تفسیر بخش اول
وَ نَاظِرُ قَلْبِ اللَّبِيبِ بِهِ يُبْصِرُ أَمَدَهُ، وَ يَعْرِفُ غَوْرَهُ وَ نَجْدَهُ دَاعٍ دَعَا، وَ رَاعٍ رَعَى، فَاسْتَجِيبُوا لِلدَّاعِي، وَ آتَّبِعُوا الرَّاعِيَ.
قَدْ خَاضُوا بِحَارَ آلْفِتَنِ، وَ أَخَذُوا بِالْبِدَعِ دُونَ السُّنَنِ. وَ أَرَزَ آلْمُؤْمِنُونَ، وَ نَطَقَ الضَّالُّونَ آلْمُکَذِّبُونَ. نَحْنُ الشِّعَارُ وَ الْأَصْحَابُ، وَ آلْخَزَنَةُ وَ الْأَبْوَابُ؛ وَ لا تُؤْتَى آلْبُيُوتُ إِلاَّ مِنْ أَبْوَابِهَا؛ فَمَنْ أَتَاهَا مِنْ غَيْرِ أَبْوَابِهَا سُمِّيَ سَارِقآ.
ترجمه
عاقل با چشم دل، پايان کار را مى نگرد و اعماق و بلندى هاى آن را درک مى کند. دعوت کننده اى دعوت (به حق) کرد و رهبرى به امر سرپرستى قيام نمود. اکنون بر شما لازم است که دعوت او را اجابت کرده و از رهبرتان پيروى کنيد.
آن ها (دشمنان حق) در درياهاى فتنه فرو رفتند؛ بدعت ها را گرفته و سنّت ها را رها کردند (و کار به جايى رسيد که) مؤمنان کنار رفتند (و سکوت اختيار کردند؛) ولى گمراهان و تکذيب کنندگان به سخن درآمدند.
ما مَحرم اسرار (پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله)) و ياران راستين او و گنجينه داران و درهاى علوم وى هستيم و (البتّه) هيچ خانه اى را جز از درش وارد نمى شوند و هرکس از غير در وارد شود سارقش مى نامند!
آن ها (دشمنان حق) در درياهاى فتنه فرو رفتند؛ بدعت ها را گرفته و سنّت ها را رها کردند (و کار به جايى رسيد که) مؤمنان کنار رفتند (و سکوت اختيار کردند؛) ولى گمراهان و تکذيب کنندگان به سخن درآمدند.
ما مَحرم اسرار (پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله)) و ياران راستين او و گنجينه داران و درهاى علوم وى هستيم و (البتّه) هيچ خانه اى را جز از درش وارد نمى شوند و هرکس از غير در وارد شود سارقش مى نامند!
شرح و تفسیر
ما درهاى علوم پيامبريم!
بحث هاى گوناگون اين خطبه نشان مى دهد که مرحوم سيّد رضى مطابق معمول، اين خطبه را از خطبه طولانى ترى گزينش کرده و به همين دليل، ارتباط ميان بخش هاى اين خطبه اندکى پيچيده است.
امام (عليه السلام) براى بيان فضايل اهل بيت (عليهم السلام) نخست به سراغ مقدّمه اى مى رود و اوصافى از نيکان هدايت، يافته و منحرفان گمراه بيان مى کند، نخست مى فرمايد:
«عاقل با چشم دل، پايان کار را مى نگرد و اعماق و بلندى هاى آن را درک مى کند»؛ (وَ نَاظِرُ قَلْبِ اللَّبِيبِ بِهِ يُبْصِرُ أَمَدَهُ، وَ يَعْرِفُ غَوْرَهُ وَ نَجْدَهُ).
اشاره به اين که انسان عاقل به ظواهر امر قناعت نمى کند؛ بلکه سعى مى کند فراز و نشيب ها و عاقبت کار را بنگرد و مسير خود را به درستى تعيين کند؛ از بيراهه نرود و در کنار پرتگاه ها گام برندارد.
سپس مى افزايد: «دعوت کننده اى دعوت (به حق) کرد و رهبرى به امر سرپرستى قيام نمود. اکنون بر شما لازم است که دعوت او را اجابت کرده و از رهبرتان پيروى کنيد»؛ (دَاعٍ دَعَا، وَ رَاعٍ رَعَى، فَاسْتَجِيبُوا لِلدَّاعِي، وَ آتَّبِعُوا الرَّاعِيَ).
روشن است که منظور از دعوت کننده، پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله) است که اساس و بنيان اسلام را بنا نهاد و منظور از راعى، امام اميرالمؤمنين (عليه السلام) است که سرپرستى امّت را به فرمان خدا و پيامبر (صلي الله عليه و آله) بر عهده گرفت.
اين سخن اشاره به آن دارد که اگر با دقت بنگريد، هم پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله) را مى شناسيد و هم جانشين بحق او را و با شناخت آن دو بزرگوار، ترديد و تأمّلى در اجابت دعوت و پيروى از رهبر باقى نخواهد ماند. آنگاه به گروه ديگرى که در نقطه مقابل گروه اوّل قرار دارند اشاره کرده، مى فرمايد: «آن ها (دشمنان حق) در درياهاى فتنه فرو رفتند؛ بدعت ها را گرفته و سنّت ها را رها کردند (و کار به جايى رسيد که) مؤمنان کنار رفتند (و سکوت اختيار کردند؛) ولى گمراهان و تکذيب کنندگان به سخن درآمدند»؛ (قَدْ خَاضُوا بِحَارَ آلْفِتَنِ، وَ أَخَذُوا بِالْبِدَعِ دُونَ السُّنَنِ. وَ أَرَزَ آلْمُؤْمِنُونَ، وَ نَطَقَ الضَّالُّونَ آلْمُکَذِّبُونَ).
اين تعبيرات اشاره به گروه هاى منحرفى دارد که بعد از پيامبر (صلي الله عليه و آله) اطراف غاصبان خلافت را گرفتند و سرانجام، کار به دست معاويه و يزيد و خون خواران «بنى اميّه و بنى مروان» افتاد.
آرى، کار آن ها ايجاد فتنه ها مانند فتنه «جمل» و «صفين» و «نهروان» و بهره گيرى از آن بود و همچنين ايجاد بدعت ها در دين خدا و رها کردن سنّت هاى پيامبر (صلي الله عليه و آله) که در عصر خليفه سوم و «بنى اميّه» از هر زمان آشکارتر بود.
امام (عليه السلام) بعد از ذکر اين مقدمه (بيان اوصاف عاقلان و گمراهان) به بيان بخشى از فضايل اهل بيت (عليهم السلام) پرداخته، چنين مى فرمايد: «ما مَحرم اسرار (پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله) ) و ياران راستين او و گنجينه داران و درهاى علوم وى هستيم و (البتّه) هيچ خانه اى را جز از درش وارد نمى شوند، و هرکس از غير در وارد شود سارقش مى نامند!»؛ (نَحْنُ الشِّعَارُ وَ الْأَصْحَابُ، وَ آلْخَزَنَةُ وَ الْأَبْوَابُ؛ وَ لا تُؤْتَى آلْبُيُوتُ إِلاَّ مِنْ أَبْوَابِهَا؛ فَمَنْ أَتَاهَا مِنْ غَيْرِ أَبْوَابِهَا سُمِّيَ سَارِقآ).
اشاره به اين که ما از همه به پيامبر (صلي الله عليه و آله) نزديک تريم (توجّه داشته باشيد که «الشِّعار» به معناى لباس زيرين است که با پوست تن تماس دارد) و علم و دانش آن حضرت به ما رسيده است و هر کس مى خواهد به تعليمات آن وجود مقدّس و هدايت هاى او راه يابد بايد از طريق ما وارد شود. اين تعبيرات در واقع برگرفته از روايات خود پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) است که بيشتر درباره اهل بيت (عليهم السلام) و به خصوص على (عليه السلام) مى باشد. احاديثى مانند حديث ثقلين که تمام مسلمين را تا روز قيامت به قرآن و اهل بيت (عليهم السلام) ارجاع مى دهد و حديث «اَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِيٌّ بَابُهَا فَمَنْ اَرَادَ الْعِلْمَ فَلْيَأْتِ الْبَابَ؛ من شهر علمم و على درِ آن است هر کس علم مى خواهد بايد از در وارد شود».
جالب اين که ابن ابى الحديد هنگامى که به تفسير اين بخش از خطبه مى رسد، مى گويد: آنچه على (عليه السلام) در اين خطبه به آن اشاره کرده، تنها ذرّه اى از فضايلى است که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) در روايات بسيار درباره آن حضرت بيان فرموده است.
سپس مى افزايد: منظور من در اين جا رواياتى که اماميّه در زمينه امامت على (عليه السلام) به آن استدلال کرده اند، نيست، بلکه منظور رواياتى است که بزرگان حديث اهل سنّت در کتاب هاى خود از فضايل على (عليه السلام) آورده اند و من مختصرى از آن را در اين جا مى آورم.
و به دنبال آن بيست و چهار روايت ناب در فضايل آن حضرت نقل مى کند که در بخش نکات به قسمتى از آن ها اشاره خواهد شد (ان شاء الله). نکته ها
1. تفاوت خودستايى و معرفى خويشتن
گاه افراد بهانه جو مى پرسند: چرا امام (عليه السلام) در اين جا به معرفى خويشتن پرداخته و خودستايى مى کند؟ آيا اين کار دور از شأن امام (عليه السلام) نيست؟ تا آن جا که ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه نقل مى کند که بعضى به «عمر» گفتند: على (عليه السلام) را به فرماندهى لشکر برگزين! او گفت: على خود را برتر از اين حرف ها مى داند!
ولى اين گونه خرده گيرى ها که غالبآ از ناآگاهى يا حسد سرچشمه مى گيرد در برابر منطق عقل مردود است؛ چرا که بسيارى از مردم ممکن است به موقعيّت شخص بزرگى آشنا نباشند و از افکار و علوم و برنامه هاى تربيتى او بهره نگيرند؛ آيا او نبايد خود را به مردم معرفى کند؟
اين موضوع به آن مى ماند که شخص طبيب ماهر و متخصص در رشته هاى مختلف طبّى تابلوى بزرگى بر سردر مطب خود نصب کند و رتبه هاى علمى خود را يکى بعد از ديگرى بر آن بنويسد تا مردم او را بشناسند و از علم و تجربه او بهره گيرند. آيا اين کار خودستايى است يا معرفى کردن در برابر ناآگاهان؟
از اين گذشته،يکى از مراحل شکر نعمت هاى الهى بازگو کردن آن است؛ قرآن مى فرمايد: (وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ)؛ «و نعمت هاى پروردگارت را بازگو کن».
در حديثى از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم که فرمود: تفسير آيه فوق چنين است : «حَدِّثْ بِما أَعْطاکَ اللهُ وَ فَضَّلَکَ وَ رَزَقَکَ وَ أَحْسَنَ إِلَيْکَ وَ هَدَاکَ؛ آنچه را که خدا به تو بخشيده و برترى داده و روزى هايى را که به تو عطا فرموده و آنچه را که به تو نيکى کرده و هدايت فرموده، همه را بازگو کن».
و لذا در بعضى از احاديث نقل شده است که وقتى از على (عليه السلام) در مورد بعضى از فضايل آن حضرت سؤال شد، امام (عليه السلام) در پاسخ فرمود: گرچه خودستايى زشت است، ولى من با الهام از آيه (وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ) و براى بازگويى نعمت هاى پروردگار به تو پاسخ مى گويم (سپس بخشى از فضايل خود را بيان فرمود). 2. حسن دلبران از زبان ديگران!
همان گونه که قبلا اشاره شد، ابن ابى الحديد هنگامى که به اين بخش از خطبه مى رسد روايات زيادى از منابع اهل تسنّن در فضيلت على (عليه السلام) نقل مى کند که بالغ بر بيست و چهار حديث مى شود و تصريح مى کند که اين روايات غير از احاديثى است که شيعه اماميّه در مقام اثبات امامت على (عليه السلام) بدان تمسّک مى جويند.
مناسب است در اين جا به بعضى ازاين روايات بسيار پرمحتوا اشاره کنيم:
1. پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) به على (عليه السلام) فرمود: «يَا عَلِيُّ إِنَّ اللهَ قَدْ زَيَّنَکَ بِزِينَةٍ لَمْ يُزَيِّنِ الْعِبَادَ بِزِينَةٍ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنْهَا هِيَ زِينَةُ اَلْأَبْرَارِ عِنْدَ اللهِ تَعَالى؛ الزُّهْدُ فِي الدُّنْيَا فَجَعَلَکَ لا تَرْزَءُ مِنَ الدُّنْيَا شَيْئآ، وَ لا تَرْزَءُ الدُّنْيَا مِنْکَ شَيْئآ وَ وَهَبَ لَکَ حُبَّ الْمَسَاکِينِ فَجَعَلَکَ تَرْضى بِهِمْ أَتْبَاعآ وَ يَرْضَوْنَ بِکَ إِمَامآ؛ اى على! خداوند تو را به زينتى آراسته که بندگانش را به زينتى بهتر از آن نياراسته است و آن، زينت نيکان در نزد خداست که همان زهد در دنياست. خداوند تو را چنان قرار داده که چيزى از دنيا گردآورى نمى کنى و دنيا نيز چيزى از تو برنمى گيرد و نمى کاهد. خداوند به تو محبّت مستمندان را بخشيده و تو را آن گونه قرار داده که از چنين پيروانى خشنود شوى؛ آن ها نيز از پيشوايى همچون تو خشنود باشند».
2. پيامبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: «إِنَّ اللهَ عَهِدَ إِلَيَّ فِي عَلِىٍّ عَهْدآ فَقُلْتُ يَا رَبِّ بَيِّنْهُ لِي. قال: إِسْمَعْ أَنَّ عَلِيّآ رَايَةُ الْهُدى وَ إمامُ أوْلِيائِي وَ نُورُ مَنْ أَطاعَنِي وَ هُوَ الْکَلِمَةُ الَّتِي أَلْزَمْتُهَا الْمُتَّقِينَ مَنْ أَحَبَّهُ فَقَدْ أَحَبَّنِي وَ مَنْ أطاعَهُ فَقَدْ أطاعَنِي فَبَشِّرْهُ بِذلِکَ؛ خداوند با من درباره على عهدى فرمود (و اشاره به مقامات و فضايل على کرد) عرض کردم: پروردگارا، آن را براى من بيان کن؛ فرمود: بشنو! على، پرچم هدايت و پيشواى دوستان من و نور کسانى است که اطاعتم کنند و او کلمه اى است که پرهيزکاران را به آن ملزم ساختم، کسى که او را دوست دارد، مرا دوست داشته و کسى که از وى اطاعت کند، مرا اطاعت کرده است. او را به اين فضايل بشارت ده». 3. پيامبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: «مَنْ سَرَّهُ أَنْ يَحْيَا حَيَاتِي وَ يَمُوتَ مَمَاتِي وَ يَسْکُنَ جَنَّةَ عَدْنٍ الَّتِي غَرَسَها رَبِّي فَلْيُوالِ عَلِيّآ مِنْ بَعْدي وَ لْيُوالِ وَلِيَّهُ وَلْيَقْتَدِ بِالْأئِمَّةِ مِنْ بَعْدي فَإِنَّهُمْ عِتْرَتِي خُلِقُوا مِنْ طِينَتِي وَ رُزِقُوا فَهْمآ وَ عِلْمآ فَوَيْلٌ لِلْمُکَذِّبِينَ مِنْ اُمَّتِي، الْقاطِعِينَ فِيهِمْ صِلَتِي لا اَنَالَهُمُ اللهُ شَفاعَتِي؛ کسى که مسرور مى شود همچون من زندگى کند و همچون من از دنيا برود و ساکن بهشت جاويدانى شود که خداوند آن را غرس کرده، پس بايد على را بعد از من دوست بدارد و دوست او را نيز دوست داشته باشد و به امامان پس از من اقتدا کند که آن ها از عترت من هستند؛ از باقى مانده گِل من سرشته شدند و خداوند فهم و دانش به آنان داده است. واى بر کسانى از امّت من که آن ها را تکذيب کرده، با من قطع رحم کنند! خداوند هرگز آن ها را مشمول شفاعت من نکند!». .
بحث هاى گوناگون اين خطبه نشان مى دهد که مرحوم سيّد رضى مطابق معمول، اين خطبه را از خطبه طولانى ترى گزينش کرده و به همين دليل، ارتباط ميان بخش هاى اين خطبه اندکى پيچيده است.
امام (عليه السلام) براى بيان فضايل اهل بيت (عليهم السلام) نخست به سراغ مقدّمه اى مى رود و اوصافى از نيکان هدايت، يافته و منحرفان گمراه بيان مى کند، نخست مى فرمايد:
«عاقل با چشم دل، پايان کار را مى نگرد و اعماق و بلندى هاى آن را درک مى کند»؛ (وَ نَاظِرُ قَلْبِ اللَّبِيبِ بِهِ يُبْصِرُ أَمَدَهُ، وَ يَعْرِفُ غَوْرَهُ وَ نَجْدَهُ).
اشاره به اين که انسان عاقل به ظواهر امر قناعت نمى کند؛ بلکه سعى مى کند فراز و نشيب ها و عاقبت کار را بنگرد و مسير خود را به درستى تعيين کند؛ از بيراهه نرود و در کنار پرتگاه ها گام برندارد.
سپس مى افزايد: «دعوت کننده اى دعوت (به حق) کرد و رهبرى به امر سرپرستى قيام نمود. اکنون بر شما لازم است که دعوت او را اجابت کرده و از رهبرتان پيروى کنيد»؛ (دَاعٍ دَعَا، وَ رَاعٍ رَعَى، فَاسْتَجِيبُوا لِلدَّاعِي، وَ آتَّبِعُوا الرَّاعِيَ).
روشن است که منظور از دعوت کننده، پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله) است که اساس و بنيان اسلام را بنا نهاد و منظور از راعى، امام اميرالمؤمنين (عليه السلام) است که سرپرستى امّت را به فرمان خدا و پيامبر (صلي الله عليه و آله) بر عهده گرفت.
اين سخن اشاره به آن دارد که اگر با دقت بنگريد، هم پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله) را مى شناسيد و هم جانشين بحق او را و با شناخت آن دو بزرگوار، ترديد و تأمّلى در اجابت دعوت و پيروى از رهبر باقى نخواهد ماند. آنگاه به گروه ديگرى که در نقطه مقابل گروه اوّل قرار دارند اشاره کرده، مى فرمايد: «آن ها (دشمنان حق) در درياهاى فتنه فرو رفتند؛ بدعت ها را گرفته و سنّت ها را رها کردند (و کار به جايى رسيد که) مؤمنان کنار رفتند (و سکوت اختيار کردند؛) ولى گمراهان و تکذيب کنندگان به سخن درآمدند»؛ (قَدْ خَاضُوا بِحَارَ آلْفِتَنِ، وَ أَخَذُوا بِالْبِدَعِ دُونَ السُّنَنِ. وَ أَرَزَ آلْمُؤْمِنُونَ، وَ نَطَقَ الضَّالُّونَ آلْمُکَذِّبُونَ).
اين تعبيرات اشاره به گروه هاى منحرفى دارد که بعد از پيامبر (صلي الله عليه و آله) اطراف غاصبان خلافت را گرفتند و سرانجام، کار به دست معاويه و يزيد و خون خواران «بنى اميّه و بنى مروان» افتاد.
آرى، کار آن ها ايجاد فتنه ها مانند فتنه «جمل» و «صفين» و «نهروان» و بهره گيرى از آن بود و همچنين ايجاد بدعت ها در دين خدا و رها کردن سنّت هاى پيامبر (صلي الله عليه و آله) که در عصر خليفه سوم و «بنى اميّه» از هر زمان آشکارتر بود.
امام (عليه السلام) بعد از ذکر اين مقدمه (بيان اوصاف عاقلان و گمراهان) به بيان بخشى از فضايل اهل بيت (عليهم السلام) پرداخته، چنين مى فرمايد: «ما مَحرم اسرار (پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله) ) و ياران راستين او و گنجينه داران و درهاى علوم وى هستيم و (البتّه) هيچ خانه اى را جز از درش وارد نمى شوند، و هرکس از غير در وارد شود سارقش مى نامند!»؛ (نَحْنُ الشِّعَارُ وَ الْأَصْحَابُ، وَ آلْخَزَنَةُ وَ الْأَبْوَابُ؛ وَ لا تُؤْتَى آلْبُيُوتُ إِلاَّ مِنْ أَبْوَابِهَا؛ فَمَنْ أَتَاهَا مِنْ غَيْرِ أَبْوَابِهَا سُمِّيَ سَارِقآ).
اشاره به اين که ما از همه به پيامبر (صلي الله عليه و آله) نزديک تريم (توجّه داشته باشيد که «الشِّعار» به معناى لباس زيرين است که با پوست تن تماس دارد) و علم و دانش آن حضرت به ما رسيده است و هر کس مى خواهد به تعليمات آن وجود مقدّس و هدايت هاى او راه يابد بايد از طريق ما وارد شود. اين تعبيرات در واقع برگرفته از روايات خود پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) است که بيشتر درباره اهل بيت (عليهم السلام) و به خصوص على (عليه السلام) مى باشد. احاديثى مانند حديث ثقلين که تمام مسلمين را تا روز قيامت به قرآن و اهل بيت (عليهم السلام) ارجاع مى دهد و حديث «اَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِيٌّ بَابُهَا فَمَنْ اَرَادَ الْعِلْمَ فَلْيَأْتِ الْبَابَ؛ من شهر علمم و على درِ آن است هر کس علم مى خواهد بايد از در وارد شود».
جالب اين که ابن ابى الحديد هنگامى که به تفسير اين بخش از خطبه مى رسد، مى گويد: آنچه على (عليه السلام) در اين خطبه به آن اشاره کرده، تنها ذرّه اى از فضايلى است که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) در روايات بسيار درباره آن حضرت بيان فرموده است.
سپس مى افزايد: منظور من در اين جا رواياتى که اماميّه در زمينه امامت على (عليه السلام) به آن استدلال کرده اند، نيست، بلکه منظور رواياتى است که بزرگان حديث اهل سنّت در کتاب هاى خود از فضايل على (عليه السلام) آورده اند و من مختصرى از آن را در اين جا مى آورم.
و به دنبال آن بيست و چهار روايت ناب در فضايل آن حضرت نقل مى کند که در بخش نکات به قسمتى از آن ها اشاره خواهد شد (ان شاء الله). نکته ها
1. تفاوت خودستايى و معرفى خويشتن
گاه افراد بهانه جو مى پرسند: چرا امام (عليه السلام) در اين جا به معرفى خويشتن پرداخته و خودستايى مى کند؟ آيا اين کار دور از شأن امام (عليه السلام) نيست؟ تا آن جا که ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه نقل مى کند که بعضى به «عمر» گفتند: على (عليه السلام) را به فرماندهى لشکر برگزين! او گفت: على خود را برتر از اين حرف ها مى داند!
ولى اين گونه خرده گيرى ها که غالبآ از ناآگاهى يا حسد سرچشمه مى گيرد در برابر منطق عقل مردود است؛ چرا که بسيارى از مردم ممکن است به موقعيّت شخص بزرگى آشنا نباشند و از افکار و علوم و برنامه هاى تربيتى او بهره نگيرند؛ آيا او نبايد خود را به مردم معرفى کند؟
اين موضوع به آن مى ماند که شخص طبيب ماهر و متخصص در رشته هاى مختلف طبّى تابلوى بزرگى بر سردر مطب خود نصب کند و رتبه هاى علمى خود را يکى بعد از ديگرى بر آن بنويسد تا مردم او را بشناسند و از علم و تجربه او بهره گيرند. آيا اين کار خودستايى است يا معرفى کردن در برابر ناآگاهان؟
از اين گذشته،يکى از مراحل شکر نعمت هاى الهى بازگو کردن آن است؛ قرآن مى فرمايد: (وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ)؛ «و نعمت هاى پروردگارت را بازگو کن».
در حديثى از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم که فرمود: تفسير آيه فوق چنين است : «حَدِّثْ بِما أَعْطاکَ اللهُ وَ فَضَّلَکَ وَ رَزَقَکَ وَ أَحْسَنَ إِلَيْکَ وَ هَدَاکَ؛ آنچه را که خدا به تو بخشيده و برترى داده و روزى هايى را که به تو عطا فرموده و آنچه را که به تو نيکى کرده و هدايت فرموده، همه را بازگو کن».
و لذا در بعضى از احاديث نقل شده است که وقتى از على (عليه السلام) در مورد بعضى از فضايل آن حضرت سؤال شد، امام (عليه السلام) در پاسخ فرمود: گرچه خودستايى زشت است، ولى من با الهام از آيه (وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ) و براى بازگويى نعمت هاى پروردگار به تو پاسخ مى گويم (سپس بخشى از فضايل خود را بيان فرمود). 2. حسن دلبران از زبان ديگران!
همان گونه که قبلا اشاره شد، ابن ابى الحديد هنگامى که به اين بخش از خطبه مى رسد روايات زيادى از منابع اهل تسنّن در فضيلت على (عليه السلام) نقل مى کند که بالغ بر بيست و چهار حديث مى شود و تصريح مى کند که اين روايات غير از احاديثى است که شيعه اماميّه در مقام اثبات امامت على (عليه السلام) بدان تمسّک مى جويند.
مناسب است در اين جا به بعضى ازاين روايات بسيار پرمحتوا اشاره کنيم:
1. پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) به على (عليه السلام) فرمود: «يَا عَلِيُّ إِنَّ اللهَ قَدْ زَيَّنَکَ بِزِينَةٍ لَمْ يُزَيِّنِ الْعِبَادَ بِزِينَةٍ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنْهَا هِيَ زِينَةُ اَلْأَبْرَارِ عِنْدَ اللهِ تَعَالى؛ الزُّهْدُ فِي الدُّنْيَا فَجَعَلَکَ لا تَرْزَءُ مِنَ الدُّنْيَا شَيْئآ، وَ لا تَرْزَءُ الدُّنْيَا مِنْکَ شَيْئآ وَ وَهَبَ لَکَ حُبَّ الْمَسَاکِينِ فَجَعَلَکَ تَرْضى بِهِمْ أَتْبَاعآ وَ يَرْضَوْنَ بِکَ إِمَامآ؛ اى على! خداوند تو را به زينتى آراسته که بندگانش را به زينتى بهتر از آن نياراسته است و آن، زينت نيکان در نزد خداست که همان زهد در دنياست. خداوند تو را چنان قرار داده که چيزى از دنيا گردآورى نمى کنى و دنيا نيز چيزى از تو برنمى گيرد و نمى کاهد. خداوند به تو محبّت مستمندان را بخشيده و تو را آن گونه قرار داده که از چنين پيروانى خشنود شوى؛ آن ها نيز از پيشوايى همچون تو خشنود باشند».
2. پيامبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: «إِنَّ اللهَ عَهِدَ إِلَيَّ فِي عَلِىٍّ عَهْدآ فَقُلْتُ يَا رَبِّ بَيِّنْهُ لِي. قال: إِسْمَعْ أَنَّ عَلِيّآ رَايَةُ الْهُدى وَ إمامُ أوْلِيائِي وَ نُورُ مَنْ أَطاعَنِي وَ هُوَ الْکَلِمَةُ الَّتِي أَلْزَمْتُهَا الْمُتَّقِينَ مَنْ أَحَبَّهُ فَقَدْ أَحَبَّنِي وَ مَنْ أطاعَهُ فَقَدْ أطاعَنِي فَبَشِّرْهُ بِذلِکَ؛ خداوند با من درباره على عهدى فرمود (و اشاره به مقامات و فضايل على کرد) عرض کردم: پروردگارا، آن را براى من بيان کن؛ فرمود: بشنو! على، پرچم هدايت و پيشواى دوستان من و نور کسانى است که اطاعتم کنند و او کلمه اى است که پرهيزکاران را به آن ملزم ساختم، کسى که او را دوست دارد، مرا دوست داشته و کسى که از وى اطاعت کند، مرا اطاعت کرده است. او را به اين فضايل بشارت ده». 3. پيامبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: «مَنْ سَرَّهُ أَنْ يَحْيَا حَيَاتِي وَ يَمُوتَ مَمَاتِي وَ يَسْکُنَ جَنَّةَ عَدْنٍ الَّتِي غَرَسَها رَبِّي فَلْيُوالِ عَلِيّآ مِنْ بَعْدي وَ لْيُوالِ وَلِيَّهُ وَلْيَقْتَدِ بِالْأئِمَّةِ مِنْ بَعْدي فَإِنَّهُمْ عِتْرَتِي خُلِقُوا مِنْ طِينَتِي وَ رُزِقُوا فَهْمآ وَ عِلْمآ فَوَيْلٌ لِلْمُکَذِّبِينَ مِنْ اُمَّتِي، الْقاطِعِينَ فِيهِمْ صِلَتِي لا اَنَالَهُمُ اللهُ شَفاعَتِي؛ کسى که مسرور مى شود همچون من زندگى کند و همچون من از دنيا برود و ساکن بهشت جاويدانى شود که خداوند آن را غرس کرده، پس بايد على را بعد از من دوست بدارد و دوست او را نيز دوست داشته باشد و به امامان پس از من اقتدا کند که آن ها از عترت من هستند؛ از باقى مانده گِل من سرشته شدند و خداوند فهم و دانش به آنان داده است. واى بر کسانى از امّت من که آن ها را تکذيب کرده، با من قطع رحم کنند! خداوند هرگز آن ها را مشمول شفاعت من نکند!». .
پاورقی ها
«ناظر» به معناى سياهى چشم است که در وسط آن مردمک واقع شده است.
«لبيب» از ريشه «لُبّ» بر وزن «حُبّ» به معناى مغز است و «لبيب» به کسى گفته مى شود که خردمند و عاقل و هوشيار باشد. «نجد» به معناى زمين مرتفع است. «ارز» از ريشه «ارز» بر وزن «فرض»در اصل به معناى جمع شدن و منقبض گرديدن است؛ سپس به معناى گوشه گيرى و کنار رفتن از اجتماع استعمال شده است که در جمله ياد شده منظور همين است. اين حديث مشهورى است که در کتب معروف اهل سنّت مانند مستدرک حاکم، ج 3، ص 126 و معجم الکبير طبرانى، ج 11، ص 55 و غير آن ها نقل شده است. (براى آگاهى از مدارک اين حديث در کتب اهل سنّت به کتاب احقاق الحق، ج 5، ص 469 به بعد مراجعه شود). شرح نهج البلاغة، ج 9، ص 166. الضّحى، آيه 11. مجمع البيان، ج 10، ص 768، ذيل آيه مورد بحث. بعنوان مثال به الغارات، ج 1، ص 178، مراجعه شود. ابن ابى الحديد اين احاديث را از ابونعيم اصفهانى در حلية الاولياء، ج 1، ص 71 و 67 و 86 و فضائل الصحابه احمد بن حنبل، ج 2، ص 680، ح 1162 نقل کرده است. (شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد، ج 9،ص 166 ـ 169) و حديث اخير را حاکم در مستدرک، ج 3، ص 128 ذکر کرده و پس از آن گفته اين حديث صحيح الاسناد است ولى بخارى و مسلم آن را ذکر نکرده اند.
«لبيب» از ريشه «لُبّ» بر وزن «حُبّ» به معناى مغز است و «لبيب» به کسى گفته مى شود که خردمند و عاقل و هوشيار باشد. «نجد» به معناى زمين مرتفع است. «ارز» از ريشه «ارز» بر وزن «فرض»در اصل به معناى جمع شدن و منقبض گرديدن است؛ سپس به معناى گوشه گيرى و کنار رفتن از اجتماع استعمال شده است که در جمله ياد شده منظور همين است. اين حديث مشهورى است که در کتب معروف اهل سنّت مانند مستدرک حاکم، ج 3، ص 126 و معجم الکبير طبرانى، ج 11، ص 55 و غير آن ها نقل شده است. (براى آگاهى از مدارک اين حديث در کتب اهل سنّت به کتاب احقاق الحق، ج 5، ص 469 به بعد مراجعه شود). شرح نهج البلاغة، ج 9، ص 166. الضّحى، آيه 11. مجمع البيان، ج 10، ص 768، ذيل آيه مورد بحث. بعنوان مثال به الغارات، ج 1، ص 178، مراجعه شود. ابن ابى الحديد اين احاديث را از ابونعيم اصفهانى در حلية الاولياء، ج 1، ص 71 و 67 و 86 و فضائل الصحابه احمد بن حنبل، ج 2، ص 680، ح 1162 نقل کرده است. (شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد، ج 9،ص 166 ـ 169) و حديث اخير را حاکم در مستدرک، ج 3، ص 128 ذکر کرده و پس از آن گفته اين حديث صحيح الاسناد است ولى بخارى و مسلم آن را ذکر نکرده اند.