تفسیر بخش بيست و پنجم

ثُمَّ إِنَّ لِلْوَالِي خَاصَّةً وَبِطَانَةً، فِيهِمُ اسْتِئْثَارٌ وَتَطَاوُلٌ، وَقِلَّةُ إِنْصَافٍ فِي مُعَامَلَةٍ، فَاحْسِمْ مَادَّةَ أُولَئِکَ بِقَطْعِ أَسْبَابِ تِلْکَ الْأَحْوَالِ. وَلا تُقْطِعَنَّ لِأَحَدٍ مِنْ حَاشِيَتِکَ وَحَامَّتِکَ قَطِيعَةً، وَلا يَطْمَعَنَّ مِنْکَ فِي اعْتِقَادِ عُقْدَةٍ، تَضُرُّ بِمَنْ يَلِيهَا مِنَ النَّاسِ، فِي شِرْبٍ أَوْ عَمَلٍ مُشْتَرَکٍ، يَحْمِلُونَ مَؤُونَتَهُ عَلَى غَيْرِهِمْ، فَيَکُونَ مَهْنَأُ ذَلِکَ لَهُمْ دُونَکَ، وَعَيْبُهُ عَلَيْکَ فِي الدُّنْيَا وَالاْخِرَةِ. وَأَلْزِمِ الْحَقَّ مَنْ لَزِمَهُ مِنَ الْقَرِيبِ وَالْبَعِيدِ، وَکُنْ فِي ذَلِکَ صَابِراً مُحْتَسِباً، وَاقِعاً ذَلِکَ مِنْ قَرَابَتِکَ وَخَاصَّتِکَ حَيْثُ وَقَعَ، وَابْتَغِ عَاقِبَتَهُ بِمَا يَثْقُلُ عَلَيْکَ مِنْهُ، فَإِنَّ مَغَبَّةَ ذَلِکَ مَحْمُودَةٌ. وَإِنْ ظَنَّتِ الرَّعِيَّةُ بِکَ حَيْفاً فَأَصْحِرْ لَهُمْ بِعُذْرِکَ، وَاعْدِلْ عَنْکَ ظُنُونَهُمْ بِإِصْحَارِکَ، فَإِنَّ فِي ذَلِکَ رِيَاضَةً مِنْکَ لِنَفْسِکَ، وَرِفْقاً بِرَعِيَّتِکَ، وَإِعْذَاراً تَبْلُغُ بِهِ حَاجَتَکَ مِنْ تَقْوِيمِهِمْ عَلَى الْحَقِّ.

ترجمه
(اضافه بر اين گاه) زمامدار، خاصان و صاحبان اسرارى (و نزديکان و اطرافيانى) دارد که خودخواه و برترى طلب اند و در دادوستد با مردم عدالت وانصاف را رعايت نمى کنند. ريشه ستمشان را با قطع وسايل آن برکن و هرگز به هيچ يک از اطرافيان و هواداران خود زمينى از اراضى مسلمانان را وامگذار و نبايد آن ها طمع کنند که قراردادى به سود آن ها منعقد سازى که موجب ضرر هم جواران آن زمين باشد؛ خواه در آبيارى يا عمل مشترک ديگر. به گونه اى که هزينه هاى آن را بر ديگران تحميل کنند و درنتيجه سودش فقط براى آن هايى باشد و عيب و ننگش در دنيا و آخرت نصيب تو گردد، حق را درباره آن هايى که صاحب حق اند رعايت کن؛ چه از نزديکان تو باشند يا غير آن ها و دراين باره شکيبا باش و به حساب خدا بگذار (و پاداش آن را از او بخواه) هرچند اين کار موجب فشار بر خويشاوندان و ياران نزديک تو شود. سنگينى اين کار را بپذير، زيرا سرانجامش پسنديده است و هرگاه رعايا درباره تو گمان بى عدالتى ببرند عذر خويش را آشکارا با آنان در ميان بگذار و با بيانِ عذر خويش گمان آن ها را درباره خود (درمورد آنچه موجب بدبينى شده) اصلاح کن، زيرا اين امر از يک سو موجب تربيت اخلاقى تو مى شود و ازسوى ديگر ارفاق و ملاطفتى است درباره رعيت و بيان عذرى است که تو را به مقصودت که وادار ساختن آن ها به رعايت حق است مى رساند.
شرح و تفسیر
با زياده خواهى اطرافيانت مبارزه کن
امام (عليه السلام) در اين بخش از عهدنامه چند دستور مهم ديگر به مالک مى دهد که همه آن ها سرنوشت ساز است.
نخست مى فرمايد: «(اضافه بر اين گاه) زمامدار، خاصان و صاحبان اسرارى (و نزديکان و اطرافيانى) دارد که خودخواه و برترى طلب اند و در دادوستد با مردم عدالت و انصاف را رعايت نمى کنند»؛ (ثُمَّ إِنَّ لِلْوَالِي خَاصَّةً وَبِطَانَةً، فِيهِمُ اسْتِئْثَارٌ وَتَطَاوُلٌ، وَقِلَّةُ إِنْصَافٍ فِي مُعَامَلَةٍ). آنچه امام (عليه السلام) در اين جا به آن اشاره کرده يک واقعيت تلخ و گسترده تاريخى است که همواره دنياپرستان و فرصت طلبان، خود را به مراکز قدرت نزديک مى کنند و با اظهار اخلاص و فداکارى کامل به آن ها تقرب مى جويند تا به وسيله آن ها بخش هايى از بيت المال در اختيار آنان و منسوبانشان قرار بگيرد و بر دوش مردم مظلوم سوار شوند و اموال و منافع آن ها را غارت کنند. امام (عليه السلام) به مالک اشتر هشدار مى دهد که مراقب اين گروه باشد.
سپس دستور قاطعى در اين زمينه صادر کرده، در ادامه سخن مى فرمايد: «ريشه ستمشان را با قطع وسايل آن برکن و هرگز به هيچ يک از اطرافيان و هواداران خود زمينى از اراضى مسلمانان را وامگذار و نبايد آن ها طمع کنند که قراردادى به سود آن ها منعقد سازى که موجب ضرر هم جواران آن زمين باشد؛ خواه در آبيارى يا عمل مشترک ديگر. به گونه اى که هزينه هاى آن را بر ديگران تحميل کنند و درنتيجه سودش فقط براى آن ها باشد و عيب و ننگش در دنيا و آخرت نصيب تو گردد»؛ (فَاحْسِمْ مَادَّةَ أُولَئِکَ بِقَطْعِ أَسْبَابِ تِلْکَ الْأَحْوَالِ، وَلاتُقْطِعَنَّ لِأَحَدٍ مِنْ حَاشِيَتِکَ وَحَامَّتِکَ قَطِيعَةً وَلا يَطْمَعَنَّ مِنْکَ فِي اعْتِقَادِ عُقْدَةٍ، تَضُرُّ بِمَنْ يَلِيهَا مِنَ النَّاسِ، فِي شِرْبٍ أَوْ عَمَلٍ مُشْتَرَکٍ يَحْمِلُونَ مَؤُونَتَهُ عَلَى غَيْرِهِمْ، فَيَکُونَ مَهْنَأُ ذَلِکَ لَهُمْ دُونَکَ، وَعَيْبُهُ عَلَيْکَ فِي الدُّنْيَا وَالاْخِرَةِ).
اين تعبيرات با صراحت بيانگر اين حقيقت است که شخص والى و زمامدار بايد دست رد بر سينه گروه فرصت طلب سودجوى حاشيه نشين بزند و هرگز تسليم خواسته هاى آن ها نشود و زمين هايى را که به مسلمانان تعلق دارد در اختيار آنان نگذارد، زيرا آن ها به سبب نفوذى که در مرکز اصلى قدرت دارند سعى مى کنند تمام هزينه هاى اين املاک را که قاعدتاً بايد در ميان همه کسانى که ملک مشترک دارند تقسيم شود به زور به گردن ديگران بيندازند و منفعت خالص را از آنِ خود کنند؛ کارى که ظلم فاحش و خيانت آشکار است.
شايان توجّه است که پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) به فرمان خدا زکات را بر بنى هاشم تحريم کرد مبادا از خويشاوندى آن حضرت استفاده کنند و بخش هاى عظيمى از زکات را در اختيار خود بگيرند. حتى در روايت آمده است: «هنگامى که جمعى از بنى هاشم خدمت آن حضرت رسيدند و عرض کردند: اجازه بده جمع آورى زکات حيوانات بر عهده ما باشد. (ما از زکات سهمى نمى خواهيم ولى) سهم «والعاملين عليها» (کسانى که زکات را جمع آورى مى کنند) را به ما ده و گفتند که ما از ديگران به اين کار سزاوارتريم. پيغمبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: زکات (حتى سهم جمع آورى کنندگان آن) بر من و شما حرام است؛ ولى به من وعده شفاعت داده شده ... آيا فکر مى کنيد ديگران را (در شفاعت کردن) بر شما مقدم مى دارم؟».
دور نگه داشتن خويشاوندان و اطرافيان از حکومت و دسترسى به بيت المال، تا مدتى در ميان مسلمانان رواج داشت؛ ولى هنگامى که زمان خلافت عثمان فرارسيد، اوضاع به کلّى دگرگون شد؛ بنى اميّه و بنى مروان اطراف او را گرفتند؛ هم پست ها و مقام ها را در ميان خود تقسيم کردند هم بيت المال و اراضى مسلمانان را. نتيجه آن شورش عظيمى بود که باعث ريخته شدن خون خليفه شد.
هنگامى که نوبت به امام اميرمؤمنان (عليه السلام) رسيد اوضاع به کلى تغيير يافت تا آن جا که حتى برادرش عقيل اجازه نيافت سهم مختصرى بيشتر از ديگران از بيت المال داشته باشد و چون حکومت به معاويه و بنى اميّه و پس از آن ها به بنى عباس رسيد غوغايى برپا شد، اموال مسلمانان و بيت المال در ميان بستگان و اطرافيان و چاپلوسان تقسيم شد و در عوض، آن ها با خشونت تمام از حکومت دفاع کردند و صداها را در سينه ها خاموش ساختند و غالب شورش هايى که پيدا شد براثر همين مظالم بود.
تنها از عمر بن عبدالعزيز نقل مى کنند که وقتى احساس کرد ممکن است اين امر سرچشمه شورش عظيمى شود دستور اکيد داد که تمام اين اموال به بيت المال مسترد گردد و جلوى اين امتيازات گرفته شود.
اين امر در دنياى امروز نيز کاملا رواج دارد، اشخاص و گروه هاى وابسته به حکومت از امتيازهاى خاصى برخوردارند. همين امر سبب ناآرامى هاى فراوان و شورش هاى خطرناک است.
امام (عليه السلام) در دومين دستور مى فرمايد: «حق را درباره آن هايى که صاحب حق اند رعايت کن؛ چه از نزديکان تو باشند يا غير آن ها و در اين باره شکيبا باش و به حساب خدا بگذار (و پاداش آن را از او بخواه) هرچند اين کار موجب فشار بر خويشاوندان و ياران نزديک تو شود. سنگينى اين کار را بپذير، زيرا سرانجامش پسنديده است»؛ (وَأَلْزِمِ الْحَقَّ مَنْ لَزِمَهُ مِنَ الْقَرِيبِ وَالْبَعِيدِ، وَکُنْ فِي ذَلِکَ صَابِراً مُحْتَسِباً، وَاقِعاً ذَلِکَ مِنْ قَرَابَتِکَ وَخَاصَّتِکَ حَيْثُ وَقَعَ، وَابْتَغِ عَاقِبَتَهُ بِمَا يَثْقُلُ عَلَيْکَ مِنْهُ، فَإِنَّ مَغَبَّةَ ذَلِکَ مَحْمُودَةٌ).
اين همان چيزى است که امروز از آن به مقدم داشتن ضابطه بر رابطه تعبير مى شود و کارى است بسيار مشکل که انسان حق را بر پيوندهاى خويشاوندى و دوستان نزديک و همکاران خود مقدم دارد و معاونان خود را دربرابر حق به فراموشى بسپرد و اگر خواسته آن ها برخلاف حق است اجراى حق را بر خواسته آن ها مقدم بدارد. همان چيزى که نمونه کامل و معروفش داستان خود امام (عليه السلام) با برادرش عقيل است و همچنين نامه اى که براى عثمان بن حنيف نوشت و به علت انحراف کوچک او از مسير حق، به شدت وى را سرزنش فرمود.
در حديثى از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم که فرمود: اميرمؤمنان به عمر بن خطاب چنين فرمود: «ثَلاثٌ إِنْ حَفِظْتَهُنَّ وَعَمِلْتَ بِهِنَّ کَفَتْکَ مَا سِوَاهُنَّ وَإِنْ تَرَکْتَهُنَّ لَمْ يَنْفَعْکَ شَيْءٌ سِوَاهُنَّ؛ سه چيز است که اگر آن ها را حفظ کنى و به آن ها عمل نمايى تو را از غير آن بى نياز مى کند و اگر آن ها را ترک گويى چيزى غير از آن تو را سودى نمى بخشد».
عمر گفت: «وَمَا هُنَّ يَا أَبَا الْحَسَنِ؛ اى ابو الحسن! آن سه چيز چيست؟»
امام فرمود: «إِقَامَةُ الْحُدُودِ عَلَى الْقَرِيبِ وَالْبَعِيدِ، وَالْحُکْمُ بِکِتَابِ اللهِ فِي الرِّضَا وَالسَّخَطِ، وَالْقَسْمُ بِالْعَدْلِ بَيْنَ الْأَحْمَرِ وَالْأَسْوَدِ؛ اجراى حد درباره نزديکان و دوران (به طور يکسان) و حکم بر طبق کتاب خدا در حالت خشنودى و غضب و تقسيم عادلانه در ميان سفيد و سياه».
عمر گفت: «لَعَمْرِي لَقَدْ أَوْجَزْتَ وَأَبْلَغْتَ؛ به جانم سوگند که مختصر گفتى و حق مطلب را ادا کردى».
تعبير «فَإِنَّ مَغَبَّةَ ذَلِکَ مَحْمُودَةٌ» اشاره به اين است که رعايت عدالت و عدم تبعيض در ميان نزديکان و غير آن ها در دنيا عاقبت نيکى دارد، زيرا سبب اطمينان و خشنودى توده مردم و همراهى آن ها با حکومت مى شود و در آخرت نيز ثواب نيکوکاران و مجاهدان را دارد.
آن گاه امام (عليه السلام) سومين دستور مهم را صادر مى فرمايد که بسيارى از مشکلات حکومت را کم مى کند. مى فرمايد: «هرگاه رعايا درباره تو گمان بى عدالتى ببرند عذر خويش را آشکارا با آنان در ميان بگذار و با بيانِ عذر خويش گمان آن ها را درباره خود (درمورد آنچه موجب بدبينى شده) اصلاح کن، زيرا اين امر از يک سو موجب تربيت اخلاقى تو مى شود و ازسوى ديگر ارفاق و ملاطفتى است درباره رعيت و بيان عذرى است که تو را به مقصودت که وادار ساختن آن ها به رعايت حق است مى رساند»؛ (وَإِنْ ظَنَّتِ الرَّعِيَّةُ بِکَ حَيْفاً فَأَصْحِرْ لَهُمْ بِعُذْرِکَ، وَاعْدِلْ عَنْکَ ظُنُونَهُمْ بِإِصْحَارِکَ، فَإِنَّ فِي ذَلِکَ رِيَاضَةً مِنْکَ لِنَفْسِکَ، وَرِفْقاً بِرَعِيَّتِکَ، وَإِعْذَاراً تَبْلُغُ بِهِ حَاجَتَکَ مِنْ تَقْوِيمِهِمْ عَلَى الْحَقِّ).
مى دانيم که يکى از مشکلات حکومت ها اين است که بسيارى از مردم از جزئيات مسائلى که در جامعه مى گذرد ناآگاه اند و گاه زمامدار عادل براى حل مشکلات و اصلاح امور دست به اقداماتى مى زند که دليلش بر آن ها مخفى است. همين امر موجب بدگمانى مردم مى شود و اگر اين بدگمانى ها روى هم انباشته گردد ممکن است مردم را از حکومت جدا سازد، ازاين رو هرگاه والى و زمامدار احساس کند براى مردم سوء ظنى درباره مسئله اى پيدا شده، بايد آشکارا دليل منطقى کار خود را بيان دارد تا آن ها آرامش فکر پيدا کنند و سوء ظنشان برطرف شود.
در اسلام يکى از بهترين فرصت ها براى زمامداران، استفاده کردن از خطبه هاى نماز جمعه است که قريب و بعيد و نزديکان و غير آن ها در آن جمع اند و او مى تواند خود به طور مستقيم يا توسط نائبانش مسائل را بشکافد و دلايل انجام هر کارى را که موجب بدگمانى شده آشکارا بگويد.
امروز با توجّه به گستردگى رسانه ها، معمولاً با مصاحبه يا دادن بيانيه در اين گونه موارد اقدام مى کنند؛ ولى آن ها که عذر موجهى ندارند به زودى رسوا مى شوند و پايه هاى قدرتشان به لرزه درمى آيد.
اين نکته نيز قابل توجّه است که امام (عليه السلام) براى افشاگرى در موارد سوءظن رعيت دو فايده مهم ذکر فرموده است: اوّل: رفع سوءظن مردم از طريق بيان واقعيت ها و شرح امکانات و تنگناها. دوم: رياضت نفس والى و زمامدار، زيرا او با اين عمل، گويى خود را در اختيار مردم گذاشته و از اوج قدرت فرود آمده و همچون يک دوست وبرادر، با آن ها متواضعانه سخن مى گويد و اين تواضع مايه رياضت نفس و پرورش روح و اخلاق زمامدار است.
پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) نيز بارها اقدام به اين کار فرموده و اسوه عملى براى اين دستور بود، ازجمله :
1. به هنگام تقسيم غنائم فراوان جنگ حنين، زمانى که براى رؤساى تازه مسلمان قريش مانند ابوسفيان و بعضى ديگر يک صد شتر سهميه قرار داد و سهم مهاجران وانصار پيشين را بسيار کم و در حدود چهار شتر مقرر فرمود، گروهى از آن ها سخت ناراحت شدند و بعضى پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) را به عدم رعايت عدالت در تقسيم غنيمت متهم کردند. در اين جا پيغمبر خدا (صلي الله عليه و آله) عذر خود را آشکارا بيان کرد، به آن ها فرمود: من با اين کار محبّت اين افراد را به اسلام جلب کردم تا مسلمان شوند ولى شما را به اسلامتان (که در وجودتان ريشه دار است واگذاشتم) آيا دوست نداريد گروهى شتر و گوسفند ببرند ولى شما محبّت و ايمان به رسول الله را با خود ببريد؟
2. نمونه ديگر جريانى است که در صلح حديبيه اتفاق افتاد. پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) در اين صلح که با مشرکان مکه برقرار کرد اوّلاً حاضر شد بدون انجام اعمال عمره ـ با اين که خود و يارانش احرام بسته بودند ـ به مدينه بازگردد و ثانيآ شرط هايى را که به نفع قريش در اين صلح نامه آمده بود بپذيرد که اين مسئله بر يارانش سنگين بود.
ازجمله کسانى که زبان به اعتراض گشودند عمر بود. در روايتى آمده که او گفت: «ما شَکَکْتُ فِي الإسْلامِ قَطُّ کَشَکّي يَوْمَ حُدَيْبِيَّةَ؛ هيچ گاه در اسلام شکى مانند شک روز حديبيه نکردم» خدمت پيغمبر (صلي الله عليه و آله) آمد و عرض کرد: آيا ما مسلمان نيستيم؟ فرمود: هستيد. عرض کرد: آيا آن ها مشرک نيستند؟ فرمود: هستند. عرض کرد: پس چرا ما اين همه خفت و خوارى را در دين خود بپذيريم؟ پيامبر (صلي الله عليه و آله) ياران خود را مخاطب قرار داد و فرمود: اين از ناحيه من نبود؛ خدا چنين دستور صلحى را به من داده واحدى نمى تواند با امر پروردگار مخالفت کند و بدانيد که خدا مرا ضايع نخواهد کرد (و پيروزى ها در پيش است).
3. در حديثى از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم که مى فرمود: چيزى «از مواد غذايى» خدمت پيغمبر آوردند تا (ميان اهل صفه) تقسيم کند؛ ولى به اندازه اى نبود که به همه برسد، ازاين رو تنها به جمعى از آن ها داد و چون ممکن بود ديگران قلبآ ناراحت شوند و معترض باشند، مقابل آن ها آمد و فرمود: اى اهل صفه! مقدار کمى براى ما آورده بودند؛ من ديدم به همه نمى رسد، آن را به افرادى که نياز بيشترى داشتند دادم (و در آينده جبران خواهد شد).

* * * .
پاورقی ها
«بِطانَة» به معناى لباس زيرين است در مقابل «ظهارة» که به لباس رويين گفته مى شود، نيز به افرادى که محرم اسرار هستند «بطانة» گفته مى شود و منظور امام (عليه السلام) از اين واژه معناى اخير است.
«استئثار» به معناى چيزى را به خود اختصاص دادن از ريشه «أثر» در اصل به معناى علامتى بر چيزى گذاشتن گرفته شده و از آن جا که وقتى انسان چيزى را به خود اختصاص مى دهد گويى اثرى بر آن مى گذارد اين ماده در آن معنا به کار رفته است. «تَطاول» به معناى برترى جويى از ريشه «طول» به معناى مرتفع شدن گرفته شده است. «احْسِم» صيغه امر از ريشه «حسم» بر وزن «رسم» به معناى قطع کردن گرفته شده است. «لاتقطعنّ» از ريشه «قطع» به معناى جدا کردن گرفته شده و اين واژه هنگامى که به باب افعال مى رود به معناى تخصيص دادن چيزى به کسى مثلاً زمينى را در اختيار کسى قرار دادن مى باشد. «حامّة» به معناى نزديکان و خاصان و خويشاوندان است از ريشه «حمّ» به معناى گرم کردن گرفته شده به مناسبت اين که علاقه و دوستى آن ها گرم و داغ است. به همين دليل دوست صميمى را «حميم» مى گويند. «مهنأ» به معناى چيز مرغوب و گواراست. کافى، ج 4، ص 58، ح 1. «مَغَبَّة» به معناى عاقبت و نتيجه چيزى است. تهذيب الأحکام، ج 6، ص 227، ح 7. «حَيْف» به معناى ظلم و ستم و بى انصافى است و از آن جا که وقتى چيزى به وسيله ظلم و ستم از دست برود انسان افسوس مى خورد، اين واژه امروز به معناى افسوس خوردن به کار مى رود. «أصْحِر» فعل امر از ريشه «صحرا» به معناى بيابان گرفته شده و «اِصْحار» يعنى به بيابان رفتن. از آن جا که در بيابان همه چيز ظاهر و آشکار مى شود، اين ماده به معناى آشکار ساختن به کار رفته و در کلام امام (عليه السلام) نيز به همين معناست. «اَعْدِل» از ريشه «عدول» به معناى برگرداندن گرفته شده است. «تقويم» به معناى صاف و راست کردن و کجى ها را از بين بردن است. سيره ابن هشام، ج 2، ص 320 و تاريخ طبرى، ج 2، ص 361، حوادث سال هشتم هجرت. سيره ابن هشام، ج 2، ص 215. وسائل الشيعة، ج 6، کتاب الزکات، باب 28، ح 2؛ منهاج البراعة، ج 20، ص 296.