حکمت 476
وَ قَالَ عَلَيهِ السَّلَام
لِزِيَادِ ابْنِ أَبِيهِ وَ قَدِ اسْتَخْلَفَهُ لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ عَلَى فَارِسَ وَ أَعْمَالِهَا فِى کَلامٍ طَوِيلٍ کَانَ بَيْنَهُمَا نَهَاهُ فِيهِ عَنْ تَقَدُّمِ الْخَرَاجِ:
اسْتَعْمِلِ آلْعَدْلَ، وَ آحْذَرِ آلْعَسْفَ وَ الْحَيْفَ، فَإِنَّ آلْعَسْفَ يَعُودُ بِالْجَلاَءِ، وَ الْحَيْفَ يَدْعُو إِلَى السَّيْفِ.
امام (عليه السلام) اين سخن را به زياد بن ابيه هنگامى که او را جانشين عبدالله بن عباس در منطقه فارس کرد در ضمن يک سخن طولانى فرمود و او را از گرفتن خراج و ماليات قبل از زمان به دست آمدن محصول نهى فرمود.
عدالت را پيشه کن و از خشونت و سختگيرى و ستمگرى بپرهيز زيرا سختگيرى سبب فرار مردم از منطقه مى شود و ظلم و ستم، مردم را به شورش مسلحانه دعوت مى کند.
شرح و تفسیر حکمت 476
شرح وتفسير
هرگز مردم را تحت فشار قرار مده
از سخن بعضى از شارحان نهج البلاغه استفاده مى شود که واليانى که از طرف خلفا به منطقه فارس مى رفتند گاه اصرار داشتند که خراج را قبل از موعد يعنى قبل از به دست آمدن محصول کشاورزى و باغدارى از مردم بگيرند و علت آن اين بود که توجه نداشتند که براى گرفتن خراج بايد سال شمسى را در نظر گرفت زيرا فرا رسيدن زمان محصول، مطابق سال شمسى است نه سال قمرى. اما آن ها سال قمرى را معيار قرار مى دادند و مردم را در فشار شديد گرفتار مى ساختند به گونه اى که مردم مجبور بودند محصولات خود را به صورت پيش فروش به قيمت نازلى بفروشند و مال الخراج را بپردازند و همين، سبب نارضايى شديد مردم مى شد.
به همين دليل هنگامى که امام (عليه السلام) مى خواست زياد بن ابيه را به جاى عبدالله بن عباس به فارس و مناطق اطراف آن بفرستد توصيه مفصلى به او فرمود و او را از مقدم داشتن خراج بر زمان به دست آمدن محصول نهى کرد و فرمود: «عدالت را پيشه کن و از خشونت و سختگيرى و ستمگرى بپرهيز زيرا سختگيرى سبب فرار مردم از منطقه مى شود و ظلم و ستم، مردم را به شورش مسلحانه دعوت مى کند»؛ (لِزِيَادِ ابْنِ أَبِيهِ وَ قَدِ اسْتَخْلَفَهُ لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ عَلَى فَارِسَ وَ أَعْمَالِهَا فِى کَلامٍ طَوِيلٍ کَانَ بَيْنَهُمَا نَهَاهُ فِيهِ عَنْ تَقَدُّمِ الْخَرَاجِ: اسْتَعْمِلِ آلْعَدْلَ، وَ آحْذَرِ آلْعَسْفَ وَ الْحَيْفَ، فَإِنَّ آلْعَسْفَ يَعُودُ بِالْجَلاَءِ، وَ الْحَيْفَ يَدْعُو إِلَى السَّيْفِ). امام (عليه السلام) در اين بخش از کلام خود نخست به زياد دستور عدالت مى دهد سپس آثار شوم تخلف آن را بيان مى فرمايد. نخست بر عدالت تأکيد مى ورزد عدالتى که زمين و آسمان به سبب آن برپاست، عدالتى که مايه آرامش و آسايش و نظم امور است و آنگاه از خشونت و سختگيرى و ظلم و تعدى (در گرفتن خراج و يا غير آن) که نقطه مقابل عدالت است نهى مى کند و مى فرمايد: ترک عدالت سبب مى شود که مردم مزارع و باغ هاى خود را رها کنند و از آن منطقه به جاى ديگرى بروند و در نتيجه منطقه به ويرانه اى تبديل گردد و سخت گيرى گاه سبب مى شود که بمانند و بر حاکم و والى بشورند و دست به اسلحه ببرند که آن هم سبب ويرانى کشور اسلام مى شود. نکته ها
1. چرا امام (عليه السلام) زياد را به اين منصب گماشت؟
همان گونه که در ذيل نامه 44 نيز گفته ايم زياد در آغاز از ياران على (عليه السلام) بود و در جنگ هاى آن حضرت با معاويه شرکت کرد و حتى قبل از صلح امام حسن (عليه السلام) با معاويه با آن حضرت بود ولى چيزى نگذشت که معاويه او را فريب داد و به سوى خود برد و سرانجام به يکى از مدافعان سرسخت بنى اميه مبدل شد.
بنابراين در زندگى او دو دوران مشخص وجود دارد: دوران اول، دوران سلامت فکر و ايمان به مقام ولايت على (عليه السلام) و افتخارِ در خدمت بنى هاشم و اهل بيت (عليهم السلام) بودن است.
در همين دوران معاويه بارها براى او نامه نوشت يا پيکى فرستاد تا او را به سوى خود بَرَد ولى موفق نشد.
دوران دوم: مدتى بعد از صلح امام حسن (عليه السلام) در حالى که او همچنان والى فارس بود و اجازه نمى داد آن منطقه در سيطره معاويه قرار گيرد، تا اين که معاويه او را فريب داد و گفت: تو فرزند آن مرد چوپان نيستى، تو فرزند پدر من، ابوسفيانى بنابراين به تو زياد بن ابى سفيان مى گويم و هر چه بخواهى نزد من براى تو وجود دارد. زياد، گرفتار هواى نفس شد و فرزندى ابوسفيان و برادرى معاويه و رسيدن به قدرت هاى عظيم اجتماعى را بر اعتقاد باطنى خود به اميرمومنان على (عليه السلام) ترجيح داد و به معاويه پيوست و به صورت عنصرى خطرناک براى اهل بيت (عليهم السلام) درآمد و مى دانيم که فرزندش عبيدالله بن زياد در ماجراى شهادت شهيدان کربلا چه نقش خطرناکى داشت.
اگر مى بينيم امام (عليه السلام) در اين جا او را جانشين ابن عباس در حکومت فارس و اطراف و نواحى آن مى کند مربوط به دوران نخست زندگى اوست.
او مردى بسيار هوشيار و شجاع و سخنور و بى باک بود و در هر دو دوران زندگى اش از اين استعداد خود بهره گرفت. دوران اول در خدمت على (عليه السلام) و دوران دوم در خدمت معاويه و در واقع در خدمت هواى نفس و شيطان.
2. چرا زياد را زياد بن ابيه مى گفتند؟
بعضى معتقدند که مجهول بودن پدرش سبب اين تعبير شد و بعضى مى گويند که چون پدرش برده و چوپانى بود که هيچ موقعيت اجتماعى اى نداشت مايل نبود او را به نام پدرش خطاب کنند.
مادرش نيز کنيز حارث بن کلده، طبيب معروف عرب بود، که به نام او نيز هرگز افتخار نمى کرد.
گر چه معاويه سرانجام اصرار داشت که او را فرزند نامشروع ابوسفيان بداند و برادر خويش بشمارد ولى همان گونه که در نامه 44 گذشت امير مومنان (عليه السلام) شديدا اين سخن را انکار مى کند و مى فرمايد: «در زمان عمر بن خطاب، ابوسفيان سخنى بدون انديشه و فکر يا براثر تحريک شيطان گفت (منظور اين است که زياد را فرزند نامشروع خود خواند ولى اين سخن کاملاً بى پايه بود) سخنى که نه با آن، نَسَب ثابت مى شود و نه استحقاق ميراث را همراه دارد»؛ (وَ قَدْ کَانَ مِنْ أَبِى سُفْيَانَ فِى زَمَنِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فَلْتَةٌ مِنْ حَدِيثِ النَّفْسِ وَ نَزْغَةٌ مِنْ نَزَغَاتِ الشَّيْطَانِ لاَ يَثْبُتُ بِهَا نَسَبٌ وَ لاَ يُسْتَحَقُّ بِهَا إِرْثٌ).
و به اين ترتيب او را فرزند مشروع پدرش دانست و از وسوسه هاى معاويه که او را برادر خود مى خواند برحذر داشت. هر چند همان گونه که گفتيم وسوسه ها بعد از دوران على (عليه السلام) و صلح امام حسن (عليه السلام) کار خود را کرد و زياد را براى هميشه گمراه و بدبخت نمود و عجب اين که خود او نيز طبق بعضى از روايات به اين گمراهى اعتراف کرد و درباره گذشته خود تأسف خورد ولى چه سود؟ چنان در دام معاويه و هواى نفس بود که راهى براى بازگشت پيدا نمى کرد.
3. عدالت و سختگيرى وخشونت
واژه عدالت از چيزهايى است که همه عاشق آن اند و نخستين شرط نظام جامعه اسلامى شمرده مى شود ولى کمتر کسى از حکمرانان و زمامداران تاريخ توانسته اند آن را اجرا کنند جز انبيا و اوصيا که همواره در خط عدالت اجتماعى گام برمى داشتند هر چند هميشه با موانعى روبرو بودند.
با اين که همه، آثار شوم ظلم و بى عدالتى را مى دانند ولى از آن جا که رسيدن به جاه و مقام و شهوات و ثروت ها از طريق عدالت کمتر ميسر مى شود رو به ظلم وجور آورده و مطامع خود را گاهى با صراحت و گاهى حتى به نام عدالت پيگيرى مى کنند.
نکته اى که امام (عليه السلام) درباره نتيجه ترک عدالت بيان کرده بسيار قابل توجه است. مى فرمايد: عسف (سختگيرى و خشونت) سبب کوچ کردن مردم از منطقه و ويران شدن آبادى هاست و حيف (ظلم و بى عدالتى) سبب شورش مردم و قيام هاى مسلحانه است. گر چه اين دو واژه قريب الافق هستند ولى تفاوت روشنى دارند که به آن اشاره شد.
بعضى از ارباب لغت (مانند راغب در مفردات) که اصرار به ريشه يابى لغات دارند مى گويند: اصل حيف به معناى انحراف در حکم و تمايل به يکى از دو جانب افراط و تفريط است که مصداق ظلم و بى عدالتى است.
و ابن منظور در لسان العرب در تفسير واژه عسف چنين مى گويد: «و العَسْف فى الأَصل: أَن يأْخذَ المُسافرُ على غيرِ طريقٍ و لا جادّةٍ و لا عَلَمٍ فنُقِل إلى الظُّلم و الجَوْر؛ عسف در اصل اين است که مسافر بدون در نظر گرفتن راه و جاده روشن و نشانه ها در مسير خود اقدام به سفر کند (که مايه گمراهى و بدبختى او خواهد شد) سپس اين واژه در معناى ظلم و جور استعمال شده است».
بعضى نيز اشاره به يکى ديگر از مصاديق آن کرده اند و آن، تمايل به فرد يا گروهى و تبعيض در مورد آن هاست و آن نيز از مصاديق ظلم است.
تاريخ زندگى بشر در ادوار مختلف شاهد بسيار خوبى بر گفته امام (عليه السلام) است. بسيارى از انقلاب ها از جمله انقلاب کمونيستى در شرق اروپا و شرق آسيا از ظلم حاکمان جور برخاست؛ هنگامى که توده هاى مردم کارد به استخوانشان رسيد دست به اسلحه بردند و خروشيدند و حکومت را ريشه کن ساختند.
در بسيارى از کشورها هنگامى که جور سلاطين و زمامداران از حد گذشت مردم زمين ها را رها کرده و به نقطه هاى امن کوچ کردند؛ کارى که نتيجه اش ويرانى آن منطقه بود. اين سخن را با حديثى از امام صادق (عليه السلام) پايان مى دهيم که بعد از توصيه هاى متعدد به رعايت اعتدال در دعوت مردم به سوى اسلام و عبادات مى فرمايد: «أَمَا عَلِمْتَ أَنَّ إِمَارَةَ بَنِى أُمَيَّةَ کَانَتْ بِالسَّيْفِ وَ الْعَسْفِ وَ الْجَوْرِ وَ أَنَّ إِمَامَتَنَا بِالرِّفْقِ وَ التَّأَلُّفِ وَ الْوَقَارِ وَ التَّقِيَّةِ وَح ُسْنِ الْخُلْطَةِ وَ الْوَرَعِ وَ الاْجْتِهَادِ فَرَغِّبُوا النَّاسَ فِى دِينِکُمْ وَ فِيمَا أَنْتُمْ فِيهِ؛ آيا نمى دانى که حکومت بنى اميه با شمشير و سختگيرى و ظلم و ستم بود و امامت ما با مدارا و تأليف قلوب و وقار تقيه وخوش رفتارى و ورع و جهد و تلاش است. بنابراين مردم را به دين خود و آنچه به آن اعتقاد داريد از اين طريق دعوت کنيد». .
هرگز مردم را تحت فشار قرار مده
از سخن بعضى از شارحان نهج البلاغه استفاده مى شود که واليانى که از طرف خلفا به منطقه فارس مى رفتند گاه اصرار داشتند که خراج را قبل از موعد يعنى قبل از به دست آمدن محصول کشاورزى و باغدارى از مردم بگيرند و علت آن اين بود که توجه نداشتند که براى گرفتن خراج بايد سال شمسى را در نظر گرفت زيرا فرا رسيدن زمان محصول، مطابق سال شمسى است نه سال قمرى. اما آن ها سال قمرى را معيار قرار مى دادند و مردم را در فشار شديد گرفتار مى ساختند به گونه اى که مردم مجبور بودند محصولات خود را به صورت پيش فروش به قيمت نازلى بفروشند و مال الخراج را بپردازند و همين، سبب نارضايى شديد مردم مى شد.
به همين دليل هنگامى که امام (عليه السلام) مى خواست زياد بن ابيه را به جاى عبدالله بن عباس به فارس و مناطق اطراف آن بفرستد توصيه مفصلى به او فرمود و او را از مقدم داشتن خراج بر زمان به دست آمدن محصول نهى کرد و فرمود: «عدالت را پيشه کن و از خشونت و سختگيرى و ستمگرى بپرهيز زيرا سختگيرى سبب فرار مردم از منطقه مى شود و ظلم و ستم، مردم را به شورش مسلحانه دعوت مى کند»؛ (لِزِيَادِ ابْنِ أَبِيهِ وَ قَدِ اسْتَخْلَفَهُ لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ عَلَى فَارِسَ وَ أَعْمَالِهَا فِى کَلامٍ طَوِيلٍ کَانَ بَيْنَهُمَا نَهَاهُ فِيهِ عَنْ تَقَدُّمِ الْخَرَاجِ: اسْتَعْمِلِ آلْعَدْلَ، وَ آحْذَرِ آلْعَسْفَ وَ الْحَيْفَ، فَإِنَّ آلْعَسْفَ يَعُودُ بِالْجَلاَءِ، وَ الْحَيْفَ يَدْعُو إِلَى السَّيْفِ). امام (عليه السلام) در اين بخش از کلام خود نخست به زياد دستور عدالت مى دهد سپس آثار شوم تخلف آن را بيان مى فرمايد. نخست بر عدالت تأکيد مى ورزد عدالتى که زمين و آسمان به سبب آن برپاست، عدالتى که مايه آرامش و آسايش و نظم امور است و آنگاه از خشونت و سختگيرى و ظلم و تعدى (در گرفتن خراج و يا غير آن) که نقطه مقابل عدالت است نهى مى کند و مى فرمايد: ترک عدالت سبب مى شود که مردم مزارع و باغ هاى خود را رها کنند و از آن منطقه به جاى ديگرى بروند و در نتيجه منطقه به ويرانه اى تبديل گردد و سخت گيرى گاه سبب مى شود که بمانند و بر حاکم و والى بشورند و دست به اسلحه ببرند که آن هم سبب ويرانى کشور اسلام مى شود. نکته ها
1. چرا امام (عليه السلام) زياد را به اين منصب گماشت؟
همان گونه که در ذيل نامه 44 نيز گفته ايم زياد در آغاز از ياران على (عليه السلام) بود و در جنگ هاى آن حضرت با معاويه شرکت کرد و حتى قبل از صلح امام حسن (عليه السلام) با معاويه با آن حضرت بود ولى چيزى نگذشت که معاويه او را فريب داد و به سوى خود برد و سرانجام به يکى از مدافعان سرسخت بنى اميه مبدل شد.
بنابراين در زندگى او دو دوران مشخص وجود دارد: دوران اول، دوران سلامت فکر و ايمان به مقام ولايت على (عليه السلام) و افتخارِ در خدمت بنى هاشم و اهل بيت (عليهم السلام) بودن است.
در همين دوران معاويه بارها براى او نامه نوشت يا پيکى فرستاد تا او را به سوى خود بَرَد ولى موفق نشد.
دوران دوم: مدتى بعد از صلح امام حسن (عليه السلام) در حالى که او همچنان والى فارس بود و اجازه نمى داد آن منطقه در سيطره معاويه قرار گيرد، تا اين که معاويه او را فريب داد و گفت: تو فرزند آن مرد چوپان نيستى، تو فرزند پدر من، ابوسفيانى بنابراين به تو زياد بن ابى سفيان مى گويم و هر چه بخواهى نزد من براى تو وجود دارد. زياد، گرفتار هواى نفس شد و فرزندى ابوسفيان و برادرى معاويه و رسيدن به قدرت هاى عظيم اجتماعى را بر اعتقاد باطنى خود به اميرمومنان على (عليه السلام) ترجيح داد و به معاويه پيوست و به صورت عنصرى خطرناک براى اهل بيت (عليهم السلام) درآمد و مى دانيم که فرزندش عبيدالله بن زياد در ماجراى شهادت شهيدان کربلا چه نقش خطرناکى داشت.
اگر مى بينيم امام (عليه السلام) در اين جا او را جانشين ابن عباس در حکومت فارس و اطراف و نواحى آن مى کند مربوط به دوران نخست زندگى اوست.
او مردى بسيار هوشيار و شجاع و سخنور و بى باک بود و در هر دو دوران زندگى اش از اين استعداد خود بهره گرفت. دوران اول در خدمت على (عليه السلام) و دوران دوم در خدمت معاويه و در واقع در خدمت هواى نفس و شيطان.
2. چرا زياد را زياد بن ابيه مى گفتند؟
بعضى معتقدند که مجهول بودن پدرش سبب اين تعبير شد و بعضى مى گويند که چون پدرش برده و چوپانى بود که هيچ موقعيت اجتماعى اى نداشت مايل نبود او را به نام پدرش خطاب کنند.
مادرش نيز کنيز حارث بن کلده، طبيب معروف عرب بود، که به نام او نيز هرگز افتخار نمى کرد.
گر چه معاويه سرانجام اصرار داشت که او را فرزند نامشروع ابوسفيان بداند و برادر خويش بشمارد ولى همان گونه که در نامه 44 گذشت امير مومنان (عليه السلام) شديدا اين سخن را انکار مى کند و مى فرمايد: «در زمان عمر بن خطاب، ابوسفيان سخنى بدون انديشه و فکر يا براثر تحريک شيطان گفت (منظور اين است که زياد را فرزند نامشروع خود خواند ولى اين سخن کاملاً بى پايه بود) سخنى که نه با آن، نَسَب ثابت مى شود و نه استحقاق ميراث را همراه دارد»؛ (وَ قَدْ کَانَ مِنْ أَبِى سُفْيَانَ فِى زَمَنِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فَلْتَةٌ مِنْ حَدِيثِ النَّفْسِ وَ نَزْغَةٌ مِنْ نَزَغَاتِ الشَّيْطَانِ لاَ يَثْبُتُ بِهَا نَسَبٌ وَ لاَ يُسْتَحَقُّ بِهَا إِرْثٌ).
و به اين ترتيب او را فرزند مشروع پدرش دانست و از وسوسه هاى معاويه که او را برادر خود مى خواند برحذر داشت. هر چند همان گونه که گفتيم وسوسه ها بعد از دوران على (عليه السلام) و صلح امام حسن (عليه السلام) کار خود را کرد و زياد را براى هميشه گمراه و بدبخت نمود و عجب اين که خود او نيز طبق بعضى از روايات به اين گمراهى اعتراف کرد و درباره گذشته خود تأسف خورد ولى چه سود؟ چنان در دام معاويه و هواى نفس بود که راهى براى بازگشت پيدا نمى کرد.
3. عدالت و سختگيرى وخشونت
واژه عدالت از چيزهايى است که همه عاشق آن اند و نخستين شرط نظام جامعه اسلامى شمرده مى شود ولى کمتر کسى از حکمرانان و زمامداران تاريخ توانسته اند آن را اجرا کنند جز انبيا و اوصيا که همواره در خط عدالت اجتماعى گام برمى داشتند هر چند هميشه با موانعى روبرو بودند.
با اين که همه، آثار شوم ظلم و بى عدالتى را مى دانند ولى از آن جا که رسيدن به جاه و مقام و شهوات و ثروت ها از طريق عدالت کمتر ميسر مى شود رو به ظلم وجور آورده و مطامع خود را گاهى با صراحت و گاهى حتى به نام عدالت پيگيرى مى کنند.
نکته اى که امام (عليه السلام) درباره نتيجه ترک عدالت بيان کرده بسيار قابل توجه است. مى فرمايد: عسف (سختگيرى و خشونت) سبب کوچ کردن مردم از منطقه و ويران شدن آبادى هاست و حيف (ظلم و بى عدالتى) سبب شورش مردم و قيام هاى مسلحانه است. گر چه اين دو واژه قريب الافق هستند ولى تفاوت روشنى دارند که به آن اشاره شد.
بعضى از ارباب لغت (مانند راغب در مفردات) که اصرار به ريشه يابى لغات دارند مى گويند: اصل حيف به معناى انحراف در حکم و تمايل به يکى از دو جانب افراط و تفريط است که مصداق ظلم و بى عدالتى است.
و ابن منظور در لسان العرب در تفسير واژه عسف چنين مى گويد: «و العَسْف فى الأَصل: أَن يأْخذَ المُسافرُ على غيرِ طريقٍ و لا جادّةٍ و لا عَلَمٍ فنُقِل إلى الظُّلم و الجَوْر؛ عسف در اصل اين است که مسافر بدون در نظر گرفتن راه و جاده روشن و نشانه ها در مسير خود اقدام به سفر کند (که مايه گمراهى و بدبختى او خواهد شد) سپس اين واژه در معناى ظلم و جور استعمال شده است».
بعضى نيز اشاره به يکى ديگر از مصاديق آن کرده اند و آن، تمايل به فرد يا گروهى و تبعيض در مورد آن هاست و آن نيز از مصاديق ظلم است.
تاريخ زندگى بشر در ادوار مختلف شاهد بسيار خوبى بر گفته امام (عليه السلام) است. بسيارى از انقلاب ها از جمله انقلاب کمونيستى در شرق اروپا و شرق آسيا از ظلم حاکمان جور برخاست؛ هنگامى که توده هاى مردم کارد به استخوانشان رسيد دست به اسلحه بردند و خروشيدند و حکومت را ريشه کن ساختند.
در بسيارى از کشورها هنگامى که جور سلاطين و زمامداران از حد گذشت مردم زمين ها را رها کرده و به نقطه هاى امن کوچ کردند؛ کارى که نتيجه اش ويرانى آن منطقه بود. اين سخن را با حديثى از امام صادق (عليه السلام) پايان مى دهيم که بعد از توصيه هاى متعدد به رعايت اعتدال در دعوت مردم به سوى اسلام و عبادات مى فرمايد: «أَمَا عَلِمْتَ أَنَّ إِمَارَةَ بَنِى أُمَيَّةَ کَانَتْ بِالسَّيْفِ وَ الْعَسْفِ وَ الْجَوْرِ وَ أَنَّ إِمَامَتَنَا بِالرِّفْقِ وَ التَّأَلُّفِ وَ الْوَقَارِ وَ التَّقِيَّةِ وَح ُسْنِ الْخُلْطَةِ وَ الْوَرَعِ وَ الاْجْتِهَادِ فَرَغِّبُوا النَّاسَ فِى دِينِکُمْ وَ فِيمَا أَنْتُمْ فِيهِ؛ آيا نمى دانى که حکومت بنى اميه با شمشير و سختگيرى و ظلم و ستم بود و امامت ما با مدارا و تأليف قلوب و وقار تقيه وخوش رفتارى و ورع و جهد و تلاش است. بنابراين مردم را به دين خود و آنچه به آن اعتقاد داريد از اين طريق دعوت کنيد». .