حکمت 417
وَقَالَ عَلَيهِ السَّلَام
لِقَائِلٍ قَالَ بِحَضْرَتِهِ: «أَسْتَغْفِرُ آللّهَ»:
ثَکِلَتْکَ أُمُّکَ، أَتَدْرِي مَا الاِسْتِغْفَارُ؟ الاِسْتِغْفَارُ دَرَجَةُ آلْعِلِّيِّينَ، وَ هُوَ آسْمٌ وَاقِعٌ عَلَى سِتَّةِ مَعَانٍ: أَوَّلُهَا النَّدَمُ عَلَى مَا مَضَى، وَالثَّانِي آلْعَزْمُ عَلَى تَرْکِ آلْعَوْدِ إِلَيْهِ أَبَداً، وَ الثَّالِثُ أَنْ تُؤَدِّيَ إِلَى آلْمَخْلُوقِينَ حُقُوقَهُمْ حَتَّى تَلْقَى آللّهَ أَمْلَسَ لَيْسَ عَلَيْکَ تَبِعَةٌ، وَآلرَّابِعُ أَنْ تَعْمِدَ إِلَى کُلِّ فَرِيضَةٍ عَلَيْکَ ضَيَّعْتَهَا فَتُؤَدِّيَ حَقَّهَا، وَآلْخَامِسُ أَنْ تَعْمِدَإِلَى آللَّحْمِ آلَّذِي نَبَتَ عَلَى السُّحْتِ فَتُذِيبَهُ بِالْأَحْزَانِ، حَتَّى تُلْصِقَ آلْجِلْدَ بِالْعَظْمِ، وَ يَنْشَأَ بَيْنَهُمَا لَحْمٌ جَدِيدٌ، وَالسَّادِسُ أَنْ تُذِيقَ آلْجِسْمَ أَلَمَ الطَّاعَةِ کَمَا أَذَقْتَهُ حَلاَوَةَ آلْمَعْصِيَةِ، فَعِنْدَ ذلِکَ تَقُولُ: «أَسْتَغْفِرُ آللّهَ».
امام (عليه السلام) به شخصى که در حضور او (از روى غفلت و بى خبرى) استغفرالله گفت، فرمود:
مادرت به عزايت بنشيند آيا مى دانى استغفار چيست؟ استغفار مقام بلندمرتبه گان است و واژه اى است که بر شش معنا اطلاق مى شود (مراحل شش گانه اى دارد): نخست پشيمانى از اعمال گذشته، دوم تصميم بر ترک هميشگى آن ها در آينده. سوم اين است که حقوقى را که از مردم ضايع کرده اى به آن ها بازگردانى تا به هنگام ملاقات پروردگار (به هنگام مرگ يا محشور شدن در قيامت) مديون کسى نباشى
و چهارم اين که هر واجبى که از تو فوت شده است حق آن را ادا کنى (و قضاى آن را به جاى آورى) پنجم، گوشت هايى را که براثر حرام بر اندامت روييده با اندوه بر گناه آب کنى تا چيزى از آن باقى نماند و پوست به استخوانت بچسبد و گوشت تازه در ميان آن ها برويد و ششم آن که به همان اندازه که لذت و شيرينى گناه را به خود چشانده اى زحمت و مرارت طاعت را نيز به آن بچشانى. پس از انجام اين مراحل مى گويى: استغفر الله.
شرح و تفسیر حکمت 417
امام (عليه السلام) در اين گفتار بسيار پرمعنا، حقيقت استغفار را بيان مى کند. استغفارى که جامع جميع شرايط است و انسان را از تمام آثار گناه پاک مى سازد و شست و شو مى دهد. داستان اين گفتار از اين قرار است: «شخصى در حضور امام (عليه السلام) (از روى غفلت و بى خبرى) گفت: استغفرالله. امام (عليه السلام) (که احساس کرد استغفار او ظاهرى بيش ندارد او را مخاطب ساخته) فرمود: مادرت به عزايت بنشيند»؛ (لِقَائِلٍ قَالَ بِحَضْرَتِهِ: «أَسْتَغْفِرُ آللّهَ»: ثَکِلَتْکَ أُمُّکَ).
«ثَکل» در لغت به معناى از دست دادن فرزند و يا از دست دادن يکى از عزيزان است بنابراين جمله (ثَکِلَتْکَ أُمُّکَ) يعنى مادرت تو را از دست بدهد که نتيجه آن اين است که او عزادار مى شود.
البته منظور از اين جمله واقعآ نفرين به مرگ نيست بلکه اين، تعبيرى است که هنگام نهى اکيد از چيزى، در ادبيات عرب به کار مى رود. همان گونه که ما وقتى کسى کار بدى انجام مى دهد و مى خواهيم به شدّت او را نهى کنيم مى گوييم: خدا مرگت دهد چرا اين کار را مى کنى؟ اين درواقع نفرين جدى به مرگ نيست بلکه اشاره به نهى شديد است.
به هر حال، از قرائن معلوم مى شود که شخص مزبور انسان آلوده به گناهى بوده که استغفارش ظاهرى و يا بسيار کم محتوا بوده است. امام (عليه السلام) در اين جا فرصت را غنيمت مى شمرد تا کامل ترين مرحله توبه و استغفار را بيان کند. نخست به او مى فرمايد: «مى دانى استغفار يعنى چه؟»؛ (أَتَدْرِي مَا الاِسْتِغْفَارُ؟).
اين استفهام درواقع استفهام انکارى است يعنى تو حقيقت استغفار را نمى دانى، بگذار براى تو شرح دهم.
سپس مى افزايد: «استغفار مقام بلندمرتبه گان است»؛(الاِسْتِغْفَارُ دَرَجَةُ آلْعِلِّيِّينَ).
«عليين» جمع «عِلى» (بر وزن ملى) در اصل به معناى مکان بلند يا اشخاصى است که در محل بالا مى نشينند و به اشخاص والامقام که ازنظر معنوى در مکان بالايى هستند نيز اطلاق مى شود. بعضى نيز گفته اند که ذکر عليين به صيغه جمع به منظور تأکيد است يعنى (عُلُوٌّ فِى عُلُوٍّ) ولى در کلام امام (عليه السلام) به معناى اشخاص والامقام مى باشد و معناى جمله اين است که استغفار، مقام بلندپايگان نزد خداست و آن ها هستند که از هر ترک اولايى استغفار مى کنند؛ استغفارى که جامع شرايط باشد (شرايط مذکور، در ادامه مى آيد).
آنگاه امام (عليه السلام) در تفسير اين سخن مى فرمايد: «استغفار واژه اى است که بر شش معنا اطلاق مى شود (و مراحل شش گانه اى دارد)»؛ (وَهُوَ آسْمٌ وَاقِعٌ عَلَى سِتَّةِ مَعَانٍ).
آنگاه امام (عليه السلام) به شرح اين مقامات شش گانه پرداخته، مى فرمايد: «نخست پشيمانى از اعمال گذشته و دوم تصميم بر ترک هميشگى آن ها در آينده است»؛ (أَوَّلُهَا النَّدَمُ عَلَى مَا مَضَى، وَالثَّانِي آلْعَزْمُ عَلَى تَرْکِ آلْعَوْدِ إِلَيْهِ أَبَداً).
به يقين، کسى که در مقام استغفار و توبه برمى آيد بايد از گذشته خويش پشيمان باشد و کسى که از گذشته خويش واقعآ پشيمان است بايد تصميم بر ترک آن ها در آينده داشته باشد. چگونه ممکن است کسى از خدا تقاضاى عفو گناهى را کند اما در عين حال از انجام آن پشيمان نباشد و يا تصميم به تکرار آن در آينده داشته باشد؟ اين دو از ارکان قطعى استغفار و توبه است و بدون آن توبه مفهومى نخواهد داشت.
لذا در حديثى از امام باقر (عليه السلام) در کتاب شريف کافى مى خوانيم: «الْمُقِيمُ عَلَى الذَّنْبِ وَ هُوَ مُسْتَغْفِرٌ مِنْهُ کَالْمُسْتَهْزِى؛ کسى که به گناه خود ادامه مى دهد و در عين حال استغفار مى کند گويى دارد (خود را يا حکم گناه را يا نعوذ بالله خدا را) مسخره مى کند».
آنگاه مى فرمايد: «سوم اين است که حقوقى را که از مردم ضايع کرده اى به آن ها بازگردانى تا به هنگام ملاقات پروردگار (به هنگام مرگ يا محشور شدن در قيامت) حق کسى بر تو نباشد و چهارم اين که هر واجبى که از تو فوت شده است حق آن را ادا کنى (و قضاى آن را به جاى آورى)»؛ (وَ الثَّالِثُ أَنْ تُؤَدِّيَ إِلَى آلْمَخْلُوقِينَ حُقُوقَهُمْ حَتَّى تَلْقَى آللّهَ أَمْلَسَ لَيْسَ عَلَيْکَ تَبِعَةٌ، وَآلرَّابِعُ أَنْ تَعْمِدَ إِلَى کُلِّ فَرِيضَةٍ عَلَيْکَ ضَيَّعْتَهَا فَتُؤَدِّيَ حَقَّهَا).
اين دو قسمت در حقيقت از آثار قطعى پشيمانى واقعى از گناه است زيرا کسى که از کارى پشيمان شده سعى مى کند آن را جبران نمايد و جبران، در ضايع کردن حقوق مردم، بازگرداندن حقوق به آن ها و در تضييع حق الله قضاى آن است.
بديهى است که اين دو رکن در مواردى است که قابل جبران باشد اما گناهانى که از طريق قضا کردن يا اداى حقوق مردم قابل جبران نيست تنها با انجام اعمال صالح ديگر مى توان آثار آن را از روح وجان شست.
به همين دليل در آيات بسيارى بعد از ذکر توبه، ذکر اصلاح (جبران با اعمال صالحه) آمده است ازجمله در سوره بقره آيه 159 و160 درباره علماى يهود که حقايق را مخفى مى کردند مى خوانيم: (إِنَّ الَّذِينَ يَکْتُمُونَ مَا أَنزَلْنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ وَالْهُدَى مِنْ بَعْدِ مَا بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِى الْکِتَابِ أُوْلَئِکَ يَلْعَنُهُمُ اللهُ وَيَلْعَنُهُمُ اللاَّعِنُونَ * إِلاَّ الَّذِينَ تَابُوا وَأَصْلَحُوا وَبَيَّنُوا فَأُوْلَئِکَ أَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَأَنَا التَّوَّابُ الرَّحِيمُ)؛ «کسانى که دلايل روشن، و وسيله هدايتى را که نازل کرده ايم، بعد از آن که در کتاب براى مردم بيان نموديم، کتمان کنند، خدا آن ها را لعنت مى کند؛ و همه لعن کنندگان نيز آن ها را لعن مى کنند. مگر آن ها که توبه و بازگشت کردند، و (اعمال بد خود را با اعمال نيک) اصلاح نمودند، (و آنچه را کتمان کرده بودند؛ آشکار ساختند؛) من توبه آن ها را مى پذيرم؛ که من توّاب و رحيمم».
درواقع شخص گنهکار به خصوص کسى که اصرار بر گناه داشته مانند بيمارى است که نيروهاى خود را از دست داده است؛ هنگامى که بيمارى قطع شد بايد به تقويت خويشتن بپردازد تا نيروهاى از دست رفته بازگردد و به صورت نخستين درآيد. تأثير گناه بر روح انسان نيز همين گونه است و جبران و اصلاح آن نيز از طريق انجام اعمال صالحه است.
آنگاه امام (عليه السلام) به سراغ پنجمين و ششمين مرحله که آخرين ارکان توبه و بالاترين مراحل آن هستند رفته، مى فرمايد: «پنجم، گوشت هايى را که براثر حرام بر اندامت روييده با اندوه بر گناه آب کنى تا چيزى از آن باقى نماند و پوست به استخوانت بچسبد و گوشت تازه در ميان آن ها برويد و ششم آن که به همان اندازه که لذت و شيرينى گناه را به جسمت چشانده اى زحمت و مرارت طاعت را نيز به آن بچشانى»؛ (وَآلْخَامِسُ أَنْ تَعْمِدَ إِلَى آللَّحْمِ آلَّذِي نَبَتَ عَلَى السُّحْتِ فَتُذِيبَهُ بِالاَْحْزَانِ، حَتَّى تُلْصِقَ آلْجِلْدَ بِالْعَظْمِ، وَ يَنْشَأَ بَيْنَهُمَا لَحْمٌ جَدِيدٌ، وَالسَّادِسُ أَنْ تُذِيقَ آلْجِسْمَ أَلَمَ الطَّاعَةِ کَمَا أَذَقْتَهُ حَلاَوَةَ آلْمَعْصِيَةِ).
البته اين مربوط به جايى است که گوشت انسان از اموال حرام روييده باشد و تعبير به «حَتَّى تُلْصِقَ الْجِلْدَ بِالْعَظْمِ؛ تا پوستت به استخوانت بچسبد» نوعى تأکيد و مبالغه است. حداقل چنين شخصى که در عيش و نوش و اموال حرام فربه شده به وسيله گرفتن روزه هاى مستحب لاغر شود و بخش قابل توجهى از آن گوشت ها را از طريق روزه و رياضت آب کند.
قابل توجه اين که اين دو مرحله يکى ناظر به جنبه هاى جسمى است و ديگرى ناظر به جنبه هاى روحى (هر چند هر دو از طريق جسم انجام مى شود)؛ جسم را با رياضت لاغر مى کند و روح را با چشيدن زحمت طاعت، همان گونه که در حال معصيت جسمش را با اموال حرام چاق و فربه کرد و روحش را با گناهانى مانند شنيدن انواع موسيقى ها و کارهاى حرام ديگرى که از طريق جسم به روح منتقل مى شود.
در پايان مى فرمايد: «پس از انجام اين مراحل مى گويى: استغفر الله»؛ (فَعِنْدَ ذلِکَ تَقُولُ: «أَسْتَغْفِرُ آللّهَ»).
بنابراين استغفار بازيچه نيست و لقلقه زبان نمى باشد که انسان هر زمان مرتکب گناهى شود بى آن که شرايط توبه را فراهم کرده باشد با گفتن استغفرالله خود را راحت کند و گمان کند گناهش بخشوده شده و از عذاب الهى در امان است.
البته بعضى از اين مراحل شش گانه از ارکان است و بعضى ديگر از شرايط کمال. به يقين چهار مرحله اول از ارکان مى باشد زيرا بدون پشيمانى که لازمه آن تصميم بر ترک در آينده است و بدون جبران مافات از حقوق الناس و حقوق الله حقيقت توبه حاصل نمى شود. ولى آب شدن گوشت هايى که از حرام روييده و يا چشيدن مرارت طاعت براى از بين رفتن آثار لذت حرام، از مراحل کمال است.
به تعبير ديگر ـ آن گونه که مرحوم امام خمينى (قدس سره) در مکاسب محرمه خود بيان کرده ـ دو مرحله اول، حقيقت توبه است، مرحله سوم و چهارم شرط پذيرش آن و مرحله پنجم و ششم شرط کمال آن است. نکته ها
1. شرايط توبه واقعى
نخستين گام در سير و سلوک الى الله ازنظر عمل، توبه از گناه است؛ تا انسان از آثار گناهان پيشين از طريق توبه صحيح، پاک و پاکيزه نشود در حريم قرب پروردگار راهى نخواهد داشت. درواقع توبه يک کلاس تربيتى مهم است زيرا اگر گنهکار راه بازگشت را به روى خود بسته ببيند از ادامه گناه پرهيز نخواهد کرد و پيش خود فکر مى کند: اکنون که من رانده درگاه خداشده ام آب ازسرم گذشته چه يک قامت چه صدقامت.
امام سجاد (عليه السلام) حقيقت توبه را در مناجات تائبين به صورت بسيار زيبايى ترسيم کرده است: «إِلَهِى أَنْتَ الَّذِى فَتَحْتَ لِعِبَادِکَ بَاباً إِلَى عَفْوِکَ سَمَّيتَهُ التَّوْبَةَ فَقُلْتَ تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً فَمَا عُذْرُ مَنْ أَغْفَلَ دُخُولَ الْبَابِ بَعْدَ فَتْحِه؛ خداوندا! تو همان کسى هستى که درى به سوى عفوت براى بندگانت گشوده اى و نام آن را باب توبه گذاشته اى و از همه گنهکاران دعوت کرده اى و فرموده اى: به سوى خدا بازگرديد و توبه کنيد؛ توبه اى خالص. اکنون که اين باب رحمت گشوده است کسانى که از آن وارد نمى شوند چه عذرى دارند؟» همان گونه که علماى اخلاق توبه را به عنوان گام نخستين، بسيار مهم مى شمارند فقها نيز آن را جزء واجبات مى دانند و بر همه واجب مى کنند که اگر لغزشى از کسى سر زد بلافاصله توبه کند و در مقام جبران برآيد.
جالب اين است که توبه در آيات قرآن در بسيارى از موارد به گنهکار نسبت داده شده ولى در پاره اى از موارد به خدا نسبت داده شده است: (لَّقَدْ تَّابَ اللهُ عَلَى النَّبِىِّ وَالْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنصَارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فِى سَاعَةِ الْعُسْرَةِ مِنْ بَعْدِ مَا کَادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٍ مِّنْهُمْ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَءُوفٌ رَّحِيمٌ)؛ «به يقين خداوند رحمت خود را شامل حال پيامبر و مهاجران و انصار، که در زمان عسرت و شدّت (در جنگ تبوک) از او پيروى کردند، نمود؛ بعد از آن که نزديک بود دل هاى گروهى از آنها، از حقّ منحرف شود (و از ميدان جنگ بازگردند)؛ سپس خدا توبه آن ها را پذيرفت، که او درباره آنان مهربان و رحيم است!». هر دو توبه به معناى بازگشت است ولى توبه بندگان بازگشت از گناه به اطاعت است و توبه خداوند بازگشت از مجازات به رحمت.
و جالب اين که هر دو توبه در يک آيه از قرآن در کنار هم قرار داده شده است آن جا که مى فرمايد: (فَمَنْ تَابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَأَصْلَحَ فَإِنَّ اللهَ يَتُوبُ عَلَيْهِ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ)؛ «اما آن کس که پس از ستم کردن، توبه و جبران نمايد، خداوند توبه او را مى پذيرد؛ (و از مجازات الهى؛ معاف مى شود، زيرا) خداوند، آمرزنده و مهربان است».
درباره توبه، هم در آيات قرآن به طور گسترده بحث شده و هم در روايات. در قرآن مجيد بيش از هشتاد بار اين واژه و مشتقات آن استعمال شده است.
همه انبياى الهى هنگامى که براى هدايت امت هاى مختلف مأموريت پيدا مى کردند قبل از هرچيز، آن ها را به توبه دعوت مى نمودند. هود و صالح و شعيب و ...: همه قوم خويش را به توبه دعوت کردند و همچنين پيغمبر اسلام (صلي الله عليه و آله). اميرمؤمنان (عليه السلام) در وصيت نامه اى که خطاب به امام مجتبى (عليه السلام) نوشته است مى فرمايد: «إِنْ قَارَفْتَ سَيئَةً فَعَجِّلْ مَحْوَهَا بِالتَّوْبَةِ؛ هر وقت مرتکب گناهى شدى هرچه سريع تر آن را به وسيله توبه محو کن» و به مومنان هشدار داده شده است که در مسأله توبه از تأخير و تسويف بپرهيزند.
و در جاى ديگر مى فرمايد: «مُسَوِّفُ نَفْسِهِ بِالتَّوْبَةِ مِنْ هُجُومِ الْأَجَلِ عَلَى أَعْظَمِ الْخَطَرِ؛ کسى که در برابر هجوم اجل، توبه را به تأخير بيندازد خود را در معرض بزرگ ترين خطرات قرار داده است».
درباره توبه بحث هاى زيادى مطرح است که در اينجا نمى توان به تمام آن پرداخت، ازجمله اين که قبول شدن توبه عقلى است يا نقلى؟ شرايط توبه و مراتب آن و آثار و برکاتش چيست؟ يکى از بحث ها نيز اين است که توبه تا چه زمانى پذيرفته مى گردد؟ و چه زمانى درهاى توبه بسته مى شود؟ که از آيات و روايات استفاده مى شود هنگامى که انسان در آستانه مرگ قرار گرفت و چشم برزخى پيدا کرد درهاى توبه بسته مى شود.
قرآن مجيد مى فرمايد: (وَلَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ حَتَّى إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ إِنِّى تُبْتُ الاْنَ وَلاَ الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَهُمْ کُفَّارٌ أُوْلَئِکَ أَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَابآ أَلِيمآ)؛ «توبه کسانى که کارهاى بد انجام مى دهند، و هنگامى که مرگ يکى از آن ها فرا مى رسد مى گويد: «الان توبه کردم!» پذيرفته نيست؛ و نه کسانى که در حال کفر از دنيا مى روند؛ اين ها کسانى هستند که عذاب دردناکى برايشان فراهم کرده ايم».
امام اميرمؤمنان على (عليه السلام) در حکمت مورد بحث شرايط توبه کامل و جامع را در عباراتى کوتاه وبسيار پرمعنا بيان فرموده که چيزى فراتر از آن در امر توبه وجود ندارد.
چنين توبه اى است که انسان را از هرگونه گناه واز تمام آثار وضعى و تکوينى آن پاک و پاکيزه مى کند و از نفوذ گناه در اعماق وجود انسان جلوگيرى مى نمايد.
البته گاه آلودگى انسان به اندازه اى است که تصميم به توبه گرفتن کار آسانى نيست؛ زندگى او آلوده به انواع اموال حرام شده، شغل او و فکر او آلوده به گناه است. در اين گونه موارد تصميم شجاعانه اى لازم است که توأم با امدادهاى الهى شود و انسان را از منجلاب گناه بيرون آورد. همانگونه که در داستان معروف ابوبصير و همسايه توبه کارش آمده است. 2. سرگذشت عجيب همسايه ابوبصير
او مى گويد: همسايه اى داشتم که از کارگزاران حکومت ظالم (بنى اميه يا بنى عباس) بود و از اين طريق اموال فراوانى را به دست آورده و مشغول عيش و نوش و لهو و لعب بود. اضافه بر اين، افراد فاسد را به مجلس خود دعوت مى کرد. بارها او را نصيحت کردم ولى دست برنداشت اما هنگامى که زياد اصرار نمودم گفت: اى مرد! من آدمى آلوده به گناهم و تو مرد پاکى هستى اگر شرح حال مرا براى يارت امام صادق (عليه السلام) بازگو کنى اميد مى رود نجات يابم.
ابوبصيرمى گويد: گفته هاى او در دل من اثرکرد هنگامى که خدمت امام صادق (عليه السلام) رسيدم شرح حال او را به آن حضرت عرض کردم. فرمود: هنگامى که به کوفه بازگشتى او به ديدار تو مى آيد. به او بگو جعفر بن محمّد براى تو پيغام فرستاده و گفته است که دست از اين کارها بردار، من بهشت را براى تو تضمين مى کنم.
ابوبصير مى گويد: وقتى به کوفه بازگشتم در ميان کسانى که به ديدار من آمدند همسايه گنهکارم بود. هنگامى که خواست برخيزد و برود اشاره کردم بنشين تا منزل خلوت شود من کارى با تو دارم. هنگامى که منزل خلوت شد به او گفتم: حال تو را براى امام صادق (عليه السلام) شرح دادم امام (عليه السلام) فرمود: سلام مرا به او برسان و به او بگو اعمال ناشايست خود را ترک کند و در برابر آن، من بهشت را براى او تضمين مى کنم.
مرد همسايه با شنيدن اين سخن، سخت منقلب شد و گريه کرد. سپس گفت: تو را به خدا جعفر بن محمّد چنين پيامى به من داده است؟ ابوبصير مى گويد: قسم ياد کردم که اين پيام آن حضرت است.
آن مرد گفت: همين کافى است و سپس از نزد من بيرون رفت.
بعد از چند روز کسى را به سراغ من فرستاد تا نزد او بروم. ديدم پشت در خانه ايستاده در حالى که بدنش تقريبآ برهنه است. گفت: اى ابوبصير! هرچه در منزل
از اموال حرام بود آن ها را در راه خدا دادم. (يا به صاحبانش بازگرداندم) و تو مى بينى اکنون در چه حالم.
ابوبصير مى گويد: با کمک برادران شيعه، لباس (و ساير نيازمندى ها را) براى او گردآورى کردم (در حالى که از تصميم و همت او سخت شگفت زده بودم).
مدتى گذشت بار ديگر به سراغ من فرستاد که بيا من بيمارم. ابوبصير مى گويد: به سراغش رفتم و مرتبآ براى درمان او مى کوشيدم ولى درمان ها سودى نبخشيد و سرانجام در آستانه رحلت از دنيا قرار گرفت.
ابوبصير مى گويد: در واپسين ساعات عمر در کنار او نشسته بودم و او بيهوش شد. هنگامى که به هوش آمد صدا زد: اى ابوبصير! دوست تو به عهدش وفا کرد. اين سخن را گفت و چشم از دنيا فروبست.
ابوبصير اضافه مى کند: مدّتى بعد به زيارت خانه خدا رفتم؛ سپس براى زيارت امام صادق (عليه السلام) به مدينه آمدم هنگامى که مى خواستم وارد منزل آن حضرت شوم در حالى که يک پاى من در دالان خانه بود و پاى ديگرم در حياط خانه، امام (عليه السلام) از داخل اطاق صدا زد و فرمود: «يا أَبَا بَصِيرٍ قَدْ وَفَينَا لِصَاحِبِکَ؛ اى ابوبصير! ما به عهدى که با دوست تو کرده بوديم وفا کرديم!».
* * *