تفسیر بخش پانزدهم

ثُمَّ اخْتَرْ لِلْحُکْمِ بَيْنَ النَّاسِ أَفْضَلَ رَعِيَّتِکَ فِي نَفْسِکَ، مِمَّنْ لا تَضِيقُ بِهِ الْأُمُورُ، وَلا تُمَحِّکُهُ الْخُصُومُ، وَلا يَتَمَادَى فِي الزَّلَّةِ، وَلا يَحْصَرُ مِنَ الْفَيْءِ إِلَى الْحَقِّ إِذَا عَرَفَهُ، وَلا تُشْرِفُ نَفْسُهُ عَلَى طَمَعٍ، وَلا يَکْتَفِي بِأَدْنَى فَهْمٍ دُونَ أَقْصَاهُ؛ وَأَوْقَفَهُمْ فِي الشُّبُهَاتِ، وَآخَذَهُمْ بِالْحُجَجِ، وَأَقَلَّهُمْ تَبَرُّماً بِمُرَاجَعَةِ الْخَصْمِ، وَأَصْبَرَهُمْ عَلَى تَکَشُّفِ الْأُمُورِ، وَأَصْرَمَهُمْ عِنْدَ اتِّضَاحِ الْحُکْمِ، مِمَّنْ لا يَزْدَهِيهِ إِطْرَاءٌ. وَلا يَسْتَمِيلُهُ إِغْرَاءٌ وَأُولَئِکَ قَلِيلٌ، ثُمَّ أَکْثِرْ تَعَاهُدَ قَضَائِهِ، وَافْسَحْ لَهُ فِي الْبَذْلِ مَا يُزِيلُ عِلَّتَهُ، وَتَقِلُّ مَعَهُ حَاجَتُهُ إِلَى النَّاسِ. وَأَعْطِهِ مِنَ الْمَنْزِلَةِ لَدَيْکَ مَا لا يَطْمَعُ فِيهِ غَيْرُهُ مِنْ خَاصَّتِکَ، لِيَأْمَنَ بِذَلِکَ اغْتِيَالَ الرِّجَالِ لَهُ عِنْدَکَ. فَانْظُرْ فِي ذَلِکَ نَظَراً بَلِيغاً، فَإِنَّ هَذَا الدِّينَ قَدْ کَانَ أَسِيراً فِي أَيْدِي الْأَشْرَارِ، يُعْمَلُ فِيهِ بِالْهَوَى، وَتُطْلَبُ بِهِ الدُّنْيَا.

ترجمه
سپس از ميان رعاياى خود برترين فرد را نزد خود براى قضاوت در ميان مردم برگزين. کسى که امور مختلف وى را در تنگنا قرار ندهد و برخورد مخالفان و خصوم با يکديگر او را به خشم و لجاجت واندارد، بر لغزش و اشتباهاتش پافشارى نکند و هنگامى که خطايش بر او روشن شود بازگشت به سوى حق بر او مشکل نباشد و نفس او به طمع تمايل نداشته باشد، در فهم مطالب به اندک تحقيق اکتفا نکند و تا پايان پيش رود و در شبهات از همه محتاط تر باشد، بر تمسک به حجت و دليل از همه بيشتر پافشارى کند و در صورت مراجعه مکرر طرف هاى دعوا کمتر خسته شود، در کشف حقيقت امور شکيباتر و به هنگام آشکار شدن حق در انشاى حکم از همه قاطع تر باشد. از کسانى که ستايش فراوان، آن ها را مغرور نمى سازد (و فريب نمى دهد) و مدح و ثناى بسيار، آن ها را به ثناخوان و مدح کننده متمايل نمى کند، البته اين گونه افراد کم اند.
سپس با جديت هرچه بيشتر داورى هاى او را بررسى کن و در بذل حقوق به او سفره سخاوتت را بگستران آن چنان که نيازش را از بين ببرد و حاجتى به مردم پيدا نکند (مبادا خداى نکرده آلوده به رشوه خوارى گردد) و ازنظر منزلت آن قدر مقامش را نزد خود بالا ببر که احدى از ياران نزديک تو نسبت به نفوذ در او طمع نکند و به اين طريق از توطئه و زيان رساندن اين گونه افراد در نزد تو در امان باشد سپس در آنچه گفتم با دقت بنگر (و همه اين دستورات را به طور دقيق اجرا کن) زيرا اين دين اسير دست اشرار بود با هوى و هوس درباره آن عمل مى شد و به وسيله آن دنيا را طلب مى کردند (از يک سو هوى پرستى و ازسوى ديگر دنياپرستى همه ارکان دين را متزلزل ساخته بود).
شرح و تفسیر
قضات بايد واجد اين دوازده صفت باشند
امام (عليه السلام) در اين بخش از نامه خود به مالک اشتر، بحث مهمى درباره قضات بيان داشته و آن را از بحث هاى ديگر مستقل کرده تا اشاره اى به استقلال قضايى باشد که در دنياى امروز به آن اهمّيّت زيادى مى دهند و قوه قضائيه را قوه مستقلى دربرابر قوه اجرايى (دولت) و قوه قانون گذارى مى شناسند. اضافه بر اين، ذکر ويژگى هاى قضات بعد از ويژگى هاى فرماندهان لشکر اين پيام را دارد که لشکر، کشور اسلام را در مقابل اجانب حفظ مى کند و قوه قضائيه در مقابل نزاع هاى داخلى، و به بيان ديگر يکى ضامن امنيت برونى است و ديگرى ضامن امنيت درونى. نخست مى فرمايد: «سپس از ميان رعاياى خود برترين فرد را نزد خود براى قضاوت درميان مردم برگزين؛ (ثُمَّ اخْتَرْ لِلْحُکْمِ بَيْنَ النَّاسِ أَفْضَلَ رَعِيَّتِکَ فِي نَفْسِکَ).
اين تعبير مى رساند که درمورد قضات حتمآ بايد به سراغ برترين ها رفت، چراکه مسأله قضاوت امرى بسيار سنگين، حساس و سرنوشت ساز است که تنها برترين ها مى توانند آن را سر و سامان بخشند.
تعبير «اخْتَرْ» نشان مى دهد که قضات با آراى مردم ـ آن گونه که در بعضى کشورهاى امروز رايج است ـ انتخاب نمى شوند، بلکه زمامدار و رهبر، آن ها را مستقيمآ يا به وسيله افراد مورد اعتماد خود برمى گزيند، زيرا مسأله صلاحيت قضايى چيزى نيست که مردم بتوانند درباره آن داورى کنند و رأى بدهند.
آن گاه دوازده صفت براى آن ها برمى شمارد که درواقع ازقبيل تفصيل پس از اجمال است و نشان مى دهد برترين ها چه کسانى اند:
1. مى فرمايد: «کسى که امور مختلف وى را در تنگنا قرار ندهد»؛ (مِمَّنْ لا تَضِيقُ بِهِ الْأُمُورُ).
اشاره به اين که آگاهى آن ها درباره مسائل مختلف و قوانين اسلام و شناخت موضوعات در حدى باشد که هر مسأله پيچيده اى پيش آمد راه حل آن را بدانند و در تنگنا قرار نگيرند. به بيان ديگر، هم بر احکام شرع مسلط باشد و هم در تشخيص موضوع توانا، تا بتواند رد فروع به اصول و استخراج فروع از اصول کند و اين وصف تنها در مجتهدان مبرّز وجود دارد.
2. در بيان دومين وصف مى فرمايد: «و برخورد مخالفان و خصوم با يکديگر او را به خشم و لجاجت واندارد»؛ (وَلا تُمَحِّکُهُ الْخُصُومُ).
يعنى آن چنان سعه صدرى داشته باشد که اگر گاهى طرفين دعوا در محضر او به نزاع و جنجال برخيزند از کوره درنرود و حکم عادلانه الهى را درباره آن ها هرچند جسور و بى ادب باشند صادر کند.
3. امام (عليه السلام) در سومين وصف قضات لايق و کارآمد مى فرمايد: «کسى که بر لغزش و اشتباهاتش پافشارى نکند»؛ (وَلا يَتَمَادَى فِي الزَّلَّةِ).
به يقين افراد لجوج هنگامى که مرتکب خطايى شوند و متوجه گردند، به آسانى حاضر نيستند مسير خود را تغيير داده و به سوى راه راست و صراط مستقيم بازگردند و همين سبب مى شود داورى هاى آن ها ظالمانه و غير واقعى باشد آن هم ظلمى از روى عمد که غير قابل بخشش است.
قرآن مجيد درباره گروهى از کافران مى فرمايد: (وَلَوْ رَحِمْنَاهُمْ وَکَشَفْنَا مَا بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَّلَجُّوا فِى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ)؛ «اگر به آنان رحم کنيم و (مشکلات و) ناراحتى هاى آنان را برطرف سازيم (نه تنها بيدار نمى شوند بلکه) در طغيانشان لجاجت مى ورزند و سرگردان مى شوند».
بسيار مى شود که لجاجت در فکر انسان چنان اثر مى گذارد که باطل را حق مى بيند و حق را باطل. اميرمؤمنان (عليه السلام) مى فرمايد: «اللِّجاجُ يُفْسِدُ الرَّأْيَ؛ لجاجت فکر انسان را خراب مى کند». در جاى ديگر مى فرمايد: «اللِّجاجُ أکْثَرُ الاْشْيَاءِ مَضَرَّةً فِي الْعاجِلِ وَالاْجِلِ؛ لجاجت زيان بارترين امور در دنيا وآخرت است».
4. در چهارمين وصف مى فرمايد: «و هنگامى که خطايش بر او روشن مى شود بازگشت به سوى حق براومشکل نباشد»؛ (وَلايَحْصَرُ مِنَالْفَيْءِ إِلَى الْحَقِّ إِذَا عَرَفَهُ). اين وصف درواقع چهره ديگرى از عدم لجاجت است و يا به تعبيرى ديگر نتيجه آن است. انسانى که لجوج نباشد هنگامى که حق براى او روشن مى شود به راحتى به سوى حق بازمى گردد و تمام آثار خطاى خود را اصلاح مى کند. به بيان ديگر، کسى باشد که شجاعتِ پذيرش خطا و اصلاح اشتباه خود را داشته باشد و اين گونه شجاعت از مهم ترين شاخه هاى اين فضيلت انسانى است.
5. «کسى که نفس اوبه طمع تمايل نداشته باشد»؛ (وَلاتُشْرِفُ نَفْسُهُ عَلَى طَمَعٍ).
بديهى است که اگر قاضى طمع کار باشد حتى گرفتار کمترين طمع شود، به آسانى مى توان او را با پيشنهاد رشوه فريب داد و از داورىِ بحق بازداشت.
در حديثى از مولا اميرمؤمنان (عليه السلام) مى خوانيم: «رَأْسُ الْوَرَعِ تَرْکُ الطَّمَعِ؛ اساس تقوا ترک طمع است».
در کلمات قصار مولا (عليه السلام) نيز مى خوانيم که مى فرمايد: «أَکْثَرُ مَصَارِعِ الْعُقُولِ تَحْتَ بُرُوقِ الْمَطَامِعِ؛ بيشترين قربانگاه عقل ها در زير برق طمع هاست».
به ديگر سخن، با توجّه به اين که اِشراف به معناى نگاه کردن به چيزى از طرف بالاست اين تعبير امام (عليه السلام) اشاره به اين است که انسان طمع کار از اوج فضيلت به حضيض رذيلت سقوط مى کند.
6. «کسى که در فهم مطالب به اندک تحقيق اکتفا نکند و تا پايان پيش رود»؛ (وَلا يَکْتَفِي بِأَدْنَى فَهْمٍ دُونَ أَقْصَاهُ).
اشاره به اين که قاضى بايد در فهم مسائل چنان باحوصله باشد که تمام جوانب مسئله را بررسى کند، خواه در شبهات حکميه باشد يا شبهات موضوعيه و شرايط متخاصمين که نزد او براى داورى حضور مى يابند، آن گاه حکم صادر کند. 7. «کسى که در شبهات از همه محتاط تر باشد»؛ (وَأَوْقَفَهُمْ فِي الشُّبُهَاتِ).
مى دانيم ـ همان گونه که در حديث معروف نبوى وارد شده است ـ که امور سه گونه هستند: قسمتى حق بودنشان آشکار و قسمت ديگر باطل بودنشان آشکار است ولى بخش سوم شبهات است؛ يعنى امورى که پى بردن به واقعيت آن ها آسان نيست. در اين گونه موارد دستور داده شده که جانب احتياط را بگيريد و آن کس که در وادى شبهات گام مى نهد سرانجام در محرمات مى لغزد و فرو مى رود و هرکس شبهات را ترک کند، محرمات واقعى را بهتر ترک مى کند.
رسول خدا (صلي الله عليه و آله) مى فرمايد: «حَلالٌ بَيِّنٌ وَحَرَامٌ بَيِّنٌ وَشُبُهَاتٌ بَيْنَ ذَلِکَ فَمَنْ تَرَکَ الشُّبُهَاتِ نَجَا مِنَ الْمُحَرَّمَاتِ وَمَنْ أَخَذَ بِالشُّبُهَاتِ ارْتَکَبَ الْمُحَرَّمَاتِ وَهَلَکَ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُ».
مفهوم اين سخن آن نيست که قاضى از حکم کردن بازايستد، زيرا وظيفه او به هر حال فصل خصومت و فيصله دادن نزاع است، بلکه منظور اين است که توقف کند وتمام جوانب را بررسى نمايد و ظلمت شبهات را با نور علم برطرف سازد و گاه طرفين نزاع را به مصالحه که موافق احتياط است دعوت کند.
8. «کسى که بر تمسک به حجت و دليل از همه بيشتر پافشارى کند»؛ (وَآخَذَهُمْ بِالْحُجَجِ).
مهم ترين برنامه قاضى بررسى ادله طرفين دعواست؛ دلايل قوى و قابل قبول و نيز خوددارى کردن از پذيرش دلايل ضعيف و آسيب پذير.
اين احتمال نيز هست که منظور از اين جمله آن باشد که قاضى بايد بيش از هرکس در جست و جوى دليل باشد، به اين معنا که گاه در مسأله مورد دعوا ظاهراً هيچ دليلى نيست که حق را روشن سازد؛ ولى قاضى مى تواند با جست و جوگرى در گوشه وکنار حادثه، دلايل روشنى براى کشف حق از باطل پيدا کند همان گونه که در بسيارى از قضاوت هاى اميرمؤمنان على (عليه السلام) وارد شده است که حضرت با استفاده از جنبه هاى روانى، يا مجرم را به اقرار وادار مى کرد و يا قراينى براى علم قاضى فراهم مى ساخت؛ مثلاً در داستان اختلاف دو زن بر سر يک کودک و پافشارى هر دو بر ادعاى خود که قاعدتآ قاضى در اين جا بايد به حکم قرعه دعوا را فيصله دهد، امام (عليه السلام) دليلى را جست و جو کرد و آن اين که دستور داد شمشيرى بياورند و فرمود: من کودک را دو شقه مى کنم و هر شقه اى را به يکى از شما دو نفر مى دهم. مادر واقعى فرياد برآورد که من از حق خود گذشتم کودک را به نفر ديگر بدهيد. امام (عليه السلام) با اين دليل مدعى راستين را از دروغين روشن ساخت و در قضاياى آن حضرت از اين نمونه ها بسيار است.
9. «کسى که در صورت مراجعه مکرر طرف هاى دعوا کمتر خسته شود»؛ (وَأَقَلَّهُمْ تَبَرُّماً بِمُرَاجَعَةِ الْخَصْمِ).
بسيار مى شود که ارباب دعوا هرکدام دلايلى براى خود دست و پا مى کنند و پى در پى براى قاضى مزاحمت فراهم مى سازند. قاضى اگر کم حوصله باشد آن ها را طرد مى کند و چه بسا دلايل واقعى با اين کار مکتوم مى ماند؛ ولى اگر پرحوصله باشد و ناراحت نشود حق، بهتر به حق دار مى رسد.
قاضى بايد به طرفين دعوا به مقدار کافى مجال دهد تا آنچه در توان دارند براى اثبات ادعاى خود عرضه کنند. 10. «کسى که در کشف حقيقت امور شکيباتر باشد»؛ (وَأَصْبَرَهُمْ عَلَى تَکَشُّفِ الْأُمُورِ).
به يقين اگر قاضى عجول و شتاب زده باشد حقيقت امر مخصوصآ در دعاوى پيچيده براى او روشن نمى شود؛ اما اگر صبور و شکيبا باشد و در صادر کردن حکم نهايى شتاب نکند بهتر مى تواند حق را به حق دار واقعى برساند.
معناى اين سخن آن نيست که مانند زمان ما رسيدگى به پرونده ها را هر روز به بهانه اى به تأخير بيندازند و گاهى فيصله يک نزاع سال ها به تأخير بيفتد. مخصوصآ اگر پاى وکلاى پشت هم انداز در ميان باشد که گاه با يک بهانه کوچک رسيدگى به پرونده اى را چند ماه به عقب مى اندازند.
11. «کسى که به هنگام آشکار شدن حق در انشاى حکم از همه قاطع تر باشد»؛ (وَأَصْرَمَهُمْ عِنْدَ اتِّضَاحِ الْحُکْمِ).
اشاره به اين که محتاط بودن قاضى و شکيبا بودن دربرابر طرفين دعوا و جست و جوى حدّاکثرى ادله به اين معنا نيست که در مقام انشاى حکم گرفتار وسواس شود و با روشن شدن حق در انشاى حکم امروز و فردا کند، بلکه بايد مانند شمشيرى برّنده نزاع را با انشاى حکم قاطع پايان دهد و به پيامدها و آثار متعاقب آن نينديشد، چراکه معمولاً انشاى حکم به نفع يکى از دو طرف دعوا موجب ناراحتى طرف مقابل و حاميان و دوستان و گاه طايفه و قبيله او مى شود و اين لازمه طبيعت قضاوت است و آن کس که در اين امور مى انديشد و مى خواهد احتياط کند نبايد بر مسند قضا بنشيند.
12. امام (عليه السلام) در آخرين وصف از اوصاف قاضى شايسته و لايق مى فرمايد: «از کسانى که ستايش فراوان، آن ها را مغرور نمى سازد (و فريب نمى دهد) و مدح و ثناى بسيار، آن ها را به ثناخوان و مدح کننده متمايل نمى کند»؛ (مِمَّنْ لا يَزْدَهِيهِ إِطْرَاءٌ وَلا يَسْتَمِيلُهُ إِغْرَاءٌ).
ناگفته پيداست که افراد خودخواه و خودپسند هنگامى که توسط کسانى تمجيد و ستايش شوند ممکن است از مسير حق بازگردند و به دليل حب ذات به ثناخوان علاقه مند گردند و به سبب همين علاقه حکم را ظالمانه به نفع او صادر کنند. امام (عليه السلام) تأکيد مى کند که اين قبيل افراد، لايق مقام قضاوت ميان مسلمانان نيستند، هرچند صفات ديگر در آن ها موجود باشد.
درواقع امام (عليه السلام) با ذکر اين صفات دوازده گانه که هر يک از ديگرى برتر و مهم تر است به قضاتى اشاره مى کند که هنگام روبرو شدن با پيچيده ترين پرونده ها بتوانند با کمال هوشيارى و شجاعت حق را از باطل تشخيص دهند و بر طبق آن حکم کنند، هرچند صاحب حق، ضعيف ترين فرد جامعه و مخالف او قوى ترين فرد باشد، و همان گونه که امام (عليه السلام) در پايان اين اوصاف مى فرمايد: «والبته اين گونه افراد کم اند»؛ (وَأُولَئِکَ قَلِيلٌ).
ولى مهم اين است که با صبر و حوصله و بررسى همه جانبه بايد اين قليل را از ميان نخبگان يافت و بر کرسى قضاوت در ميان مسلمانان نشاند.
سپس امام (عليه السلام) به ذکر وظايف زمامدار دربرابر چنين قضاتى مى پردازد و سه دستور بسيار مهم درباره آن ها صادر مى کند.
نخست مى فرمايد: «سپس با جديت هرچه بيشتر داورى هاى او را بررسى کن»؛ (ثُمَّ أَکْثِرْ تَعَاهُدَ قَضَائِهِ). اشاره به اين که، هرچند واجدان اين صفات مورد اعتمادند، از آن جايى که مسأله قضاوت بسيار مهم است و ممکن است گاه گرفتار اشتباه و خطا يا انحراف شوند، بازرس هايى را بفرست تا احکام قضايى آن ها را بررسى کنند و يا خودت از نزديک پاره اى از قضاوت هاى آن ها را بررسى کن که اين کار، قاضى را در طرفدارى از عدالت تقويت مى کند.
البته اين سخن بدان معنا نيست که در نظام قضايى اسلام مسأله تجديد نظر وجود دارد، بلکه به اين معناست که اگر خطاى مسلمى ديده شد حکم، ابطال گردد و دادرسى از سر گرفته شود.
در دستور دوم مى فرمايد: «در بذل حقوق به او سفره سخاوتت را بگستران آن چنان که نيازش را از ميان ببرد و حاجتى به مردم پيدا نکند (مبادا خداى نکرده آلوده به رشوه خوارى گردد)»؛ (وَافْسَحْ لَهُ فِي الْبَذْلِ مَا يُزِيلُ عِلَّتَهُ، وَتَقِلُّ مَعَهُ حَاجَتُهُ إِلَى النَّاسِ).
اشاره به اين که يکى از عوامل فساد دستگاه قضايى کم بودن حقوق قضات و کارمندان دستگاه قضاوت است. بايد براى آن ها حقوق بالايى در نظر گرفت تا از زندگى آبرومند معقولى بهره مند باشند و کمتر فکر قبول رشوه را در سر بپرورانند. مى گويند: امروز در بعضى از کشورها براى حقوق قضات، چک سفيد به دست آن ها مى دهند تا هرچه نياز دارند در آن بنويسند.
اين سخن خواه راست باشد يا مبالغه و دروغ از اين حقيقت خبر مى دهد که قاضى بايد به اندازه کافى براى يک زندگى مناسب از بيت المال بهره مند گردد.
شايان توجّه اين که امام (عليه السلام) درمورد مسأله تأمين زندگى، هم درباره قضات حساسيت نشان داده و هم درباره فرماندهان لشکر که در بخش پيشين گذشت. درست است که بايد زندگى همه کارگزاران و حتى فرد فرد کارمندان قضايى و سربازان لشکر اسلام تأمين باشد؛ ولى تأکيد بر اين دو قسمت نشان مى دهد که بايد براى حفظ حدود و ثغور کشور و حقوق مردم توجّه ويژه اى شود. آن گاه در سومين دستور مى فرمايد: «ازنظر منزلت آن قدر مقامش را نزد خود بالاببرکه احدى از ياران نزديک تو نسبت به نفوذ در او طمع نکند وبه اين طريق از توطئه وزيان رساندن اين گونه افراد نزد تو در امان باشد»؛ (وَأَعْطِهِ مِنَ الْمَنْزِلَةِ لَدَيْکَ مَا لا يَطْمَعُ فِيهِ غَيْرُهُ مِنْ خَاصَّتِکَ لِيَأْمَنَ بِذَلِکَ اغْتِيَالَ الرِّجَالِ لَهُ عِنْدَکَ).
اين نکته مهمى است که براى آزادى قاضى در انشاى حکم حق نبايد هيچ گونه فشار اجتماعى و گروهى روى او باشد و اين در صورتى ممکن است که از همه به زمامدار نزديک تر باشد، زيرا اگر افرادى به زمامدار نزديک تر از قاضى باشند هرگز احساس امنيّت نخواهد کرد چون ممکن است براى قرب سلطان، نزد او بروند و درباره قاضى سعايت کنند و بيم اين کار قاضى را مجبور کند که طبق خواسته هاى آن ها حکم صادر کند. به تعبير ديگر، قضات بايد از هر نظر مصون باشند تا استقلال قضايى را از دست ندهند.
به دنبال اين دستورات سه گانه، امام (عليه السلام) به عنوان تأکيد مى فرمايد: «سپس در آنچه گفتم با دقت بنگر (و همه اين دستورات را به طور دقيق اجرا کن)»؛ (فَانْظُرْ فِي ذَلِکَ نَظَراً بَلِيغاً).
تعبير «ذلِکَ» ممکن است اشاره به دستور اخير باشد يا هر سه دستور و يا حتى صفات دوازده گانه قاضى را نيز فرابگيرد، به اين معنا که هم در گزينش قضات دقت کافى به خرج دهد و هم در بازرسى از کار قضات و رفع نيازها و تأمين آزادى قضايى.
امام (عليه السلام) در پايان اين بخش به سراغ ذکر دليلى بر تأکيداتى که قبلاً فرموده مى رود و مى فرمايد: «زيرا اين دين اسير دست اشرار بود، با هوى و هوس درباره آن عمل مى شد و به وسيله آن دنيا را طلب مى کردند (از يک سو هوى پرستى و ازسوى ديگر دنياپرستى همه ارکان دين را متزلزل ساخته بود)»؛ (فَإِنَّ هَذَا الدِّينَ قَدْ کَانَ أَسِيراً فِي أَيْدِي الاَْشْرَارِ، يُعْمَلُ فِيهِ بِالْهَوَى، وَتُطْلَبُ بِهِ الدُّنْيَا).
روشن است که اين سخن به زمان عثمان اشاره مى کند که گروهى از افراد فاسد و مفسد از بنى اميّه و بنى مروان قدرت را به دست گرفتند، اموال بيت المال را به غارت بردند و آنچه براى آن ها مهم نبود حفظ اسلام و نگهدارى از اين آيين نوپا بود.
در اين که در عصر عثمان فساد گسترده اى بر جامعه اسلامى حاکم بود هيچ تاريخ نويسى ترديد ندارد منتها بعضى از علماى اهل سنّت براى اين که موقعيت عثمان را حفظ کنند مى گويند: او مرد ضعيفى بود که نتوانست بر اين گروه اشرار چيره شود به گونه اى که زمام اختيار را از دست او ربودند، بنابراين او معذور بود. حال تا چه اندازه مى توان چنين عذرى را پذيرفت ناگفته پيداست.
در خطبه شقشقيه نيز به اين موضوع اشاره شده است آن جا که مى فرمايد: «وَقَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِيهِ يَخْضَمُونَ مَالَ اللهِ خِضْمَةَ الاِْبِلِ نِبْتَةَ الرَّبِيع؛ و بستگان پدرش (اشاره به بنى اميّه است) به همکارى با او (عثمان) برخاستند و همچون شتر گرسنه اى که در بهار به علفزار بيفتد و با ولع عجيبى گياهان را ببلعد به خوردن اموال خدا (بيت المال) مشغول شدند».
* * *
در اين جا لازم مى دانيم از دوست عزيزمان مرحوم حجت الاسلام والمسلمين حاج شيخ محمد جعفر امامى (ره) ياد کنيم که تا اين اواخر با ما بود و سپس دعوت حق را لبيک گفت و به رحمت الهى پيوست و همچنين بار ديگر از دوست ديگرمان مرحوم حجت الاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ ابراهيم بهادرى(ره) ياد کنيم که مدتى پيش، از ما جدا شد و به رحمت خدا پيوست. اين دو بزرگوار بسيار مخلص، باتقوا، مؤمن، سخت کوش و محقق و دانشمند بودند و خاطره آن ها هرگز براى ما فراموش شدنى نيست. خداوندا! آن ها را غريق رحمت واسعه خويش بفرما.
خداوند بزرگ را به خاطر اين نعمت و موهبت عظمى شکر و سپاس مى گوييم که توفيق را در ادامه کار شرح جامع نهج البلاغه رفيق راه ساخت.
پاورقی ها
«تُمَحِّکُهُ» از ريشه «مَحْک» بر وزن «مکر» به معناى پرخاشگرى و لجاجت گرفته شده است.
«يَتَمادى» از ريشه «تمادى» و از مادّه «مَدى» بر وزن «دوا» به معناى استمرار و ادامه و اصرار در انجام چيزى است. مؤمنون، آيه 75. غررالحکم، ح 853. غررالحکم، ص 463، ح 10640. «لايَحْصَر» از ريشه «حصر» بر وزن «نصر» به معناى به تنگنا افتادن است و در موارد بسيارى آن را به درماندگان هنگام سخن گفتن اطلاق مى کنند و در عبارت بالا هر دو معنا ممکن است. غررالحکم، ح 5954. نهج البلاغه، ص 507، ح 219. کافى، ج 1، باب اختلاف الحديث، ص 68، ضمن حديث 1. وسائل الشيعة، ج 18، باب جملة من القضايا و الأحکام المنقولة عن أميرالمؤمنين 7، ص 212 ح 11 و بحارالانوار، ج 40، ص 252، ح 26. براى آگاهى بيشتر به وسائل الشيعة، ج 18، باب مذکور مراجعه شود. «تَبَرُّم» از ريشه «برم» بر وزن «نرم» در اصل به معناى تابيدن ريسمان و طناب و امثال آن است و سپس بر هر چيز خسته کننده اى اطلاق شده و در جمله بالا به معناى ناراحتى شديد و خستگى است. «أصْرَم» از ريشه «صرم» بر وزن «سرد» به معناى بريدن و قطع کردن گرفته شده که گاه به معناى برش معنوى و قاطعيت نيز به کار مى رود. «يَزْدَهيه» از ريشه «ازدهاء» به معناى عجب و خودبينى و خودپسندى است. «إطْراء» به معناى ثناخوانى و تمجيد و مدح فراوان است. «يَسْتَميلُهُ» از ريشه «استمالة» به معناى متمايل ساختن به سوى خويش است. «اِغراء» در اصل به معناى چسبانيدن چيزى به چيز ديگر است. سپس به معناى تشويق و تحريک براى انجام کارى به کار رفته است و در جمله بالا معناى تشويق فراوان دارد. «تَعاهُد» به معناى بررسى کردن است و معناى آن به طور مشروح تر در چند صفحه قبل آمد. «اِغْتِيال» در اصل به معناى غافلگير کردن و زيان رساندن است و گاه به معناى کشتن غافلگيرانه آمده و در عبارت بالا همان معناى اوّل اراده شده است.