تفسیر بخش اوّل

أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ آنَ لَکَ أَنْ تَنْتَفِعَ بِاللَّمْحِ الْبَاصِرِ مِنْ عِيَانِ الْأُمُورِ، فَقَدْ سَلَکْتَ مَدَارِجَ أَسْلافِکَ بِادِّعَائِکَ الْأَبَاطِيلَ، وَاقْتِحَامِکَ غُرُورَ الْمَيْنِ وَالْأَکَاذِيبِ، وَبِانْتِحَالِکَ مَا قَدْ عَلا عَنْکَ، وَابْتِزَازِکَ لِمَا قَدِ اخْتُزِنَ دُونَکَ، فِرَاراً مِنَ الْحَقِّ، وَجُحُوداً لِمَا هُوَ أَلْزَمُ لَکَ مِنْ لَحْمِکَ وَدَمِکَ؛ مِمَّا قَدْ وَعَاهُ سَمْعُکَ، وَمُلِئَ بِهِ صَدْرُکَ، فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلالُ الْمُبِينُ، وَبَعْدَ الْبَيَانِ إِلاَّ اللَّبْسُ؟ فَاحْذَرِ الشُّبْهَةَ وَاشْتِمَالَهَا عَلَى لُبْسَتِهَا، فَإِنَّ الْفِتْنَةَ طَالَمَا أَغْدَفَتْ جَلابِيبَهَا وَأَغْشَتِ الْأَبْصَارَ ظُلْمَتُهَا.

ترجمه
اما بعد (از حمد وثناى الهى)، زمان آن فرارسيده است که تو از مشاهده حقايقِ روشن با چشم بينا بهره مند گردى (و ادعاهاى باطل خود را کنار بگذارى) ولى (مع الأسف) تو همان مسير گذشتگان خود را با ادعاهاى باطل و ورود در دروغ و فريب افکنى و اکاذيب مى پيمايى و آنچه را که بالاتر از شأن توست به خود نسبت مى دهى و به آنچه بدان نبايد برسى (و ديگرى شايسته آن است) دست مى افکنى. همه اين کارها براى فرار از حق و انکار چيزى بود که پذيرش آن از گوشت و خونت براى تو لازم تر بود و نيز براى اين بود که از چيزى که گوش تو شنيده و سينه ات از آن پر شده فرار کنى. آيا پس از روشن شدن حق چيزى جز گمراهى آشکار وجود دارد و آيا بعد از بيان واضح چيزى جز مغلطه کارى و شبهه افکنى تصور مى شود؟ بنابراين از اشتباه کارى و غلط هايى که در آن است بپرهيز، زيرا از ديرزمانى، فتنه پرده هاى سياه خود را گسترده و ظلمتش بر ديده هايى پرده افکنده است.
شرح و تفسیر
زمان آن رسيده که بيدار شوى
همان گونه که از عنوان نامه پيداست امام (عليه السلام) اين نامه را در جواب نامه اى از معاويه نوشته است که بعد از جنگ نهروان و کشته شدن خوارج براى آن حضرت فرستاد.
به گفته ابن ابى الحديد امام (عليه السلام) در اين نامه تلويحاً اشاره به حديث معروف پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) مى کند که به آن حضرت فرمود: «أُمِرْتُ بِقِتَالِ النَّاکِثِينَ وَالْقَاسِطِينَ وَالْمَارِقِينَ؛ من مأمور شدم به پيکار با پيمان شکنان و ظالمان و از دين خارج شدگان». و در بيان ديگرى آمده است: «أَمَرَ رَسُولُ اللهِ عَلِىَّ بْنَ أبي طالِبٍ بِقِتَالِ النَّاکِثِينَ وَالْقَاسِطِينَ وَالْمَارِقِين».
بنابراين معاويه که از اين حديث باخبر بود با ديدن جنگ هاى جمل و نهروان مى بايست از خواب غفلت بيدار مى شد، چراکه سخن پيامبر (صلي الله عليه و آله) درباره على (عليه السلام) و جنگ هاى او کاملا به وقوع پيوسته بود و از اين رو امام (عليه السلام) نامه را چنين آغاز مى کند: «اما بعد (از حمد وثناى الهى)، زمان آن فرارسيده است که تو از مشاهده حقايقِ روشن با چشم بينا بهره مند گردى (و ادعاهاى باطل خود را کنار بگذارى)»؛ (أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ آنَ لَکَ أَنْ تَنْتَفِعَ بِاللَّمْحِ الْبَاصِرِ مِنْ عِيَانِ الْأُمُورِ).
«ولى (مع الأسف) تو همان مسير گذشتگان خود را با ادعاهاى باطل و ورود در دروغ و فريب افکنى و اکاذيب مى پيمايى و آنچه را که بالاتر از شأن توست به خود نسبت مى دهى و به آنچه بدان نبايد برسى (و ديگرى شايسته آن است) دست مى افکنى»؛ (فَقَدْ سَلَکْتَ مَدَارِجَ أَسْلافِکَ بِادِّعَائِکَ الْأَبَاطِيلَ وَاقْتِحَامِکَ غُرُورَ الْمَيْنِ وَالْأَکَاذِيبِ، وَبِانْتِحَالِکَ مَا قَدْ عَلا عَنْکَ، وَابْتِزَازِکَ لِمَا قَدِ اخْتُزِنَ{6} دُونَکَ).
منظور از «مَدَارِجَ أَسْلاف» همان برنامه هاى ابوسفيان در مقابله با پيغمبر اسلام (صلي الله عليه و آله) و مسلمين و برافروختن آتش هاى جنگ هاى متعدد بر ضد مسلمانان است و همچنين جد مادرى معاويه «عتبة بن ربيعه» و دايى اش «وليد بن عتبه» است که همه از سران کفر، شرک، بت پرستى و نفاق بوده اند.
منظور از ادعاى باطل همان ادعاى خلافت است که معاويه در شام براى خود بيعت گرفت و منظور از ورود در دروغ، فريب افکنى و اکاذيب، ادعاى خون خواهى عثمان و مظلوم بودن طلحه و زبير و عايشه است و منظور از نسبت دادن چيزى به خود که در شأن او نيست ودست انداختن به آنچه حق او نيست همان حکومت مصر و شام است که انتظار داشت امام (عليه السلام) آن دو را به او واگذار کند و آن را شرط بيعت قرار داده بود. و جمله «وَابْتِزَازِکَ ...» به گفته بعضى از شارحان نهج البلاغه مى تواند اشاره به بيعتى باشد که معاويه براى خود براى خلافت از اهل شام گرفت.
طبرى در کتاب خود در حوادث سال 60 هجرى نقل مى کند که معاويه در اين سال در ماه ذى القعده بعد از پايان کار حکَمين، به عنوان خلافت پيامبر (صلي الله عليه و آله) از اهل شام بيعت گرفت در حالى که قبلاً براى مطالبه خون عثمان از آن ها بيعت گرفته بود.
اين احتمال نيز داده شده که منظور امام (عليه السلام) بيعت گرفتن معاويه براى مطالبه خون عثمان باشد، زيرا اين کار در حد او نيست؛ اين گونه خون ها را صاحبان خون (در درجه اوّل، فرزندان) از امام مسلمانان مطالبه مى کنند؛ معاويه نه از اولياى دم بود و نه امام المسلمين و درواقع همان طور که امام (عليه السلام) مى فرمايد همه اين ها براى فرار از پذيرش حق، يعنى بيعت با اميرمؤمنان على (عليه السلام) بود.
اين تعبيراتِ گويا و حساب شده پرده از روى مغالطه کارى هاى معاويه در نامه اش و هدف نهايى او که رسيدن به حکومت به ناحق مصر و شام يا حکومت بر قاطبه مسلمانان است برمى دارد. امام (عليه السلام) نيّات فاسد واقعى او را آشکار مى سازد، هرچند بر خردمندان نه در آن زمان و نه در اين زمان مخفى و پنهان نبوده و نيست.
آن گاه امام (عليه السلام) دليل اين ادعاى باطل را چنين بيان مى کند: «همه اين کارها براى فرار از حق و انکار چيزى بود که پذيرش آن از گوشت و خونت براى تو لازم تر بود و نيز براى اين بود که از چيزى که گوش تو شنيده و سينه ات از آن پر شده فرار کنى»؛ (فِرَاراً مِنَ الْحَقِّ، وَجُحُوداً لِمَا هُوَ أَلْزَمُ لَکَ مِنْ لَحْمِکَ وَدَمِکَ، مِمَّا قَدْ وَعَاهُ سَمْعُکَ وَمُلِئَ بِهِ صَدْرُکَ).
منظور از فرار از حق و انکار چيزى که از گوشت وخون براى معاويه لازم تر بوده است همان بيعت عمومى مهاجران و انصار و توده هاى مردم با على (عليه السلام) بود به اضافه مطالبى که معاويه با گوش خود درباره آن حضرت از پيغمبر (صلي الله عليه و آله) شنيده بود، زيرا او در ماجراى غدير حضور داشت و نص درباره امامت على (عليه السلام) را از پيغمبر (صلي الله عليه و آله) شنيد و نيز در غزوه تبوک حاضر بود و حديث معروف نبوى «أنْتَ مِنّي بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى؛ تو نسبت به من همچون هارون، برادر موسى نسبت به موسى هستى» و سخنان ديگرى را که پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) با آن، على (عليه السلام) را در همه جا مى ستود شنيده بود يا با چشم خود صحنه ها را ديده بود.
بديهى است که شنيدن بيعت عمومى مسلمانان با على (عليه السلام) و آن سخنان بسيار روشن از پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) اين فريضه قطعى را براى معاويه فراهم ساخته بود که در نخستين فرصت با امام (عليه السلام) بيعت کند و دربرابر او تسليم شود؛ ولى معاويه دروغ هايى به هم بافت و برخلاف خواسته مسلمانان قيام کرد و از مردم شام براى خود بيعت گرفت و سنگ زيربناى تفرقه و جدايى در ميان مسلمانان را که مايه جنگ هاى داخلى شد نهاد.
آن گاه امام (عليه السلام) با صراحت به او مى گويد: «آيا بعد از روشن شدن حق، چيزى جز گمراهى آشکار وجود دارد و آيا بعد از بيان واضح، چيزى جز مغلطه کارى و شبهه افکنى تصور مى شود؟»؛ (فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلالُ الْمُبِينُ، وَبَعْدَ الْبَيَانِ إِلاَّ اللَّبْسُ؟). چه گمراهى اى از اين آشکارتر که بيعت عام مسلمانان را ناديده بگيرد و کسى که تا آخرين لحظه پيروزى اسلام خودش و خاندانش در صفوف کفر و دشمنان بودند بخواهد بر جاى پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) تکيه زند و لباس خلافت او را به تن کند.
ابن ابى الحديد مى گويد: اگر ما سخنان شيعه را درباره نصب على (عليه السلام) به خلافت در غدير خم قبول نکنيم ـ که نمى کنيم ـ پيامبر (صلي الله عليه و آله) سخنان فراوانى در هزار مورد درباره على (عليه السلام) بيان فرمود که مقدم بودن او را بر سايرين روشن مى سازد؛ از جمله اين که فرمود: «حَرْبُکَ حَرْبي؛ جنگ با تو جنگ با من است» و فرمود: «أنا حَرْبٌ لِمَنْ حارَبْتَ وَسِلْمٌ لِمَنْ سالَمْتَ أللّهُمَّ عادِ مَنْ عاداهُ وَوالِ مَنْ والاهُ؛ من با کسى که با تو سر جنگ داشته باشد سر جنگ دارم و با هرکس صلح کنى صلح مى کنم. خداوندا! آن کس که او را دوست دارد دوست بدار و آن کس که او را دشمن دارد دشمن بدار» آيا ناديده گرفتن وبه فراموشى سپردن همه اين امور چيزى جز ضلال مبين است؟!
جمله «فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ ...» برگرفته از تعبير قرآن مجيد است که در سوره يونس بعد از بيان نعمت هاى واضح خداوند مى فرمايد: (فَماذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلالُ).
در ذيل نامه 16 (جلد نهم همين کتاب) اين جمله را از حسن بصرى نقل کرديم که مى گفت: چهار چيز در معاويه بود که حتى اگر تنها يکى از آن ها را داشت، موجب هلاکت (اخروى) وى مى شد: نخست اين که امر حکومت را با شمشير به دست گرفت در حالى که بقاياى صحابه و صاحبان فضيلت که از او برتر بودند وجود داشتند. دوم اين که فرزند شراب خوارش را که لباس ابريشمين مى پوشيد و طنبور مى زد، خليفه بعد از خود کرد. سوم اين که ادعا کرد زياد برادر من است در حالى که پيغمبر (صلي الله عليه و آله) فرموده بود: فرزند به پدر رسمى اش ملحق مى شود و نصيب فرد زناکار سنگ است. چهارم اين که حجر بن عدى (آن مرد پاک ايمان) را به قتل رساند.
آن گاه امام (عليه السلام) براى تأکيد و توضيح بيشتر درباره آنچه پيش از اين بيان کرده است مى فرمايد: «بنابراين از اشتباه کارى و غلط هايى که در آن است بپرهيز، زيرا از ديرزمانى فتنه پرده هاى سياه خود را گسترده و ظلمتش بر ديده هايى پرده افکنده است»؛ (فَاحْذَرِ الشُّبْهَةَ وَاشْتِمَالَهَا عَلَى لُبْسَتِهَا، فَإِنَّ الْفِتْنَةَ طَالَمَا أَغْدَفَتْ جَلابِيبَهَا وَأَغْشَتِ الْأَبْصَارَ ظُلْمَتُهَا).
تعبير «شبهه» ممکن است اشاره به اشتباه افکنى معاويه درمورد خون عثمان باشد که آن را به على (عليه السلام) بدون هيچ دليلى نسبت مى داد و جمله «اشْتِمَالَهَا عَلَى لُبْسَتِهَا» نيز مى تواند اشاره به همين موضوع باشد که معاويه اين شبهه افکنى را گسترش داد تا در تمام شام شايع شد.
اين احتمال نيز وجود دارد که منظور از جمله مزبور اين است: از شبهه بپرهيز و همچنين از آثار ناشى از شبهه و يا اين که از شبهه بپرهيز و از اين که آن را همچون لباسى در بر کنى و همه جا از بهانه خون خواهى عثمان براى پيشبرد اهداف نامشروعت بهره گيرى.
منظور از «فتنه» همان اختلاف و شکافى است که معاويه در جهان اسلام افکنده بود؛ نخست از شاميان براى خون خواهى عثمان بيعت گرفت و مدتى بعد، براى خلافت و آن ها را از خليفه بحق مسلمانان جدا ساخت. در مسأله خلافت بدعتى را که سابقه نداشت ايجاد کرد و به دنبال او ساير بنى اميّه همان راه نادرست وى را در پيش گرفتند و خلفا را يکى بعد از ديگرى به زور تعيين کردند و بر مسلمانان تحميل نمودند که اوّلين پايه شوم آن، بيعت گرفتن براى فرزندش يزيد بود.

* * *
پاورقی ها
شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 17، ص 24 (اين حديث در لسان العرب نيز در ريشه «قسط» نقل شده است).
مستدرک الصحيحين، ج 3، ص 139. «آنَ» فعل ماضى است از ريشه «أيْن» بر وزن «عين» به معناى نزديک شده و وقتش فرا رسيده است. «اللّمْح» در اصل به معناى درخشيدن برق است سپس به معناى نگاه کردن سريع آمده است. «الباصِر» به معناى نگاه دقيق و چشم بيناست و اين دو واژه (لمح) و (باصر) هنگامى که با هم به کار مى روند مفهومشان اين است: با يک نگاه دقيق و سريع چيزى را نگريستن. «مَدارج» جمع «مَدْرَجه» به معناى گذرگاه است. «اقتحام» به معناى ورود در چيزى بدون مطالعه است و بعضى به معناى ورود در چيزى با قدرت و شدت گرفته اند و بعضى آن را به معناى ورود در کارهاى سخت و خوفناک تفسير کرده اند (تفسير اوّل از معجم الوسيط و تفسير دوم از مجمع البحرين و تفسير سوم از مفردات راغب است و تمام اين تفسيرها در عبارت بالا مى تواند جمع باشد). «المَيْن» در بسيارى از کتب لغت به معناى دروغ ذکر شده، بنابراين «اکاذيب» (جمع اکذوبه) تأکيدى بر آن است و بعضى گفته اند: «مَيْن» غالبآ با «کذب» ذکر مى شود و استعمال آن به تنهايى کمتر است. اين احتمال نيز وجود دارد که «مين» اشاره به اصل دروغ باشد و «اکاذيب» اشاره به انواع دروغ. «انْتِحال» به معناى ادعا کردن چيزى است که به گوينده تعلق ندارد و گاه به معناى اعتقاد به چيزى داشتن و آن را به عنوان مذهب خود پذيرفتن آمده است و در جمله بالا معناى اول مراد است. «ابْتِزاز» در اصل به معناى ربودن يا دزديدن آمده است و ضرب المثلى در عرب است که مى گويد: «من عزّ بزّ» يعنى کسى که غلبه کند اشيا را از ديگران مى ربايد. «اختُزِنَ» يعنى ذخيره شده است و «اخْتُزِنَ دُونَک» يعنى براى ديگرى ذخيره شده است از ريشه «خَزَنَ» به معناى چيزى را در جايى ذخيره کردن است. فى ظلال نهج البلاغه، ج 4، ص 166. تاريخ طبرى، ج 4، ص 239. فى ظلال نهج البلاغه، ج 4، ص 166. «لَبْس» بر وزن «درس» به معناى پرده پوشى و اشتباه کارى است. (ماضى آن «لَبَسَ» بر وزن «ضَرَبَ» است) و «لُبْس» بر وزن «قفل» به معناى پوشيدن لباس است (و ماضى آن «لَبِسَ» بر وزن «حسب» است) و «لُبْسة» به معناى شبهه آمده است. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 18، ص 24. يونس، آيه 32. کامل التواريخ، ج 3، ص 487. «طالَما» يعنى در زمانى طولانى اين کار تحقق يافته است (توجّه داشته باشيد که «طال» فعل است و به گفته شارح کافيه «ما» ممکن است زائده و يا کافّه باشد). «أغْدَفَتْ» به معناى فرو افکندن و رها ساختن است. اين واژه در مورد فرو افکندن پرده يا نقاب بر صورت نيز به کار مى رود. «جَلابيب» جمع «جِلباب» بر وزن «مفتاح» (به کسر جيم و فتح آن) به معناى چادر و پارچه اى است که تمام بدن را مى پوشاند و به پيراهن بلند و گشاد نيز اطلاق شده است. «أَغْشَت» از ريشه «غَشَيان» بر وزن «غليان» در اصل به معناى پوشاندن و احاطه کردن است و در جمله بالا به همان معناى پوشاندن آمده است. در صورت اوّل و دوم فاعل «اشتمال» ضمير «ها» است که اشتمال به آن اضافه شده است و در احتمال سوم فاعل «اشتمال» معاويه است و ضمير «ها» که به شبهه برمى گردد مفعول آن است.