تفسیر بخش دوم

ومنه: فَأَقْبَلْتُمْ إلَيَّ إقْبَالَ الْعُوذِ الْمَطَافِيلِ عَلَى أَوْلاَدِهَا، تَقُولُونَ: الْبَيْعَةَ الْبَيْعَةَ! قَبَضْتُ کَفِّي فَبَسَطْتُمُوهَا، وَنَازَعَتْکُمْ يَدِي فَجَاذَبْتُمُوهَا. اللَّهُمَّ إنَّهُمَا قَطَعَانِي وَظَلَمَانِي، وَنَکَثَا بَيْعَتِي، وَأَلَّبَا النَّاسَ عَلَيَّ؛ فَاحْلُلْ مَا عَقَدَا، وَلاتُحْکِمْ لَهُمَا مَا أَبْرَمَا، وَأَرِهِمَا الْمَسَاءَةَ فِيمَا أَمَّلا وَعَمِلاَ. وَلَقَدِ اسْتَثَبْتُهُما قَبْلَ الْقِتَالِ، وَاسْتَأْنَيْتُ بِهمَا أَمَامَ الْوِقَاعِ، فَغَمَطَا النِّعْمَةَ، وَرَدَّا الْعَافِيَةَ.

ترجمه
شما همچون مادرانى که از روى شوق به فرزندان خود روى مى آورند، به سوى من آمدید و مى گفتید: بیعت! بیعت! من دستم را بستم و شما آن را گشودید، من دست خود را عقب کشیدم و شما به سوى خود مى کشیدید!خداوندا! آن دو (طلحه و زبیر) از من بریدند و به من ستم کردند، بیعتم را شکستند و مردم را بر ضد من شوراندند (خداوندا!) بیعتى را که از مردم گرفته اند نافرجام کن، و کارهایى را که تصمیم بر آن گرفته اند، استحکام نبخش و آن ها را در آرزوهایى که به آن دل بسته اند و براى رسیدن به آن تلاش مى کنند ناکام کن، من پیش از جنگ از آن ها درخواست کردم که دست بردارند و بازگردند وانتظار بازگشتشان را نیز مى کشیدم، ولى آن ها پشت پا به نعمت زدند و دست رد بر سینه عافیت نهادند!
شرح و تفسیر
شما اصرار به بيعت داشتيد
امام (عليه السلام) در اين بخش از خطبه، اشاره به مسئله بيعت کرده و با صراحت مى فرمايد: من هرگز براى بيعت، به سراغ شما نيامدم، اين شما بوديد که به سراغ من آمديد و اصرار کرديد؛ مى فرمايد: «شما همچون مادرانى که از روى شوق به فرزندان خود روى مى آورند، به سوى من آمديد، و مى گفتيد: بيعت! بيعت! من دستم را بستم و شما آن را گشوديد، من دست خود را عقب کشيدم وشما به سوى خود مى کشيديد!»؛ (فَأَقْبَلْتُمْ إلَيَّ إقْبَالَ الْعُوذِ الْمَطَافِيلِ عَلَى أَوْلاَدِهَا، تَقُولُونَ: الْبَيْعَةَ الْبَيْعَةَ! قَبَضْتُ کَفِّي فَبَسَطْتُمُوهَا، وَنَازَعَتْکُمْ يَدِي فَجَاذَبْتُمُوهَا).
امام (عليه السلام) درواقع به اين حقيقت اشاره مى کند که شما مردم نبايد مدّعيان خونخواهى قتل عثمان، که آن را بهانه اى براى دستيابى به خلافت و حکومت قرار داده اند، يعنى طلحه و زبير را با من مقايسه کنيد، آن ها با هر حيله و نيرنگى به دنبال رسيدن به مقصودشان هستند ولى من از آغاز امر به شما نشان دادم که طالب مقام نيستم، شما بوديد که با اصرار هرچه تمام تر مى خواستيد با من بيعت کنيد، و اگر بيعت شما را پذيرا شدم تنها به دليل انجام يک مسئوليت بزرگ الهى، يعنى اجراى حق و عدالت و احياى اسلام بود.
تعبيرات امام (عليه السلام) بيانگر اشتياق فوق العاده مردم به بيعت است، در عين بى اعتنايى امام (عليه السلام) به آن.
سپس در بخش آخر اين خطبه، رو به درگاه الهى آورده و شکايت اين پيمان شکنان ظالم و ستمگر را که ريختن خون مردم بى گناه را وسيله اى براى نيل به هوى وهوس ها قرار دادند، به پيشگاه خدا مى برد، و سخت آن ها را نفرين مى کند وعرضه مى دارد: «خداوندا! آن دو (طلحه و زبير) از من بريدند و به من ستم کردند، بيعتم را شکستند و مردم را بر ضدّ من شوراندند»؛ (اللَّهُمَّ إنَّهُمَا قَطَعَانِي وَظَلَمَانِي، وَنَکَثَا بَيْعَتِي، وَأَلَّبَا النّاسَ عَلَيَّ). «(خداوندا!) بيعتى را که از مردم گرفته اند نافرجام کن، و کارهايى را که تصميم قطعى بر آن گرفته اند استحکام نبخش، و آن ها را در آرزوهايى که به آن دل بسته اند و براى رسيدن به آن تلاش مى کنند، ناکام کن!»؛ (فَاحْلُلْ مَا عَقَدَا، وَلاتُحْکِمْ لَهُمَا مَا أَبْرَمَا، وَأَرِهِمَا الْمَسَاءَةَ فِيمَا أَمَّلا وَعَمِلاَ).
سپس امام (عليه السلام) روى سخن را به مردم کرده و با صراحت مى گويد: من قبل از جنگ، با اين دو نفر اتمام حجت کردم، مى فرمايد: «من پيش از جنگ از آن ها درخواست کردم که دست بردارند و بازگردند، و انتظار بازگشتشان را نيز مى کشيدم، ولى آن ها پشت پا به نعمت زدند و دست رد بر سينه عافيت نهادند»؛ (وَلَقَدِ اسْتَثَبْتُهُمَا قَبْلَ الْقِتَالِ، وَاسْتَأْنَيْتُ بِهمَا أَمَامَ الْوِقَاعِ، فَغَمَطَا النِّعْمَةَ، وَرَدَّا الْعَافِيَةَ).
جمله هاى اخير ممکن است ادامه شکوه امام (عليه السلام) به پيشگاه خدا باشد، وممکن است خطاب به مردم باشد، در حالى که معناى دوم مناسب تر به نظر مى رسد.
به هر حال، اين جمله ها نشان مى دهد که امام (عليه السلام) به شدّت از جنگ وخون ريزى پرهيز داشت، و تا آن جا که ممکن بود آتش افروزان جنگ جمل را اندرز داد، شايد بر سر عقل آيند يا عواطف دينى آن ها تحريک شود، و از راه خطرناکى که در پيش گرفته اند بازگردند، ولى هوس خلافت و حبّ جاه و مقام چنان چشم و گوش آن ها را کور و کر کرده بود، که حتّى نصايح مشفقانه امام (عليه السلام) نيز در آن ها اثر نکرد و سرانجام نفرين امام (عليه السلام) دامانشان را گرفت و در کار خود ناکام شدند، هم طعم تلخ شکست را چشيدند و هم با ذلّت به قتل رسيدند. نکته
عاملان قتل به خونخواهى برخاستند!
بى شک طلحه و زبير از کسانى بودند که مردم را بر ضد عثمان شوراندند.
ابن قتيبه در کتاب الإمامة والسياسه مى گويد: هنگامى که اهل کوفه و مصر بر عثمان شوريدند و خانه او را محاصره کردند، طلحه از کسانى بود که هر دو گروه را بر ضد عثمان مى شورانيد، و مى گفت: عثمان به محاصره شما اعتنايى ندارد؛ چراکه مرتّب آب و غذا براى او مى برند، نگذاريد برايش آب و غذا ببرند.
ابن ابى الحديد درباره زبير مى نويسد: او به مردم مى گفت: عثمان را بکشيد، دين و آيين شما را دگرگون ساخته، به او گفتند: پسرت بر در خانه عثمان از او دفاع مى کند.
او گفت: من ناراحت نمى شوم اگر عثمان را بکشند هر چند قبل از او پسرم را بکشند، عثمان فردا مردارى است بر جاده.
آن دو تصور مى کردند که اگر پاى عثمان از ميان برداشته شود، ممکن است خلافت به آن ها رسد، ولى بعد از کشته شدن عثمان و بيعت پرشور مردم با على (عليه السلام) ورق برگشت و اوضاع دگرگون شد و به گفته «عقاد»، نويسنده معروف مصرى، مردم حاضر نبودند با آن دو بيعت کنند؛ چراکه وضع آن ها با عثمان چندان تفاوت نداشت. عايشه از منتقدين معروف عثمان بود، ولى بعد از بيعت مردم با امام اميرالمومنين (عليه السلام)، هر سه نفر چرخش عظيمى کردند و طرفدار عثمان شدند و به خونخواهى او برخاستند؛ در عالم سياست بازان حرفه اى از اين چرخش ها فراوان ديده شده است. سرانجام هر سه به عاقبت شوم فتنه انگيزى هاى خود گرفتار شدند؛ طلحه و زبير شکست خوردند و کشته شدند و عايشه با شرمندگى به مدينه برگشت و در گوشه خانه نشست.
درباره طلحه و زبير و ماجراهاى جنگ جمل و کارهاى ناپخته عايشه، در جلدهاى قبلى همين شرح، به اندازه کافى بحث کرده ايم. ولى آنچه در اين جا لازم است اضافه کنيم اين است که طرفداران آن ها براى توجيه اعمالشان در تنگناى سختى افتادند، چراکه طلحه و زبير را از صحابه دانسته و قاعده تنزيه صحابه (پاکى و قداست همه اصحاب پيامبر (صلي الله عليه و آله)) را در حق آن ها جارى مى دانند، همچنين هر دو را جزء عشره مبشّره مى شمرند، يعنى آن ده نفرى که پيامبر (صلي الله عليه و آله) بشارت بهشتى بودن آن ها را داده بود.
ازاين رو گاه مى گويند: آن ها مجتهد بودند، هر چند در اجتهاد خود خطا کردند، بنابراين معذورند و مأجور. در حالى که اگر اعمال آن ها را با اين بهانه توجيه کنيم هر جنايتى را از هرکسى مى توان توجيه کرد؛ چراکه اجتهاد منحصر به آن ها نيست و اين امر سبب مى شود که بديهيات عقلى و نصوص قرآنى را به اين بهانه زير پا بگذاريم.
و گاه مى گويند: آن ها توبه کردند، و توبه آن ها در پيشگاه خدا پذيرفته است. ولى آيا مى توان آتشى افروخت و 17 هزار نفر را در کام آن سوزاند و بعد با گفتن يک «استغفرالله» از زير بار مسئوليّت آن همه خون هايى که بر باد رفته است، بيرون آمد؟! آيا آن ها خون بهاى اين همه کشته را به صاحبانش دادند؟ آيا اموالى را که در اين راه از بين رفت جبران کردند؟ آيا عايشه و طلحه و زبير در ملأ عام به خطاى خود اعتراف کردند؟
اين گونه دفاع هاى ناموجّه، نتيجه چشم پوشى از واقعيّات، و تعصب هاى کورکورانه است.
آيا بهتر اين نيست که ياران پيامبر (صلي الله عليه و آله) را به دو گروه تقسيم کنيم: گروهى که در عصر او صالح بودند، و گروهى که منافق و ناصالح؛ و نيز گروه صالح را به دو گروه ديگر تقسيم کنيم: گروهى که بر خير و صلاح باقى ماندند، و گروهى که تسليم هواوهوس ها شدند، و از حق و عدالت و ايمان و صلاح فاصله گرفتند؟
و بايد درباره بشارت قرآن يا پيامبر (صلي الله عليه و آله) به نجات شخص يا اشخاص، اين را بدانيم که آن ها آن روز و در آن زمان مشمول اين حکم بودند، ولى با تغيير مسير، از شمول اين حکم خارج شدند؛ ممکن است انسان کارى انجام دهد که بهشت بر او واجب گردد، سپس برخلاف آن کارى انجام دهد که جهنم بر او واجب گردد.

* * *
پاورقی ها
«عوذ» جمع «عائذ» به معناى حيوان يا انسانى که تازه فرزند آورده، است.
«مطافيل» جمع «مطفل» بر وزن «مسلم» به معناى انسان يا حيوانى است که داراى فرزند است، بنابراين «عوذ» و «مطافيل» قريب المعنى مى باشند و در اين جا جنبه تأکيد دارند. «الّبا» از ريشه «تأليب» به معناى تحريک و افساد و شوراندن مردم است. «استثبت» از ريشه «ثوب» بر وزن «صوم» به معناى بازگشت بيمار به تندرستى است و مفهوم جمله اين است که من از طلحه و زبير خواستم از راه انحرافى خود بازگردند. «استأنيت» از ريشه «أنات» بر وزن «قنات» به معناى صبر کردن و انتظار کشيدن است و مفهوم جمله اين است که من منتظر بودم پيشنهادم در آن ها تأثير بگذارد و بر سر عقل آيند و راه عافيت را در پيش گيرند ولى افسوس.... «وقاع» به معناى جنگ است اين واژه، گاه به معناى مصدرى به کار مى رود و گاه به عنوان جمع «وقيعه». «غمطا» از ريشه «غمط» بر وزن «غصب» به معناى کوچک شمردن چيزى و کفران نعمت است و جمله بالا اشاره به اين است که طلحه و زبير فرصت خوبى را که من به آن ها داده بودم، کوچک شمردند و کفران نعمت کردند. الامامه والسياسه، ج 1، ص 57. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 9، ص 36. في ظلال نهج البلاغه، ج 2، ص 294، العبقريات الاسلاميه، عبقريات الامام على (عليه السلام)، ص 732. کامل ابن اثير، ج 3، ص 206 و تاريخ طبرى، ج 3، ص 477. پيام امام اميرالمؤمنين (عليه السلام)، خطبه هاى 13، 30 و 31.