تفسیر بخش هشتم
إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِکَ مَنْ کَانَ لِلْأَشْرَارِ قَبْلَکَ وَزِيراً، وَمَنْ شَرِکَهُمْ فِي الآْثَامِ فَلا يَکُونَنَّ لَکَ بِطَانَةً، فَإِنَّهُمْ أَعْوَانُ الْأَثَمَةِ، وَإِخْوَانُ الظَّلَمَةِ، وَأَنْتَ وَاجِدٌ مِنْهُمْ خَيْرَ الْخَلَفِ مِمَّنْ لَهُ مِثْلُ آرَائِهِمْ وَنَفَاذِهِمْ، وَلَيْسَ عَلَيْهِ مِثْلُ آصَارِهِمْ وَأَوْزَارِهِمْ وَآثَامِهِمْ، مِمَّنْ لَمْ يُعَاوِنْ ظَالِماً عَلَى ظُلْمِهِ، وَلا آثِماً عَلَى إِثْمِهِ أُولَئِکَ أَخَفُّ عَلَيْکَ مَؤُونَةً، وَأَحْسَنُ لَکَ مَعُونَةً، وَأَحْنَى عَلَيْکَ عَطْفاً، وَأَقَلُّ لِغَيْرِکَ إِلْفاً، فَاتَّخِذْ أُولَئِکَ خَاصَّةً لِخَلَوَاتِکَ وَحَفَلاتِکَ، ثُمَّ لْيَکُنْ آثَرُهُمْ عِنْدَکَ أَقْوَلَهُمْ بِمُرِّ الْحَقِّ لَکَ وَأَقَلَّهُمْ مُسَاعَدَةً فِيمَا يَکُونُ مِنْکَ مِمَّا کَرِهَ اللهُ لِأَوْلِيَائِهِ، وَاقِعاً ذَلِکَ مِنْ هَوَاکَ حَيْثُ وَقَعَ. وَالْصَقْ بِأَهْلِ الْوَرَعِ وَالصِّدْقِ؛ ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَى أَلاَّ يُطْرُوکَ وَلا يَبْجَحُوکَ بِبَاطِلٍ لَمْ تَفْعَلْهُ، فَإِنَّ کَثْرَةَ الْإِطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ، وَتُدْنِي مِنَ الْعِزَّةِ.
ترجمه
به اهل ورع و صدق و راستى بپيوند سپس آن ها را طورى تربيت کن که تو را ستايش بى جا نکنند (و از تملق و چاپلوسى بپرهيزند ونيز) از تو براى اعمال نادرستى که انجام نداده اى تمجيد ننمايند، زيرا مدح و ستايش فراوان، عُجب و خودپسندى به بار مى آورد و انسان را به کبر و غرور نزديک مى سازد.
شرح و تفسیر
امام (عليه السلام) بعد از بيان صفات مشاوران در بخش گذشته، در اين بخش به سراغ صفات و ويژگى هاى وزيران و همکاران در حکومت مى رود. نخست افرادى را که صفات منفى دارند معرفى مى کند و بعد واجدان صفات نيک، و سپس توصيه هاى لازمى را درباره آن ها بيان مى کند، مى فرمايد: «بدترينِ وزراى تو کسى است که پيش از تو وزير «زمامداران شرور» بوده و در گناهان آن ها شرکت کرده است چنين کسى هرگز نبايد محرم اسرار تو باشد»؛ (إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِکَ مَنْ کَانَ لِلْأَشْرَارِ قَبْلَکَ وَزِيراً، وَمَنْ شَرِکَهُمْ فِي الآْثَامِ فَلا يَکُونَنَّ لَکَ بِطَانَةً).
امام (عليه السلام) در اين جا به مسأله حسن سابقه و سوء سابقه اشاره مى کند و بررسى سوابق اشخاص را در انتخاب آن ها براى کارهاى مهم لازم مى شمرد. اين همان چيزى است که در دنياى امروز به صورت برگ اوّل پرونده کارگزاران و کارمندان درآمده است.
سپس امام (عليه السلام) دليل آن را به طور شفاف بيان مى کند، مى فرمايد: «آن ها معاونان گنهکاران و برادران ستمکاران اند»؛ (فَإِنَّهُمْ أَعْوَانُ الْأَثَمَةِ، وَإِخْوَانُ الظَّلَمَةِ).
بعضى از کسانى که سال ها با افراد ظالم وستم پيشه همکارى کرده اند صفات زشت و نکوهيده به صورت عادت و سجيه آن ها درآمده و به فرض که اظهار توبه کنند، باز هم قابل اعتماد نيستند به ويژه آن که انسان هاى لايق و بدون سوء سابقه در جامعه وجود دارند، لذا در ادامه سخن مى افزايد: «اين در حالى است که تو مى توانى جانشينان خوبى به جاى آنان انتخاب کنى، از کسانى که ازنظر فکر و نفوذ اجتماعى کمتر از آن ها نيستند؛ ولى بار سنگين اعمال خلاف، گناهان و معاصىِ آن ها را بر دوش ندارند؛ از کسانى که هرگز ستمگرى را در ستمش يارى نکرده و گناهکارى را در گناهش معاونت ننموده اند»؛ (وَأَنْتَ وَاجِدٌ مِنْهُمْ خَيْرَ الْخَلَفِ مِمَّنْ لَهُ مِثْلُ آرَائِهِمْ وَنَفَاذِهِمْ، وَلَيْسَ عَلَيْهِ مِثْلُ آصَارِهِمْ وَأَوْزَارِهِمْ وَآثَامِهِمْ، مِمَّنْ لَمْ يُعَاوِنْ ظَالِماً عَلَى ظُلْمِهِ، وَلا آثِماً عَلَى إِثْمِهِ).
از اين تعبير به خوبى استفاده مى شود که حتى کسانى که يک نقطه سياه در پرونده پيشين آن ها هست نبايد براى کارهاى مهم، وزارت و امثال آن برگزيده شوند، بلکه لازم است حسن سابقه آن ها بر همگان روشن باشد.
در پايان اين سخن چنين نتيجه مى گيرد: «هزينه اين افراد براى تو سبک تر و همکارى و يارى شان بهتر و محبّتشان به تو بيشتر و انس و الفتشان با غير تو (و بيگانگان) کمتر است، بنابراين آن ها را از خواص خود در خلوت ها و رازدار خويش در محافل خصوصى قرار بده»؛ (أُولَئِکَ أَخَفُّ عَلَيْکَ مَؤُونَةً وَأَحْسَنُ لَکَ مَعُونَةً، وَأَحْنَى عَلَيْکَ عَطْفاً، وَأَقَلُّ لِغَيْرِکَ إِلْفاً فَاتَّخِذْ أُولَئِکَ خَاصَّةً لِخَلَوَاتِکَ وَحَفَلاتِکَ).
امام (عليه السلام) در اين عبارات کوتاه و پرمعنا چهار نقطه قوت براى افرادى که داراى سوء سابقه نيستند ذکر مى کند:
1. آن ها هزينه کمترى براى والى دارند، زيرا قبلاً منافع نامشروعى از حاکمان ظلم به آن ها نرسيده تا پرتوقع باشند.
2. يارى آن ها بهتر و بيشتر است، چراکه نيّاتشان خالص است و کمک هايشان مخلصانه.
3. آن ها محبّتشان بيشتر است، زيرا اتحاد فکر و سليقه و هماهنگى در صفات و نيّات سبب جوشش محبّت آن ها مى گردد و به حکم:
ذره ذره کاندر اين ارض و سماست *** جنس خود را همچو کاه و کهرباست
تجاذب بسيارى ميان تو و آن هاست.
4. اين ها با بيگانگان سر و سرّى ندارند. تنها تو را مى بينند و تو را مى خواهند.
اين نکته نيز واضح است که ياران ظالمان پيشين نه تنها معاونان خوبى براى والى نخواهند بود، بلکه مردم چون از سوابق سوء آن ها آگاه اند با آن ها همکارى نمى کنند و اعتمادشان به والى و زمامدار نيز کم مى شود. ابن ابى الحديد پس از نقل اين روايت معروف: «يُنادي يَوْمَ الْقِيامَةِ أيْنَ مَنْ بَرِيَ لَهُمْ ـ اَيْ لِلظَّالِمينَ ـ قَلَمآ؛ روز قيامت منادى فرياد مى زند: کجا هستند کسانى که قلمى را تراشيدند و به دست ظالمان دادند (تا حکم ظلمى را بنويسند)؟ (بيايند و کيفر اعمالشان را ببينند)» اين داستان را نقل مى کند که مردى را نزد وليد بن عبد الملک آوردند. وليد از او پرسيد: درباره حجاج چه مى گويى؟ گفت: من چه درباره او بگويم؟ او گناهى از گناهان تو و شعله اى از آتشت بود. خدا، هم تو را لعنت کند و هم حجاج را با تو، و شروع کرد به دشنام دادن به هر دو. وليد به عمر بن عبدالعزيز (عموزاده وليد) که در کنارش بود نگاهى کرد و گفت: درباره اين شخص چه مى گويى؟ عمر بن عبد العزيز گفت: چه مى خواهى بگويم؟ اين مردى است که به همه شما دشنام مى دهد. يا همانند او دشنامى بده يا او را عفو کن. وليد خشمگين شد و به او گفت: من تو را فقط يک آدم خارجى و بيگانه مى دانم. عمر گفت: من هم تنها تو را مجنون مى دانم، سپس برخاست و خشمگين بيرون رفت.
خالد بن ريان که رئيس شرطه (نيروى انتظامى) وليد بود برخاست و همراه او رفت و به عمر بن عبدالعزيز گفت: چرا به اميرمؤمنان! (منظور وليد است) چنين گفتى؟ من دستم را به قبضه شمشير برده بودم و منتظر بودم به من دستور دهد گردن تو را بزنم. عمر بن عبدالعزير گفت: اگر چنين دستورى به تو داده بود انجام مى دادى؟ خالد گفت: آرى. (اين ماجرا گذشت) هنگامى که عمر بن عبدالعزيز به خلافت رسيد خالد آمد بالاى سر عمر (به عنوان محافظ) ايستاد در حالى که شمشير به کمر داشت. عمر نگاهى به او کرد و گفت: شمشيرت را بر زمين بگذار تو بايد در هرچه دستور مى دهيم مطيع ما باشى و به کاتب و نويسنده سابق وليد نيز گفت: تو هم قلمت را بر زمين بگذار، زيرا گاه با آن ضرر مى زدى و گاه منفعت مى رساندى. بعد عرضه داشت: خداوندا، من اين دو نفر را بر زمين گذاشتم (از مقام خود پايين آوردم) تو هرگز آن ها را بالا مبر. راوى مى گويد: به خدا سوگند! اين دو پست و خوار بودند تا مردند.
آن گاه امام (عليه السلام) بعد از ذکر مسأله حسن سابقه وزرا و کارگزاران به رتبه بندى آن ها پرداخته و صفاتى را براى برترين ها مى شمرد.
نخست مى فرمايد: «سپس (از ميان آن ها) افرادى را مقدم دار که در گفتن حقايق تلخ براى تو از همه صريح اللهجه تر باشند»؛ (ثُمَّ لْيَکُنْ آثَرُهُمْ عِنْدَکَ أَقْوَلَهُمْ بِمُرِّ الْحَقِّ لَکَ).
در وصف دوم مى افزايد: «و در امورى که خداوند براى اوليايش دوست نمى دارد به تو کمتر کمک کنند خواه موافق ميل تو باشد يا نه»؛ (وَأَقَلَّهُمْ مُسَاعَدَةً فِيمَا يَکُونُ مِنْکَ مِمَّا کَرِهَ اللهُ لِأَوْلِيَائِهِ، وَاقِعاً ذَلِکَ مِنْ هَوَاکَ حَيْثُ وَقَعَ).
اشاره به اين که اگر راه خطا رفتى آن ها دست از يارى تو بردارند تا هوشيار شوى و به راه ثواب برگردى. به بيان ديگر، داراى استقلال فکر وشخصيت باشند؛ در حق، تو را يارى کنند و در باطل از يارى تو بازايستند.
در سومين و چهارمين وصف مى فرمايد: «به اهل ورع و صدق و راستى بپيوند»؛ (وَالْصَقْ بِأَهْلِ الْوَرَعِ وَالصِّدْقِ).
«ورع» به معناى تقوا در حد بالا و «صدق» همان راستگويى در مشورت ها و خبرهاى گوارا و ناگوار است.
تعبير «مُرِّ الْحَقِّ» اشاره به اين است که بيان حق گاهى شيرين است و در بسيارى از اوقات تلخ؛ ولى به منزله داروى شفابخشى است که گرچه موقتآ کام انسان را تلخ مى سازد ولى بيمارى هاى جانکاه را از انسان دور مى کند و اين يکى از آزمايش هاى خواص و اطرافيان زمامداران است که جرأت و جسارت داشته باشند تا کام حاکم را با گفتن حقايق تلخ اما مفيد و سودمند تلخ کنند و از خشم او نهراسند.
همچنين در آن جا که حاکم راه خطا مى رود آزمون ديگرى براى اطرافيان اوست که شجاع باشند و او را يارى نکنند و از راه خطا بازگردانند نه اين که چشم و گوش بسته به دنبال او حرکت کرده و رضاى او را بر رضاى خدا و خلق مقدم دارند.
امام (عليه السلام) در پايان اين بخش دستورى درباره وزرا و اطرافيان صادر مى کند، مى فرمايد: «سپس آن ها را طورى تربيت کن که تو را ستايش بى جا نکنند (و از تملق و چاپلوسى بپرهيزند و نيز) از تو به سبب اعمال نادرستى که انجام نداده اى تمجيد ننمايند، زيرا مدح و ستايش فراوان، عُجب و خودپسندى به بار مى آورد و انسان را به کبر و غرور نزديک مى سازد»؛ (ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَى أَلاَّ يُطْرُوکَ وَلا يَبْجَحُوکَ بِبَاطِلٍ لَمْ تَفْعَلْهُ، فَإِنَّ کَثْرَةَ الْإِطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ، وَتُدْنِي مِنَ الْعِزَّةِ).
با توجّه به اين که «رُضْهُمْ» از ريشه «رياضت» است که در اين جا به معناى تمرين دادن و تربيت کردن آمده و «يُطْرُوکَ» از ريشه «اِطراء» به معناى مدح و ستايش فراوان است و «يَبْجَحُوکَ» از ريشه «بَجَح» (بر وزن فرح) و به معناى شادمانى است، هدف امام (عليه السلام) اين است که دربرابر مداحى اطرافيان روى خوش نشان ندهد و اظهار خوشحالى نکند؛ خواه درمورد انجام کارهاى نيک باشد يا ترک کارهاى بد، چراکه تکرار اين عمل ازسوى اطرافيان به تدريج در دل زمامدار اثر مى گذارد و او را مغرور و ازخودراضى مى کند وبه يقين، غرور، سرچشمه انحرافات بسيارى است.
در حديثى آمده است که پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) فرمود: درباره من مدح بى جا نکنيد آن گونه که نصارا درباره حضرت مسيح کرده اند (و او را خدا خواندند) من فقط بنده اى از بندگان خدا هستم؛ ولى بگوييد بنده خدا و فرستاده او.
در روايت معروفى مى خوانيم: «احْثُوا فِي وُجُوهِ الْمَدَّاحِينَ التُّرَابَ؛ به صورت ستايشگران تملق گو خاک بپاشيد».
در حديثى از اميرمؤمنان على (عليه السلام) که در غررالحکم آمده، مى خوانيم: «إيّاکَ أنْ تُثْنِيَ عَلى أَحَدٍ بِمَا لَيْسَ فيهِ فَإنَّ فِعْلَهُ يُصَدِّقُ عَنْ وَصْفِهِ وَيُکَذِّبُکَ؛ بپرهيز از اين که کسى را درباره چيزى ستايش کنى که در او نيست زيرا اعمال او وصف واقعى او را آشکار مى سازد و تو را تکذيب مى کند».
البته اين کار آسانى نيست که اطرافيان و حواشى قدرت ها بدون ترس و واهمه و انتظار پاداش، واقعيت ها را برملا کنند؛ نه از زور بترسند و نه انتظار زر داشته باشند و اين در شأن موحدان راستين است.
به گفته آن سخنور معروف: نصيحت پادشاهان کردن کسى را، مسلَّم بُوَد که بيم سر ندارد يا اميد زر.
موحد چه در پاى ريزى زرش *** چه شمشير هندى نهى بر سرش
اميد و هراسش نباشد ز کس *** بر اين است بنياد توحيد و بس
البته اين سخن توصيه اکيدى به همه متصديان مراکز قدرت است که ياران و مشاوران خود را به گفتن حق عادت بدهند و خود آماده پذيرش حقايق تلخ باشند.
پاورقی ها
«الأَثَمَة» جمع «آثم» به معناى گنهکار است. «آصار» جمع «اِصْر» بر وزن «مصر» در اصل به معناى نگهدارى و محبوس ساختن است سپس به کارهاى سنگين که انسان را از فعاليت باز مى دارد اطلاق شده است و همچنين به گناهانى که بر دوش انسان سنگينى مى کند و در جمله بالا همين معنا اراده شده است. «أَوْزار» جمع «وِزْر» بر وزن «مصر» در اصل به معناى بار سنگين است و به گناهان بزرگ که مسئوليتش بر دوش انسان سنگينى مى کند اطلاق شده و بعضى گفته اند: وزر، گناهان سنگين تر از إصر است. «أحْنى» در اصل به معناى عطف توجّه به شخص يا چيزى داشتن است و «عطف» به معناى محبّت کردن آمده است. «إلْف» به معناى الفت داشتن و انس گرفتن است. «حَفَلات» جمع «حَفْل» بر وزن «هفت» در اصل به معناى محلى است که آب در آن جمع مى شود سپس به هر محل اجتماع بزرگ و مجلسى اطلاق شده است و به مجلس نيز محفل گفته مى شود. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 17، ص 43. «الزَّهْو» به معناى تکبر و خودبزرگ بينى است. «العِزّة» در اين جا به معناى غرور است. در بعضى از نسخ «غِرّة» آمده که استعمال آن در اين معنا روشن تر است. موطأ مالک، مقدمه ج 1، ص 12. من لايحضره الفقيه، ج 4 باب ذکر جهل من مناهى النبي (صلي الله عليه و آله)، ص 11. غرر الحکم، ح 10735. گلستان، باب هشتم، در نقل آداب صحبت، ص 253. درباره مدح و ثناخوانىِ بى جا و زيان هاى تملق و چاپلوسى، بحث مشروحى در جلد دهم همين کتاب، ص 202 ذيل خطبه 216 آمده است.