تفسیر بخش دوم
وَاعْلَمْ أَنَّ أَفْضَلَ الْمُوْمِنِينَ أَفْضَلُهُمْ تَقْدِمَةً مِنْ نَفْسِهِ وَأَهْلِهِ وَمَالِهِ، فَإِنَّکَ مَا تُقَدِّمْ مِنْ خَيْرٍ يَبْقَ لَکَ ذُخْرُهُ، وَمَا تُوَخِّرْهُ يَکُنْ لِغَيْرِکَ خَيْرُهُ. وَاحْذَرْ صَحَابَةَ مَنْ يَفِيلُ رَأْيُهُ، وَيُنْکَرُ عَمَلُهُ، فَإِنَّ الصَّاحِبَ مُعْتَبَرٌ بِصَاحِبِهِ. وَاسْکُنِ الْأَمْصَارَ الْعِظَامَ فَإِنَّهَا جِمَاعُ الْمُسْلِمِينَ، وَاحْذَرْ مَنَازِلَ الْغَفْلَةِ وَالْجَفَاءِ وَقِلَّةَ الْأَعْوَانِ عَلَى طَاعَةِ اللهِ. وَاقْصُرْ رَأْيَکَ عَلَى مَا يَعْنِيکَ. وَإِيَّاکَ وَمَقَاعِدَ الْأَسْوَاقِ، فَإِنَّهَا مَحَاضِرُ الشَّيْطَانِ، وَمَعَارِيضُ الْفِتَنِ، وَأَکْثِرْ أَنْ تَنْظُرَ إِلَى مَنْ فُضِّلْتَ عَلَيْهِ، فَإِنَّ ذَلِکَ مِنْ أَبْوَابِ الشُّکْرِ، وَلا تُسَافِرْ فِي يَوْمِ جُمُعَةٍ حَتَّى تَشْهَدَ الصَّلاةَ إِلاَّ فَاصِلاً فِي سَبِيلِ اللهِ، أَوْ فِي أَمْرٍ تُعْذَرُ بِهِ. وَأَطِعِ اللهَ فِي جَمِيعِ أُمُورِکَ، فَإِنَّ طَاعَةَ اللهِ فَاضِلَةٌ عَلَى مَا سِوَاهَا. وَخَادِعْ نَفْسَکَ فِي الْعِبَادَةِ، وَارْفُقْ بِهَا، وَلا تَقْهَرْهَا وَخُذْ عَفْوَهَا وَنَشَاطَهَا، إِلاَّ مَا کَانَ مَکْتُوباً عَلَيْکَ مِنَ الْفَرِيضَةِ، فَإِنَّهُ لا بُدَّ مِنْ قَضَائِهَا وَتَعَاهُدِهَا عِنْدَ مَحَلِّهَا. وَإِيَّاکَ أَنْ يَنْزِلَ بِکَ الْمَوْتُ وَأَنْتَ آبِقٌ مِنْ رَبِّکَ فِي طَلَبِ الدُّنْيَا. وَإِيَّاکَ وَمُصَاحَبَةَ الْفُسَّاقِ، فَإِنَّ الشَّرَّ بِالشَّرِّ مُلْحَقٌ، وَوَقِّرِ اللهَ، وَأَحْبِبْ أَحِبَّاءَهُ. وَاحْذَرِ الْغَضَبَ، فَإِنَّهُ جُنْدٌ عَظِيمٌ مِنْ جُنُودِ إِبْلِيسَ، وَالسَّلامُ.
ترجمه
روز جمعه پيش از آن که در نماز جمعه حاضر شوى مسافرت مکن مگر براى جهاد در راه خدا يا براى کارى که به راستى در آن معذور هستى. در تمام کارهايت فرمان خدا را اطاعت کن، زيرا اطاعت خداوند بر ساير امور برترى دارد و در انجام عبادت، نفس خود را بفريب (و آن را رام ساز) و با آن مدارا کن و خويشتن را به عبادت مجبور نساز، بلکه بکوش آن را در وقت فراغت و بانشاط به جا آورى. مگر فرايضى که بر تو مقرر شده است که در هر حال بايد آن ها را به جا آورى و در موقعش مراقب آن باشى و بترس از آن که مرگ در حالى گريبانت را بگيرد که در حال فرار از خدا و در طلب دنيايى. از همنشينى با گنهکاران بپرهيز که بدى به بدى ملحق مى شود (و معاشرت با آلودگان انسان را آلوده مى سازد) خدا را بزرگ دار و محترم بشمار، و دوستانش را دوست بدار، از خشم وغضب بپرهيز که لشکرى بزرگ از لشکريان شيطان است. والسلام.
شرح و تفسیر
امام (عليه السلام) در اين بخش از نامه خود به «حارث همدانى» و در نوزدهمين اندرز به او، از فداکارى هايى که ذخيره يوم المعاد مى شود سخن مى گويد، مى فرمايد: «بدان که برترين مؤمنان کسانى هستند که خود و خانواده و اموالشان را تقديم پروردگار مى کنند (و رضاى او را جلب مى نمايند؛ آن ها از همه در اين راه پيشگام ترند)»؛ (وَاعْلَمْ أَنَّ أَفْضَلَ الْمُوْمِنِينَ أَفْضَلُهُمْ تَقْدِمَةً مِنْ نَفْسِهِ وَأَهْلِهِ وَمَالِهِ).
منظور از اين تقديم، تنها جهاد در راه خدا با جان و مال و اهل نيست، بلکه هرگونه خدمتى را که انسان بتواند به آيين حق و بندگان خدا کند و از جان و مال و خانواده خويش مايه بگذارد شامل مى شود؛ مانند اصلاح ذات البين، شفاعت در نزد ظالمان، پرستارى بيماران و دردمندان، تعليم و تربيت مردم، صرف نظر کردن از خواسته هاى نفس و مانند آن ها.
آن گاه امام (عليه السلام) دليل روشنى براى اين سخن آورده، مى فرمايد: «از کارهاى خير هرچه از پيش بفرستى براى تو ذخيره خواهد شد و آنچه (از مال و ثروت) باقى بگذارى خيرش براى ديگران خواهد بود (و حسابش براى تو)»؛ (فَإِنَّکَ مَا تُقَدِّمْ مِنْ خَيْرٍ يَبْقَ لَکَ ذُخْرُهُ، وَمَا تُوَخِّرْهُ يَکُنْ لِغَيْرِکَ خَيْرُهُ).
پس عاقل کسى است که از مواهب و سرمايه هاى خدادادى به نفع خود و براى سعادت جاويدان خويش بهره گيرد نه کسى که براى ديگران ذخيره مى کند که گاه کمترين چيزى از آن را براى او خيرات نخواهند کرد.
اين همان چيزى است که قرآن مجيد مى فرمايد: (وَما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللهِ هُوَ خَيْراً وَأَعْظَمَ أَجْراً)؛ «و (بدانيد) آنچه از کارهاى نيک براى خود از پيش مى فرستيد آن را نزد خدا به بهترين وجه و بزرگ ترين پاداش خواهيد يافت».
نيز در جاى ديگر مى فرمايد: (ما عِنْدَکُمْ يَنْفَدُ وَما عِنْدَ الله بَاقٍ)؛ «آنچه نزد شماست از بين مى رود و آنچه نزد خداست باقى مى ماند». آن گاه امام (عليه السلام) در بيستمين اندرز به مسأله مهم ديگرى اشاره کرده، مى فرمايد : «از همنشينى با کسى که فکرش ضعيف و عملش زشت است بپرهيز، زيرا معيار سنجش شخصيت هرکس، يارانش هستند»؛ (وَاحْذَرْ صَحَابَةَ مَنْ يَفِيلُ رَأْيُهُ وَيُنْکَرُ عَمَلُهُ فَإِنَّ الصَّاحِبَ مُعْتَبَرٌ بِصَاحِبِهِ).
اين نکته واقعيتى است که قرآن در مسأله ازدواج با صراحت به آن اشاره کرده، مى فرمايد: (الْخَبيثاتُ لِلْخَبيثينَ وَالْخَبيثُونَ لِلْخَبيثاتِ وَالطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ أُولئِکَ مُبَرَّوُنَ مِمّا يَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَريمٌ) و در روايات اسلامى نيز کرارآ به آن اشاره شده است:
در حديثى از رسول خدا (صلي الله عليه و آله) مى خوانيم: «ألْمَرْءُ عَلَى دِينِ خَلِيلِهِ فَلْيَنْظُرْ أَحَدُکُمْ مَنْ يُخَالِلُ؛ انسان بر دين دوست خويش است، بنابراين هر يک از شما ببيند با چه کسى دوستى مى کند».
در حديث ديگرى از حضرت سليمان (عليه السلام) نقل شده است: «لا تَحْکُمُوا عَلَى رَجُلٍ بِشَيْءٍ حَتَّى تَنْظُرُوا إِلَى مَنْ يُصَاحِبُ فَإِنَّمَا يُعْرَفُ الرَّجُلُ بِأَشْکَالِهِ وَأَقْرَانِهِ وَيُنْسَبُ إِلَى أَصْحَابِهِ وَأَخْدَانِهِ؛ درباره هيچ کس حکمى نکنيد تا زمانى که به دوستانش نگاه کنيد، زيرا هرکس به وسيله همانند و دوستانش شناخته مى شود».
در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم: «لا تَصْحَبُوا أَهْلَ الْبِدَعِ وَلاتُجَالِسُوهُمْ فَتَصِيرُوا عِنْدَ النَّاسِ کَوَاحِدٍ مِنْهُمْ؛ با بدعت گذاران دوستى و همنشينى نداشته باشيد که در نظر مردم همچون يکى از آنان خواهيد شد».{6} در وصيت امام (عليه السلام) به فرزندش امام حسن (عليه السلام) نيز پيش از اين خوانديم که مى فرمايد: «قَارِنْ أَهْلَ الْخَيْرِ تَکُنْ مِنْهُمْ، وَبَايِنْ أَهْلَ الشَّرِّ تَبِنْ عَنْهُمْ؛ به نيکوکاران و اهل خير نزديک شو تا از آن ها شوى و از بدکاران و اهل شر دور شو تا از آن ها جدا گردى».
شاعر عرب نيز در شعر خود زيبا سروده است:
عَنِ الْمَرءِ لا تَسْئَلْ وَسَلْ عَنْ قَرينِهِ *** فَکُلُّ قَرينٍ بِالْمُقارِنِ يَقْتَدي
مطابق آن را شاعر فارسى زبان نيز آورده است:
تو اوّل بگو با کيان زيستى *** پس آن گَه بگويم که تو کيستى
دليل همه اين ها يک چيز است و آن اين که مجانست جاذبه اى دارد که افراد را به هم نزديک مى کند و مجالست سبب انتقال صفات افراد به يکديگر مى شود.
سپس در بيست و يکمين توصيه، يکى از مسائل مهم اجتماعى را عنوان مى کند، مى فرمايد: «در شهرهاى بزرگ مسکن گزين زيرا آن جا مرکز اجتماع مسلمانان است»؛ (وَاسْکُنِ الْأَمْصَارَ الْعِظَامَ فَإِنَّهَا جِمَاعُ الْمُسْلِمِينَ).
شک نيست که زيستن در شهرهاى بزرگ، روح و فکر انسان را گسترش مى دهد، زيرا افکار بلند و کارهاى عظيم و مراکز علمى و دانش و کتابخانه هاى بزرگ و حتى تجارتخانه هاى گسترده و کارخانه هاى عظيم، در اين شهرها و اطراف آن هاست و اين سبب نمو فکر و رشد استعداد انسان ها مى شود. به عکس، زندگى در دهات و روستاها هرچند از جهاتى آرام بخش تر و سالم تر است؛ ولى جلوى نموّ و رشد وپرورش انسان را مى گيرد.
از آن جا که در شهرهاى بزرگ ممکن است مراکز فساد و افراد آلوده و ناباب باشند، امام (عليه السلام) در ادامه اين سخن در اندرز بيست و دوم خود مى فرمايد: «از اماکن غفلت زا و خشونت آفرين و جاهايى که ياران مطيع خدا در آن کم اند بپرهيز»؛ (وَاحْذَرْ مَنَازِلَ الْغَفْلَةِ وَالْجَفَاءِ وَقِلَّةَ الاَْعْوَانِ عَلَى طَاعَةِ اللهِ).
بنابراين، توصيه به سکونت در شهرهاى بزرگ به اين معنا نيست که انسان در مراکز آلوده آن سکونت يا رفت و آمد کند، بلکه با نيکان و پاکان و علما و دانشمندان و اهل خير که در اين شهرها فراوان اند همنشين باشد.
بعضى از شارحان جمله «وَاحْذَر...» را اشاره به روستاها و مناطق کم جمعيت و کوچک دانسته اند؛ يعنى در نقطه مقابل شهرهاى بزرگ؛ در حالى که ظاهر عبارت امام (عليه السلام) چنين نيست، بلکه همان گونه است که ذکر کرديم.
سپس در بيست و سومين دستور مى فرمايد: «فکرت را به چيزى مشغول دار که به تو مربوط است»؛ (وَاقْصُرْ رَأْيَکَ عَلَى مَا يَعْنِيکَ).
بعضى از افراد ـ به اصطلاح ما ـ آدم هاى فضولى هستند و در همه چيز دخالت مى کنند و اين، دو زيان مهم دارد: اوّل اين که آن ها را از امور لازمى که مربوط به آنان است غافل مى کند. ديگر اين که مخالفت ها و عداوت هايى را در کسانى که در امور مربوط به آن ها دخالت شده برمى انگيزد.
اميرمؤمنان على (عليه السلام) مردى را مشاهده کرد که سخنان اضافى و غير مربوطِ به خود، مى گفت امام (عليه السلام) فرمود: «إِنَّکَ تُمْلِي عَلَى حَافِظَيْکَ کِتَاباً إِلَى رَبِّکَ فَتَکَلَّمْ بِمَا يَعْنِيکَ وَدَعْ مَا لا يَعْنِيکَ؛ تو با سخنانت (که به وسيله فرشتگانى که مأمور تو هستند) نامه اى براى پرودگارت مى نويسى. از آنچه به تو مربوط است سخن بگو و آنچه را که به تو مربوط نيست و به کارت نمى آيد رها کن». در حديث ديگرى از رسول خدا (صلي الله عليه و آله) مى خوانيم: «مِنْ حُسْنِ إِسْلامِ الْمَرْءِ تَرْکُهُ مَا لا يَعْنِيهِ؛ از نشانه هاى اسلام صحيح وخوب يک انسان اين است که آنچه را که به او ربطى ندارد رها سازد».
در بيست و چهارمين دستور مى فرمايد: «از نشستن بر دکه هاى بازارها اجتناب کن، چون آن جا محل حضور شيطان و تيرهاى خطرناک فتنه هاست»؛ (وَإِيَّاکَ وَمَقَاعِدَ الْأَسْوَاقِ، فَإِنَّهَا مَحَاضِرُ الشَّيْطَانِ، وَمَعَارِيضُ الْفِتَنِ).
در زمان هاى گذشته در بازارها دکه هايى بود مخصوص نشستن کسانى که اهل آن بازار نبودند و مى خواستند معامله اى صورت دهند يا واسطه گرى کنند؛ ولى در بسيار از اوقات افراد فاسد، مفسد، چشم چران و بد اخلاق در آن جا حضور مى يافتند و آن را به صورت مرکز فسادى در درون بازار درمى آوردند. به همين دليل امام (عليه السلام) آن جا را محل حضور شيطان و ظهور فتنه ها مى شمرد.
اصولاً بازار در عين اين که مى تواند مرکز فعاليت سالم تجارى باشد، محل لغزش و گناه است، زيرا ممکن است در آن معاملات حرام و آميخته با ربا، تقلب، دروغ و قسم هاى ناروا صورت گيرد و حدّاقل اين است که انسان را در ماديات فرو مى برد و از خدا غافل مى سازد به همين دليل در روايات اسلامى کرارآ درباره بازارها هشدار داده شده است. در حديثى از رسول خدا (صلي الله عليه و آله) مى خوانيم: «السُّوقُ دارُ سَهْوٍ وَغَفْلَةٍ فَمَنْ سَبَّحَ فيها تَسْبيحَةً کَتَبَ اللهُ لَهُ بِها ألْفَ ألْفَ حَسَنَةٍ؛ بازار محل سهو و غفلت است کسى که آن جا به ياد خدا باشد و تسبيحى بگويد خداوند هزار هزار حسنه براى او خواهد نوشت».
در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم «... وَشَرَّ بِقَاعِ الْأَرْضِ الْأَسْوَاقُ وَهُوَ مَيْدَانُ إِبْلِيسَ يَغْدُو بِرَايَتِهِ وَيَضَعُ کُرْسِيَّهُ وَيَبُثُّ ذُرِّيَّتَهُ؛ بدترين ميدان روى زمين بازارهاست که ميدان ابليس است. صبحگاهان پرچم خود را به بازار مى آورد و کرسى خود را در آن جا مى نهد و فرزندانش را در تمام بازار متفرق مى سازد (براى اين که مردم را فريب دهند تا به معاملات ناروا بپردازند)».
البته اين احاديث بدان معنا نيست که در بازار افراد باايمان و متعهد و مقيد به حلال و حرام وجود ندارند، زيرا قشر مهمى از بازاريان، افرادى متعهداند، بلکه هشدارى است درباره اين که در بازار لغزشگاه ها فراوان است؛ لغزشگاه هايى که در جاهاى ديگر کمتر يافت مى شود، بنابراين همه مسلمانان بايد مراقب آن باشند.
اضافه بر اين در اطراف بازار نيز گاه مراکزى براى افراد بى بند و بار و آلوده ديده مى شود که مشکلات را افزون مى کند.
آن گاه امام (عليه السلام) در بيست و پنجمين اندرز، توجه او را به نکته مهم ديگرى معطوف مى کند، مى فرمايد: «بيشتر به افراد پايين تر از خود نگاه کن، زيرا اين کار درهاى شکر را به روى تو مى گشايد»؛ (وَأَکْثِرْ أَنْ تَنْظُرَ إِلَى مَنْ فُضِّلْتَ عَلَيْهِ، فَإِنَّ ذَلِکَ مِنْ أَبْوَابِ الشُّکْرِ).
بديهى است که وقتى انسان به زيردست خود نگاه کند و فزونى نعمت هاى الهى را بر خود بنگرد، از فضل و رحمت الهى بيشتر خشنود مى شود و زبانش به شکر پروردگار گشوده خواهد شد و عملش نيز نشانى از شکر دارد؛ اما هرگاه به برتر از خود نگاه کند ممکن است خود را از محرومان جامعه تصور کند، هرچند امکانات زيادى داشته باشد و اين امر سبب مى شود در دل به خداوند معترض گردد، وسوسه هاى شيطان شروع و درهاى ناسپاسى به رويش باز شود.
شبيه همين سخن از رسول خدا (صلي الله عليه و آله) در وصايايش به ابوذر غفارى؛ ديده مى شود که فرمود: «اُنْظُرْ إِلَى مَنْ هُوَ تَحْتَکَ وَلا تَنْظُرْ إِلَى مَنْ هُوَ فَوْقَکَ فَإِنَّهُ أَجْدَرُ أَنْ لا تَزْدَرِي نِعْمَةَ اللهِ عَلَيْکَ؛ به زير دستانت نگاه کن و به بالادستان منگر که اين سبب مى شود به نعمت هاى پروردگار اعتراض نکنى».
متأسّفانه غالب مردم ديدشان برخلاف اين دستور است؛ پيوسته به بالادستان نگاه مى کنند و زبان به اعتراض مى گشايند و شکر پروردگار را فراموش مى کنند؛ نه تنها وظيفه خود را در مقابل خداوند انجام نمى دهند، بلکه اين امر سبب سلب آسايش و آرامش از آن ها مى شود و هرقدر امکانات بيشترى پيدا کنند باز هم از زندگى خود راضى نيستند و خود را خوشبخت نمى دانند و اين بلاى بزرگى است.
البته اگر اين کار درمورد مسائل معنوى صورت گيرد بسيار خوب است؛ مثلاً انسان هرچه عبادت انجام مى دهد خود را با کسانى مقايسه کند که از او عابدتر و زاهدترند و عمل خود را ناچيز ببيند نه اين که به افرادى نگاه کند که رابطه آن ها با خدا بسيار ضعيف است و خود را خوشبخت ببيند و از عمل ناچيز خود اظهار رضايت کند.
سپس در بيست و ششمين توصيه خود مى فرمايد: «روز جمعه پيش از آن که در نماز جمعه حاضر شوى مسافرت مکن مگر براى جهاد در راه خدا يا براى کارى که به راستى در آن معذور هستى»؛ (وَلا تُسَافِرْ فِي يَوْمِ جُمُعَةٍ حَتَّى تَشْهَدَ الصَّلاةَ إِلاَّ فَاصِلاً فِي سَبِيلِ اللهِ، أَوْ فِي أَمْرٍ تُعْذَرُ بِهِ).
نماز جمعه از مهم ترين عبادات اسلامى است و اقامه منظم و مرتب آن سبب بيدارى و آگاهى مسلمانان و اتحاد و فشردگى صفوف آن ها مى شود، مشروط به اين که خطباى جمعه حق دو خطبه را ادا کنند و مسائل ضرورى معنوى و مادى مردم را براى آن ها تشريح نمايند.
البته نماز جمعه بايد به صورتى باشد که پيروان مکتب اهل بيت (عليهم السلام) آن را به جا مى آورند يعنى در هر شهر فقط يک نماز جمعه باشد نه آن گونه که بعضى از برادران اهل سنّت انجام مى دهند که در هر مسجدى آن را برپا مى دارند و گاه در يک شهر ممکن است نماز جمعه هاى متعدد برقرار شود که درنتيجه چندان تفاوتى با نمازهاى روزانه معمولى نخواهد داشت (هرچند جمعى از فقهاى آن ها مانند فقهاى شيعه اجازه نمى دهند که در يک شهر بيش از يک نماز جمعه خوانده شود و يا تنها در صورتى که نياز و حاجتى باشد و يا شهر بزرگ باشد نماز جمعه هاى متعدد برقرار مى کنند).
در حديثى از رسول خدا (صلي الله عليه و آله) مى خوانيم: «مَنْ أَتَى الْجُمُعَةَ إِيمَاناً وَاحْتِسَاباً اسْتَأْنَفَ الْعَمَلَ؛ کسى که از روى ايمان وبراى خدا در نماز جمعه شرکت جويد (گناهانش بخشوده مى شود و) برنامه عملش را از نو آغاز خواهد کرد».
در حديث ديگرى از همان حضرت آمده است که شخصى خدمت رسول خدا (صلي الله عليه و آله) آمد و عرض کرد: يا رسول الله! بارها آماده حج شده ام اما توفيق نيافته ام فرمود: «عَلَيْکَ بِالْجُمُعَةِ فَإِنَّهَا حَجُّ الْمَسَاکِينَ؛ به سراغ نماز جمعه برو که حج مستمندان است». اشاره به اين که برکات حج در نماز جمعه وجود دارد.
توجّه به اين نکته لازم است که نهى از مسافرت که در کلام امام (عليه السلام) آمده نهى تحريمى است، بنابراين زمانى که نماز جمعه واجب تعيينى باشد مسافرت حرام است مگر اين که نماز جمعه را بخواند جز در مواردى که عذرى شرعى باشد. مرحوم صاحب جواهر بعد از اشاره به اين مسئله مى گويد: اختلافى در اين مسئله نيافته ايم که بعد از زوال خورشيد، سفر کردن قبل از اداى نماز جمعه حرام است. تنها از «قطب راوندى» کراهت نقل شده که ممکن است او هم منظورش از اين تعبير حرمت باشد.
سپس در بيست و هفتمين توصيه مى فرمايد: «در تمام کارهايت فرمان خدا را اطاعت کن، زيرا اطاعت خداوند بر ساير امور برترى دارد»؛ (وَأَطِعِ اللهَ فِي جَمِيعِ أُمُورِکَ، فَإِنَّ طَاعَةَ اللهِ فَاضِلَةٌ عَلَى مَا سِوَاهَا).
اين دستور جامعى است که همه مسائل زندگى انسان را فرامى گيرد و دليلى که امام (عليه السلام) براى آن ذکر کرده دليل بسيار روشنى است، زيرا وظيفه اصلى ما اطاعت خداوند است و تمام اطاعت هاى ديگر مانند اطاعت از پيامبر (صلي الله عليه و آله) و اولوا الامر و در مواردى اطاعت والدين، همه به اطاعت خداوند بازمى گردد و اين که امام (عليه السلام) مى فرمايد: «از هرچيزى برتر است» براى اين است که سبب سعادت انسان در دنيا و آخرت و سامان يافتن تمام امور زندگى مى گردد.
امام (عليه السلام) در بيست و هشتمين و بيست و نهمين توصيه درباره عبادات واجب و مستحب دستور دقيقى مى دهد، مى فرمايد: «در انجام عبادت، نفس خود را بفريب (و آن را رام ساز) و با آن مدارا کن و خويشتن را به عبادت مجبور نساز، بلکه بکوش آن را در وقت فراغت وبا نشاط به جا آورى»؛ (وَخَادِعْ نَفْسَکَ فِي الْعِبَادَةِ، وَارْفُقْ بِهَا وَلا تَقْهَرْهَا، وَخُذْ عَفْوَهَا وَنَشَاطَهَا).
منظور از فريفتن نفس در عبادات (مستحبى) فريب به معناى دروغ و خلاف واقع نيست، بلکه به معناى تشويق کردن خويش به آن عبادات است؛ مثلاً به خود بگويد: انجام اين عبادت مايه سلامتى و وسعت رزق و حسن عاقبت و دفع کيد دشمنان مى شود و به اين ترتيب خويشتن را به عباداتى همچون تهجد و نماز شب يا روزه هاى مستحبى و امثال آن وادار سازد.
جمله «وَارْفُقْ بِهَا...» اشاره به اين است که انسان نبايد در عبادات مستحب به خود فشار آورد، مبادا از آن دل زده شود، بلکه بايد در اوقات فراغت و حالت نشاط به سراغ آن ها برود تا هميشه آتش عشق و علاقه به عبادات مستحب در او فروزان باشد. در روايات اسلامى نيز به اين معنا ترغيب شده است.
در حديثى از پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) در کافى مى خوانيم: «إِنَّ لِلْقُلُوبِ إِقْبَالاً وَإِدْبَاراً فَإِذَا أَقْبَلَتْ فَتَنَفَّلُوا وَإِذَا أَدْبَرَتْ فَعَلَيْکُمْ بِالْفَرِيضَةِ؛ براى قلب انسان اقبال و ادبار (روى آوردن و رويگردانى) است هنگامى که اقبال کند به سراغ نوافل (نيز) برويد و به هنگام ادبار به واجبات قناعت کنيد».
در روايات متعدد ديگرى نيز وارد شده که نه خود و نه ديگران را به اعمال مستحب اجبار و اکراه نکنيد، بلکه بگذاريد از روى ميل و شوق آن را انجام دهند تا هميشه به عبادت علاقه مند و براى آن پرنشاط باشيد.
آن گاه امام (عليه السلام) در ادامه اين سخن واجبات را استثنا کرده، مى فرمايد: «مگر فرايضى که بر تو مقرر شده است که در هر حال بايد آن ها را به جا آورى و در موقعش مراقب آن باشى»؛ (إِلاَّ مَا کَانَ مَکْتُوباً عَلَيْکَ مِنَ الْفَرِيضَةِ فَإِنَّهُ لا بُدَّ مِنْ قَضَائِهَا وَتَعَاهُدِهَا عِنْدَ مَحَلِّهَا).
اين سخن براى اين است که مبادا بعضى، از گفتار قبلى سوء استفاده کنند و به بهانه اين که مثلاً حوصله و نشاط لازم را براى اداى نماز واجب روزانه ندارند آن را ترک کنند.
حضرت در سى امين توصيه به نکته سرنوشت سازى اشاره کرده، مى فرمايد: «بترس از آن که مرگ در حالى گريبانت را بگيرد که در حال فرار از خدا و در طلب دنيايى»؛ (وَإِيَّاکَ أَنْ يَنْزِلَ بِکَ الْمَوْتُ وَأَنْتَ آبِقٌ مِنْ رَبِّکَ فِي طَلَبِ الدُّنْيَا).
«آبق» به معناى برده گريزپاست و امام (عليه السلام) در اين جا اسيران دنيا را به بردگان گريزپايى تشبيه کرده که از مولاى خود؛ يعنى ذات پاک پروردگار گريخته و اسير دنيا گشته اند و از آن جا که مرگ خبر نمى کند و انسان حال خود را در يک ساعت بعد بلکه يک لحظه بعد نمى داند بايد از اين موضوع برحذر باشد. در حالى که بهترين حالات انسان به هنگام وداع با اين دنيا آن است که در حال اطاعت پروردگار و در مسير رضاى او باشد.
آن گاه در سى و يکمين اندرز به مسأله دوستان و مصاحبان انسان اشاره کرده، مى فرمايد: «از همنشينى با گنهکاران بپرهيز که بدى به بدى ملحق مى شود (و معاشرت با آلودگان انسان را آلوده مى سازد)»؛ (وَإِيَّاکَ وَمُصَاحَبَةَ الْفُسَّاقِ، فَإِنَّ الشَّرَّ بِالشَّرِّ مُلْحَقٌ).
اين حقيقت را، هم تجربه ثابت کرده و هم دليل عقل که انسان از همنشين خود تأثير مى پذيرد و بر اساس «محاکات» صفات و رفتار او را تکرار مى کند. در روان شناسى امروز اين مطلب تا آن اندازه پيش رفته است که بعضى معتقدند دوستانى که معاشرت تنگاتنگ با هم دارند تدريجآ ازنظر قيافه نيز به يکديگر شباهت پيدا مى کنند!
بعضى از شارحان ملحق شدن شر به شر را در اين جا به اين معنا دانسته اند که اگر عذابى ازسوى خدا نازل شود افرادى را که در يک مجلس جمع اند فرامى گيرد و افراد غير فاسق بر اثر معاشرت با فاسقان به سرنوشت آن ها گرفتار مى شوند، رواياتى نيز دراين باره وارد شده است.
به هر حال مضمون کلام امام (عليه السلام) در روايات بسيارى از همان حضرت و ساير معصومان (عليهم السلام) نقل شده است؛ ازجمله در کلمات قصار غررالحکم آمده است: «لايَصْحَبُ الاْبْرارُ إلّا نُظَراءَهُمْ وَلا يُوادِّ الاْشْرارُ إلّا أشْباهَهُمْ؛ نيکان با افرادى همانند خود مصاحبت مى کنند و بدان با کسانى همچون خود طرح دوستى مى ريزند».
در حديث معروف پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) مى خوانيم: «ألْمَرْءُ عَلَى دِينِ خَلِيلِهِ وَقَرِينِهِ؛ انسان، دين دوست و همنشينش را پذيرا مى شود».
در حديث ديگرى از اميرمؤمنان (عليه السلام) آمده است: «فَسَادُ الْأَخْلاقِ بِمُعَاشَرَةِ السُّفَهَاءِ وَصَلاحُ الْأَخْلاقِ بِمُنَافَسَةِ الْعُقَلاء؛ فساد اخلاق به سبب معاشرت با سفيهان حاصل مى شود واصلاح اخلاق از طريق همنشينى با عقلا».
در قرآن مجيد نيز آمده است که در روز قيامت بعضى از دوزخيان فرياد حسرت برمى آورند که چرا با فلان فرد آلوده و بى ايمان دوست شدند: (يا وَيْلَتى لَيْتَنى لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَليلاً * لَقَدْ أَضَلَّنى عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَني). سپس در سى و دومين و سى و سومين اندرز مى افزايد: «خدا را بزرگ دار و محترم بشمار، و دوستانش را دوست بدار»؛ (وَوَقِّرِ اللهَ، وَأَحْبِبْ أَحِبَّاءَهُ).
منظور از بزرگ داشتن خداوند اين است که در سخن گفتن درباره پروردگار رعايت ادب کند و در عمل او را همه جا حاضر و ناظر بداند و قدمى برخلاف رضاى او برندارد.
قرآن مجيد اعتراض شديد نوح پيغمبر (عليه السلام) را به قوم کافرش، چنين نقل مى کند: (ما لَکُمْ لا تَرْجُونَ لِلّهِ وَقاراً)؛ «چرا شما براى خدا عظمت قائل نيستيد؟!».
جمله «أَحْبِبْ أَحِبَّاءَهُ» همان چيزى است که به طور گسترده در آيات و روايات به عنوان «حب فى الله» و «بغض لله» و «حب اولياء الله» و «بغض اعداء الله» آمده است.
قرآن مجيد مى گويد: (لا تَجِدُ قَوْماً يُوْمِنُونَ بِاللهِ وَالْيَوْمِ الاْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشيرَتَهُمْ أُولئِکَ کَتَبَ في قُلُوبِهِمُ الاْيمانَ وَأَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَيُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها رَضِيَ اللهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ أُولئِکَ حِزْبُ اللهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)؛ «هيچ قومى را که ايمان به خدا و روز رستاخيز دارند نمى يابى که با دشمنان خدا و پيامبرش دوستى کنند، هر چند پدران يا پسران يا برادران يا خويشاوندانشان باشند آنان کسانى هستند که خدا ايمان را بر صفحه دل هايشان نوشته و با روحى از ناحيه خودش آن ها را تأييده فرموده و آن ها را در باغ هايى بهشتى وارد مى کند که نهرها از پاى درختانش جارى است؛ جاودانه در آن مى مانند؛ خدا از آن ها خشنود است و آنان نيز از خدا خشنودند آن ها حزب الله اند، بدانيد که حزب الله پيروزان و رستگاران اند».
در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلي الله عليه و آله) آمده است که فرمود: «لا يَکْمُلُ إيمانُ امْرَءٍ حَتّى يُحِبَّ مَنْ أحَبَّ اللهَ وَيُبْغِضَ مَنْ أبْغَضَ اللهَ؛ ايمان کسى کامل نمى شود تا زمانى که دوست بدارد کسى را که خدا دوست مى دارد ودشمن دارد کسى را که خدا دشمن مى دارد».
آن گاه امام (عليه السلام) در آخرين (سى و چهارمين) توصيه مهم مى فرمايد: «از خشم و غضب بپرهيز که لشکرى بزرگ از لشکريان شيطان است. والسلام»؛ (وَاحْذَرِ الْغَضَبَ، فَإِنَّهُ جُنْدٌ عَظِيمٌ مِنْ جُنُودِ إِبْلِيسَ، وَالسَّلامُ).
تعبير «لشکر» آن هم با وصف «عظيم» نشان مى دهد که غضب يک عامل معمولى در وجود انسان نيست، بلکه به منزله عوامل متعدد و فوق العاده مؤثرى است و به راستى چنين است؛ هنگامى که انسان خشمگين مى شود درهاى قلب خود را به روى لشکر شيطان مى گشايد و آن ها وارد روح او مى شوند و در اين حال روح و جان انسان به منزله کشور اشغال شده اى توسط دشمن است که در هر طرف آن، آثار ويرانى نمايان است. به هنگام غضب مهار عقل برداشته مى شود و انسان دست به کارهايى مى زند که هرگز در حال عادى دست نمى زد و عيوب پنهانى اش در لحظات غضب کاملا آشکار مى گردد.
ازاين رو در حديثى از امام صادق (عليه السلام) آمده است: «مَنْ کَفَّ غَضَبَهُ سَتَرَ اللهُ عَوْرَتَهُ؛ کسى که از خشم و غضب خود جلوگيرى کند، خداوند عيوبش را مى پوشاند». ويرانگرى هاى غضب بسيار زياد است ازجمله اين که گاه انسان در حال غضب عملى را انجام مى دهد که تا آخر عمر به سبب آن نادم و پشيمان است و به خود لعن و نفرين مى کند که چرا چنين کرد.
در حديث ديگرى از امام باقر (عليه السلام) مى خوانيم: «إِنَّ هَذَا الْغَضَبَ جَمْرَةٌ مِنَ الشَّيْطَانِ تُوقَدُ فِي قَلْبِ ابْنِ آدَمَ وَإِنَّ أَحَدَکُمْ إِذَا غَضِبَ احْمَرَّتْ عَيْنَاهُ وَانْتَفَخَتْ أَوْدَاجُهُ وَدَخَلَ الشَّيْطَانُ فِيهِ فَإِذَا خَافَ أَحَدُکُمْ ذَلِکَ مِنْ نَفْسِهِ فَلْيَلْزَمِ الْأَرْضَ فَإِنَّ رِجْزَ الشَّيْطَانِ لَيَذْهَبُ عَنْهُ عِنْدَ ذَلِکَ؛ اين غضب قطعه آتش سوزانى ازسوى شيطان است که در قلب فرزندان آدم برافروخته مى شود و (ازاين رو) هنگامى که يکى از شما خشمگين مى شود چشمانش سرخ شده و رگ هاى گردنش پرخون مى شود و شيطان در وجود او داخل مى گردد. هنگامى که يکى از شما از چنين حالتى براى خويش بترسد (هرگاه ايستاده است) بنشيند، در اين حالت پليدى شيطان از او مى رود».
و گاه عاقل ترين افراد در حال غضب کارهايى انجام مى دهند که جاهل ترين افراد انجام نمى دهند، لذا در حديثى از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم: «الْغَضَبُ مَمْحَقَةٌ لِقَلْبِ الْحَکِيمِ وَمَنْ لَمْ يَمْلِکْ غَضَبَهُ لَمْ يَمْلِکْ عَقْلَهُ؛ غضب، عقلِ خردمند را از کار مى اندازد و کسى که بر غضب خويش مسلّط نباشد مالک عقل خود نخواهد بود». نکته
حارث هَمْدانى کيست؟
حارث بن عبدالله از طايفه «بنى همدان» است که قبيله اى معروف در يمن بودند و از شيعيان امام (عليه السلام) محسوب مى شدند و «حارث» يکى از بافضيلت ترين آن هاست. دانشمند معروف علم رجال «ابن داود» درمورد او مى گويد: «اِنَّهُ کَانَ أفْقَهُ النَّاسَ؛ او در زمان خود از فقيه ترين مردم بود».
طبرى درباره وى مى گويد: «حارث از باسابقه ترين ياران على (عليه السلام) و مردى آگاه در فقه و علم حساب بود» و شعبى از فقهاى تابعين از اهل سنّت مى گويد: «من احکام ارث و محاسبه آن را از او آموختم».
در حديثى مى خوانيم که «اصبغ بن نباته» مى گويد: خدمت اميرمؤمنان على (عليه السلام) بودم که «حارث هَمْدانى» با چند نفر از شيعيان وارد شد. «حارث» نزد آن حضرت مقام و منزلت خاصى داشت و در آن هنگام بيمار بود. امام (عليه السلام) پرسيد: حالت چطور است؟ عرض کرد: روزگار، من را پير ساخته است (و بيمارم) و اختلاف ياران تو در جلوى درب منزل بر ناراحتى ام افزوده است.
امام (عليه السلام) پرسيد: در چه چيزى اختلاف دارند؟ عرض کرد: درباره شما و آن سه نفر که پيش از شما عهده دار خلافت بودند. گروهى درباره شما غلوّ مى کردند، گروهى تفريط، گروهى حد وسط بودند و گروهى هم در ترديد و حيرت باقى مانده بودند.
امام (عليه السلام) فرمود: همين (ناراحت بودن) تو را کفايت مى کند (و مايه نجات توست) و بدان بهترين شيعيان من گروه حد وسط اند؛ غاليان بايد به سوى آن ها بازگردند و عقب ماندگان به آن ها برسند.
آن گاه امام (عليه السلام) بعد از سخنان ديگرى فرمود: اى حارث! تو را بشارت مى دهم که هنگام مرگ، در کنار صراط، در کنار حوض کوثر و به هنگام تقسيم، مرا خواهى شناخت. حارث پرسيد: منظور از تقسيم چيست؟ فرمود: منظور اين است که من جهنم را به درستى تقسيم مى کنم و به آتش مى گويم اين دوست من است رهايش کن واين دشمن من است او را بگير (اين چيزى است که خداوند در اختيار من گذاشته است).
سپس امام (عليه السلام) بشارت هاى ديگرى به حارث داد و او آن چنان شاد شد که از جا برخاست در حالى که عبايش به زمين مى کشيد، گفت: بعد از اين من ناراحت نيستم که مرگ به سراغ من بيايد يا من به سراغ آن بروم.
همچنين در حديث ديگرى آمده است که حارث مى گويد: روزى نزديک ظهر خدمت امام (عليه السلام) رسيدم فرمود: براى چه اکنون آمدى؟ گفتم: والله محبّت تو مرا به اين جا آورد. فرمود: اگر راست مى گويى مرا در سه جا خواهى ديد: هنگامى که جان به گلويت مى رسد و در نزد صراط و در کنار حوض کوثر.
سيّد حميرى، شاعر معروف، در شعر خود به اين ماجرا اشاره مى کند:
يا حارُ هَمْدانٍ مَنْ يَمُتْ يَرَني *** مِنْ مُؤْمِنٍ أوْ مُنافِقٍ قُبُلاً
«اى حارث همْدان هرکسى مى ميرد مرا دربرابر خود مى بيند؛ خواه مؤمن باشد يا منافق، مؤمن شاد مى شود و منافق بر ناراحتى اش افزوده مى گردد».
در بعضى از کتب آمده که شيخ بهايى گفته است: من از نوادگان حارث همدانى هستم.
حارث در سال 65 هجرى يعنى چهار سال بعد از واقعه کربلا چشم از جهان فرو بست و اگر در واقعه کربلا حضور نداشت به اين دليل بود که مدت ها بيمار و بسترى بود و ظاهرآ سن زيادى داشت، زيرا در روايات مذکور خوانديم که خدمت امام اميرالمؤمنين (عليه السلام) عرض کرد: پيرم. در حالى که اين سخن در سال 40 هجرى يا پيش از آن بوده است. در کتاب الفتوح ابن اعثم از ابن عباس چنين روايت شده است: هنگامى که على (عليه السلام) از صفين بازگشت و جنگ نهروان با خوارج نيز پايان گرفت، حارث همدانى خدمت آن حضرت رسيد. امام (عليه السلام) فرمود: اى حارث! از ديشب بسيار غمگين و اندوهناکم. حارث عرض کرد: يا اميرالمؤمنين چرا؟ آيا از جنگ با اهل شام و بصره و نهروان پشيمانى؟ فرمود: واى بر تو اى حارث! نه من از اين جهت خوشحالم. چيزى که مرا غمگين ساخته اين است که در خواب، سرزمين کربلا را ديدم و مشاهده کردم فرزندم حسين (عليه السلام) در حالى که سرش را بريده بودند بر روى زمين افتاده و درختان را ديدم که در آن جا فرو ريخته بودند و آسمان شکافته بود و بارها بر زمين افتاده بود و شنيدم منادى از آسمان و زمين ندا مى دهد: اى قاتلان حسين! ما را به وحشت انداختيد خدا شما را به وحشت بيندازد و بکشد. در اين هنگام بيدار شدم و از آنچه در خواب ديدم نگرانم. حارث عرض کرد: اى اميرمؤمنان! حتمآ خيرى در انتظار توست. على (عليه السلام) فرمود: هيهات هيهات! اين امرى حتمى است و حبيبم محمد (صلي الله عليه و آله) نيز به من خبر داده که يزيد فرزندم را به قتل مى رساند. خدا عذابش را در آتش دوزخ زياد کند.
* * *
پاورقی ها
مزمل، آيه 20. نحل، آيه 96. «يَفيلُ» از ريشه «فِيل» بر وزن «ميل» به معناى نادرست يا ضعيف بودن است و «رأى» در اين جا به معناى عقل و فکر است. «مُعْتَبَرَ» به معناى وسيله آزمايش و معيار سنجش است و از ريشه «عبرت» گرفته شده است. نور، آيه 26. بحارالانوار، ج 71، ص 192، ح 12. بحارالانوار، ج 71، ص 188، ح 17. اصول کافى، ج 2، ص 375، ح 3. «جِماع» در اين گونه موارد به معناى وصفى به کار مى رود و به معناى محل اجتماع است. «الجَفاء» مصدر و در اصل به معناى دور شدن است. سپس به معناى خشونت آمده است و با مفهوم «جفا» که در فارسى امروز است و نقطه مقابل وفا به حساب مى آيد متفاوت است. «يَعْنيکَ» از ريشه «عَنى» و «عِناية» به معناى قصد چيزى کردن است و «ما يَعْنيکَ» (چيزى که تو را قصد مى کند) اشاره به امورى است که مربوط به انسان است در مقابل «ما لا يَعْني» که مربوط به انسان نيست. بحارالانوار، ج 68، ص 276، ح 4. بحارالانوار، ج 1، ص 216، ح 28. «مَقاعِد» جمع «مقعد» به معناى محل جلوس است و در اين جا به معناى دکه هايى است که در بعضى بازارها بوده و افراد متعدد روى آن مى نشستند. «مَعاريض» جمع «مِعراض» بر وزن «مِفتاح» به معناى تيرهايى است که با کمان پرتاب مى کردند؛ ولى درآخر آن پَر نبود و وسط آن ضخيم تر از دو طرف بود و به همين دليل نوک آن اصابت نمى کرد بلکه از عرض اصابت مى کرد و محل مورد حمله را مى کوبيد. توضيح اين که اگر مى خواستند کسى را با تير، هدف هلاک تقرار دهند از تيرهايى که آخر آن پر داشت و از نوک اصابت مى کرد استفاده مى کردند و اگر مى خواستند کسى را بکوبند و از کار بيندازند بى آن که بدنش مجروح شود از «معراض» استفاده مى کردند. امام (عليه السلام) در اين عبارت اشاره به اين نکته مى فرمايد که تيرهاى فتنه ها از دکه هاى بازارها به سوى افراد پرتاب مى شود. کنزالعمال، ح 9330. بحارالانوار، ج 81، ص 11، ح 87. بحارالانوار، ج 74، ص 74، ح 1. «فاصِلاً» از ريشه «فصل» به معناى جدايى گرفته شده و در اين جا به معناى کسى است که از شهر براى هدفى خارج مى شود. براى توضيح بيشتر به الفقه الاسلامى وادلته، نوشته وهبة الزحيلى، ج 2، ص 1299 به بعد مراجعه شود. بحارالانوار، ج 86، ص 192، ح 33. تهذيب، ج 3، ص 236، ح 7. جواهرالکلام، ج 11، ص 282. «عَفْو» در لغت معانى مختلفى دارد، يکى از معانى آن مقدار اضافى چيزى است و در اين جا اشاره به اوقات فراغت است. کافى، ج 3، ص 454، ح 16. «تَعاهُد» به معناى وارسى کردن و مراقبت نمودن از چيزى است. شرح نهج البلاغه علّامه شوشترى، ج 9، ص 50. غررالحکم، ح 9724. کافى، ج 2، ص 375، ح 3. بحارالانوار، ج 75، ص 82، ح 78. فرقان، آيات 28 و 29. «وَقِّر» از ريشه «وَقْر» بر وزن «فقر» در اصل به معناى سنگينى است و «توقير» به معناى تعظيم و بزرگداشت است. نوح، آيه 13. مجادله، آيه 22. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 18، ص 51. کافى، ج 2، ص 303، ح 6. کافى، ج 2، ص 304، ح 12. کافى، ج 2، ص 305، ح 13. شرح نهج البلاغه علّامه تسترى، ج 9، ص 33. بحارالانوار، ج 6، ص 178 و 179. سفينة البحار، ج 2، مدخل حارث همدانى. بحارالانوار، ج 6، ص 180. سفينه البحار، ج 2، ص 141. الفتوح، ج 2، ص 553.