تفسیر بخش چهارم
أَحْيِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَةِ، وَ أَمِتْهُ بِالزَّهَادَةِ، وَ قَوِّهِ بِالْيَقِينِ، وَ نَوِّرْهُ بِالْحِکْمَةِ، ذَلِّلْهُ بِذِکْرِ الْمَوْتِ، وَ قَرِّرْهُ بِالْفَنَاءِ، وَ بَصِّرْهُ فَجَائِعَ الدُّنْيَا، وَ حَذِّرْهُ صَوْلَةَ الدَّهْرِ وَ فُحْشَ تَقَلُّبِ اللَّيَالِي وَ الأَيَّامِ، وَ اعْرِضْ عَلَيْهِ أَخْبَارَ الْمَاضِينَ، ذَکِّرْهُ بِمَا أَصَابَ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ مِنَ الأَوَّلِينَ، وَ سِرْ فِي دِيَارِهِمْ آثَارِهِمْ، فَانْظُرْ فِيمَا فَعَلُوا وَ عَمَّا انْتَقَلُوا، وَ أَيْنَ حَلُّوا وَ نَزَلُوا! فَإِنَّکَ تَجِدُهُمْ قَدِ انْتَقَلُوا عَنِ الأَحِبَّةِ، وَ حَلُّوا دِيَارَ الْغُرْبَةِ، وَ کَأَنَّکَ عَنْ قَلِيلٍ قَدْ صِرْتَ کَأَحَدِهِمْ.
ترجمه
(پسرم) قلب خويش را با موعظه زنده کن و هواى نفس را با زهد (و بى اعتنايى به زرق و برق دنيا) بميران. دل را با يقين نيرومند ساز و با حکمت و دانش، نورانى و با ياد مرگ رام کن و آن را به اقرار به فناى دنيا وادار، با نشان دادن فجايع دنيا، قلب را بينا کن و از هجوم حوادث روزگار و زشتى هاى گردش شب و روز آن را برحذر دار.
اخبار گذشتگان را بر آن (بر نفس خود) عرضه نما و مصائبى را که به اقوام قبل از تو رسيده به آن يادآورى کن. در ديار و آثار (ويران شده) آن ها گردش نما و درست بنگر که آن ها چه کردند؟ از کجا منتقل شدند؟ و در کجا فرود آمدند؟ هرگاه در وضع آن ها بنگرى خواهى ديد که از ميان دوستان خود خارج شدند و در ديار غربت بار انداختند. گويا طولى نمى کشد که تو هم يکى از آن ها خواهى شد (و در همان مسير به سوى آن ها خواهى شتافت).
اخبار گذشتگان را بر آن (بر نفس خود) عرضه نما و مصائبى را که به اقوام قبل از تو رسيده به آن يادآورى کن. در ديار و آثار (ويران شده) آن ها گردش نما و درست بنگر که آن ها چه کردند؟ از کجا منتقل شدند؟ و در کجا فرود آمدند؟ هرگاه در وضع آن ها بنگرى خواهى ديد که از ميان دوستان خود خارج شدند و در ديار غربت بار انداختند. گويا طولى نمى کشد که تو هم يکى از آن ها خواهى شد (و در همان مسير به سوى آن ها خواهى شتافت).
شرح و تفسیر
دل را با اندرز زنده کن
امام (عليه السلام) در اين بخش از وصيّت نامه، دوازده اندرز مهم که سبب تکامل روح و جان و پيدايش حيات معنوى در انسان است بيان فرموده اند.
نخست مى فرمايد: «(پسرم) قلب خويش را با موعظه زنده کن و هواى نفس را با زهد (و بى اعتنايى به زرق و برق دنيا) بميران. دل را با يقين نيرومند ساز و با حکمت و دانش، نورانى و با ياد مرگ رام کن و آن را به اقرار به فناى دنيا وادار»؛ (أَحْيِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَةِ، وَ أَمِتْهُ بِالزَّهَادَةِ، وَ قَوِّهِ بِالْيَقِينِ، وَ نَوِّرْهُ بِالْحِکْمَةِ، ذَلِّلْهُ بِذِکْرِ الْمَوْتِ، وَ قَرِّرْهُ بِالْفَنَاءِ).
امام (عليه السلام) در اين شش دستور، از احياى قلب شروع مى کند. قلب که در اين گونه موارد به معناى روح و عقل و ادراک است تا زنده نشود هيچ قدمى به سوى تکامل و تعالى برداشته نخواهد شد و سير الى الله در همان جا متوقف مى گردد. آنچه مايه حيات قلب است موعظه ها و اندرزهايى است که خداوند در قرآن و پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله) و امام معصوم (عليه السلام) در رواياتشان و همچنين حوادث روزگار و تاريخ بشر بيان مى کنند.
حقيقت موعظه و اندرز، توصيه به نيکى ها و خوبى ها و سفارش به پرهيز از بدى ها و زشتى هاست که هرگاه با دلايل و شواهد همراه باشد و از دل برآيد وآميخته با خيرخواهى و دلسوزى باشد بر دل مى نشيند.
منظور از «أَمِتْهُ بِالزَّهَادَةِ؛ دل را با زهد بميران» قلبى است که اسير هوا و هوس ها باشد. چنين قلبى بايد با زهد بميرد و با موعظه حيات را از سر بگيرد. اين تعبيرِ بسيار جالبى است که امام (عليه السلام) نخست به احياى قلب دستور مى دهد و بعد به اماته و ميراندن آن؛ دستور نخستين ناظر به جنبه هاى مثبت عقل و روح و دستور دوم ناظر به جنبه هاى منفى و اسير بودن عقل در چنگال شهوات است. در واقع قلب و روح انسان به باغى مى ماند که درختان بارور و بوته هايى از گل هاى رنگارنگ دارد و در عين حال علف هرزه هاى فراوانى در لابه لاى آن درختان به چشم مى خورد. احياى اين باغ به پرورش دادن آن درختان و بوته هاى گل است و ميراندن آن به حذف و نابودى علف هرزه هاى مزاحم.
بعد از آن که قلب با موعظه زنده شد و عوامل مزاحم با زهد حذف گرديد، نوبت به تقويت آن مى رسد. امام (عليه السلام) در جمله «وَ قَوِّهِ بِالْيَقِينِ» از تقويت آن با استفاده از يقين سخن مى گويد، يقينى که از مطالعه اسرار آفرينش و يا عبادت و بندگى خدا حاصل مى شود و به دنبال تقويت، به نورانى کردن دل فرمان مى دهد و در جمله «وَ نَوِّرْهُ بِالْحِکْمَةِ» طريق نورانى ساختن آن را که فزونى علم و دانش است نشان مى دهد.
از آن جا که روح آدمى ممکن است سرکشى کند، راه مهار کردن آن را در پنجمين و ششمين جمله ها (وَ ذَلِّلْهُ بِذِکْرِ الْمَوْتِ وَ قَرِّرْهُ بِالْفَنَاءِ) نشان مى دهد، زيرا ياد مرگ و اقرار به فنا، هر انسان سرکش و چموشى را وادار به تسليم شدن مى کند. بسيار ديده ايم هنگامى که عزيزى در حادثه اى ناگهانى از دنيا مى رود و افراد زيادى از نيکان و بدان در تشييع و مجالس يادبود او شرکت مى کنند، آثار تذلل و تسليم بودن در همه چهره ها نمايان است. ممکن است اين تأثير موقتى باشد؛ ولى به هر حال نشان مى دهد که ذکر موت و اقرار به فنا اگر ادامه يابد، همواره در مهار کردن نفس سرکش و شهوات نقش اصلى را خواهد داشت.
به دنبال اين شش دستور و در تکميل جمله هاى پنجم و ششم، امام (عليه السلام) چند دستور ديگر مى دهد، مى فرمايد: «با نشان دادن فجايع دنيا، قلب را بينا کن و از هجوم حوادث روزگار و زشتى هاى گردش شب و روز آن را برحذر دار»؛ (وَ بَصِّرْهُ فَجَائِعَ الدُّنْيَا، وَ حَذِّرْهُ صَوْلَةَ الدَّهْرِ وَ فُحْشَ تَقَلُّبِ اللَّيَالِي وَ الأَيَّامِ).
گاه بر قلب انسان پرده هاى غفلت و هوا و هوس چنان فرو مى افتد که از درک حقايق مربوط به زندگى و سعادت خويش بازمى ماند. براى کنار زدن اين پرده ها و بينا ساختن دل، چيزى بهتر از آن نيست که انسان حوادث تلخ دنيا و آفات و بلاها و دگرگونى هاى ناگهانى را که در زندگى قدرتمندان جهان نمونه هاى زيادى از آن ديده مى شود، مورد دقت قرار دهد و بينايى را به دل بازگرداند.
تعبير «فَجَائِعَ الدُّنْيَا» اشاره به فجايع و جنايات مردم دنياست که همواره دگرگونى هايى را به دنبال دارد، يا اشاره به حوادث تلخى است که ناخواسته در زندگى انسان ها رخ مى دهد.
جمله «صَوْلَةَ الدَّهْرِ» با توجّه به اين که «صَوْلَة» به معناى حمله قاهرانه است، خواه اين حمله از سوى حيوان درنده اى باشد يا انسان نيرومندِ ظالم، اشاره به آفات و بلاها و بيمارى ها و ناکامى هاست که همچون حيوان درنده اى به انسان حمله مى کند در حالى که او در مقابل آن قادر به دفاع از خويشتن نيست.
«فُحْشَ تَقَلُّبِ اللَّيَالِي وَ الأَيَّامِ» با توجّه به اين که فحش به معناى هر گونه کار زشت و ناخوشايند است اشاره به اين مى کند که با گذشت روزها و شب ها دگرگونى هاى ناخوشايندى در زندگى فرد و جوامع بشرى رخ مى دهد و فضاى زندگى را تيره و تار مى سازد. اگر انسان در اين امور دقت کند بر بينايى او درباره حقايق اين جهان و مسير صحيح زندگى مى افزايد.
آن گاه امام (عليه السلام) به شرح اين مطلب مى پردازد، مى فرمايد: «و اخبار گذشتگان را بر آن (بر نفس خود) عرضه کن و مصائبى را به اقوام قبل از تو رسيده به آن يادآورى نما. در ديار و آثار (ويران شده) آن ها گردش کن و درست بنگر که آن ها چه کردند؟ از کجا منتقل شدند؟ و در کجا فرود آمدند؟»؛ (وَ اعْرِضْ عَلَيْهِ أَخْبَارَ الْمَاضِينَ، وَ ذَکِّرْهُ بِمَا أَصَابَ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ مِنَ الأَوَّلِينَ، وَ سِرْ فِي دِيَارِهِمْ وَ آثَارِهِمْ، فَانْظُرْ فِيمَا فَعَلُواعَمَّا انْتَقَلُوا وَ أَيْنَ حَلُّوا وَ نَزَلُوا).
اين همان چيزى است که قرآن مجيد بارها بر آن تأکيد کرده است، از جمله مى فرمايد: (قُلْ سِيرُوا فِى الأَرْضِ فَانظُرُوا کَيْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلُ)؛ «بگو در زمين سير کنيد و بنگريد عاقبت کسانى که قبل از شما بودند چگونه بود؟».
نيز مى فرمايد: (أَفَلَمْ يَسيرُوا فِى الأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها فَإِنَّها لا تَعْمَى الأَبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِى فِى الصُّدُورِ)؛ «آيا آنان در زمين سير نکردند تا دل هايى داشته باشند که (حقيقت را) با آن درک کنند؛ يا گوش هايى که با آن (نداى حق را) بشنوند؟! زيرا (بسيار مى شود که) چشم هاى ظاهر نابينا نمى شود، بلکه دل هايى که در سينه هاست کور مى گردد».
مهم اين است که در گوشه و کنار اين کره خاکى در بسيارى از شهرها و روستاها آثارى از پيشينيان ديده مى شود؛ آثارى خاموش که گذشت روزگار آن ها را به ويرانى کشيده؛ ولى در عين خاموشى هزار زبان دارند و با ما سخن مى گويند و سرانجامِ زندگى دنيا را به همه ما نشان مى دهند. بسيارى از مردم به ديدن اين آثار مى روند و به آن افتخار مى کنند که اين آثار تاريخى نشانگر تمدن پيشين ماست در حالى که اگر از آن ها درس عبرت بگيرند سزاوارتر است، آن گونه که خاقانى ها از ديدن کاخ کسرى ها چنان درسى آموختند. امام (عليه السلام) در ادامه اين سخن شرح بيشترى بيان کرده، مى فرمايد: «هرگاه در وضع آن ها بنگرى خواهى ديد آن ها از ميان دوستان خود خارج شده، در ديار غربت بار انداختند گويا طولى نمى کشد که تو هم يکى از آن ها خواهى شد (و در همان مسير به سوى آن ها خواهى شتافت)»؛ (فَإِنَّکَ تَجِدُهُمْ قَدِ انْتَقَلُوا عَنِ الأَحِبَّةِ، وَ حَلُّوا دِيَارَ الْغُرْبَةِ، وَ کَأَنَّکَ عَنْ قَلِيلٍ قَدْ صِرْتَ کَأَحَدِهِمْ).
آرى، در هر چيز ترديد کنيم در اين حقيقت ترديد نخواهيم کرد که همه ما بدون استثنا همان مسير پيشينيان را خواهيم پيمود. روزى فرامى رسد که با همسر، فرزند، دوستان، اموال، مقامات و وسايل زندگى وداع خواهيم گفت، همه را مى گذاريم و مى رويم. نکته ها
1. حيات و آبادى قلب
امام (عليه السلام) در آغاز اين فقره، به احياى قلب به وسيله موعظه اشاره فرموده و در فراز قبل به عمران و آبادى قلب. به يقين منظور از قلب در اين عبارات و امثال آن، آن عضو مخصوصى نيست که در درون سينه است و کارش ايجاد گردش خون در تمام اعضاست، بلکه منظور روح و عقل آدمى است همان گونه که در منابع لغت نيز آمده است.
اين روح انسانى است که بايد به وسيله موعظه و تقوا، احيا و آباد شود، زيرا مى دانيم که انسان داراى سه روح و گاه چهار روح است: روح نباتى که اثرش نمو جسم و تغذيه و تکثير مثل است و روح حيوانى که افزون بر آن اثرش حس و حرکت است؛ ناخن و موى انسان فقط روح نباتى دارد به همين دليل با چيدن آن هيچ احساسى به انسان دست نمى دهد؛ ولى گوشت و ماهيچه او علاوه بر روح نباتى، روح حيوانى نيز دارد و کمترين آسيب به آن، انسان را ناراحت مى کند. اما روح انسانى که اثر بارز آن درک و شعور و ابتکار و خلاقيت و تجزيه و تحليل مسائل مختلف است، حقيقتى است اضافه بر روح نباتى و حيوانى. البتّه افرادى هستند که روح چهارمى نيز دارند که از آن به روح القدس تعبير مى شود. حقايقى را درک مى کنند که افراد عادى از آن بى خبرند (روح القدس گاهى اشاره به جبرئيل است و گاهى به فرشته اعظم از او) تعبير «روح الايمان» که در بعضى روايات آمده است، شايد اشاره به همين مرتبه عالى روح انسانى باشد.
در حديثى از پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) مى خوانيم: «إذا زَنَى الرَّجُلُ فَارَقَهُ رُوحُ الاْيمَانِ؛ هنگامى که کسى زنا کند روح ايمان از او جدا مى شود (مگر اين که توبه کند و جبران نمايد)».
در بعضى از روايات، روح القدس مرتبه بالاترى از روح ايمان شمرده شده و تعبير ارواح پنج گانه در آن آمده است.
سخن درباره روح انسانى است، که گاه به اندازه اى قوى مى شود که همه وجود انسان را روشن مى سازد و گاه به قدرى ضعيف مى گردد که به آن مرده مى گويند.
امام حسن مجتبى (عليه السلام) مى فرمايد: «التَّفَکُّرُ حَيَاةُ قَلْبِ الْبَصِيرِ؛ تفکر موجب زنده شدن قلب بيناست». در حديث ديگرى از آن حضرت مى خوانيم: «عَلَيْکُمْ بِالْفِکْرِ فَإِنَّهُ حَيَاةُ قَلْبِ الْبَصِيرِ وَ مَفَاتِيحُ أَبْوَابِ الْحِکْمَةِ؛ بر شما باد به انديشيدن که موجب حيات قلبِ بينا مى شود و کليد درهاى دانش است». در مقابل آن از پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) نقل شده است: «أَرْبَعٌ يُمِتْنَ الْقَلْبَ: الذَّنْبُ عَلَى الذَّنْبِ وَ کَثْرَةُ مُنَاقَشَةِ النِّسَاءِ يَعْنِي مُحَادَثَتَهُنَّ وَ مُمَارَاةُ الأَحْمَقِ... وَ مُجَالَسَةُ الْمَوْتَى فَقِيلَ لَهُ يَا رَسُولَ اللهِ وَ مَا الْمَوْتَى قَالَ کُلُّ غَنِيٍّ مُتْرَفٍ؛ چهار چيز است که قلب را مى ميراند: تکرار گناه و گفت وگوى زياد با زنان (بى بند و بار) و جدال و جرّ و بحث با افراد احمق و همنشينى با مردگان. کسى سؤال کرد: اى رسول خدا! منظور از مردگان در اين جا چيست؟ فرمود: ثروتمندان خوش گذران و مست ثروت».
نيز در روايات از اميرمؤمنان على (عليه السلام) نقل شده که فرمود: «لِقَاءُ أهْلِ الْمَعْرِفَةِ عِمَارَةُ الْقُلُوبِ وَ مُسْتَفادُ الْحِکْمَةِ؛ ملاقات با اهل معرفت سبب آبادى دل ها و به دست آوردن دانش است» و در تعبير ديگر فرمود: «عِمارَةُ الْقُلُوبِ في مُعاشَرَةَ ذَوِي الْعُقُولِ؛ آبادى دل ها در معاشرت با خردمندان است».
البتّه همان گونه که در اين روايات آمده، قلب انسان گاه ويران يا بيمار مى شود و گاه به کلى از دست مى رود و شايسته نام مرده مى شود. امام (عليه السلام) در وصيّت نامه مورد بحث، هم سفارش به احياى قلب کرده است و هم عمران و آبادى آن. ذکر خدا سبب آبادى قلب و موعظه وسيله احياى آن است.
2. واعظان و اندرزگويان بى شمار
هنگامى که سخن از واعظ به ميان مى آيد، ذهن همه متوجه انسان فرهيخته و استادى روشن بين و مردى باتقوا مى شود که با استفاده از آيات قرآن مجيد و روايات معصومين (عليهم السلام) و تجارب و مطالعاتى که داشته به ديگران اندرز مى دهد. در حالى که در روايات، از واعظان ديگرى نيز نام برده شده است؛ از جمله حوادث تلخ وناگوار دنيا و دگرگونى جهان که امام (عليه السلام) در ادامه گفتار «أَحْيِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَةِ» به آن اشاره فرموده اند.
پندهاى ديگر، تاريخ پيشينيان، قصرهاى ويران شده، قبرهاى خاموش و ديار متروک آن هاست که با زبان بى زبانى هزارگونه اندرز دارند و امام (عليه السلام) در ادامه همين سخن به آن اشاره فرموده است.
واعظ ديگرى که در سخن ديگرى از امام (عليه السلام) آمده، جسم بى جان مردگان است، مى فرمايد: «فَکَفَى وَاعِظاً بِمَوْتَى عَايَنْتُمُوهُمْ حُمِلُوا إِلَى قُبُورِهِمْ غَيْرَ رَاکِبين؛ مردگانى که (ديگران، آن ها را) به سوى قبرهايشان بدون اختيار مى برند براى پند و اندرز شما کافى هستند».
اندرزگوى ديگرى که در کلمات قصار امام (عليه السلام) آمده، واعظ درونى، يعنى همان وجدان بيدار آدمى است، مى فرمايد: «وَ مَنْ کَانَ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ وَاعِظٌ کَانَ عَلَيْهِ مِنَ اللهِ حَافِظٌ؛ کسى که از درون وجود خود واعظى داشته باشد خداوند حافظ و نگهبانى براى او قرار مى دهد» اين واعظ نفسانى همان است که قرآن در سوره شمس به آن اشاره کرده، مى فرمايد: (وَ نَفْسٍ وَ مَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا)؛ «و قسم به روح آدمى و آن کس که آن را (آفريده و) موزون ساخته سپس فجور و تقوا (شر وخيرش) را به او الهام کرده است».
واعظ ديگر همان است که امام کاظم (عليه السلام) در برابر هارون الرشيد بيان کرد آن گاه که هارون از امام (عليه السلام) تقاضاى موعظه کرد آن حضرت در بيانى کوتاه و پرمعنا فرمود: «ما مِنْ شَيْءٍ تَراهُ عَيْنَيْکِ إلاَّ وَ فِيهِ مَوْعِظَةٌ؛ هيچ چيزى را چشمت نمى بيند جز آن که در آن موعظه اى است». يعنى ستارگانِ فروزان آسمان، خورشيد و ماه درخشان، قامت خميده پيران، موى سپيد سالخوردگان، برگ هاى خشکيده درختان در فصل خزان، قبرهاى خاموش مردگان و قصرهاى ويران شده شاهان، هر يک با زبان بى زبانى درسى از عبرت مى آموزند.
اگر هارون، تنها به حوادث تکان دهنده اى که در تاريخ بنى اميّه و بنى عباس روى داد نگاه مى کرد بهترين اندرزها را مى آموخت.
بنابراين فرمايش امام (عليه السلام) در اين وصيّت نامه: «أَحْيِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَةِ؛ قلب خود را با موعظه زنده کن» مفهوم وسيعى دارد که تمام واعظان را شامل مى شود.
ابوالفرج اصفهانى در کتاب اغانى مى نويسد: «خرقاء، دختر نعمان (يکى از سران عرب) هنگامى که مى خواست به عبادتگاه خود برود جاده را از پارچه هاى حرير و ديبا وخز مفروش مى ساختند و کنيزان به استقبال او مى شتافتند و او را همراهى مى کردند تا به عبادتگاه برود و به منزل خويش بازگردد. هنگامى که سعد بن ابى وقاص به قادسيه آمد و لشکر ساسانيان شکست خوردند و رستم، فرمانده لشکر کشته شد، خرقاء با کنيزان خود (به عنوان اسير) و با لباس هاى بسيار مندرس که در تن داشتند (و آثار نکبت دنيا از سر و صورت خرقاء نمايان بود) نزد سعد آمد سعد گفت: کدام يک از شما خرقاء هستيد؟ خرقاء خود را معرفى کرد سپس افزود: دنيا دار زوال است و به يک حال نمى ماند، ما پادشاهان اين سرزمين بوديم خراج آن را براى ما مى آوردند و همه سر بر فرمان ما بودند، هنگامى که دنيا به ما پشت کرد همه چيز ما را درهم کوبيد (اشاره به اين که تو هم چنين روزى در پيش دارى)».
نيز از محمد بن عبدالرحمان هاشمى نقل شده که مى گويد: روز عيد قربان بر مادرم وارد شدم. زنى را با لباس هاى مندرس نزد او ديدم. مادرم رو به من کرد وگفت: آيا اين زن را مى شناسى؟ گفتم: نه. گفت: اين مادر جعفر برمکى (وزير معروف هارون) است. من به او سلام کردم و گفتم: کمى از ماجراى زندگى خود براى من تعريف کن. گفت: جمله اى مى گويم که درس عبرتى است براى هر کس که آماده گرفتن عبرت است؛ فراموش نمى کنم (در عصر قدرت فرزندم جعفر) در يک روز عيد قربان چهارصد کنيز داشتم با اين حال فکر مى کردم فرزندم جعفر حق مرا ادا نکرده است؛ ولى امروز نزد شما آمده ام و تقاضاى پوست دو گوسفند قربانى را دارم که يکى را زيرانداز و ديگرى را روانداز خود کنم.
به گفته شيخ بهايى:
چشم عبرت بين چرا در قصر شاهان ننگرد *** تا چه سان از حادثات دورِ گردون شد خراب
پرده دارى مى کند بر طاق کسرى عنکبوت *** جغد نوبت مى زند بر قلعه افراسياب .
امام (عليه السلام) در اين بخش از وصيّت نامه، دوازده اندرز مهم که سبب تکامل روح و جان و پيدايش حيات معنوى در انسان است بيان فرموده اند.
نخست مى فرمايد: «(پسرم) قلب خويش را با موعظه زنده کن و هواى نفس را با زهد (و بى اعتنايى به زرق و برق دنيا) بميران. دل را با يقين نيرومند ساز و با حکمت و دانش، نورانى و با ياد مرگ رام کن و آن را به اقرار به فناى دنيا وادار»؛ (أَحْيِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَةِ، وَ أَمِتْهُ بِالزَّهَادَةِ، وَ قَوِّهِ بِالْيَقِينِ، وَ نَوِّرْهُ بِالْحِکْمَةِ، ذَلِّلْهُ بِذِکْرِ الْمَوْتِ، وَ قَرِّرْهُ بِالْفَنَاءِ).
امام (عليه السلام) در اين شش دستور، از احياى قلب شروع مى کند. قلب که در اين گونه موارد به معناى روح و عقل و ادراک است تا زنده نشود هيچ قدمى به سوى تکامل و تعالى برداشته نخواهد شد و سير الى الله در همان جا متوقف مى گردد. آنچه مايه حيات قلب است موعظه ها و اندرزهايى است که خداوند در قرآن و پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله) و امام معصوم (عليه السلام) در رواياتشان و همچنين حوادث روزگار و تاريخ بشر بيان مى کنند.
حقيقت موعظه و اندرز، توصيه به نيکى ها و خوبى ها و سفارش به پرهيز از بدى ها و زشتى هاست که هرگاه با دلايل و شواهد همراه باشد و از دل برآيد وآميخته با خيرخواهى و دلسوزى باشد بر دل مى نشيند.
منظور از «أَمِتْهُ بِالزَّهَادَةِ؛ دل را با زهد بميران» قلبى است که اسير هوا و هوس ها باشد. چنين قلبى بايد با زهد بميرد و با موعظه حيات را از سر بگيرد. اين تعبيرِ بسيار جالبى است که امام (عليه السلام) نخست به احياى قلب دستور مى دهد و بعد به اماته و ميراندن آن؛ دستور نخستين ناظر به جنبه هاى مثبت عقل و روح و دستور دوم ناظر به جنبه هاى منفى و اسير بودن عقل در چنگال شهوات است. در واقع قلب و روح انسان به باغى مى ماند که درختان بارور و بوته هايى از گل هاى رنگارنگ دارد و در عين حال علف هرزه هاى فراوانى در لابه لاى آن درختان به چشم مى خورد. احياى اين باغ به پرورش دادن آن درختان و بوته هاى گل است و ميراندن آن به حذف و نابودى علف هرزه هاى مزاحم.
بعد از آن که قلب با موعظه زنده شد و عوامل مزاحم با زهد حذف گرديد، نوبت به تقويت آن مى رسد. امام (عليه السلام) در جمله «وَ قَوِّهِ بِالْيَقِينِ» از تقويت آن با استفاده از يقين سخن مى گويد، يقينى که از مطالعه اسرار آفرينش و يا عبادت و بندگى خدا حاصل مى شود و به دنبال تقويت، به نورانى کردن دل فرمان مى دهد و در جمله «وَ نَوِّرْهُ بِالْحِکْمَةِ» طريق نورانى ساختن آن را که فزونى علم و دانش است نشان مى دهد.
از آن جا که روح آدمى ممکن است سرکشى کند، راه مهار کردن آن را در پنجمين و ششمين جمله ها (وَ ذَلِّلْهُ بِذِکْرِ الْمَوْتِ وَ قَرِّرْهُ بِالْفَنَاءِ) نشان مى دهد، زيرا ياد مرگ و اقرار به فنا، هر انسان سرکش و چموشى را وادار به تسليم شدن مى کند. بسيار ديده ايم هنگامى که عزيزى در حادثه اى ناگهانى از دنيا مى رود و افراد زيادى از نيکان و بدان در تشييع و مجالس يادبود او شرکت مى کنند، آثار تذلل و تسليم بودن در همه چهره ها نمايان است. ممکن است اين تأثير موقتى باشد؛ ولى به هر حال نشان مى دهد که ذکر موت و اقرار به فنا اگر ادامه يابد، همواره در مهار کردن نفس سرکش و شهوات نقش اصلى را خواهد داشت.
به دنبال اين شش دستور و در تکميل جمله هاى پنجم و ششم، امام (عليه السلام) چند دستور ديگر مى دهد، مى فرمايد: «با نشان دادن فجايع دنيا، قلب را بينا کن و از هجوم حوادث روزگار و زشتى هاى گردش شب و روز آن را برحذر دار»؛ (وَ بَصِّرْهُ فَجَائِعَ الدُّنْيَا، وَ حَذِّرْهُ صَوْلَةَ الدَّهْرِ وَ فُحْشَ تَقَلُّبِ اللَّيَالِي وَ الأَيَّامِ).
گاه بر قلب انسان پرده هاى غفلت و هوا و هوس چنان فرو مى افتد که از درک حقايق مربوط به زندگى و سعادت خويش بازمى ماند. براى کنار زدن اين پرده ها و بينا ساختن دل، چيزى بهتر از آن نيست که انسان حوادث تلخ دنيا و آفات و بلاها و دگرگونى هاى ناگهانى را که در زندگى قدرتمندان جهان نمونه هاى زيادى از آن ديده مى شود، مورد دقت قرار دهد و بينايى را به دل بازگرداند.
تعبير «فَجَائِعَ الدُّنْيَا» اشاره به فجايع و جنايات مردم دنياست که همواره دگرگونى هايى را به دنبال دارد، يا اشاره به حوادث تلخى است که ناخواسته در زندگى انسان ها رخ مى دهد.
جمله «صَوْلَةَ الدَّهْرِ» با توجّه به اين که «صَوْلَة» به معناى حمله قاهرانه است، خواه اين حمله از سوى حيوان درنده اى باشد يا انسان نيرومندِ ظالم، اشاره به آفات و بلاها و بيمارى ها و ناکامى هاست که همچون حيوان درنده اى به انسان حمله مى کند در حالى که او در مقابل آن قادر به دفاع از خويشتن نيست.
«فُحْشَ تَقَلُّبِ اللَّيَالِي وَ الأَيَّامِ» با توجّه به اين که فحش به معناى هر گونه کار زشت و ناخوشايند است اشاره به اين مى کند که با گذشت روزها و شب ها دگرگونى هاى ناخوشايندى در زندگى فرد و جوامع بشرى رخ مى دهد و فضاى زندگى را تيره و تار مى سازد. اگر انسان در اين امور دقت کند بر بينايى او درباره حقايق اين جهان و مسير صحيح زندگى مى افزايد.
آن گاه امام (عليه السلام) به شرح اين مطلب مى پردازد، مى فرمايد: «و اخبار گذشتگان را بر آن (بر نفس خود) عرضه کن و مصائبى را به اقوام قبل از تو رسيده به آن يادآورى نما. در ديار و آثار (ويران شده) آن ها گردش کن و درست بنگر که آن ها چه کردند؟ از کجا منتقل شدند؟ و در کجا فرود آمدند؟»؛ (وَ اعْرِضْ عَلَيْهِ أَخْبَارَ الْمَاضِينَ، وَ ذَکِّرْهُ بِمَا أَصَابَ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ مِنَ الأَوَّلِينَ، وَ سِرْ فِي دِيَارِهِمْ وَ آثَارِهِمْ، فَانْظُرْ فِيمَا فَعَلُواعَمَّا انْتَقَلُوا وَ أَيْنَ حَلُّوا وَ نَزَلُوا).
اين همان چيزى است که قرآن مجيد بارها بر آن تأکيد کرده است، از جمله مى فرمايد: (قُلْ سِيرُوا فِى الأَرْضِ فَانظُرُوا کَيْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلُ)؛ «بگو در زمين سير کنيد و بنگريد عاقبت کسانى که قبل از شما بودند چگونه بود؟».
نيز مى فرمايد: (أَفَلَمْ يَسيرُوا فِى الأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها فَإِنَّها لا تَعْمَى الأَبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِى فِى الصُّدُورِ)؛ «آيا آنان در زمين سير نکردند تا دل هايى داشته باشند که (حقيقت را) با آن درک کنند؛ يا گوش هايى که با آن (نداى حق را) بشنوند؟! زيرا (بسيار مى شود که) چشم هاى ظاهر نابينا نمى شود، بلکه دل هايى که در سينه هاست کور مى گردد».
مهم اين است که در گوشه و کنار اين کره خاکى در بسيارى از شهرها و روستاها آثارى از پيشينيان ديده مى شود؛ آثارى خاموش که گذشت روزگار آن ها را به ويرانى کشيده؛ ولى در عين خاموشى هزار زبان دارند و با ما سخن مى گويند و سرانجامِ زندگى دنيا را به همه ما نشان مى دهند. بسيارى از مردم به ديدن اين آثار مى روند و به آن افتخار مى کنند که اين آثار تاريخى نشانگر تمدن پيشين ماست در حالى که اگر از آن ها درس عبرت بگيرند سزاوارتر است، آن گونه که خاقانى ها از ديدن کاخ کسرى ها چنان درسى آموختند. امام (عليه السلام) در ادامه اين سخن شرح بيشترى بيان کرده، مى فرمايد: «هرگاه در وضع آن ها بنگرى خواهى ديد آن ها از ميان دوستان خود خارج شده، در ديار غربت بار انداختند گويا طولى نمى کشد که تو هم يکى از آن ها خواهى شد (و در همان مسير به سوى آن ها خواهى شتافت)»؛ (فَإِنَّکَ تَجِدُهُمْ قَدِ انْتَقَلُوا عَنِ الأَحِبَّةِ، وَ حَلُّوا دِيَارَ الْغُرْبَةِ، وَ کَأَنَّکَ عَنْ قَلِيلٍ قَدْ صِرْتَ کَأَحَدِهِمْ).
آرى، در هر چيز ترديد کنيم در اين حقيقت ترديد نخواهيم کرد که همه ما بدون استثنا همان مسير پيشينيان را خواهيم پيمود. روزى فرامى رسد که با همسر، فرزند، دوستان، اموال، مقامات و وسايل زندگى وداع خواهيم گفت، همه را مى گذاريم و مى رويم. نکته ها
1. حيات و آبادى قلب
امام (عليه السلام) در آغاز اين فقره، به احياى قلب به وسيله موعظه اشاره فرموده و در فراز قبل به عمران و آبادى قلب. به يقين منظور از قلب در اين عبارات و امثال آن، آن عضو مخصوصى نيست که در درون سينه است و کارش ايجاد گردش خون در تمام اعضاست، بلکه منظور روح و عقل آدمى است همان گونه که در منابع لغت نيز آمده است.
اين روح انسانى است که بايد به وسيله موعظه و تقوا، احيا و آباد شود، زيرا مى دانيم که انسان داراى سه روح و گاه چهار روح است: روح نباتى که اثرش نمو جسم و تغذيه و تکثير مثل است و روح حيوانى که افزون بر آن اثرش حس و حرکت است؛ ناخن و موى انسان فقط روح نباتى دارد به همين دليل با چيدن آن هيچ احساسى به انسان دست نمى دهد؛ ولى گوشت و ماهيچه او علاوه بر روح نباتى، روح حيوانى نيز دارد و کمترين آسيب به آن، انسان را ناراحت مى کند. اما روح انسانى که اثر بارز آن درک و شعور و ابتکار و خلاقيت و تجزيه و تحليل مسائل مختلف است، حقيقتى است اضافه بر روح نباتى و حيوانى. البتّه افرادى هستند که روح چهارمى نيز دارند که از آن به روح القدس تعبير مى شود. حقايقى را درک مى کنند که افراد عادى از آن بى خبرند (روح القدس گاهى اشاره به جبرئيل است و گاهى به فرشته اعظم از او) تعبير «روح الايمان» که در بعضى روايات آمده است، شايد اشاره به همين مرتبه عالى روح انسانى باشد.
در حديثى از پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) مى خوانيم: «إذا زَنَى الرَّجُلُ فَارَقَهُ رُوحُ الاْيمَانِ؛ هنگامى که کسى زنا کند روح ايمان از او جدا مى شود (مگر اين که توبه کند و جبران نمايد)».
در بعضى از روايات، روح القدس مرتبه بالاترى از روح ايمان شمرده شده و تعبير ارواح پنج گانه در آن آمده است.
سخن درباره روح انسانى است، که گاه به اندازه اى قوى مى شود که همه وجود انسان را روشن مى سازد و گاه به قدرى ضعيف مى گردد که به آن مرده مى گويند.
امام حسن مجتبى (عليه السلام) مى فرمايد: «التَّفَکُّرُ حَيَاةُ قَلْبِ الْبَصِيرِ؛ تفکر موجب زنده شدن قلب بيناست». در حديث ديگرى از آن حضرت مى خوانيم: «عَلَيْکُمْ بِالْفِکْرِ فَإِنَّهُ حَيَاةُ قَلْبِ الْبَصِيرِ وَ مَفَاتِيحُ أَبْوَابِ الْحِکْمَةِ؛ بر شما باد به انديشيدن که موجب حيات قلبِ بينا مى شود و کليد درهاى دانش است». در مقابل آن از پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) نقل شده است: «أَرْبَعٌ يُمِتْنَ الْقَلْبَ: الذَّنْبُ عَلَى الذَّنْبِ وَ کَثْرَةُ مُنَاقَشَةِ النِّسَاءِ يَعْنِي مُحَادَثَتَهُنَّ وَ مُمَارَاةُ الأَحْمَقِ... وَ مُجَالَسَةُ الْمَوْتَى فَقِيلَ لَهُ يَا رَسُولَ اللهِ وَ مَا الْمَوْتَى قَالَ کُلُّ غَنِيٍّ مُتْرَفٍ؛ چهار چيز است که قلب را مى ميراند: تکرار گناه و گفت وگوى زياد با زنان (بى بند و بار) و جدال و جرّ و بحث با افراد احمق و همنشينى با مردگان. کسى سؤال کرد: اى رسول خدا! منظور از مردگان در اين جا چيست؟ فرمود: ثروتمندان خوش گذران و مست ثروت».
نيز در روايات از اميرمؤمنان على (عليه السلام) نقل شده که فرمود: «لِقَاءُ أهْلِ الْمَعْرِفَةِ عِمَارَةُ الْقُلُوبِ وَ مُسْتَفادُ الْحِکْمَةِ؛ ملاقات با اهل معرفت سبب آبادى دل ها و به دست آوردن دانش است» و در تعبير ديگر فرمود: «عِمارَةُ الْقُلُوبِ في مُعاشَرَةَ ذَوِي الْعُقُولِ؛ آبادى دل ها در معاشرت با خردمندان است».
البتّه همان گونه که در اين روايات آمده، قلب انسان گاه ويران يا بيمار مى شود و گاه به کلى از دست مى رود و شايسته نام مرده مى شود. امام (عليه السلام) در وصيّت نامه مورد بحث، هم سفارش به احياى قلب کرده است و هم عمران و آبادى آن. ذکر خدا سبب آبادى قلب و موعظه وسيله احياى آن است.
2. واعظان و اندرزگويان بى شمار
هنگامى که سخن از واعظ به ميان مى آيد، ذهن همه متوجه انسان فرهيخته و استادى روشن بين و مردى باتقوا مى شود که با استفاده از آيات قرآن مجيد و روايات معصومين (عليهم السلام) و تجارب و مطالعاتى که داشته به ديگران اندرز مى دهد. در حالى که در روايات، از واعظان ديگرى نيز نام برده شده است؛ از جمله حوادث تلخ وناگوار دنيا و دگرگونى جهان که امام (عليه السلام) در ادامه گفتار «أَحْيِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَةِ» به آن اشاره فرموده اند.
پندهاى ديگر، تاريخ پيشينيان، قصرهاى ويران شده، قبرهاى خاموش و ديار متروک آن هاست که با زبان بى زبانى هزارگونه اندرز دارند و امام (عليه السلام) در ادامه همين سخن به آن اشاره فرموده است.
واعظ ديگرى که در سخن ديگرى از امام (عليه السلام) آمده، جسم بى جان مردگان است، مى فرمايد: «فَکَفَى وَاعِظاً بِمَوْتَى عَايَنْتُمُوهُمْ حُمِلُوا إِلَى قُبُورِهِمْ غَيْرَ رَاکِبين؛ مردگانى که (ديگران، آن ها را) به سوى قبرهايشان بدون اختيار مى برند براى پند و اندرز شما کافى هستند».
اندرزگوى ديگرى که در کلمات قصار امام (عليه السلام) آمده، واعظ درونى، يعنى همان وجدان بيدار آدمى است، مى فرمايد: «وَ مَنْ کَانَ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ وَاعِظٌ کَانَ عَلَيْهِ مِنَ اللهِ حَافِظٌ؛ کسى که از درون وجود خود واعظى داشته باشد خداوند حافظ و نگهبانى براى او قرار مى دهد» اين واعظ نفسانى همان است که قرآن در سوره شمس به آن اشاره کرده، مى فرمايد: (وَ نَفْسٍ وَ مَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا)؛ «و قسم به روح آدمى و آن کس که آن را (آفريده و) موزون ساخته سپس فجور و تقوا (شر وخيرش) را به او الهام کرده است».
واعظ ديگر همان است که امام کاظم (عليه السلام) در برابر هارون الرشيد بيان کرد آن گاه که هارون از امام (عليه السلام) تقاضاى موعظه کرد آن حضرت در بيانى کوتاه و پرمعنا فرمود: «ما مِنْ شَيْءٍ تَراهُ عَيْنَيْکِ إلاَّ وَ فِيهِ مَوْعِظَةٌ؛ هيچ چيزى را چشمت نمى بيند جز آن که در آن موعظه اى است». يعنى ستارگانِ فروزان آسمان، خورشيد و ماه درخشان، قامت خميده پيران، موى سپيد سالخوردگان، برگ هاى خشکيده درختان در فصل خزان، قبرهاى خاموش مردگان و قصرهاى ويران شده شاهان، هر يک با زبان بى زبانى درسى از عبرت مى آموزند.
اگر هارون، تنها به حوادث تکان دهنده اى که در تاريخ بنى اميّه و بنى عباس روى داد نگاه مى کرد بهترين اندرزها را مى آموخت.
بنابراين فرمايش امام (عليه السلام) در اين وصيّت نامه: «أَحْيِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَةِ؛ قلب خود را با موعظه زنده کن» مفهوم وسيعى دارد که تمام واعظان را شامل مى شود.
ابوالفرج اصفهانى در کتاب اغانى مى نويسد: «خرقاء، دختر نعمان (يکى از سران عرب) هنگامى که مى خواست به عبادتگاه خود برود جاده را از پارچه هاى حرير و ديبا وخز مفروش مى ساختند و کنيزان به استقبال او مى شتافتند و او را همراهى مى کردند تا به عبادتگاه برود و به منزل خويش بازگردد. هنگامى که سعد بن ابى وقاص به قادسيه آمد و لشکر ساسانيان شکست خوردند و رستم، فرمانده لشکر کشته شد، خرقاء با کنيزان خود (به عنوان اسير) و با لباس هاى بسيار مندرس که در تن داشتند (و آثار نکبت دنيا از سر و صورت خرقاء نمايان بود) نزد سعد آمد سعد گفت: کدام يک از شما خرقاء هستيد؟ خرقاء خود را معرفى کرد سپس افزود: دنيا دار زوال است و به يک حال نمى ماند، ما پادشاهان اين سرزمين بوديم خراج آن را براى ما مى آوردند و همه سر بر فرمان ما بودند، هنگامى که دنيا به ما پشت کرد همه چيز ما را درهم کوبيد (اشاره به اين که تو هم چنين روزى در پيش دارى)».
نيز از محمد بن عبدالرحمان هاشمى نقل شده که مى گويد: روز عيد قربان بر مادرم وارد شدم. زنى را با لباس هاى مندرس نزد او ديدم. مادرم رو به من کرد وگفت: آيا اين زن را مى شناسى؟ گفتم: نه. گفت: اين مادر جعفر برمکى (وزير معروف هارون) است. من به او سلام کردم و گفتم: کمى از ماجراى زندگى خود براى من تعريف کن. گفت: جمله اى مى گويم که درس عبرتى است براى هر کس که آماده گرفتن عبرت است؛ فراموش نمى کنم (در عصر قدرت فرزندم جعفر) در يک روز عيد قربان چهارصد کنيز داشتم با اين حال فکر مى کردم فرزندم جعفر حق مرا ادا نکرده است؛ ولى امروز نزد شما آمده ام و تقاضاى پوست دو گوسفند قربانى را دارم که يکى را زيرانداز و ديگرى را روانداز خود کنم.
به گفته شيخ بهايى:
چشم عبرت بين چرا در قصر شاهان ننگرد *** تا چه سان از حادثات دورِ گردون شد خراب
پرده دارى مى کند بر طاق کسرى عنکبوت *** جغد نوبت مى زند بر قلعه افراسياب .
پاورقی ها
«قرّر» از ريشه «تقرير» در دو معنا به کار رفته است: نخست تثبيت و قرار دادن چيزى در محلش و ديگر به اقرار واداشتن کسى درباره چيزى. در جمله بالا معناى دوم اراده شده است يعنى قلب خود را درباره فناى دنيا به اقرار وادار.
«فحش» به هر کارى گفته مى شود که از حد اعتدال خارج شود و صورت زشتى به خود بگيرد به همين دليل به تمام منکرات و قبايح آشکار، فحش و فحشا گفته مى شود، هر چند در عرف امروز ما، فحشا در مورد انحرافات جنسى به کار مى رود. (فحش گاهى معناى مصدرى دارد و گاه معناى اسم مصدرى). «حَلُّوا» از ريشه «حلّ» گاه به معناى گشودن گره و حل مشکل آمده و گاه به معناى وارد شدن در مکانى است و در جمله بالا معناى دوم اراده شده است. روم، آيه 42. حج، آيه 46. کافى، ج 2، باب الکبائر، ص 280، ح 11. کافى، ج 2، باب الکبائر، ص 280، ح 16. نزهة الناظر (حلوانى)، ص 73، ح 18؛ ميزان الحکمه، ج 3، ص 2463، ح 3250. اعلام الدين، ص 297. خصال، ص 228، ح 65. غررالحکم، ح 9795. غررالحکم، ح 9774. نهج البلاغه، خطبه 188. نهج البلاغه، حکمت 89. شمس، آيات7 و 8. بحارالانوار، ج 75، ص 319، ح 2؛ امالى صدوق، ص 509، ح 8. بهج الصباغة (شوشترى)، ج 8، ص 332. بهج الصباغة (شوشترى)، ج 8، ص 333 و مرحوم محدث قمى نيز در تتمة المنتهى، ص 316 اين داستان را نقل کرده است. کشکول شيخ بهايى، ج 3، ص 183.
«فحش» به هر کارى گفته مى شود که از حد اعتدال خارج شود و صورت زشتى به خود بگيرد به همين دليل به تمام منکرات و قبايح آشکار، فحش و فحشا گفته مى شود، هر چند در عرف امروز ما، فحشا در مورد انحرافات جنسى به کار مى رود. (فحش گاهى معناى مصدرى دارد و گاه معناى اسم مصدرى). «حَلُّوا» از ريشه «حلّ» گاه به معناى گشودن گره و حل مشکل آمده و گاه به معناى وارد شدن در مکانى است و در جمله بالا معناى دوم اراده شده است. روم، آيه 42. حج، آيه 46. کافى، ج 2، باب الکبائر، ص 280، ح 11. کافى، ج 2، باب الکبائر، ص 280، ح 16. نزهة الناظر (حلوانى)، ص 73، ح 18؛ ميزان الحکمه، ج 3، ص 2463، ح 3250. اعلام الدين، ص 297. خصال، ص 228، ح 65. غررالحکم، ح 9795. غررالحکم، ح 9774. نهج البلاغه، خطبه 188. نهج البلاغه، حکمت 89. شمس، آيات7 و 8. بحارالانوار، ج 75، ص 319، ح 2؛ امالى صدوق، ص 509، ح 8. بهج الصباغة (شوشترى)، ج 8، ص 332. بهج الصباغة (شوشترى)، ج 8، ص 333 و مرحوم محدث قمى نيز در تتمة المنتهى، ص 316 اين داستان را نقل کرده است. کشکول شيخ بهايى، ج 3، ص 183.