى و همراهى با فاسقان و صرف وقت در غير اطاعت خدا بود چگونه ممکن است کسى به او علاقه داشته باشد و ما چه عذرى داريم اگر فسق او را براى مردم آشکار نسازيم.
اين گفتار ابن ابى الحديد درواقع اشاره به داستان عدالت صحابه است که اهل سنت همه آن ها را از خوب و بد و زشت و زيبا و مومن و فاسق، محترم مى شمارند. مقصود ابن ابى الحديد اين است که آيا کسى را با اين زندگى سراسر کثيف و آلوده تنها به عنوان اين که جزء صحابه بوده يعنى پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) را ديده مى توان تبرئه کرد يا او را عادل شمرد؟

* * *

.