تفسیر بخش اوّل

وَتَمَسَّکْ بِحَبْلِ الْقُرْآنِ وَاسْتَنْصِحْهُ، وَأَحِلَّ حَلالَهُ، وَحَرِّمْ حَرَامَهُ، وَصَدِّقْ بِمَا سَلَفَ مِنَ الْحَقِّ، وَاعْتَبِرْ بِمَا مَضَى مِنَ الدُّنْيَا لِمَا بَقِيَ مِنْهَا، فَإِنَّ بَعْضَهَا يُشْبِهُ بَعْضاً، وَآخِرَهَا لاحِقٌ بِأَوَّلِهَا! وَکُلُّهَا حَائِلٌ مُفَارِقٌ. وَعَظِّمِ اسْمَ اللهِ أَنْ تَذْکُرَهُ إِلاَّ عَلَى حَقٍّ، وَأَکْثِرْ ذِکْرَ الْمَوْتِ وَمَا بَعْدَ الْمَوْتِ، وَلا تَتَمَنَّ الْمَوْتَ إِلاَّ بِشَرْطٍ وَثِيقٍ. وَاحْذَرْ کُلَّ عَمَلٍ يَرْضَاهُ صَاحِبُهُ لِنَفْسِهِ وَيُکْرَهُ لِعَامَّةِ الْمُسْلِمِينَ. وَاحْذَرْ کُلَّ عَمَلٍ يُعْمَلُ بِهِ فِي السِّرِّ، وَيُسْتَحَى مِنْهُ فِي الْعَلانِيَةِ، وَاحْذَرْ کُلَّ عَمَلٍ إِذَا سُئِلَ عَنْهُ صَاحِبُهُ أَنْکَرَهُ أَوِ اعْتَذَرَ مِنْهُ. وَلا تَجْعَلْ عِرْضَکَ غَرَضاً لِنِبَالِ الْقَوْلِ، وَلا تُحَدِّثِ النَّاسَ بِکُلِّ مَا سَمِعْتَ بِهِ، فَکَفَى بِذَلِکَ کَذِباً. وَلا تَرُدَّ عَلَى النَّاسِ کُلَّ مَا حَدَّثُوکَ بِهِ، فَکَفَى بِذَلِکَ جَهْلاً. وَاکْظِمِ الْغَيْظَ، وَتَجَاوَزْ عِنْدَ الْمَقْدَرَةِ، وَاحْلُمْ عِنْدَ الْغَضَبِ، وَاصْفَحْ مَعَ الدَّوْلَةِ، تَکُنْ لَکَ الْعَاقِبَةُ، وَاسْتَصْلِحْ کُلَّ نِعْمَةٍ أَنْعَمَهَا اللهُ عَلَيْکَ، وَلا تُضَيِّعَنَّ نِعْمَةً مِنْ نِعَمِ اللهِ عِنْدَکَ، وَلْيُرَ عَلَيْکَ أَثَرُ مَا أَنْعَمَ اللهُ بِهِ عَلَيْکَ.

ترجمه
به ريسمان قرآن چنگ زن و از آن اندرز بخواه، حلالش را حلال بشمر و حرامش را حرام و آنچه را که از حقايق زندگى پيشينيان در قرآن آمده باور کن. از حوادث گذشته دنيا براى باقى مانده و آينده عبرت گير، چراکه بعضى از آن شبيه بعضى ديگر است و پايانش به آغازش بازمى گردد و تمام آن متغير و ناپايدار است. نام خدا را بزرگ بشمار و جز به حق از او نام مبر (و هرگز به نام او به دروغ سوگند مخور). بسيار به ياد مرگ و عالم پس از مرگ باش و هرگز آرزوى مرگ مکن مگر با شرطى مطمئن و استوار (اين شرط که از اعمال خود مطمئن باشى). از هر عملى که صاحبش آن را (فقط) براى خود مى پسندد و براى عموم مسلمانان نمى پسندد برحذر باش و (نيز) از هر کارى که در نهان انجام مى شود و در ظاهر شرم آور است حذر کن و نيز از اعمالى که اگر از صاحبش پرسش شود آن را انکار مى کند يا از آن پوزش مى طلبد بپرهيز.
(هرگز) عِرض و آبروى خود را هدف تيرهاى سخنان مردم قرار مده و تمام آنچه را که (از اين و آن) مى شنوى براى مردم بازگو مکن، زيرا اين کار براى آلودگى تو به دروغ کافى است و (نيز) تمام آنچه را که مردم براى تو نقل مى کنند تکذيب مکن، زيرا اين کار براى نادانى تو کفايت مى کند. خشمت را فرو بر و به هنگام قدرت (بر انتقام) گذشت کن و در موقع غضب، بردبارى نما و آن گاه که حکومت در دست توست عفو و مدارا کن تا عاقبت نيک براى تو باشد و از هر نعمتى که خداوند به تو داده است به طور صحيح بهره بردارى کن و هيچ نعمتى از نعمت هاى خداوند را ضايع و تباه مساز و بايد اثر نعمت هايى که خداوند به تو داده است در تو ديده شود.
شرح و تفسیر
يک رشته اندرزهاى مهم
امام (عليه السلام) ـ همان گونه که گفته شد ـ مجموعه اى از نصايح و اندرزهاى ارزشمند را گردآورى کرده و براى حارث همدانى که از اصحاب خاص امام (عليه السلام) و از فقها و دانشمندان امت بود ارسال فرموده تا همگان از آن بهره گيرند.
نخست پيش از هرچيز ديگر درباره قرآن مجيد توصيه اکيد کرده، مى فرمايد: «به ريسمان قرآن چنگ زن و از آن اندرز بخواه، حلالش را حلال بشمر و حرامش را حرام و آنچه را که از حقايق زندگى پيشينيان در قرآن آمده باور کن»؛ (وَتَمَسَّکْ بِحَبْلِ الْقُرْآنِ وَاسْتَنْصِحْهُ، وَأَحِلَّ حَلالَهُ، وَحَرِّمْ حَرَامَهُ، وَصَدِّقْ بِمَا سَلَفَ مِنَ الْحَقِّ). درواقع امام (عليه السلام) نخست توصيه اى کلى درباره تمسک به قرآن فرموده و سپس آن را با سه جمله شرح مى دهد: اوّل اين که گوش جان به نصايح قرآن بسپارد و اندرزهايش را استخراج کرده، به آن عمل کند. دوم اين که حلال و حرامش را به رسميت بشناسد؛ يعنى به آن عمل کند و هرگز از آن منحرف نشود. سوم: آنچه را که در قرآن درباره اقوام پيشين آمده از عوامل پيروزى و شکست و مجازات هاى الهى درباره اقوام سرکش و گنهکار، مورد توجّه قرار دهد و از آن ها عبرت بگيرد، زيرا هدف قرآن تاريخ نويسى يا داستان سرايى نبوده، بلکه اين بوده که آينده مسلمانان را در آيينه تاريخ گذشتگان به آنان نشان دهد همان گونه که قرآن مجيد مى فرمايد: (لَقَدْ کانَ في قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبابِ ما کانَ حَديثاً يُفْتَرى)؛ «به راستى در سرگذشت آن ها عبرتى براى صاحبان انديشه بود اين ها داستان دروغين نبود».
جمله «وَصَدِّقْ بِمَا سَلَفَ مِنَ الْحَقِّ» درواقع اشاره به تصديق عملى است يعنى حقايقى را که از احوال گذشتگان و سرنوشت اقوام پيشين به دست مى آيد مورد توجّه قرار ده و از آن درس بياموز و عمل خود را با آن هماهنگ ساز.
در دومين دستور به سراغ وضع دنيا مى رود و مى فرمايد: «از حوادث گذشته دنيا براى باقى مانده و آينده عبرت گير، چراکه بعضى از آن شبيه بعضى ديگر است و پايانش به آغازش بازمى گردد و تمام آن متغير و ناپايدار است»؛ (وَاعْتَبِرْ بِمَا مَضَى مِنَ الدُّنْيَا لِمَا بَقِيَ مِنْهَا، فَإِنَّ بَعْضَهَا يُشْبِهُ بَعْضاً، وَآخِرَهَا لاحِقٌ بِأَوَّلِهَا، وَکُلُّهَا حَائِلٌ مُفَارِقٌ). اين سخن اشاره به اين واقعيت است که حوادث تاريخى وآنچه در دنيا مى گذرد گرچه به ظاهر حوادث جديدى است؛ اما هرگاه نيک در آن بينديشيم مى بينيم نوعى تکرار است و به تعبير معروف «تاريخ تکرار مى شود» و اصولى که بر آن حاکم است يکسان است، همان گونه که امام (عليه السلام) در خطبه 157 مى فرمايد: «إِنَّ الدَّهْرَ يَجْرِي بِالْبَاقِينَ کَجَرْيِهِ بِالْمَاضِينَ؛ دنيا براى کسانى که امروز باقى مانده اند همان گونه جريان دارد که براى گذشتگان جريان داشت».
امام (عليه السلام) در يکى ديگر از خطبه هاى نورانى خود که مرحوم علّامه مجلسى آن را از امالى صدوق نقل کرده است، مى فرمايد: «الْمَاضِي لِلْمُقِيمِ عِبْرَةٌ وَالْمَيِّتُ لِلْحَيِّ عِظَةٌ وَلَيْسَ لاَِمْسٍ مَضَى عَوْدَةٌ وَلا الْمَرْءُ مِنْ غَدٍ عَلَى ثِقَةٍ؛ گذشته عبرتى است براى امروز و مردگان پند و اندرزى براى زندگان اند. روزى که گذشت هرگز بازنمى گردد و به فردا نيز اطمينانى نيست».
تفاوت اين جمله با جمله قبل (وَصَدِّقْ...) در اين است که امام (عليه السلام) در جمله هاى سابق اشاره به احوال اقوام پيشين و سرنوشت تاريخى آن ها مى کند؛ ولى در اين جمله اشاره به حوادث روزگار مى فرمايد؛ مواردى چون آفات، بلاها، کاميابى ها و ناکامى ها، مرگ و مير دوستان و عزيزان و بى مهرى زمانه رسوا.
مفهوم مجموع اين کلمات آن است که اگر انسان اصول کليدى زندگى بشر و حوادث جهان را با مطالعه تواريخ پيشين دريابد مى تواند حوادث امروز و آينده خود را به طور اجمال کشف کند و دربرابر آن ها موضع مناسبى بگيرد.
تعبير «حائِل» درباره حوادث دنيا اشاره به زوال آن هاست و تعبير «مفارق» اشاره به جدايى آن هاست يعنى ممکن است زايل نشود و از بين نرود ولى از ما جدا گردد و دور شود.
سپس در سومين دستور مى فرمايد: «نام خدا را بزرگ بشمار و جز به حق از او نام مبر (و هرگز به نام او به دروغ سوگند مخور)»؛ (وَعَظِّمِ اسْمَ اللهِ أَنْ تَذْکُرَهُ إِلاَّ عَلَى حَقٍّ). همان گونه که در قرآن مجيد آمده است: (وَلا تَجْعَلُوا اللهَ عُرْضَةً لِّأَيْمانِکُمْ أَنْ تَبَرُّوا وَتَتَّقُوا وَتُصْلِحُوا بَيْنَ النّاسِ)؛ «خدا را در معرض سوگندهاى خود قرار ندهيد؛ و براى اين که نيکى کنيد، و تقوا پيشه سازيد، و در ميان مردم اصلاح کنيد (با سوگند خود به خداوند مانع تراشى نکنيد)».
اشاره به اين که بعضى براى ترک نيکى به مردم و اصلاح در ميان آن ها سوگند ياد مى کردند و آن را مانع از کار خير مى پنداشتند و درواقع قسمى ناحق مى خوردند که قرآن آن ها را از آن نهى کرده است. سخن امام (عليه السلام) نيز در اين جا ناظر به آن و امثال آن است.
آن گاه در چهارمين و پنجمين اندرز مى فرمايد: «بسيار به ياد مرگ و عالم پس از مرگ باش و هرگز آرزوى مرگ مکن مگر با شرطى مطمئن و استوار (اين شرط که از اعمال خود مطمئن باشى)»؛ (وَأَکْثِرْ ذِکْرَ الْمَوْتِ وَمَا بَعْدَ الْمَوْتِ، وَلا تَتَمَنَّ الْمَوْتَ إِلاَّ بِشَرْطٍ وَثِيقٍ).
ياد مرگ و زندگى پس از آن انسان را از هواپرستى و حرص براى اموال دنيا و آلودگى به انواع گناهان بازمى دارد و به او هشدار مى دهد که آماده سفر آخرت باشد و زاد و توشه لازم را براى آن سفر پرخطر فراهم سازد.
جمله «وَلا تَتَمَنَّ الْمَوْتَ ...» اوّلاً اشاره به اين است که انسان نبايد بدون اطمينان به ايمان و اعمال صالح آرزوى مرگ کند و ثانياً چون براى هيچ کس جز معصومان هيچ اطمينانى به چنين شرطى نيست پيوسته از آرزوى مرگ خوددارى کند.
قرآن مجيد نيز گواه اين معناست آن جا که درباره يهود مى فرمايد: (قُلْ إِنْ کانَتْ لَکُمُ الدّارُ الاْخِرَةُ عِنْدَ اللهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِينَ * وَلَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَاللهُ عَلِيمٌ بِالظّالِمِين)؛ «بگو اگر (آن چنان که مدعى هستيد) سراى ديگر در نزد خدا مخصوص شماست نه ساير مردم پس آرزوى مرگ کنيد اگر راست مى گوييد * ولى آن ها، هرگز به دليل اعمال بدى که پيش از خود فرستاده اند هرگز آرزوى مرگ نخواهند کرد و خداوند از ستمکاران آگاه است».
امام (عليه السلام) در ششمين، هفتمين و هشتمين اندرز مهم خود او را از سه چيز برحذر مى دارد؛ مى فرمايد: «از هر عملى که صاحبش آن را (فقط) براى خود مى پسندد و براى عموم مسلمانان نمى پسندد برحذر باش و (نيز) از هر کارى که در نهان انجام مى شود و در ظاهر شرم آور است حذر کن و نيز از اعمالى که اگر از صاحبش پرسش شود آن را انکار مى کند يا از آن پوزش مى طلبد بپرهيز»؛ (وَاحْذَرْ کُلَّ عَمَلٍ يَرْضَاهُ صَاحِبُهُ لِنَفْسِهِ وَيُکْرَهُ لِعَامَّةِ الْمُسْلِمِينَ. وَاحْذَرْ کُلَّ عَمَلٍ يُعْمَلُ بِهِ فِي السِّرِّ، وَيُسْتَحَى مِنْهُ فِي الْعَلانِيَةِ، وَاحْذَرْ کُلَّ عَمَلٍ إِذَا سُئِلَ عَنْهُ صَاحِبُهُ أَنْکَرَهُ أَوِ اعْتَذَرَ مِنْهُ).
امام (عليه السلام) نخست به همان چيزى اشاره فرموده که در بعضى از آيات قرآن و در روايات به طور گسترده آمده است که انسان آنچه را که براى خود مى پسندد براى ديگران هم بخواهد و آنچه را که براى خود نمى پسندد براى ديگران نخواهد و به اين ترتيب ميان سود و زيان خود و ديگران فرقى نگذارد.
قرآن مجيد از زبان حضرت شعيب (عليه السلام) مى فرمايد: (وَما أُريدُ أَنْ أُخالِفَکُمْ إِلى ما أَنْهاکُمْ عَنْهُ)؛ «من هرگز نمى خواهم چيزى را که شما را از آن بازمى دارم خودم مرتکب شوم». در آغاز سوره مطففين مى فرمايد: (وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ * الَّذِينَ إِذَا اکْتالُوا عَلَى النّاسِ يَسْتَوْفُونَ * وَإِذا کالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ)؛ «واى بر کم فروشان آنان که وقتى براى خود چيزى از مردم با پيمانه مى گيرند (حق خود را) به طور کامل دريافت مى دارند؛ ولى هنگامى که براى ديگران پيمانه يا وزن مى کنند کم مى گذارند».
حضرت در توصيه دوم، او را به هماهنگى ظاهر و باطن امر مى کند و از اعمال مخفيانه اى که اگر آشکار شود خجل مى شود برحذر مى دارد. عجيب است که انسان از مردم کوچه و بازار خجالت بکشد؛ ولى از خدايى که «عالم الخفية والاسرار» است شرم نداشته باشد و اين نشانه ضعف ايمان است و عدم توجّه به اين حقيقت است که همه جاى عالم محضر خداست.
در توصيه سوم، او را از اعمال خلافى پرهيز مى دهد که نشانه اش اين است که اگر از او سؤال کنند تو چنين عملى را انجام دادى؟ اگر بتواند آن را انکار مى کند و اگر نتواند به عذرخواهى مى پردازد.
به يقين هرکس از اين سه کار بپرهيزد خوشبخت و سعادتمند و اهل نجات است؛ ولى متأسّفانه رهروان اين راه زياد نيستند.
آن گاه در نهمين، دهمين و يازدهمين توصيه، حارث همدانى را از سه چيز نهى مى کند: نخست مى فرمايد: «(هرگز) عِرض و آبروى خود را هدف تيرهاى سخنان مردم قرار مده»؛ (وَلا تَجْعَلْ عِرْضَکَ غَرَضاً لِنِبَالِ الْقَوْلِ).
سپس مى افزايد: «و تمام آنچه را که (از اين و آن) مى شنوى براى مردم بازگو مکن، زيرا اين کار براى آلودگى تو به دروغ کافى است»؛ (وَلا تُحَدِّثِ النَّاسَ بِکُلِّ مَا سَمِعْتَ بِهِ، فَکَفَى بِذَلِکَ کَذِباً).
در خطبه 141 خوانديم که امام (عليه السلام) مى فرمايد: «أَمَا إِنَّهُ لَيْسَ بَيْنَ الْحَقِّ وَالْبَاطِلِ إِلاَّ أَرْبَعُ أَصَابِعَ؛ بدانيد که ميان حق و باطل تنها به اندازه چهار انگشت فاصله است». کسى از آن حضرت پرسيد: معناى اين سخن چيست؟ آن حضرت چهار انگشت خود را جمع کرد و در ميان چشم و گوشش گذاشت سپس فرمود: «الْبَاطِلُ أَنْ تَقُولَ: سَمِعْتُ، وَالْحَقُّ أَنْ تَقُولَ: رَأَيْتُ؛ باطل آن است که بگويى شنيدم و حق آن است که بگويى ديدم».
اين سخن به قدرى مشهور است که به شکل ضرب المثلى درآمده و در فارسى هم گفته مى شود: ميان حق و باطل چهار انگشت است.
سرانجام مى فرمايد: «و (نيز) تمام آنچه را که مردم براى تو نقل مى کنند تکذيب مکن، زيرا اين کار براى نادانى تو کفايت مى کند»؛ (وَلا تَرُدَّ عَلَى النَّاسِ کُلَّ مَا حَدَّثُوکَ بِهِ، فَکَفَى بِذَلِکَ جَهْلاً).
امام (عليه السلام) در نخستين مرحله بر اين معنا تأکيد مى کند که انسان خود را از مواضع تهمت دور سازد و از اعمال و رفتار و گفتارى که موجب سوءظن مردم مى شود و آن ها را به غيبت و تهمت وامى دارد بپرهيزد.
در حديث معروفى که در سنن ابوداود از امام سجاد (عليه السلام) نقل شده مى خوانيم: صفيه (همسر پيامبر (صلي الله عليه و آله)) مى گويد: پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) در مسجد معتکف بود. من شب هنگام به زيارت آن حضرت رفتم. مدتى با او سخن گفتم سپس برخاستم که بازگردم او نيز با من آمد. در اين هنگام دو نفر از مردان انصار از کنار ما عبور کردند. هنگامى که پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) را ديدند بر سرعت خود افزودند. پيغمبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: آرام تر برويد اين زن، صفيه (همسر من) است. آن دو نفر گفتند: سبحان الله اى رسول خدا! (اين چه سخنى است که مى فرماييد مگر ما درباره تو شک کرديم؟) پيغمبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: شيطان همچون خون در عروق انسان جريان دارد. من ترسيدم که گمان بدى در شما ايجاد شود».
وقتى پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) با آن قداستى که داشت و حسن ظنى که همه مردم به او داشتند اين چنين رفتار کند تکليف ديگران روشن است.
اين نکته نيز شايان دقت است که جمله «وَلا تُحَدِّثِ ...» وجمله «لا تَرُدَّ ...» درواقع ناظر به نهى از افراط و تفريط هستند؛ از يک سو انسان نبايد آن قدر خوش باور باشد که هرچيزى را که مى شنود بپذيرد و همه جا نقل کند و ازسوى ديگر نبايد آن قدر ديرباور و داراى سوءظن باشد که در هرچه مى شنود ترديد کند، که اوّلى سبب اشاعه کذب و دومى نشانه جهل است.
سپس امام (عليه السلام) چهار اندرز ديگر مى دهد که شامل اندرزهاى دوازدهم تا پانزدهم است، مى فرمايد: «خشمت را فرو بر و به هنگام قدرت (بر انتقام) گذشت کن و در موقع غضب، بردبارى نما و آن گاه که حکومت در دست توست عفو و مدارا کن تا عاقبت نيک براى تو باشد»؛ (وَاکْظِمِ الْغَيْظَ، وَتَجَاوَزْ عِنْدَ الْمَقْدَرَةِ، وَاحْلُمْ عِنْدَ الْغَضَبِ، وَاصْفَحْ مَعَ الدَّوْلَةِ، تَکُنْ لَکَ الْعَاقِبَةُ).
اين چهار دستور که قريب المعنى هستند با دقت تفاوتشان مشخص مى شود؛ «کظم غيظ» مربوط به آن جاست که خشم وجود انسان را پر کرده گويا مى خواهد از درون او خارج شود و او گلوى خود را مى فشارد تا خشمش بيرون نريزد.
«وَتَجَاوَزْ عِنْدَ الْمَقْدَرَةِ» اشاره به آن جايى است که انسان بر دشمنش پيروز شده و مى تواند انتقام بگيرد. امام (عليه السلام) دستور مى دهد انتقام جو مباش. جمله «وَاحْلُمْ عِنْدَ الْغَضَبِ» مربوط به جايى است که عوامل غضب فراهم شده ولى حلم و بردبارى سبب مى شود که انسان درمقابل کارخلاف، مرتکب خلافى نشود.
«وَاصْفَحْ مَعَ الدَّوْلَةِ» اشاره به کسانى است که به حکومت مى رسند و بسيار مى شود که در اين هنگام به تصفيه حساب هاى خود با مخالفان مى پردازند؛ امام (عليه السلام) مى فرمايد: هرگز چنين کارى را نکن.
جمله «تَکُنْ لَکَ الْعَاقِبَةُ؛ عاقبت نيک در انتظار توست» ممکن است به هر چهار جمله قبل برگردد.
اين دستورات افزون بر اين که در آيات قرآن و روايات اسلامى به صورت گسترده وارد شده، از امورى است که عقل و خرد به آن حکم مى کند. زيرا اگر مردم پاسخ بدى را با بدى بدهند و به هنگام غضب طغيان کنند عکس العمل ها پشت سر هم رخ مى دهد و خشونت ها شدت پيدا مى کند و عداوت ها ريشه دار مى شود و گاه به خون ريزى گسترده مى انجامد و امنيّت از همه گرفته مى شود؛ اما با حلم و بردبارى و عفو و مدارا و کظم غيظ، مفاسد و خشونت ها و عداوت ها در همان محل دفن مى گردد و آرامش و امنيّت و محبّت و دوستى جاى آن را مى گيرد.
تاريخ زندگى پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) و ائمه هدى (عليهم السلام) گواه زنده اى بر اين است؛ هنگامى که پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) مکه را فتح کرد مى توانست از تمام جنايت کاران جنگى که در طول هشت سال به او آزار رسانده بودند و از کسانى که در سيزده سالى که در مکه بود انواع مشکلات و اهانت ها و آزارها را براى آن حضرت فراهم کرده بودند انتقام بگيرد؛ ولى چنين نکرد و فرمان عفو عمومى صادر فرمود و امنيّت و محبّت جاى ناامنى و عداوت را گرفت.
اميرمؤمنان على (عليه السلام) نيز با جنايت کاران جنگ جمل همين معامله را کرد و بعد از پيروزى همه را عفو فرمود در حالى که مى دانست گروهى از آن ها آرام نخواهند نشست. مرحوم مفيد در کتاب ارشاد چنين نقل مى کند که مردى از خويشاوندانِ امام سجاد (عليه السلام) (براثر کينه اى که داشت) نزد آن حضرت آمد و (در حضور جمع) به آن حضرت ناسزا گفت و دشنام داد. هنگامى که رفت امام (عليه السلام) به ما حاضران فرمود: شنيديد اين مرد چه گفت؟ دوست دارم همراه من بياييد نزد او برويم تا ببينيد چگونه به او پاسخ خواهم داد. عرض کرديم: آماده ايم؛ در حالى که دوست داشتيم امام (عليه السلام) پاسخ تندى به او بدهد و ما هم از آن حضرت تبعيت کنيم. هنگامى که امام (عليه السلام) کفش خود را برداشت و به راه افتاد اين آيه را تلاوت مى کرد : (وَالْکاظِمينَ الْغَيْظَ وَالْعافِينَ عَنِ النّاسِ وَاللهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنينَ) فهميديم که نمى خواهد سخن تندى بگويد. هنگامى که به در خانه آن شخص رسيد فرمود: بگوييد على بن الحسين است. آن مرد بيرون آمد در حالى که آماده بود دربرابر سخنانى که گفته از آن حضرت و همراهانش رفتار سوئى ببيند؛ ولى امام (عليه السلام) به او روى کرد و گفت: برادر! تو به مجلس ما آمدى و چنين و چنان گفتى اگر آنچه گفته اى در من بوده من از خدا طلب آمرزش مى کنم و اگر در من نبوده از خدا مى خواهم که او تو را ببخشد. آن مرد پيشانى آن حضرت را بوسيد و گفت: آنچه گفتم در تو نبود، بلکه در من بود (و به اين ترتيب غائله مهمى فرو نشست).
آن گاه امام (عليه السلام) در شانزدهمين و هفدهمين و هجدهمين اندرز خود مى فرمايد: «از هر نعمتى که خداوند به تو داده است به طور صحيح بهره بردارى کن و هيچ نعمتى از نعمت هاى خداوند را ضايع و تباه مساز و بايد اثر نعمت هايى که خداوند به تو داده است در تو ديده شود»؛ (وَاسْتَصْلِحْ کُلَّ نِعْمَةٍ أَنْعَمَهَا اللهُ عَلَيْکَ، وَلا تُضَيِّعَنَّ نِعْمَةً مِنْ نِعَمِ اللهِ عِنْدَکَ، وَلْيُرَ عَلَيْکَ أَثَرُ مَا أَنْعَمَ اللهُ بِهِ عَلَيْکَ).
اين سه اندرز مربوط به نعمت ها و مواهب الهى است؛ نخست دستور مى دهد

که از آن ها خوب بهره بردارى شود و اين که هر نعمتى در جاى مناسب خود قرار گيرد؛ شکر آن قولاً و عملاً به جا آورده شود و بندگان نيازمند خدا از آن بهره مند گردند، زيرا عدم بهره بردارى صحيح، موجب زوال نعمت است، همان گونه که قرآن مى فرمايد: (إِنَّ اللهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ).
بنابر اين آيه، تغيير انسان ها که يکى از مصاديق آن، تغيير جايگاه نعمت و عدم استفاده مناسب از آن است، تغيير خدا را به دنبال دارد، که يکى از مصاديق آن، زوال نعمت است.
اندرز دوم، نقطه مقابل آن است و آن اين که به عنوان تأکيد، او را از ضايع کردن نعمت ها و مصاديق آن؛ مانند ناشکرى، اسراف و تبذير، بخل و تنگ نظرى برحذر مى دارد.
در سومين دستور مى فرمايد: آثار نعمت خداوند بايد در تو ظاهر باشد که اين خود نوعى سپاسگزارى است؛ نه مانند ثروتمندانى که لباس کهنه مى پوشند و همه جا اظهار فقر مى کنند تا مبادا کسى از آن ها چيزى بخواهد.

* * *

پاورقی ها
يوسف، آيه 111.
«حائل» از ريشه «حَوْل» و «حَيْلُولة» به معناى چيزى که در ميان دو چيز حاجب و مانع مى شود و نيز به معناى تغير و تبدل آمده و در عبارت بالا معناى دوم اراده شده است؛ يعنى نعمت هاى دنيا دائمآ در تغيير است. «مُفارِق» به معناى چيزى است که جدا مى شود؛ يعنى نعمت هاى دنيا پايدار نيست. بحارالانوار، ج 74، ص 380، ح 4. بقره، آيه 224. «وثيق» به معناى مطمئن است و از ريشه «وثوق» گرفته شده است. بقره، آيات 94 و 95. اين جمله در نسخه «صبحى صالح» به صورت فعل مجهول آمده است در حالى که مناسب و هماهنگ با جمله «يرضاه» اين است که به صورت فعل معلوم و ثلاثى مجرد در آيد و در نسخه کتاب تمام نهج البلاغه و بعضى از شروح نهج البلاغه به صورت «و يَکرَهُهُ» با فعل معلوم و همراه با ضمير مفعولى آمده است. هود، آيه 88. مطففين، آيات 1-3. «عِرْض» به معناى آبرو، حيثيت، شخصيت، ناموس و شرف آمده است. شايد به اين اعتبار که اين ها امورى است که عارض مى گردد و ممکن است در معرض زوال قرار گيرد. «غَرَض» به معناى هدفى است که به سوى آن تير انداخته مى شود. «نِبال» جمع «نبل» بر وزن «طبل» به معناى تير است. سنن ابى داود، ج 1، ص 551، ح 2470. «اکْظِم» صيغه امر است از ريشه «کَظْم» بر وزن «نظم» که در اصل به معناى بستن دهان مشک است. سپس به معناى فرو بردن خشم به کار رفته، گويى انسان گلوى خود را مى فشارد که خشم از درون او بيرون نيايد همان گونه که گلوى مشک را مى بندد تا آبى که درون آن است بيرون نريزد. آل عمران، آيه 134. ارشاد، ج 2، ص 145. رعد، آيه 11.