تفسیر نامه 77
وَمِن کتابٍ لَهُ عَليهِ السَّلامُ
لِعَبْدِاللهِ بْنِ الْعَبّاسِ لَمّا بَعَثَهُ لِلْإِحْتِجاجِ عَلَى الْخَوارِجِ
لا تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ، فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ، تَقُولُ وَيَقُولُونَ، وَلَکِنْ حَاجِجْهُمْ بِالسُّنَّةِ، فَإِنَّهُمْ لَنْ يَجِدُوا عَنْهَا مَحِيصاً.
ترجمه
از توصيه هاى امام (عليه السلام)
به عبد الله بن عباس است هنگامى که وى را براى گفت وگو نزد خوارج فرستاد
با آيات قرآن با آن ها بحث و محاجّه نکن، زيرا (بعضى از آيات) قرآن تاب معانى مختلف و امکان تفسيرهاى گوناگون دارد تو چيزى مى گويى و آن ها چيز ديگر (و سخن به جايى نمى رسد) ولى با سنّت صريح (پيامبر) با آن ها گفت و گو و محاجه کن که راه فرارى از آن نخواهند يافت (و ناچارند دربرابر آن تسليم شوند).
به عبد الله بن عباس است هنگامى که وى را براى گفت وگو نزد خوارج فرستاد
با آيات قرآن با آن ها بحث و محاجّه نکن، زيرا (بعضى از آيات) قرآن تاب معانى مختلف و امکان تفسيرهاى گوناگون دارد تو چيزى مى گويى و آن ها چيز ديگر (و سخن به جايى نمى رسد) ولى با سنّت صريح (پيامبر) با آن ها گفت و گو و محاجه کن که راه فرارى از آن نخواهند يافت (و ناچارند دربرابر آن تسليم شوند).
شرح و تفسیر
توصيه در يک نگاه
اميرمؤمنان على (عليه السلام) در اين توصيه که به ابن عباس بيان فرموده در آن زمان که او را براى سخن گفتن با خوارج فرستاد، روش استدلال دربرابر آنان را به او ياد مى دهد، مى فرمايد: به آيات متشابه قرآن که ممکن است تفاسير مختلفى براى آن داشته باشند احتجاج نکند، بلکه به سنّت که بسيار شفاف و روشن است استدلال کند. مى دانيم که خوارج آيه شريفه (إِنِ الْحُکْمُ إِلّا لِلّه) را بهانه کرده بودند و مى گفتند حکميت که على (عليه السلام) در مقابل شاميان آن را پذيرفته برخلاف اين آيه است، زيرا اين آيه حکميت را فقط براى خدا مى داند. در حالى که مى دانيم آيه ناظر به اين معنا نيست و حاکميت خداوند را در احکام کلّى بيان مى کند نه موارد جزئى و شخصى، و تطبيق آن کليات بر موارد شخصى بايد به وسيله حکمين انجام شود؛ ولى آن ها بر پندار باطل خود اصرار داشتند اما اگر ابن عباس مثلاً به حديث معروف «عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ يَدُورُ حَيْثُمَا دَارَ» يا حديث «اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ» که از پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) به طور مسلم نقل شده استدلال کند، ديگر آن ها نمى توانند پاسخى به آن بگويند.
* * * دربرابر خوارج با سنت پيامبر (صلي الله عليه و آله) استدلال کن
از تواريخ به خوبى استفاده مى شود که على (عليه السلام) هرگز مايل نبود خوارج به قتل برسند، بلکه حداکثر کوشش را براى هدايت آنان کرد، زيرا آن ها با معاويه و يارانش تفاوت روشنى داشتند؛ آن ها عمداً و از روى هواى نفس به دنبال باطل بودند و به آن رسيدند؛ ولى خوارج به دنبال حق مى رفتند و براثر نادانى و تعصب گرفتار باطل شدند، ازاين رو، هم خود امام (عليه السلام) با آن ها صحبت کرد و هم ابن عباس را براى سخن گفتن با ايشان فرستاد و مى دانيم که سخنان امام (عليه السلام) تأثير زيادى گذاشت و اکثريت آن ها از راه باطل برگشتند و اقليتى ماندند و به مبارزه برخاستند و از بين رفتند. امام (عليه السلام) در آغاز اين سخن مى فرمايد: «با آيات قرآن با آن ها بحث و محاجّه نکن، زيرا (بعضى از آيات) قرآن تاب معانى مختلف و امکان تفسيرهاى گوناگون دارد تو چيزى مى گويى و آن ها چيز ديگر (و سخن به جايى نمى رسد)»؛ (لا تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ، فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ، تَقُولُ وَيَقُولُونَ)
اين يک واقعيت است که بعضى آيات قرآن متشابه اند که آن ها را مى توان بر معانى مختلف و گاه متضاد حمل کرد در حالى که آيات محکمات و غير متشابه را مى توان تفسير کرد؛ ولى افرادى که دنبال اغراض خاصى هستند بدون مراجعه به آيات محکمات، آيات متشابه را بر اهداف انحرافى خود تطبيق مى کنند؛ مثلاً قرآن مجيد در آيه 22 و23 سوره قيامت مى فرمايد: (وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ * إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ)؛ «(آرى) در آن روز صورت هايى شاداب و مسرورند و به (الطاف) پروردگارشان مى نگرند» گروهى اين آيه را چنين تفسير کرده اند که روز قيامت خدا را با چشم سر مى توان ديد در حالى که قرآن در آيه محکمش مى گويد: (لاتُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ)؛ «چشم ها او را نمى بينند». و در داستان موسى (عليه السلام) پس از آن که عرضه داشت: (رَبِّ أَرِني أَنْظُرْ إِلَيْکَ)؛ «پروردگارا! خودت را به من نشان ده تا تو را ببنيم» فرمود: (لَنْ تَراني)؛ «هرگز مرا نخواهى ديد».
بدون شک قرآن به لسان عربى مبين نازل شده ولى از آن جا که آيات قرآن جنبه عموميت و کليت دارد و غالبآ دست روى مصاديق نگذاشته، افراد مغرض که اهداف خاصى دارند با استفاده از روش تفسير به رأى آن را بر مقاصد خود حمل مى کنند و سبب گمراهى خود و ديگران مى شوند؛ ولى سنّت پيغمبر (صلي الله عليه و آله) در بسيارى از موارد انگشت روى مصداق ها گذاشته؛ مصداق هايى که حتى افراد لجوج و بهانه جو نيز نمى توانند بر آن خرده بگيرند که نمونه آن را در پايان همين وصيت نامه ملاحظه خواهيم کرد.
لذا امام (عليه السلام) در ادامه اين سخن مى فرمايد: «ولى با سنّت صريح (پيامبر) با آن ها گفت وگو و محاجه کن که راه فرارى از آن نخواهند يافت (و ناچارند دربرابر آن تسليم شوند)»؛ (وَلَکِنْ حَاجِجْهُمْ بِالسُّنَّةِ، فَإِنَّهُمْ لَنْ يَجِدُوا عَنْهَا مَحِيصاً).
شاهد اين سخن داستانى است که طبرى (نويسنده کتاب المسترشد) از اميرمؤمنان على (عليه السلام) نقل کرده است و عصاره اش چنين است: هنگامى که امام (عليه السلام) ابن عباس را براى گفت و گو با خوارج فرستاد آن ها گفتند: ما چند ايراد به على (عليه السلام) داريم:
1. هنگامى که در صلح نامه حکمين عنوان اميرالمؤمنين را براى او نوشتند و عمرو عاص اعتراض نمود آن را محو کرد.
2. به حکمين گفت: نگاه کنيد اگر معاويه از من به خلافت سزاوارتر است او را تثبيت کنيد.
3. او خودش در قضاوت از همه آگاه تر بود، چرا کار را به دست حکمين سپرد؟
4. اصولاً چرا حکميت را در دين خدا پذيرفت؛ حاکم فقط خداست.
5. چرا سلاح ها و حيوانات آن ها را روز جنگ بصره در ميان ما تقسيم کرد ولى زنان و فرزندان آن ها را به عنوان برده تقسيم نکرد؟
6. او ازسوى پيغمبر وصى بود چرا مقام خود را ضايع ساخت و مردم را به سوى خود دعوت نکرد؟
ابن عباس خدمت اميرمؤمنان (عليه السلام) آمد و سخنان آن ها را بازگو کرد. امام (عليه السلام) فرمود: به آن ها بگو آيا کلام خدا و سنت رسول خدا را قبول داريد يا نه؟ آن ها مى گويند: آرى. سپس تمام ايرادهاى آن ها را اين گونه پاسخ بگو:
اين که اجازه دادم عنوان اميرمؤمنان را حذف کنند درواقع اقتدا به پيغمبر اکرم بود که در روز حديبيه در صلح نامه اى که با مشرکان نوشتيم من نوشتم: «هذا ما صالَحَ بِهِ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ» نماينده مشرکان ايراد گرفت که ما او را رسول خدا نمى دانيم، حذف کن! پيغمبر (صلي الله عليه و آله) به من امر فرمود چنين کن و اين عنوان محو شد و به من فرمود: اى على! تو هم گرفتار شبيه همين موضوع خواهى شد. اين پاسخ براى خوارج مطرح شد و آن ها پذيرفتند.
اين که گفتيد: من در خودم شک کردم چون به حکمين گفتم: آن کس را که شما صالح تر مى دانيد تثبيت کنيد، اين شبيه چيزى است که قرآن مجيد به پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) دستور داد که بگويد: (وَ إِنّا أَوْ إِيّاکُمْ لَعَلى هُدىً أَوْ في ضَلالٍ مُبينٍ)؛ «و ما يا شما بر (طريق) هدايت يا در گمراهى آشکارى هستيم». در حالى که به يقين پيغمبر بر حق بود. خوارج اين را شنيدند و پذيرفتند.
گفتيد من با اين که در داورى از همه برترم چرا داورى حکمين را پذيرفتم؟ اين همانند کار پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) است که درباره يهود بنى قريظه حکميت را به سعد بن معاذ داد در حالى که خودش در داورى از همه برتر بود و قرآن مى گويد: (لَقَدْ کانَ لَکُمْ في رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ)؛ «به يقين براى شما در زندگى پيامبر خدا سرمشق نيکويى بود». من به آن حضرت تأسى کردم. هنگامى که خوارج اين را شنيدند پذيرفتند.
اين که مى گوييد: چرا سلاح ها و حيوانات دشمن را پس از پيروزى در جنگ جمل تقسيم کردم اما زنان و فرزندانشان را برده شما نساختم، من خواستم منّتى بر اهل بصره بگذارم همان کارى که پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) با اهل مکه کرد. به علاوه کدام يک از شما حاضر بوديد عايشه را جزء سهم خود بپذيريد و کنيز خود بدانيد؟ خوارج اين را نيز پذيرفتند.
سپس درباره آخرين اشکال فرمود: اين که به من ايراد مى کنيد من وصى منصوب پيغمبر (صلي الله عليه و آله) بودم چرا مردم را به سوى خود دعوت نکردم؟ دليلش اين بود که شما مرا نپذيرفتيد و ديگرى را بر من مقدم داشتيد شما مقام وصى بودن مرا ضايع کرديد نه من؛ امام ووصى همچون پيغمبران نيست که دعوت به خويش کند او بعد از تعيين پيغمبر بى نياز از دعوت به خويشتن است او درواقع همچون کعبه است که مردم بايد به سراغ او بروند نه آن که کعبه به سوى آن ها بيايد.
هنگامى که خوارج اين پاسخ را شنيدند آن را نيز پذيرفتند و به همين دليل چهار هزار نفر از آن ها بازگشتند (و طبق روايتى دوازده هزار نفر بودند که هشت هزار نفر از آن ها بازگشتند و اقليت چهارهزار نفرى باقى ماندند که سپاه على (عليه السلام) آن ها را درهم کوبيدند). نکته
چرا استدلال به سنّت؟
اين که امام (عليه السلام) در اين نامه به ابن عباس مى فرمايد: «هنگامى که مى خواهى با خوارج سخن بگويى با سنّت به آن ها جواب ده نه با آيات قرآن، زيرا قرآن ذو وجوه (داراى تفسيرهاى گوناگون) است» ممکن است اشاره به دو مطلب باشد:
1. قرآن محکمات و متشابهات دارد؛ يعنى آياتى کاملا روشن و آياتى که ممکن است معانى مختلف براى آن ذکر شود. هرگاه اين آيات در کنار هم چيده شود عربى مبين است ومفاهيمى کاملا روشن دارد؛ مثلاً آيه (إِنِ الْحُکْمُ إِلّا لِلّهِ)؛ «حکم تنها از آنِ خداست» هنگامى که در کنار آيه شريفه (فَابْعَثُوا حَکَماً مِنْ أَهْلِهِ وَحَکَماً مِّنْ أَهْلِها) گذاشته شود معلوم مى شود که معناى حاکميت و داورىِ خدا اين است که هرکس مى خواهد حکميت کند بايد طبق قرآن و فرمان خدا باشد و لازم نيست خداوند درباره هر قضيه شخصيه اى آيه اى نازل کند.
ولى بيماردلان و کسانى که به تعبير قرآن (الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ) هستند متشابهات را مى گيرند و محکمات را رها مى سازند و آيات قرآن را مطابق ميل و خواسته نادرست خود تفسير مى کنند. به همين دليل امام (عليه السلام) به ابن عبّاس مى فرمايد: «براى رهايى از بحث هاى منافقان و کوردلان به سراغ قرآن نرود، زيرا بحث هاى دامنه دارِ محکم و متشابه پيش مى آيد و آن ها که فقط به دنبال متشابهات اند به خواسته خود مى رسند».
2. قرآن چون به منزله قانون اساسى اسلام است طبعاً مسائل را غالبآ به صورت کلى بيان مى کند و تطبيق کليات بر مصداق ها گاه براثر لجاجت و يا کج فهمى مورد سوء استفاده قرار مى گيرد در حالى که سنّت در بسيارى از موارد به صورت فعل شخصى پيامبر (صلي الله عليه و آله) است و جاى هيچ انکار و گفت و گويى در آن نيست، مانند اين که در داستان «بنى قريظه» پيامبر (صلي الله عليه و آله) داورى را به «سعد بن معاذ» داد! اين خود جواب دندان شکنى براى خوارج است که مى گفتند: داورى مخصوص خداست.
آرى، بخش مهمى از سنّت پيامبر (صلي الله عليه و آله) افعال اوست که در موارد خاصى از آن حضرت سرمى زد در حالى که قرآن تنها سخنان خداست واين سخنان هرچند براى حق جويان ابهامى ندارد ولى براى افراد مغرض و لجوج قابل سوء استفاده است.
اميرمؤمنان على (عليه السلام) در اين توصيه که به ابن عباس بيان فرموده در آن زمان که او را براى سخن گفتن با خوارج فرستاد، روش استدلال دربرابر آنان را به او ياد مى دهد، مى فرمايد: به آيات متشابه قرآن که ممکن است تفاسير مختلفى براى آن داشته باشند احتجاج نکند، بلکه به سنّت که بسيار شفاف و روشن است استدلال کند. مى دانيم که خوارج آيه شريفه (إِنِ الْحُکْمُ إِلّا لِلّه) را بهانه کرده بودند و مى گفتند حکميت که على (عليه السلام) در مقابل شاميان آن را پذيرفته برخلاف اين آيه است، زيرا اين آيه حکميت را فقط براى خدا مى داند. در حالى که مى دانيم آيه ناظر به اين معنا نيست و حاکميت خداوند را در احکام کلّى بيان مى کند نه موارد جزئى و شخصى، و تطبيق آن کليات بر موارد شخصى بايد به وسيله حکمين انجام شود؛ ولى آن ها بر پندار باطل خود اصرار داشتند اما اگر ابن عباس مثلاً به حديث معروف «عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ يَدُورُ حَيْثُمَا دَارَ» يا حديث «اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ» که از پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) به طور مسلم نقل شده استدلال کند، ديگر آن ها نمى توانند پاسخى به آن بگويند.
* * * دربرابر خوارج با سنت پيامبر (صلي الله عليه و آله) استدلال کن
از تواريخ به خوبى استفاده مى شود که على (عليه السلام) هرگز مايل نبود خوارج به قتل برسند، بلکه حداکثر کوشش را براى هدايت آنان کرد، زيرا آن ها با معاويه و يارانش تفاوت روشنى داشتند؛ آن ها عمداً و از روى هواى نفس به دنبال باطل بودند و به آن رسيدند؛ ولى خوارج به دنبال حق مى رفتند و براثر نادانى و تعصب گرفتار باطل شدند، ازاين رو، هم خود امام (عليه السلام) با آن ها صحبت کرد و هم ابن عباس را براى سخن گفتن با ايشان فرستاد و مى دانيم که سخنان امام (عليه السلام) تأثير زيادى گذاشت و اکثريت آن ها از راه باطل برگشتند و اقليتى ماندند و به مبارزه برخاستند و از بين رفتند. امام (عليه السلام) در آغاز اين سخن مى فرمايد: «با آيات قرآن با آن ها بحث و محاجّه نکن، زيرا (بعضى از آيات) قرآن تاب معانى مختلف و امکان تفسيرهاى گوناگون دارد تو چيزى مى گويى و آن ها چيز ديگر (و سخن به جايى نمى رسد)»؛ (لا تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ، فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ، تَقُولُ وَيَقُولُونَ)
اين يک واقعيت است که بعضى آيات قرآن متشابه اند که آن ها را مى توان بر معانى مختلف و گاه متضاد حمل کرد در حالى که آيات محکمات و غير متشابه را مى توان تفسير کرد؛ ولى افرادى که دنبال اغراض خاصى هستند بدون مراجعه به آيات محکمات، آيات متشابه را بر اهداف انحرافى خود تطبيق مى کنند؛ مثلاً قرآن مجيد در آيه 22 و23 سوره قيامت مى فرمايد: (وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ * إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ)؛ «(آرى) در آن روز صورت هايى شاداب و مسرورند و به (الطاف) پروردگارشان مى نگرند» گروهى اين آيه را چنين تفسير کرده اند که روز قيامت خدا را با چشم سر مى توان ديد در حالى که قرآن در آيه محکمش مى گويد: (لاتُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ)؛ «چشم ها او را نمى بينند». و در داستان موسى (عليه السلام) پس از آن که عرضه داشت: (رَبِّ أَرِني أَنْظُرْ إِلَيْکَ)؛ «پروردگارا! خودت را به من نشان ده تا تو را ببنيم» فرمود: (لَنْ تَراني)؛ «هرگز مرا نخواهى ديد».
بدون شک قرآن به لسان عربى مبين نازل شده ولى از آن جا که آيات قرآن جنبه عموميت و کليت دارد و غالبآ دست روى مصاديق نگذاشته، افراد مغرض که اهداف خاصى دارند با استفاده از روش تفسير به رأى آن را بر مقاصد خود حمل مى کنند و سبب گمراهى خود و ديگران مى شوند؛ ولى سنّت پيغمبر (صلي الله عليه و آله) در بسيارى از موارد انگشت روى مصداق ها گذاشته؛ مصداق هايى که حتى افراد لجوج و بهانه جو نيز نمى توانند بر آن خرده بگيرند که نمونه آن را در پايان همين وصيت نامه ملاحظه خواهيم کرد.
لذا امام (عليه السلام) در ادامه اين سخن مى فرمايد: «ولى با سنّت صريح (پيامبر) با آن ها گفت وگو و محاجه کن که راه فرارى از آن نخواهند يافت (و ناچارند دربرابر آن تسليم شوند)»؛ (وَلَکِنْ حَاجِجْهُمْ بِالسُّنَّةِ، فَإِنَّهُمْ لَنْ يَجِدُوا عَنْهَا مَحِيصاً).
شاهد اين سخن داستانى است که طبرى (نويسنده کتاب المسترشد) از اميرمؤمنان على (عليه السلام) نقل کرده است و عصاره اش چنين است: هنگامى که امام (عليه السلام) ابن عباس را براى گفت و گو با خوارج فرستاد آن ها گفتند: ما چند ايراد به على (عليه السلام) داريم:
1. هنگامى که در صلح نامه حکمين عنوان اميرالمؤمنين را براى او نوشتند و عمرو عاص اعتراض نمود آن را محو کرد.
2. به حکمين گفت: نگاه کنيد اگر معاويه از من به خلافت سزاوارتر است او را تثبيت کنيد.
3. او خودش در قضاوت از همه آگاه تر بود، چرا کار را به دست حکمين سپرد؟
4. اصولاً چرا حکميت را در دين خدا پذيرفت؛ حاکم فقط خداست.
5. چرا سلاح ها و حيوانات آن ها را روز جنگ بصره در ميان ما تقسيم کرد ولى زنان و فرزندان آن ها را به عنوان برده تقسيم نکرد؟
6. او ازسوى پيغمبر وصى بود چرا مقام خود را ضايع ساخت و مردم را به سوى خود دعوت نکرد؟
ابن عباس خدمت اميرمؤمنان (عليه السلام) آمد و سخنان آن ها را بازگو کرد. امام (عليه السلام) فرمود: به آن ها بگو آيا کلام خدا و سنت رسول خدا را قبول داريد يا نه؟ آن ها مى گويند: آرى. سپس تمام ايرادهاى آن ها را اين گونه پاسخ بگو:
اين که اجازه دادم عنوان اميرمؤمنان را حذف کنند درواقع اقتدا به پيغمبر اکرم بود که در روز حديبيه در صلح نامه اى که با مشرکان نوشتيم من نوشتم: «هذا ما صالَحَ بِهِ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ» نماينده مشرکان ايراد گرفت که ما او را رسول خدا نمى دانيم، حذف کن! پيغمبر (صلي الله عليه و آله) به من امر فرمود چنين کن و اين عنوان محو شد و به من فرمود: اى على! تو هم گرفتار شبيه همين موضوع خواهى شد. اين پاسخ براى خوارج مطرح شد و آن ها پذيرفتند.
اين که گفتيد: من در خودم شک کردم چون به حکمين گفتم: آن کس را که شما صالح تر مى دانيد تثبيت کنيد، اين شبيه چيزى است که قرآن مجيد به پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) دستور داد که بگويد: (وَ إِنّا أَوْ إِيّاکُمْ لَعَلى هُدىً أَوْ في ضَلالٍ مُبينٍ)؛ «و ما يا شما بر (طريق) هدايت يا در گمراهى آشکارى هستيم». در حالى که به يقين پيغمبر بر حق بود. خوارج اين را شنيدند و پذيرفتند.
گفتيد من با اين که در داورى از همه برترم چرا داورى حکمين را پذيرفتم؟ اين همانند کار پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) است که درباره يهود بنى قريظه حکميت را به سعد بن معاذ داد در حالى که خودش در داورى از همه برتر بود و قرآن مى گويد: (لَقَدْ کانَ لَکُمْ في رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ)؛ «به يقين براى شما در زندگى پيامبر خدا سرمشق نيکويى بود». من به آن حضرت تأسى کردم. هنگامى که خوارج اين را شنيدند پذيرفتند.
اين که مى گوييد: چرا سلاح ها و حيوانات دشمن را پس از پيروزى در جنگ جمل تقسيم کردم اما زنان و فرزندانشان را برده شما نساختم، من خواستم منّتى بر اهل بصره بگذارم همان کارى که پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) با اهل مکه کرد. به علاوه کدام يک از شما حاضر بوديد عايشه را جزء سهم خود بپذيريد و کنيز خود بدانيد؟ خوارج اين را نيز پذيرفتند.
سپس درباره آخرين اشکال فرمود: اين که به من ايراد مى کنيد من وصى منصوب پيغمبر (صلي الله عليه و آله) بودم چرا مردم را به سوى خود دعوت نکردم؟ دليلش اين بود که شما مرا نپذيرفتيد و ديگرى را بر من مقدم داشتيد شما مقام وصى بودن مرا ضايع کرديد نه من؛ امام ووصى همچون پيغمبران نيست که دعوت به خويش کند او بعد از تعيين پيغمبر بى نياز از دعوت به خويشتن است او درواقع همچون کعبه است که مردم بايد به سراغ او بروند نه آن که کعبه به سوى آن ها بيايد.
هنگامى که خوارج اين پاسخ را شنيدند آن را نيز پذيرفتند و به همين دليل چهار هزار نفر از آن ها بازگشتند (و طبق روايتى دوازده هزار نفر بودند که هشت هزار نفر از آن ها بازگشتند و اقليت چهارهزار نفرى باقى ماندند که سپاه على (عليه السلام) آن ها را درهم کوبيدند). نکته
چرا استدلال به سنّت؟
اين که امام (عليه السلام) در اين نامه به ابن عباس مى فرمايد: «هنگامى که مى خواهى با خوارج سخن بگويى با سنّت به آن ها جواب ده نه با آيات قرآن، زيرا قرآن ذو وجوه (داراى تفسيرهاى گوناگون) است» ممکن است اشاره به دو مطلب باشد:
1. قرآن محکمات و متشابهات دارد؛ يعنى آياتى کاملا روشن و آياتى که ممکن است معانى مختلف براى آن ذکر شود. هرگاه اين آيات در کنار هم چيده شود عربى مبين است ومفاهيمى کاملا روشن دارد؛ مثلاً آيه (إِنِ الْحُکْمُ إِلّا لِلّهِ)؛ «حکم تنها از آنِ خداست» هنگامى که در کنار آيه شريفه (فَابْعَثُوا حَکَماً مِنْ أَهْلِهِ وَحَکَماً مِّنْ أَهْلِها) گذاشته شود معلوم مى شود که معناى حاکميت و داورىِ خدا اين است که هرکس مى خواهد حکميت کند بايد طبق قرآن و فرمان خدا باشد و لازم نيست خداوند درباره هر قضيه شخصيه اى آيه اى نازل کند.
ولى بيماردلان و کسانى که به تعبير قرآن (الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ) هستند متشابهات را مى گيرند و محکمات را رها مى سازند و آيات قرآن را مطابق ميل و خواسته نادرست خود تفسير مى کنند. به همين دليل امام (عليه السلام) به ابن عبّاس مى فرمايد: «براى رهايى از بحث هاى منافقان و کوردلان به سراغ قرآن نرود، زيرا بحث هاى دامنه دارِ محکم و متشابه پيش مى آيد و آن ها که فقط به دنبال متشابهات اند به خواسته خود مى رسند».
2. قرآن چون به منزله قانون اساسى اسلام است طبعاً مسائل را غالبآ به صورت کلى بيان مى کند و تطبيق کليات بر مصداق ها گاه براثر لجاجت و يا کج فهمى مورد سوء استفاده قرار مى گيرد در حالى که سنّت در بسيارى از موارد به صورت فعل شخصى پيامبر (صلي الله عليه و آله) است و جاى هيچ انکار و گفت و گويى در آن نيست، مانند اين که در داستان «بنى قريظه» پيامبر (صلي الله عليه و آله) داورى را به «سعد بن معاذ» داد! اين خود جواب دندان شکنى براى خوارج است که مى گفتند: داورى مخصوص خداست.
آرى، بخش مهمى از سنّت پيامبر (صلي الله عليه و آله) افعال اوست که در موارد خاصى از آن حضرت سرمى زد در حالى که قرآن تنها سخنان خداست واين سخنان هرچند براى حق جويان ابهامى ندارد ولى براى افراد مغرض و لجوج قابل سوء استفاده است.
پاورقی ها
يوسف، آيه 40.
بحارالانوار، ج 10، ص 451، ح 17. بحارالانوار، ج 23، ص 103، ح 11. «حمّال» چيزى است که تاب معانى مختلفى دارد. انعام، آيه 103. اعراف، آيه 143. «مَحِيص» به معناى راه فرار از ريشه «حيص» بر وزن «حيف» در اصل به معناى بازگشت و عدول از چيزى است و «محيص» اسم مکان به معناى مکان فرار يا پناهگاه است. سبأ، آيه 24. احزاب، آيه 21. شرح نهج البلاغه علّامه شوشترى، ج 10، ص 423، اين حديث با تفاوت هايى در تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 192 آمده است. يوسف، آيه 40. نساء، آيه 35. آل عمران، آيه 7.
بحارالانوار، ج 10، ص 451، ح 17. بحارالانوار، ج 23، ص 103، ح 11. «حمّال» چيزى است که تاب معانى مختلفى دارد. انعام، آيه 103. اعراف، آيه 143. «مَحِيص» به معناى راه فرار از ريشه «حيص» بر وزن «حيف» در اصل به معناى بازگشت و عدول از چيزى است و «محيص» اسم مکان به معناى مکان فرار يا پناهگاه است. سبأ، آيه 24. احزاب، آيه 21. شرح نهج البلاغه علّامه شوشترى، ج 10، ص 423، اين حديث با تفاوت هايى در تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 192 آمده است. يوسف، آيه 40. نساء، آيه 35. آل عمران، آيه 7.