تفسیر بخش بيست و چهارم
وَأَمَّا بَعْدُ، فَلا تُطَوِّلَنَّ احْتِجَابَکَ عَنْ رَعِيَّتِکَ، فَإِنَّ احْتِجَابَ الْوُلاةِ عَنِ الرَّعِيَّةِ شُعْبَةٌ مِنَ الضِّيقِ، وَقِلَّةُ عِلْمٍ بِالْأُمُورِ؛ وَالاِحْتِجَابُ مِنْهُمْ يَقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ مَا احْتَجَبُوا دُونَهُ فَيَصْغُرُ عِنْدَهُمُ الْکَبِيرُ، وَيَعْظُمُ الصَّغِيرُ، وَيَقْبُحُ الْحَسَنُ، وَيَحْسُنُ الْقَبِيحُ وَيُشَابُ الْحَقُّ بِالْبَاطِلِ. وَإِنَّمَا الْوَالِي بَشَرٌ لا يَعْرِفُ مَا تَوَارَى عَنْهُ النَّاسُ بِهِ مِنَ الْأُمُورِ، وَلَيْسَتْ عَلَى الْحَقِّ سِمَاتٌ تُعْرَفُ بِهَا ضُرُوبُ الصِّدْقِ مِنَ الْکَذِبِ، وَإِنَّمَا أَنْتَ أَحَدُ رَجُلَيْنِ: إِمَّا امْرُوٌ سَخَتْ نَفْسُکَ بِالْبَذْلِ فِي الْحَقِّ، فَفِيمَ احْتِجَابُکَ مِنْ وَاجِبِ حَقٍّ تُعْطِيهِ، أَوْ فِعْلٍ کَرِيمٍ تُسْدِيهِ! أَوْ مُبْتَلًى بِالْمَنْعِ، فَمَا أَسْرَعَ کَفَّ النَّاسِ عَنْ مَسْأَلَتِکَ إِذَا أَيِسُوا مِنْ بَذْلِکَ! مَعَ أَنَّ أَکْثَرَ حَاجَاتِ النَّاسِ إِلَيْکَ مِمَّا لامَؤُونَةَ فِيهِ عَلَيْکَ، مِنْ شَکَاةِ مَظْلِمَةٍ، أَوْ طَلَبِ إِنْصَافٍ فِي مُعَامَلَةٍ.
ترجمه
شرح و تفسیر
امام (عليه السلام) در اين بخش از عهدنامه خود درباره لزوم رابطه نزديک ميان والى و توده هاى مردم سخن مى گويد و معايب دور ماندن او از آن ها را شرح مى دهد و با دلايل مختلف روشن مى سازد که نبايد والى خود را از مردم پنهان دارد و اگر شرايطى ايجاب کند که از آن ها پنهان شود نبايد اين پنهانى به طول انجامد. مى فرمايد: «و اما بعد (از اين دستور)، هيچ گاه خود را در زمانى طولانى از رعايا پنهان مدار، زيرا پنهان ماندن زمامداران از چشم رعايا موجب نوعى کم اطلاعى از امور (مردم و کشور) مى شود»؛ (وَأَمَّا بَعْدُ، فَلا تُطَوِّلَنَّ احْتِجَابَکَ عَنْ رَعِيَّتِکَ، فَإِنَّ احْتِجَابَ الْوُلاةِ عَنِ الرَّعِيَّةِ شُعْبَةٌ مِنَ الضِّيقِ، وَقِلَّةُ عِلْمٍ بِالْأُمُورِ).
در طول تاريخ بسيار ديده شده که حواشى سلطان و اطرافيان زمامدار او را عملاً در محاصره خود قرار مى دهند و تنها اخبارى را به او مى رسانند که موجب خشنودى او يا به نفع حواشى و اطرافيان باشد و به اين ترتيب او را از آنچه در کشور مى گذرد دور مى سازند و اين وضع، براى اداره يک کشور بسيار خطرناک است؛ اما هنگامى که او با آحاد مردم در جلساتى تماس داشته باشد واقعيت هاى دست اوّل به او منتقل مى شود و حتى خيانت اطرافيان و مظالم آن ها آشکار مى گردد.
يکى از دستورات اسلامى اين بوده که زمامداران، امامت جماعت را بر عهده مى گرفتند؛ يعنى در ميان مردم همه روز حاضر مى شدند و اين کار مى توانست بسيارى از واقعيت ها را به آن ها منتقل کند؛ خواه تلخ باشد يا شيرين.
آن گاه در ادامه اين سخن مى فرمايد: «و آن ها را درباره آنچه از آنان پوشيده مانده است بى خبر مى سازد درنتيجه مسائل بزرگ نزد آنان کوچک و امور کوچک در نظر آن ها بزرگ مى شود، کار خوب، زشت جلوه مى کند و کار زشت، خوب؛ و حق و باطل با يکديگر آميخته مى شود (و به يقين تدبير لازم براى امور کشور در چنين شرايطى امکان پذير نيست)»؛ (وَالاِحْتِجَابُ مِنْهُمْ يَقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ مَا احْتَجَبُوا دُونَهُ فَيَصْغُرُ عِنْدَهُمُ الْکَبِيرُ، وَيَعْظُمُ الصَّغِيرُ، وَيَقْبُحُ الْحَسَنُ، وَيَحْسُنُ الْقَبِيحُ وَيُشَابُ الْحَقُّ بِالْبَاطِلِ).
امام (عليه السلام) به روشنى آثار شوم اين دور ماندن از مردم را بيان فرموده و انگشت روى جزئيات گذاشته است، زيرا زمامدار در صورتى مى تواند تصميم صحيح در اداره امور کشور بگيرد که حوادث خوب را از بد و بد را از خوب و حق را از باطل و باطل را از حق بشناسد. بلکه در اندازه گيرى هاى حوادث نيز به خطا نرود. اگر حادثه کوچکى را بزرگ ببيند و درباره آن، تصميمات شديد بگيرد به يقين گرفتار مشکلات مى شود و همچنين به عکس، اگر اطرافيان و حواشى، حوادث مهم را در نظر او کوچک جلوه دهند ممکن است وقتى خبردار شود که شيرازه کشور از هم گسيخته باشد. اين يکى از دستورات مهم اسلام است وپيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله) و حاکم عادلى همچون على (عليه السلام) با دقت آن را رعايت مى کرده اند؛ هنگامى که حاکمان جور بنى اميّه و امثال آن ها بر سر کار آمدند وضع دگرگون شد و حاجبان درگاه از ارتباط آحاد مردم با آن خلفاى جور جلوگيرى مى کردند. حتى طبق بعضى از تواريخ گاه مى شد که ارباب حاجت ماه ها و حتى گاهى به مدت يک سال بر در کاخ حکومت رفت و آمد مى کردند؛ ولى آن ها را به درون راه نمى دادند.
به همين دليل مردم به کلى از آن ها جدا شدند و ادامه حکومتشان جز با استبداد و کشتار بى گناهان امکان پذير نبود.
سپس امام (عليه السلام) به سه دليل ديگر براى نهى از پنهان ماندن زمامدار از مردم توسل مى جويد که هر يک به تنهايى مى تواند براى اثبات اين واقعيت کافى باشد.
نخست مى فرمايد: «زيرا والى فقط يک انسان است و امورى را که مردم از او پنهان مى دارند نمى داند و حق، هميشه علامتِ مشخصى ندارد و نمى توان هميشه «صدق» را در چهره هاى مختلف از «کذب» شناخت»؛ (وَإِنَّمَا الْوَالِي بَشَرٌ لا يَعْرِفُ مَا تَوَارَى عَنْهُ النَّاسُ بِهِ مِنَ الاُْمُورِ، وَلَيْسَتْ عَلَى الْحَقِّ سِمَاتٌ تُعْرَفُ بِهَا ضُرُوبُ الصِّدْقِ مِنَ الْکَذِبِ).
اين دليل بسيار روشنى است که زمامدار «عالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهادَةِ» و حق و باطل نيز هميشه نشان دار نيست، بهترين راه شناخت اين است که با واقعيات بدون واسطه تماس داشته باشد تا از آنچه در کشورش مى گذرد به طور صحيح باخبر گردد.
ممکن است در اين جا سؤال شود که اين سخن چگونه با حديثى که از پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) نقل شده سازگار است آن جا که فرمود: «إِنَّ عَلَى کُلِّ حَقٍّ حَقِيقَةً وَعَلَى کُلِّ صَوَابٍ نُوراً فَمَا وَافَقَ کِتَابَ اللهِ فَخُذُوهُ وَمَا خَالَفَ کِتَابَ اللهِ فَدَعُوهُ؛ بر هر حقى نشانه اى از حقيقت است و بر هر سخن راستى نورى است. آنچه را که (از روايات) موافق کتاب الله است بگيريد و آنچه را که مخالف آن است رها سازيد».
پاسخ اين سؤال روشن است، زيرا حديث پيامبر (صلي الله عليه و آله) ناظر به روايات و احکام است که مى توان آن ها را با معيار سنجشى همچون قرآن مجيد سنجيد و حق را از باطل جدا کرد؛ اما آنچه در عهدنامه مالک آمده مربوط به موضوعات و مصاديق حق و باطل و راست و دروغ است که غالبآ نشانه روشنى ندارند.
آن گاه امام (عليه السلام) به سراغ دليل دوم مى رود ومى فرمايد: «وانگهى تو از دو حال خارج نيستى: يا مردى هستى که آمادگى براى سخاوت و بذل و بخشش در راه حق دارى، بنابراين دليلى ندارد که خود را پنهان دارى و از عطا کردن حقِ واجب خوددارى کنى، و فعل کريمانه اى را که بايد انجام دهى ترک نمايى، يا مردى بخيل و تنگ نظر هستى، در اين صورت (هنگامى که مردم تو را ببينند و اين صفت را در تو بشناسند) از بذل و بخشش تو مأيوس مى شوند و دست از تو برمى دارند»؛ (وَإِنَّمَا أَنْتَ أَحَدُ رَجُلَيْنِ: إِمَّا امْرُوٌ سَخَتْ نَفْسُکَ بِالْبَذْلِ فِي الْحَقِّ، فَفِيمَ احْتِجَابُکَ مِنْ وَاجِبِ حَقٍّ تُعْطِيهِ، أَوْ فِعْلٍ کَرِيمٍ تُسْدِيهِ! أَوْ مُبْتَلًى بِالْمَنْعِ، فَمَا أَسْرَعَ کَفَّ النَّاسِ عَنْ مَسْأَلَتِکَ إِذَا أَيِسُوا مِنْ بَذْلِکَ!).
اين يک واقعيت است که مردم اگر درباره کسى گرفتار شک و ترديد باشند، پيوسته به او مراجعه مى کنند؛ اما هنگامى که با او تماس نزديک داشته باشند اگر اهل بذل و بخشش است عطاى او را مى گيرند و به دنبال کار خود مى روند و اگر آدمى بخيل است مأيوس مى شوند و باز هم به سراغ کار خود مى روند؛ ولى شخصى که خود را پنهان مى دارد ممکن است بر در خانه او پيوسته ازدحام باشد.
سپس امام (عليه السلام) دليل سوم را بيان مى کند، مى فرمايد: «افزون بر اين ها، بسيارى از حوائج مردم نزد تو، هزينه اى براى تو ندارد؛ مانند شکايت از ستمى يا درخواست انصاف در داد و ستدى»؛ (مَعَ أَنَّ أَکْثَرَ حَاجَاتِ النَّاسِ إِلَيْکَ مِمَّا لا مَؤُونَةَ فِيهِ عَلَيْکَ، مِنْ شَکَاةِ مَظْلِمَةٍ، أَوْ طَلَبِ إِنْصَافٍ فِي مُعَامَلَةٍ).
اشاره به اين که تمام مراجعات مردم درخواست مالى نيست بسيارى از آن ها درخواست کمک براى حل مشکلات است؛ مثلاً ظالمى به کسى ستمى کرده و مظلوم از تو کمک مى خواهد يا معامله اى صورت گرفته و يکى از دو طرف معامله به ديگرى زور مى گويد، يا بدون مجوز شرعى مى خواهد معامله را فسخ کند و يا بدهى خود را بدون دليل نمى پردازد. در تمام اين گونه امور اگر والى در جلساتى با مردم ارتباط مستقيم داشته باشد مى تواند از نفوذ و قدرت خود استفاده کند و احقاق حق نمايد بى آن که هزينه مالى براى او داشته باشد. نکته
ديدارهاى مستقيم مردمى
تنها در اين عهدنامه نيست که اميرالمؤمنين على (عليه السلام) به مالک اشتر اين توصيه را مى کند که سعى کند در ساعات معينى با مردم تماس مستقيم داشته باشد و از مشکلات آن ها آگاه گردد و جلوى مظالم را بگيرد، بلکه در روايات ديگرى از معصومان (عليهم السلام) نيز بر اين معنا تأکيد شده است.
ازجمله يکى از ياران خاص امام على بن موسى الرضا (عليه السلام) به نام «بزنطى» مى گويد: نامه اى از امام ديدم که به فرزندش امام جواد (عليه السلام) نوشته است: «يَا أَبَا جَعْفَرٍ بَلَغَنِي أَنَّ الْمَوَالِيَ إِذَا رَکِبْتَ أَخْرَجُوکَ مِنَ الْبَابِ الصَّغِيرِ وَإِنَّمَا ذَلِکَ مِنْ بُخْلٍ بِهِمْ لِئَلاَّ يَنَالَ مِنْکَ أَحَدٌ خَيْراً، فَأَسْأَلُکَ بِحَقِّي عَلَيْکَ لا يَکُنْ مَدْخَلُکَ وَمَخْرَجُکَ إِلاَّ مِنَ الْبَابِ الْکَبِيرِ وَإِذَا رَکِبْتَ فَلْيَکُنْ مَعَکَ ذَهَبٌ وَفِضَّةٌ ثُمَّ لا يَسْأَلُکَ أَحَدٌ إِلاَّ أَعْطَيْتَهُ؛ به من اطلاع داده اند که خادمان تو هنگامى که (به قصد خروج از مسجد) سوار (مرکب) مى شوى تو را از در کوچک بيرون مى برند (تا مردمى که دربرابر در بزرگ ايستاده اند با تو ملاقات نکنند) اين به دليل بخلى است که آن ها دارند و مى خواهند خيرى از تو به کسى نرسد از تو مى خواهم به حقى که بر تو دارم (چنين کارى را ترک کنى و) ورود و خروج تو فقط از باب کبير باشد (تا بتوانى با مردم تماس داشته باشى و بخشى از مشکلات آن ها را حل کنى) افزون بر اين هنگامى که سوار (مرکب) مى شوى (و مى خواهى خارج گردى) مقدارى درهم و دينار با خود داشته باش و هرکس تقاضايى کرد چيزى به او بده».
در حديث ديگرى از اميرالمؤمنين (عليه السلام) آمده است: «أَيُّمَا وَالٍ احْتَجَبَ عَنْ حَوَائِجِ النَّاسِ احْتَجَبَ اللهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَنْ حَوَائِجِهِ؛ هر والى اى که خود را از برآوردن نياز مردم پنهان دارد خداوند در قيامت او را از حوائجش پنهان مى دارد (اجازه نمى دهد که به حوائجش برسد)».
البته نمى توان انکار کرد که زمان ها يکسان نيستند مثلاً در زمان ما يکى از مشکلات مهم، مشکلات امنيتى است که در بسيارى از موارد اجازه نمى دهد دولتمردان بدون حاجب و محافظ در ميان مردم ظاهر شوند، در حالى که امام (عليه السلام) در سخنان مذکور دستور مى داد که تمام حاجبان و پاسداران را از آن مجلس خارج سازند. البته ممکن است نيروهاى مخفى تا حدى مشکلات را حل کنند؛ ولى گاه به تنهايى کافى نيست. علاوه بر اين، فزونى جمعيت در عصر ما و سهولت ارتباط ها از اقصا نقاط کشور با مرکز حکومت سبب مى شود که اين گونه مجالس شديدآ مورد هجوم واقع شود. البته نبايد آن را تعطيل کرد؛ ولى بايد تدبيرهايى براى حل مشکلاتِ اين گونه ملاقات ها انديشيد.
مرحوم مغنيّه در شرح نهج البلاغه خود به نکته ديگرى نيز درمورد معايب پنهان ماندن والى از مردم اشاره مى کند که قابل توجّه است. مى گويد: ممکن است بسيارى از صاحب نظران و اهل فضل و شخصيت هاى مستقل بخواهند با والى تماس گرفته و نظرات مفيد خود را براى حل مشکلات کشور در اختيار او بگذارند. اگر والى خود را از آن ها پنهان دارد درواقع آن ها را تحقير کرده و سبب مى شود که آن ها از وى نفرت پيدا کنند (و اين خسارت بزرگى است) و بدون شک تحقير کردن بزرگان و بزرگ داشتن مأموران کوچکِ خود، سبب حقارت والى مى شود و گناهى است نابخشودنى، زيرا درواقع کسى را که به تو بدى نکرده مجازات کرده اى و آن کس را که مى خواهد خشنودى تو را به دست آورد به خشم آورده اى، آيا چيزى از اين قبيح تر و زشت تر هست؟
* * *
پاورقی ها
«يُشابُ» از ريشه «شَوْب» بر وزن «شوق» به معناى مخلوط کردن و آميختن و گاه به معناى آلوده کردنى است که منشأ فساد است. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 17، ص 93. «سِمات» جمع «سِمَة» به معناى علامت است. کافى، ج 1، ص 69، ح 1. «تُسْدي» از ريشه «اِسداء» به معناى بخشيدن و عطا کردن است و از ريشه «سدو» بر وزن «سرو» به معناى دست به سوى چيزى بردن گرفته شده است. «شَکاة» به معناى شکايت است. بحارالانوار، ج 50، ص 102، ح 16. بحارالانوار، ج 72، ص 345، ح 42. فى ظلال نهج البلاغه، ج 4، ص 107.